رضا بابايى
بياييد اعتراف كنيم كه مبارزه با «حسد»، كار سختى است؛ از آن سختتر مخالفت با «خودخواهى»هاى خود است. دروغ و غيبت و بدخواهى براى ديگران و ريا و خودْبزرگبينى و بخل و حرص و غرور و عجب و... نيز پهلوانانِ خونريزى هستند كه پشتِ بسيارى از آدميان را به خاك رساندهاند. آيا مبارزات ما با اين همه غولهاى دهشتانگيز، راه به جايى خواهد برد؟
چرا بايد...؟
اصلاً چرا بايد حسود نبود؟ چرا بايد از غيبت و دروغ و ريا پرهيز كرد؟ آيا بهتر نيست كه خود را در اين جنگ و خونريزى تسليم كنيم و ميدان را به حريف بسپاريم؟ دنبال پاسخهاى ساده و دمدستى نباشيد. اين سؤالات، مىتوانند روزنههاى فراوان و ارزشمندى را به روى ما بگشايند.
مهمترين دليلى كه مىتوان براى ضرورت مبارزه با حسد و دروغ و ريا و... نام برد، بيمارىزايى آنهاست. هر يك از اين رذيلتها، به مثابه ميكروب و ويروسِ كشندهاى است كه يك دم از فعاليت و مأموريت خود باز نمىمانند و تا ميزبان خود را از پاى در نياورند، آسوده نمىنشينند. زشتى حسد يا هر كژى ديگرى كه در روح ما پديد مىآيد، فقط از اين رو نيست كه آنها را نهى كردهاند و خطا شمردهاند. آن نهىْها، خود از جايى ديگر آب مىخورند. يعنى بايد مطمئن بود كه ريا و عجب و كبر و حسد، آنقدر زيانبار و بيمارىزا هستند كه عقل و شرع، آنها را نهى و منكوب كردهاند. پس، چارهاى جز مبارزه نمىماند؛ آن هم مبارزهاى بىامان و تا پايان:
اندرين ره مىخروش و مىخراش
تا دمِ آخر، دمى غافل مباش
چرا؟ چون آنها كه برشمرديم و دهها و صدها رذيله ديگر، سلامت جان و روان ما را نشانه گرفتهاند و تا يكى از آنها باقى است، ما بيماريم. ما كسانى هستيم كه بيمارى سادهاى مانند سرماخوردگى را دست كم نمىگيريم و دير يا زود، به فكر مداوا مىافتيم. آيا نمىدانيم كه ريا، چه بر سر ما مىآورد؟ يا از خساراتِ حسد بىخبريم؟
نه! خبر داريم و خوب مىدانيم كه آن غولهاى بىشاخ و دم، با دل و جان ما چه كردهاند. امّا چرا كارى از پيش نمىبريم؟
يك علّت آن، تنپرورى و خامانديشى و غفلت است. علّت ديگرى نيز دارد و آن، سختى و جانكاهى مبارزه با آنهاست. به واقع،
براندختن بنيان يكى از آنها، آسان نيست؛ چه رسد به همه آنها و در همه مراتبشان.
اينجاست كه برخى از اهل معرفت و گروههايى از روانشناسان، راه درمانى را پيش نهادهاند و ما را بدان سو خواندهاند. آرى، عشق!
كدام عشق؟
مىدانم كه اولين سؤال درباره اين پديده شگفتِ انسانى، آن است كه كدام نوعش؟ حقيقى يا مجازى؟ امّا در اينجا مىتوانيم فعلاً از نوعش، سخن نگوييم و اين حقيقتِ مؤثر و فعّال و اثرگذار را از جايى ديگر بنگريم.
اهلِ دل و معرفت، به ما مىگويند كه برانداختن آن همه زشتى و رذيلت، به يكباره و در كوتاه مدت، كارى از كارستانِ «عشق» است. آرى، ز كارستانِ او يك شمّه اين است. زيرا انسانى كه روح خود را از عشق آكند، جايى براى بخل و كبر و حسد نمىگذارد. عاشق، بخيل نمىتواند بود؛ حسد را هم نمىبيند و عجب و كبر و ريا، همه از او فرسنگها راه، فاصله مىگيرند.
آيا شما عاشقى را ديدهايد كه حسد ورزد يا مالاندوزى كند يا در انديشه به پايين كشيدن كسى باشد يا مردم را بيازارد يا خيانت كند يا...؟ اگر چنين عاشقانى را ديديد، به حتم بدانيد كه از عشق، بويى نيز نبردهاند.
عشق، چيست؟
به نوشته اورتگاى گاست، نويسنده اسپانيالى: «عشق، حالتى است كه در آن روح، همه علاقهها و ترجيحات خود را رها كرده است و با دوست نداشتن هيچ چيز و علاقه نداشتن به هيچ چيز، در خلأ تمايلات و ترجيحات و سايهها و ابهامات قرار گرفته است و در اين حالت مىتواند هر چيزى را به راحتى و روشنى، چنان كه هست درك كند».
(1)
«بعد از اين حال است كه انسان در امور دنيوى، خود را ابزارى در دست خدا و وسيلهاى براى انجام دادن خواستهاى خدا مىداند. خواستها و گامها و اعمال او ديگر از آنِ خود او نيست. ديگر هيچ چيزى براى او اهميت ندارد؛ زيرا او از اين جهان و فعل و انفعالات آن بركنار است. اعمالش به ميل و گرايش خود او نيست و نسبت به حسّاسيّتهاى شخصى خود، مصونيت پيدا كرده است. واقعيت وجودش به سوى خدا مهاجرت كرده و چون قطره آبى كه به دريا بريزد، در خدا حل شده است».
(2)
طبيب عشق
از ديرباز، گويندگان و نويسندگانِ معرفتْپيشه، عشق را طبيب خواندهاند و گويا توجه كافى و تمامى به جنبه درمانگرى آن داشتهاند. اوحدى مراغهاى، عارف قرن هفتم، عشق را آتشِ خرمن ريا خوانده است:
تپش نور كبريا، عشق است
صائب تبريزى، هرگاه مىخواهد راه خانه طبيب را به دلِ خود بياموزد، آشيانه عشق را به او نشان مىدهد:
صائب چگونه منع كند عشق را ز دل
راه طبيب را كه به بيمار بست
مولانا در ديوان غزلياتش، مزاجِ خود را از عشق، سالم مىداند و آن را داروى علاج خود مىخواند:
ما را چو ز عشق مىشود راستْ مزاج
عشق است طبيب ما و داروى علاج
اين بيتِ حافظ را نيز همه شنيدهايم:
طبيب عشق، مسيحا دم است و مشفق، ليك
چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند
بيان سعدى، از همه روشنتر است:
غم عشق آمد و غمهاى دگر، پاك ببرد
سوزنى بايد كز پاى برآرد خارى.
(4)
در تمثيل بالا، عشق به سوزنى تشبيه شده است كه فقط با آن مىتوان خارى را كه در پا رفته است، بيرون آورد. امّا شايد بتوان گفت كه مولانا، در اين باره، حرفِ آخر را زده است. او عشق را در درمانگرى، همچون افلاطون و جالينوس مىخواند و به صراحت، اعلام مىكند كه از يُمن قدوم عشق است كه مىتوان از حرص و هر عيب ديگرى، پاك شد:
شاد باش اى عشق خوش سوداى ما
اى طبيب جمله علّتهاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما
اى تو افلاطون و جالينوسِ ما
(5)
عشق را خوش سودا مىخواند و اينكه هر علّت و مرضى را مىتوان با او درمان كرد. «طبيب جمله علتها» يعنى آنكه مىتواند هر بيمارى و علّتى كه سلامتِ روح ما را به خطر مىاندازد، مداوا كند.
سپس دو نوع از انواع بيمارها را نام مىبرد: «نخوت» و «ناموس». نخوت، همان كبر و غرور است و ناموس، يعنى جاهطلبى.
به گفته مولانا، دواى چنين امراضى، فقط عشق است؛ زيرا عاشقان نه باد (نخوت) در سر دارند و نه جاه (ناموس) مىطلبند. افلاطون و جالينوس خواندنِ عشق نيز از آن رو است كه اين دو، از بزرگترين اَطبّاى بشرى در تاريخاند و نمادِ طبابت و پزشكى.
عشق، تنها راه
مرحوم استاد فروزانفر، در شرح دو بيت بالا، توضيحِ خواندنى و مفيدى دارد:
«عشق، خواه حقيقى و يا مجازى، سبب تبديل اخلاق است. ما مىبينيم كه شخصى پيش از آنكه عاشق شود، ممسك (بخيل) و مالدوست و يا بد دل و ترسو است و همين كه عشق بر وجودش استيلا يافت، سركيسههاى بسته و مُهر زده را باز مىكند و همه را در راه معشوق در مىبازد و يا به استقبال خطر مىرود و خويش را در بلاهاى صعب مىافكند و از هيچ چيزى نمىهراسد. از همين نمونه، ساير اخلاق و اوصاف را مىتوان قياس گرفت.
حكايتها كه از صبر و تحمّل و فداكارى و جانبازى عشّاق گفتهاند، بسيار است و ما مىتوانيم نظاير آنها را در زندگى خود نيز بيابيم. پس تأثير عشق را در تبديل اوصاف، انكار نمىتوان كرد و آنچه گفتيم در عشقِ صورت بود كه آن را عشقِ مجازى مىناماند و اين تأثير در عشقِ حقيقى و شخصيتهاى معنوى هم قابل انكار نيست؛ زيرا قوّت ايمان، خود، نوعى از عشق است؛ از آن جهت كه عشق، رابطه عاشق را با چيزهاى ديگر قطع مىكند ؛ چنان كه خوشى و زيبايى و هر صفت كمالى، بلكه سعادت ابدى را بسته به وجود معشوق مىشمارد و تا كسى معشوق را مظهر مراد و آرزوهاى خود نبيند، هنوز فردى هوسباز است و عاشق نيست.
ايمانِ قوى نيز همين اثر را دارد. از آن جهت كه مؤمنِ پاكْ اعتقاد، هميشه حق را در جانبِ كسى مىداند كه بدو ايمان آورده است و او را سرمايه نيكبختى و دستگير خويش در دو جهان مىانگارد... و اگر عشقِ آب و گِلى، سبب تحوّل انسان گردد، با وجود آنكه حُسنش ناپايدار و در معرض زوال است، پس درنگر كه عشق معانى و صور غيبى و خداى لم يزل و لايزال با جانِ صاحبدلال چه كرده است و چه مىكند و همينگونه عشق و دلباختگى است كه مولانا، آن را طبيب علّتها (بيماريها) و كيمياى اخلاقى مىداند».
(6)
هيچ چيز در اين جهانِ بزرگ، به اندازه كجرويهاى نفس و زيادهخواهيهاى نفسانى، روح را بيمار نمىكند و اين عوامل كه هر يك همچون ويروس عمل مىكنند، به سادگى از ميان نمىروند. درگيرى با تك تك آنها در جنگى تن به تن نيز، كارى است صعب، بل محال؛ زيرا هنوز يكى را از پاى درنياوردهاى كه ديگرى مىآيد و پس از آن ديگرى و ديگرى و... و سرانجام يكى از آنها، كار خود را مىكند و تيرِ خلاص را به سوى مغز حياتِ معنوى ما رها مىكند.
راهى جز اين نيست كه همه آنها را به يكبار از پاى درآوريم و آن جز به مدد «عشق»، ممكن نيست؛ زيرا او همچون آتشى است كه خرمنِ رذايل را يكجا و يكبار، خاكستر مىكند. پس توصيه حافظ را بايد جدّى گرفت كه مىگفت:
عاشق شو، ورنه روزى كار جهان سرآيد
ناخوانده نقشِ مقصود از كارگاه هستى
1. درباره عشق، خوزه اورتگاى گاست، ترجمه: سيد مهدى ثريّا، تهران: جوانه رشد، بهار 1380، ص 74.
2. همان، ص 76.
3. مثنوى، جام جم.
4. كليات سعدى، چاپ فروغى، ص 620.
5. مثنوى معنوى، دفتر اول، ديباچه.
6. شرح مثنوى شريف، بديعالزمان فروزانفر، ص 29 - 30.