مجلات >حديث زندگی>شماره 9

وقت توت بود

هادى حكيميان - يزد
 

96

وقت توت بود. باد مى‏افتاد تو درختها و ناله يك فاخته گم شده در هوهوى باد. شبح پسربچه‏اى هفت - هشت ساله جلوى تابوت انگار كه مى‏دويد. فانوس دستش كه لبْ‏پر مى‏خورد خرمن سبزى آن پايين تل، تاريك و روشن مى‏شد. توى مهتاب سايه چهار مرد زير تابوت قد مى‏كشيد و مى‏افتاد پايين تل، درست پاى درخت گل محمدى.
سحر بود و انگار يكى داشت ميان تاريكى، توى صحرا مناجات مى‏كرد. بچه كه زمين خورده بود، فانوس، پت پت كنان خاموش شده بود...
ناله فاخته‏اى بود همراه عطر گل محمدى. صداى كشدار يكى از پشت تابوت گفته بود: «به عزت و شرف لا اله إلّا اللَّه...» و بعد صداها درهم شده بود: «لا إله إلّا اللَّه... محمد رسول اللَّه...».
داشتيم زمين مى‏كنديم كه خبر آوردن برامون. اوّلش گفتيم شايد دروغ باشه. كى باورش مى‏شد؟ من خودم ديروزش ديده بودمش. كلّى هم با هم اختلاط كرديم ؛ اما خوب ديگه، مرگ دست خداست...
چى بگم ننه؟ ميرزا جواد را پا به ماه بودم. باباشون رفته بود شهر. هفت ماه آزگار بى‏خبرى؛ نه كاغذى، نه پيغمومى، نه يك پول سياه خرجى. ابوالفضل‏خان، تازه راه افتاده بود. سر حوض، رخت مى‏شستم كه صداى جيغ، بلند شد. بى‏بى اشرف دويد لب بوم كه مى‏گن...
سالش درست يادم نيست. گندمها سِنى شده بود. همه رفته بودن شهر، غربت بد درديه عمو! آب قنات شده بود يك شير سماور، بلكه هم كمتر. تو كاريز بوديم با داش رضا. محمدعلى بالا سر قنات وايساده حالا هِى نعره مى‏زنه: اُهوى اُهوى. يكى نيست بگه اُهوى و مرگ، اُهوى و بلا مرتيكه خر. بالا كه اومديم گفت....
بابات اوّلِ همه ديده بودش. بعدش هم من و چند تاى ديگه رسيديم سر نعشش. تا چند ماه دست و دلم به كار نمى‏رفت. همه‏اش صورتش جلوم بود. حالا از بابات بپرسى بهتر مى‏دونه ؛ يعنى مى‏دونى، من دل و قلب نداشتم كه، اصلاً خوب نگاهش نكردم. آخه صورتش...
آره، دم دماى صبح بود كه رسيديم سر جنازه، بستيمش گرده قاطر و يالا...
همون سالِ وبايى بود. چند تا را گور و كفن كرده باشيم خوبه؟ هان؟ چند تا جوون داده باشيم دهنِ قبرستون خوبه؟ هان؟ اما اون، يك شيون و شينى افتاد تو مردم كه نگو. نمى‏دونم تقاص كدوم گناه را پس مى‏داديم. اون سال يك وقت مى‏ديدى صبح تا پسين يك خونه، خالى مى‏شد. بيچاره محمود كلّه‏پز صبح كه جنازه‏شو از خونه بيرون آورديم سر صلاة ظهر خبرمون كردن كه زنش هم...
 


97

وقت توت بود، اما چه توتى! بيچاره پسر محمود كلّه‏پز تا صبح نكشيد همون سحر چونه انداخت...
اما اين بچّه عموت، كاشكى اونهم وبايى شده بود! كاشكى...
من بودم و بابات با حسنِ حاجى رضا. شب عينهو ظلمات. لا مصّب چشم، چشمو نمى‏ديد. حالا هِى جنازه از رو قاطر مى‏افته، هى تو اين سنگ و كلوخها...
گمونم سر تل، جنّى بود پا قاطر رفته بود تو چاله. پاش قلم شده بود زبون بسته! جنازه هم پرت شد پايين. من كه دل نكردم برم پايين. گفتم جنازه افتاده تو چاه...
نشستم سر تل و زار زار گريه كردم. قربون صلاحش برم خدا! اون از مردنش، اون هم از مرده كشى‏اش. نمى‏دونم واللَّه!
جنازه را پشت كرديم و يا على. بابات مى‏گفت زبون بسته زجركش مى‏شه. مى‏خواست كارد بذاره بيخ گلوش. حسن حاجى رضا گفت: «من اينجا مى‏مونم صبح حيوون را مى‏برم مزراع ملّاكريم...».
اينقده خود زده بودم عمه، اصلاً حاليم نبود كه جلوى چشام سياهى بود. همين‏جور دنبال جمعيت مى‏دوئيدم. نوروزمون عزا شده بود اون سال ؛ گمونم سه سال بعدى كه شاه را تيرش زدن. آره همون دور و برها بود...
بابات خوبه عمه؟ مى‏خواى شب بيام خونه تون پهلوش؟
بيچاره مادرش! بيچاره برادرم! برادرم پير شد. اين عموت را اين‏جورى نبين عمه. داغ جوون پيرش كرد. كمرش شكست. مى‏گم اگه بابات بدحاله... تو رو حضرت عباسى طوريش نشده كه؟
برف چهارم افتاده بود يا... دروغ نگم خدا، برف سومى بود ؛ اما اى بسوزه پدر حواس پرتى! يادم نيست حالا...
زير لحاف كرسى بودم كه ديدم در مى‏زنند. مجتبى را فرستادم دم در. بابات بود. يك چراغ دستى برداشتم و همراهش شدم. همون شب شُستيم و كفن كرديم. آخه مى‏گن خوبى‏يت نداره جنازه، رو زمين بمونه ؛ اما حيف! حيف تنِ جوون و دلِ پُر آرزو كه رفت زير گل...
سرشب با بچه‏هامون دعوام شده بود. حالا تقصيرم نداشت بيچاره! باباش مريض بود. اين بود كه...
نمى‏دونم چه مرگم شده بود كه هى تشنه‏ام مى‏شد. چند روز بود مثل سگ، له له مى‏زدم...
يك اشنو پيچيدم و طاقباز شروع كردم به كشيدن. اولش، به گمونم گرازها زدن به حاصل. پريدم تفنگ را از تو اتاق برداشتم و...
مادرت بود و يك مشت از اين زنهاى در و همسايه. چى مى‏گم من. زن و مرد مثل ديوونه‏ها نعره مى‏زدند. مادرت بدجورى سر مى‏كوبيد به ديوار. عمو و زن عموت هنوز نفهميده بودن. خواب‏آلود بودم. دهنم مثل كبريت لامصّب...
 


98

خودم شستم و كفن كردم. وقتى تو گور، سركفن را باز كردن، دلم نمى‏اومد صورتش را بذارم تو لحد...
سرم را گذاشتم سينه ديواره قبر و حالا گريه نكن، كى بكن...
اينقده خدا و يارب و يا امام رضا بچه پيدا كرديم، هى گفتيم نگيد بابا، نگيد بهش ؛ اما مگه مى‏شد. راستش تقصيرى هم نداشتن.
عمه‏ات پشت قالى بود. رفتم تو كه پرسيد: «داداشم چطور بود؟». ديدم نمى‏تونم. دويدم بيرون نشستم سر حوض و هاى هاى گريه كردم. آخه چى مى‏گفتم بهش؟ حالا عمه‏ات هى قسمم مى‏ده تو را به اباالفضل، تو را به فاطمه زهرا، بگو داداشم طوريش شده؟
نه بچه نيفتاد، به دنيا اومد، اما چه اومدنى، مرده بود. خوب ديگه، بعد هم خدا نخواست كه بچه‏دار بشيم.
خوشگل كه بود ؛ عين اون برادر آخريش هست. اسمش چيه؟
بارون مى‏اومد. از اون بارونهاى ديوونه. انگارى مى‏خواست زمين را جاكن بكنه! آب افتاده بود تو طويله. شوم بچه‏ها را دادم و خوابوندمشون. عبدالرضا دير كرده بود. نمى‏دونم كدوم گورى بود. حالا دستِ تنها، سطلْ سطلْ آب مى‏بردم بيرون...
خفه شده بود زبون بسته. مادرشو بگو يك بع بعى مى‏كرد كه جگر شمر كباب مى‏شد. بره سياهه مال بچه‏ام بود، اومده بود رو آب...
عبدالرضا هم نمى‏دونست. تو بارون همون روز، خاكش كردن. نمى‏دونى چه جمعيتى شده بود ؛ عين محشر كبرا. تشييع جنازه اينجورى هم نديده بودم واللَّه ؛ زير شرشر بارون...
گفتم به جون داش رضا اگه بذارم! مگه پير نود ساله خاك مى‏كنيد؟! مگه چغندر زير گِل مى‏كنيد؟ بابا چرا حاليتون نيست، جوون مردم را كشتن...
خونچه بستم براش ؛ چه خونچه‏اى. حالا مرده، اين درست ؛ اما جگر ننه باباش آتيش نمى‏گيره اگه هيچ كارى براش نكنند، هان؟ تو بگو، آخه بايد يك فرقى باشه ميون پير و جوون...
اون داداش كوچيكش، پسر عموت، اسمش چيه؟ آره همون زاغيه، گمونم دوسالش بود ؛ شايد هم كمتر. نشوندمش رو اسب و انداختم جلو خونچه...
حسين يابو را فرستادم دنبال اسب. بهش گفتم: حتماً بايس سفيد باشه! تا صلاة ظهر با اسب سفيد اومدى اومدى، نيومدى به همين نمكى كه حروم كردى قسم، رنگت مى‏كنم يابو سفيد، مى‏اندازم جلو طبق كشها...
يك شال سبز كشيديم رو اسب و داداش كوچيكه‏اش را...
نه كه فكر كنى دلْ نازكم، نه. اينكه دارم گريه مى‏كنم، آخ قربون جدش برم، جون خودت و خودم هيشگى نمى‏خواد اينكارها را بكنه ؛ اما تو بگو نامردى نيست بچه محلّت باشه، جوون باشه...؟
هى مى‏گن نمى‏فهمى، نمى‏فهمى ؛ يعنى چه؟ مگه ما سگ و جونوريم بلا نسبت؟ دل همه دله، دل ما خشك و گله...
داش رضا گفت: «اسب سفيد». گفتم: «اى به چشم». به همين تيزى چاقو قسم، ظهر نشده شش تا اسب جلوش رديف كردم. مى‏خوام حاليت باشه وا...
آره، راسيّتش گفتم اگه خون جوون مردم را ريختن، اون هم بى عذر و تقصير، ما سرمون بره...
يعنى داش رضا قمه كشيد كه به مولا تقاص پسر مى‏گيريم. همين جورى بچه حىّ وقايم بره بيرون، بعد خبر مرگشو بيارن! مگه شهر هرته؟ مى‏خوام حاليت باشه وا...
راستش داش رضا قمه كوبيده بود جلو حسينه كه چهلم نشده ياروها را...
بابات مى‏گفت كسى نمى‏دونه چى شده. ما كه آخرش نفهميديم چى به چيه. داش رضا مى‏گفت بزن شيردون ياروها را مى‏كشيديم بيرون. مى‏خواستم حاليت باشه وا...
تغار خمير سر دستش بود. از پله‏ها مى‏رفت بالا. مادر تو مى‏گم. پرسيد: «داداشت چطوره؟». گفتم: «بهتره الحمدللَّه...».
نشستم لب حوض به وضو گرفتن...
سر تنور چونه مى‏گرفت كه بهش گفتم. نگرفته بودمش خودش را انداخته بود تو تنور. دلِ خودم يك راه غصّه، اون هم...
برو بابا تو هم همه‏اش توراتت دستته. هوى، گِل لگت نمى‏كنيم‏ها! چى مى‏نويسى حالا؟
آره بابا، يك دقيقه بتمرگ تا بگم برات. هرچى گفتم دومادت كنيم عمو، گفتم بابات مريضه. چشم و اميد مادرت به توه. برادرات غير تو كسى را ندارن.
همون بهتر كه نبودى و نديدى. آسيّد رسول را گفتم برو به برادرهاش بگو. برگشته مى‏گه: «با چه رويى برم، چى بگم آخه؟».
جعفر بالا پشت بوم بود. گفتم: يك دقه ول كن اون كفترهاى صاحب مرده را! بيا پايين تا بگم بهت...
گفتم: بريم خونه ما عمو. دم مسجد خودش فهميد...
حالا محمد و على از اون طرف خسته و مونده رسيدن دم حسينيه، هى مى‏گن: چى شده؟ چه خبره؟ بابامون طوريش شده؟
به داش رضا گفتم: غلاف كن! هيشكى نمى‏دونه چى شده، هرچه مى‏گن همين‏جورى...
رفتم سر گور، عموت را بلندش كنم، افتاده بود رو قبر.
مى‏خواستم بلندشم، اما مگه اين پاها يارى مى‏كرد...
 


99

نصف شبى ديدم در مى‏زنند. رفتم دم در. باد برف مى‏اومد. بابات بود و حاجى رجب. بيل و كلنگى برداشتم و يالا. زمين يخ كرده بود ؛ لا مصّب مثل سنگ. هى برف افتاه بود رو برف. اصلاً نمى‏شد كَند. حاجى رجب را فرستادم آبْ گرم كنه. يخ حوض را شكستيم و ديگ را گذاشتيم رو آتيش. حالا تن جوون قد به قد، رو تخت مرده شور خونه درازه...
نه زن دايى، اينها را كى گفته؟
آقا و اون خدا بيامرز تو يك سال مردن. اول آقا بعد هم اون. فقط چهل پنجاه روز فرقشون بود...
كى؟ دائيت؟ مثل تن لش زير لحاف بود. هرچى مى‏گم پاشو ببين چه خبره، دوباره مى‏گه: هان؟ هون؟...
هان و مرگ مرتيكه بى‏غيرت! جوون مردم مرده، اون وقت تو...
تو بگو غلومى...
- اِ من چرا؟ خودت بگو كه اول ديدى.
- اَه چقدر فس فس مى‏كنى، خوب من مى‏گم. ببين من بودم و اين غلومى. ديوونه حاليش نيست كه نصف شبى خر را برداشته بود رفته بود صحرا. حالا خود خرش هيچى، اين زبون بسته...
- اِ چرا اينها را مى‏گى حالا؟
- پس چى بگم؟ آره بابام گفت پاشو برو دنبال غلومى يك وقت بيابونْ مرگ نشه. حالا سگها هم صحرا را گذاشته بودن رو سرشون. داشتم دنبال صداى سگها مى‏رفتم كه...
گفتم يك وقت خداى نكرده اين تحفه را تكّه پاره‏اش كرده باشند، كه ديدم تو تاريكى صداى لا اله إلا اللَّه بلنده. داشتند جنازه مى‏آوردن...
شُرشُر آب بود و دسته‏هاى زمخت بيل كه در ميان پنجه‏هاى دو مرد فشرده مى‏شد و كسى دم قنات قرآن مى‏خواند. پسرك، خواب بود و يك لنگ پايش لبه جو توى آب. باد، موهاى بورش را پريشان مى‏كرد. يك شاخه از وسط درخت گل محمدى كج شده بود پايين تا رو سينه پسرك...
مردى در گودى گور، دسته بيل را گذاشته بود زير چانه و آن سبّابه كشيده‏اش كه عرق پيشانى مى‏گرفت...
مردى كه قرآن ورقْ ورقش را بوسيده بود و بعد كه پريده بود توى گور و حالا پاهاى لختش كَمَكْ كَمَكْ يخ مى‏كرد و يك مشت خاك سرد، گور را در ميان پنجه‏ها مى‏فشرد...
نزديك صبح بود. آن دورها توى صحرا يكى اذان مى‏گفت. انگار، دستهاى زمخت دو مرد رفته بود طرف بندهاى كفن و جنازه‏اى كه از توى تابوت بيرون آمده بود و حالا بوى كافور و عطر گل محمدى در هم مى‏شد.
پسرك مى‏خنديد. شايد هم خواب مى‏ديد ؛ خواب يك...
قدمهاى يكى روى گلهاى تلنبار شده دمِ گور محكم شده بود و بعد صدايى كه گفته بود: «سرازيرى قبر، على به فريادت برسه صلوات بفرست...».
باد مى‏وزيد و پيشانيهاى خيس عرق چهار مرد زير درخت گل محمدى يخ مى‏كرد. آخرى‏شان كه به سجده رفته بود، اولى داشت قنوت مى‏خواند و حالا هر دو پاى پسرك توى آب و غنچه‏اى كه داشت روى سينه‏اش سر باز مى‏كرد...