مجلات >حديث زندگی>شماره 9

تپشِ نور كبريا

رضا بابايى
 

105

بياييد اعتراف كنيم كه مبارزه با «حسد»، كار سختى است؛ از آن سخت‏تر مخالفت با «خودخواهى»هاى خود است. دروغ و غيبت و بدخواهى براى ديگران و ريا و خودْبزرگ‏بينى و بخل و حرص و غرور و عجب و... نيز پهلوانانِ خونريزى هستند كه پشتِ بسيارى از آدميان را به خاك رسانده‏اند. آيا مبارزات ما با اين همه غولهاى دهشت‏انگيز، راه به جايى خواهد برد؟

چرا بايد...؟

اصلاً چرا بايد حسود نبود؟ چرا بايد از غيبت و دروغ و ريا پرهيز كرد؟ آيا بهتر نيست كه خود را در اين جنگ و خونريزى تسليم كنيم و ميدان را به حريف بسپاريم؟ دنبال پاسخهاى ساده و دم‏دستى نباشيد. اين سؤالات، مى‏توانند روزنه‏هاى فراوان و ارزشمندى را به روى ما بگشايند.
مهم‏ترين دليلى كه مى‏توان براى ضرورت مبارزه با حسد و دروغ و ريا و... نام برد، بيمارى‏زايى آنهاست. هر يك از اين رذيلتها، به مثابه ميكروب و ويروسِ كشنده‏اى است كه يك دم از فعاليت و مأموريت خود باز نمى‏مانند و تا ميزبان خود را از پاى در نياورند، آسوده نمى‏نشينند. زشتى حسد يا هر كژى ديگرى كه در روح ما پديد مى‏آيد، فقط از اين رو نيست كه آنها را نهى كرده‏اند و خطا شمرده‏اند. آن نهىْ‏ها، خود از جايى ديگر آب مى‏خورند. يعنى بايد مطمئن بود كه ريا و عجب و كبر و حسد، آن‏قدر زيانبار و بيمارى‏زا هستند كه عقل و شرع، آنها را نهى و منكوب كرده‏اند. پس، چاره‏اى جز مبارزه نمى‏ماند؛ آن هم مبارزه‏اى بى‏امان و تا پايان:
اندرين ره مى‏خروش و مى‏خراش
تا دمِ آخر، دمى غافل مباش
چرا؟ چون آنها كه برشمرديم و دهها و صدها رذيله ديگر، سلامت جان و روان ما را نشانه گرفته‏اند و تا يكى از آنها باقى است، ما بيماريم. ما كسانى هستيم كه بيمارى ساده‏اى مانند سرماخوردگى را دست كم نمى‏گيريم و دير يا زود، به فكر مداوا مى‏افتيم. آيا نمى‏دانيم كه ريا، چه بر سر ما مى‏آورد؟ يا از خساراتِ حسد بى‏خبريم؟
نه! خبر داريم و خوب مى‏دانيم كه آن غولهاى بى‏شاخ و دم، با دل و جان ما چه كرده‏اند. امّا چرا كارى از پيش نمى‏بريم؟
يك علّت آن، تن‏پرورى و خام‏انديشى و غفلت است. علّت ديگرى نيز دارد و آن، سختى و جانكاهى مبارزه با آنهاست. به واقع،
 

106

براندختن بنيان يكى از آنها، آسان نيست؛ چه رسد به همه آنها و در همه مراتبشان.
اينجاست كه برخى از اهل معرفت و گروههايى از روانشناسان، راه درمانى را پيش نهاده‏اند و ما را بدان سو خوانده‏اند. آرى، عشق!

كدام عشق؟

مى‏دانم كه اولين سؤال درباره اين پديده شگفتِ انسانى، آن است كه كدام نوعش؟ حقيقى يا مجازى؟ امّا در اينجا مى‏توانيم فعلاً از نوعش، سخن نگوييم و اين حقيقتِ مؤثر و فعّال و اثرگذار را از جايى ديگر بنگريم.
اهلِ دل و معرفت، به ما مى‏گويند كه برانداختن آن همه زشتى و رذيلت، به يكباره و در كوتاه مدت، كارى از كارستانِ «عشق» است. آرى، ز كارستانِ او يك شمّه اين است. زيرا انسانى كه روح خود را از عشق آكند، جايى براى بخل و كبر و حسد نمى‏گذارد. عاشق، بخيل نمى‏تواند بود؛ حسد را هم نمى‏بيند و عجب و كبر و ريا، همه از او فرسنگها راه، فاصله مى‏گيرند.
آيا شما عاشقى را ديده‏ايد كه حسد ورزد يا مال‏اندوزى كند يا در انديشه به پايين كشيدن كسى باشد يا مردم را بيازارد يا خيانت كند يا...؟ اگر چنين عاشقانى را ديديد، به حتم بدانيد كه از عشق، بويى نيز نبرده‏اند.

عشق، چيست؟

به نوشته اورتگاى گاست، نويسنده اسپانيالى: «عشق، حالتى است كه در آن روح، همه علاقه‏ها و ترجيحات خود را رها كرده است و با دوست نداشتن هيچ چيز و علاقه نداشتن به هيچ چيز، در خلأ تمايلات و ترجيحات و سايه‏ها و ابهامات قرار گرفته است و در اين حالت مى‏تواند هر چيزى را به راحتى و روشنى، چنان كه هست درك كند».(1)
«بعد از اين حال است كه انسان در امور دنيوى، خود را ابزارى در دست خدا و وسيله‏اى براى انجام دادن خواستهاى خدا مى‏داند. خواستها و گامها و اعمال او ديگر از آنِ خود او نيست. ديگر هيچ چيزى براى او اهميت ندارد؛ زيرا او از اين جهان و فعل و انفعالات آن بركنار است. اعمالش به ميل و گرايش خود او نيست و نسبت به حسّاسيّتهاى شخصى خود، مصونيت پيدا كرده است. واقعيت وجودش به سوى خدا مهاجرت كرده و چون قطره آبى كه به دريا بريزد، در خدا حل شده است».(2)

طبيب عشق

از ديرباز، گويندگان و نويسندگانِ معرفتْ‏پيشه، عشق را طبيب خوانده‏اند و گويا توجه كافى و تمامى به جنبه درمانگرى آن داشته‏اند. اوحدى مراغه‏اى، عارف قرن هفتم، عشق را آتشِ خرمن ريا خوانده است:
تپش نور كبريا، عشق است
آتش خرمن ريا عشق است.(3)
صائب تبريزى، هرگاه مى‏خواهد راه خانه طبيب را به دلِ خود بياموزد، آشيانه عشق را به او نشان مى‏دهد:
صائب چگونه منع كند عشق را ز دل
راه طبيب را كه به بيمار بست
مولانا در ديوان غزلياتش، مزاجِ خود را از عشق، سالم مى‏داند و آن را داروى علاج خود مى‏خواند:
ما را چو ز عشق مى‏شود راستْ مزاج
عشق است طبيب ما و داروى علاج
اين بيتِ حافظ را نيز همه شنيده‏ايم:
طبيب عشق، مسيحا دم است و مشفق، ليك
چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند
بيان سعدى، از همه روشن‏تر است:
غم عشق آمد و غمهاى دگر، پاك ببرد
سوزنى بايد كز پاى برآرد خارى.(4)
در تمثيل بالا، عشق به سوزنى تشبيه شده است كه فقط با آن مى‏توان خارى را كه در پا رفته است، بيرون آورد. امّا شايد بتوان گفت كه مولانا، در اين باره، حرفِ آخر را زده است. او عشق را در درمانگرى، همچون افلاطون و جالينوس مى‏خواند و به صراحت، اعلام مى‏كند كه از يُمن قدوم عشق است كه مى‏توان از حرص و هر عيب ديگرى، پاك شد:
شاد باش اى عشق خوش سوداى ما
اى طبيب جمله علّتهاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما
اى تو افلاطون و جالينوسِ ما(5)
عشق را خوش سودا مى‏خواند و اينكه هر علّت و مرضى را مى‏توان با او درمان كرد. «طبيب جمله علتها» يعنى آنكه مى‏تواند هر بيمارى و علّتى كه سلامتِ روح ما را به خطر مى‏اندازد، مداوا كند.
 

107

 سپس دو نوع از انواع بيمارها را نام مى‏برد: «نخوت» و «ناموس». نخوت، همان كبر و غرور است و ناموس، يعنى جاه‏طلبى.
به گفته مولانا، دواى چنين امراضى، فقط عشق است؛ زيرا عاشقان نه باد (نخوت) در سر دارند و نه جاه (ناموس) مى‏طلبند. افلاطون و جالينوس خواندنِ عشق نيز از آن رو است كه اين دو، از بزرگ‏ترين اَطبّاى بشرى در تاريخ‏اند و نمادِ طبابت و پزشكى.

عشق، تنها راه

مرحوم استاد فروزانفر، در شرح دو بيت بالا، توضيحِ خواندنى و مفيدى دارد:
«عشق، خواه حقيقى و يا مجازى، سبب تبديل اخلاق است. ما مى‏بينيم كه شخصى پيش از آنكه عاشق شود، ممسك (بخيل) و مال‏دوست و يا بد دل و ترسو است و همين كه عشق بر وجودش استيلا يافت، سركيسه‏هاى بسته و مُهر زده را باز مى‏كند و همه را در راه معشوق در مى‏بازد و يا به استقبال خطر مى‏رود و خويش را در بلاهاى صعب مى‏افكند و از هيچ چيزى نمى‏هراسد. از همين نمونه، ساير اخلاق و اوصاف را مى‏توان قياس گرفت.
حكايتها كه از صبر و تحمّل و فداكارى و جانبازى عشّاق گفته‏اند، بسيار است و ما مى‏توانيم نظاير آنها را در زندگى خود نيز بيابيم. پس تأثير عشق را در تبديل اوصاف، انكار نمى‏توان كرد و آنچه گفتيم در عشقِ صورت بود كه آن را عشقِ مجازى مى‏نام‏اند و اين تأثير در عشقِ حقيقى و شخصيتهاى معنوى هم قابل انكار نيست؛ زيرا قوّت ايمان، خود، نوعى از عشق است؛ از آن جهت كه عشق، رابطه عاشق را با چيزهاى ديگر قطع مى‏كند ؛ چنان كه خوشى و زيبايى و هر صفت كمالى، بلكه سعادت ابدى را بسته به وجود معشوق مى‏شمارد و تا كسى معشوق را مظهر مراد و آرزوهاى خود نبيند، هنوز فردى هوسباز است و عاشق نيست.
ايمانِ قوى نيز همين اثر را دارد. از آن جهت كه مؤمنِ پاكْ اعتقاد، هميشه حق را در جانبِ كسى مى‏داند كه بدو ايمان آورده است و او را سرمايه نيكبختى و دستگير خويش در دو جهان مى‏انگارد... و اگر عشقِ آب و گِلى، سبب تحوّل انسان گردد، با وجود آنكه حُسنش ناپايدار و در معرض زوال است، پس درنگر كه عشق معانى و صور غيبى و خداى لم يزل و لايزال با جانِ صاحبدلال چه كرده است و چه مى‏كند و همين‏گونه عشق و دلباختگى است كه مولانا، آن را طبيب علّتها (بيماريها) و كيمياى اخلاقى مى‏داند».(6)
هيچ چيز در اين جهانِ بزرگ، به اندازه كجرويهاى نفس و زياده‏خواهيهاى نفسانى، روح را بيمار نمى‏كند و اين عوامل كه هر يك همچون ويروس عمل مى‏كنند، به سادگى از ميان نمى‏روند. درگيرى با تك تك آنها در جنگى تن به تن نيز، كارى است صعب، بل محال؛ زيرا هنوز يكى را از پاى درنياورده‏اى كه ديگرى مى‏آيد و پس از آن ديگرى و ديگرى و... و سرانجام يكى از آنها، كار خود را مى‏كند و تيرِ خلاص را به سوى مغز حياتِ معنوى ما رها مى‏كند.
راهى جز اين نيست كه همه آنها را به يكبار از پاى درآوريم و آن جز به مدد «عشق»، ممكن نيست؛ زيرا او همچون آتشى است كه خرمنِ رذايل را يكجا و يكبار، خاكستر مى‏كند. پس توصيه حافظ را بايد جدّى گرفت كه مى‏گفت:
عاشق شو، ورنه روزى كار جهان سرآيد
ناخوانده نقشِ مقصود از كارگاه هستى

1. درباره عشق، خوزه اورتگاى گاست، ترجمه: سيد مهدى ثريّا، تهران: جوانه رشد، بهار 1380، ص 74.
2. همان، ص 76.
3. مثنوى، جام جم.
4. كليات سعدى، چاپ فروغى، ص 620.
5. مثنوى معنوى، دفتر اول، ديباچه.
6. شرح مثنوى شريف، بديع‏الزمان فروزانفر، ص 29 - 30.