وقت توت بود
هادى حكيميان - يزد
وقت توت بود. باد مىافتاد تو درختها و ناله يك فاخته گم شده در هوهوى باد. شبح پسربچهاى هفت - هشت ساله جلوى تابوت انگار كه مىدويد. فانوس دستش كه لبْپر مىخورد خرمن سبزى آن پايين تل، تاريك و روشن مىشد. توى مهتاب سايه چهار مرد زير تابوت قد مىكشيد و مىافتاد پايين تل، درست پاى درخت گل محمدى.
سحر بود و انگار يكى داشت ميان تاريكى، توى صحرا مناجات مىكرد. بچه كه زمين خورده بود، فانوس، پت پت كنان خاموش شده بود...
ناله فاختهاى بود همراه عطر گل محمدى. صداى كشدار يكى از پشت تابوت گفته بود: «به عزت و شرف لا اله إلّا اللَّه...» و بعد صداها درهم شده بود: «لا إله إلّا اللَّه... محمد رسول اللَّه...».
داشتيم زمين مىكنديم كه خبر آوردن برامون. اوّلش گفتيم شايد دروغ باشه. كى باورش مىشد؟ من خودم ديروزش ديده بودمش. كلّى هم با هم اختلاط كرديم ؛ اما خوب ديگه، مرگ دست خداست...
چى بگم ننه؟ ميرزا جواد را پا به ماه بودم. باباشون رفته بود شهر. هفت ماه آزگار بىخبرى؛ نه كاغذى، نه پيغمومى، نه يك پول سياه خرجى. ابوالفضلخان، تازه راه افتاده بود. سر حوض، رخت مىشستم كه صداى جيغ، بلند شد. بىبى اشرف دويد لب بوم كه مىگن...
سالش درست يادم نيست. گندمها سِنى شده بود. همه رفته بودن شهر، غربت بد درديه عمو! آب قنات شده بود يك شير سماور، بلكه هم كمتر. تو كاريز بوديم با داش رضا. محمدعلى بالا سر قنات وايساده حالا هِى نعره مىزنه: اُهوى اُهوى. يكى نيست بگه اُهوى و مرگ، اُهوى و بلا مرتيكه خر. بالا كه اومديم گفت....
بابات اوّلِ همه ديده بودش. بعدش هم من و چند تاى ديگه رسيديم سر نعشش. تا چند ماه دست و دلم به كار نمىرفت. همهاش صورتش جلوم بود. حالا از بابات بپرسى بهتر مىدونه ؛ يعنى مىدونى، من دل و قلب نداشتم كه، اصلاً خوب نگاهش نكردم. آخه صورتش...
آره، دم دماى صبح بود كه رسيديم سر جنازه، بستيمش گرده قاطر و يالا...
همون سالِ وبايى بود. چند تا را گور و كفن كرده باشيم خوبه؟ هان؟ چند تا جوون داده باشيم دهنِ قبرستون خوبه؟ هان؟ اما اون، يك شيون و شينى افتاد تو مردم كه نگو. نمىدونم تقاص كدوم گناه را پس مىداديم. اون سال يك وقت مىديدى صبح تا پسين يك خونه، خالى مىشد. بيچاره محمود كلّهپز صبح كه جنازهشو از خونه بيرون آورديم سر صلاة ظهر خبرمون كردن كه زنش هم...
وقت توت بود، اما چه توتى! بيچاره پسر محمود كلّهپز تا صبح نكشيد همون سحر چونه انداخت...
اما اين بچّه عموت، كاشكى اونهم وبايى شده بود! كاشكى...
من بودم و بابات با حسنِ حاجى رضا. شب عينهو ظلمات. لا مصّب چشم، چشمو نمىديد. حالا هِى جنازه از رو قاطر مىافته، هى تو اين سنگ و كلوخها...
گمونم سر تل، جنّى بود پا قاطر رفته بود تو چاله. پاش قلم شده بود زبون بسته! جنازه هم پرت شد پايين. من كه دل نكردم برم پايين. گفتم جنازه افتاده تو چاه...
نشستم سر تل و زار زار گريه كردم. قربون صلاحش برم خدا! اون از مردنش، اون هم از مرده كشىاش. نمىدونم واللَّه!
جنازه را پشت كرديم و يا على. بابات مىگفت زبون بسته زجركش مىشه. مىخواست كارد بذاره بيخ گلوش. حسن حاجى رضا گفت: «من اينجا مىمونم صبح حيوون را مىبرم مزراع ملّاكريم...».
اينقده خود زده بودم عمه، اصلاً حاليم نبود كه جلوى چشام سياهى بود. همينجور دنبال جمعيت مىدوئيدم. نوروزمون عزا شده بود اون سال ؛ گمونم سه سال بعدى كه شاه را تيرش زدن. آره همون دور و برها بود...
بابات خوبه عمه؟ مىخواى شب بيام خونه تون پهلوش؟
بيچاره مادرش! بيچاره برادرم! برادرم پير شد. اين عموت را اينجورى نبين عمه. داغ جوون پيرش كرد. كمرش شكست. مىگم اگه بابات بدحاله... تو رو حضرت عباسى طوريش نشده كه؟
برف چهارم افتاده بود يا... دروغ نگم خدا، برف سومى بود ؛ اما اى بسوزه پدر حواس پرتى! يادم نيست حالا...
زير لحاف كرسى بودم كه ديدم در مىزنند. مجتبى را فرستادم دم در. بابات بود. يك چراغ دستى برداشتم و همراهش شدم. همون شب شُستيم و كفن كرديم. آخه مىگن خوبىيت نداره جنازه، رو زمين بمونه ؛ اما حيف! حيف تنِ جوون و دلِ پُر آرزو كه رفت زير گل...
سرشب با بچههامون دعوام شده بود. حالا تقصيرم نداشت بيچاره! باباش مريض بود. اين بود كه...
نمىدونم چه مرگم شده بود كه هى تشنهام مىشد. چند روز بود مثل سگ، له له مىزدم...
يك اشنو پيچيدم و طاقباز شروع كردم به كشيدن. اولش، به گمونم گرازها زدن به حاصل. پريدم تفنگ را از تو اتاق برداشتم و...
مادرت بود و يك مشت از اين زنهاى در و همسايه. چى مىگم من. زن و مرد مثل ديوونهها نعره مىزدند. مادرت بدجورى سر مىكوبيد به ديوار. عمو و زن عموت هنوز نفهميده بودن. خوابآلود بودم. دهنم مثل كبريت لامصّب...
خودم شستم و كفن كردم. وقتى تو گور، سركفن را باز كردن، دلم نمىاومد صورتش را بذارم تو لحد...
سرم را گذاشتم سينه ديواره قبر و حالا گريه نكن، كى بكن...
اينقده خدا و يارب و يا امام رضا بچه پيدا كرديم، هى گفتيم نگيد بابا، نگيد بهش ؛ اما مگه مىشد. راستش تقصيرى هم نداشتن.
عمهات پشت قالى بود. رفتم تو كه پرسيد: «داداشم چطور بود؟». ديدم نمىتونم. دويدم بيرون نشستم سر حوض و هاى هاى گريه كردم. آخه چى مىگفتم بهش؟ حالا عمهات هى قسمم مىده تو را به اباالفضل، تو را به فاطمه زهرا، بگو داداشم طوريش شده؟
نه بچه نيفتاد، به دنيا اومد، اما چه اومدنى، مرده بود. خوب ديگه، بعد هم خدا نخواست كه بچهدار بشيم.
خوشگل كه بود ؛ عين اون برادر آخريش هست. اسمش چيه؟
بارون مىاومد. از اون بارونهاى ديوونه. انگارى مىخواست زمين را جاكن بكنه! آب افتاده بود تو طويله. شوم بچهها را دادم و خوابوندمشون. عبدالرضا دير كرده بود. نمىدونم كدوم گورى بود. حالا دستِ تنها، سطلْ سطلْ آب مىبردم بيرون...
خفه شده بود زبون بسته. مادرشو بگو يك بع بعى مىكرد كه جگر شمر كباب مىشد. بره سياهه مال بچهام بود، اومده بود رو آب...
عبدالرضا هم نمىدونست. تو بارون همون روز، خاكش كردن. نمىدونى چه جمعيتى شده بود ؛ عين محشر كبرا. تشييع جنازه اينجورى هم نديده بودم واللَّه ؛ زير شرشر بارون...
گفتم به جون داش رضا اگه بذارم! مگه پير نود ساله خاك مىكنيد؟! مگه چغندر زير گِل مىكنيد؟ بابا چرا حاليتون نيست، جوون مردم را كشتن...
خونچه بستم براش ؛ چه خونچهاى. حالا مرده، اين درست ؛ اما جگر ننه باباش آتيش نمىگيره اگه هيچ كارى براش نكنند، هان؟ تو بگو، آخه بايد يك فرقى باشه ميون پير و جوون...
اون داداش كوچيكش، پسر عموت، اسمش چيه؟ آره همون زاغيه، گمونم دوسالش بود ؛ شايد هم كمتر. نشوندمش رو اسب و انداختم جلو خونچه...
حسين يابو را فرستادم دنبال اسب. بهش گفتم: حتماً بايس سفيد باشه! تا صلاة ظهر با اسب سفيد اومدى اومدى، نيومدى به همين نمكى كه حروم كردى قسم، رنگت مىكنم يابو سفيد، مىاندازم جلو طبق كشها...
يك شال سبز كشيديم رو اسب و داداش كوچيكهاش را...
نه كه فكر كنى دلْ نازكم، نه. اينكه دارم گريه مىكنم، آخ قربون جدش برم، جون خودت و خودم هيشگى نمىخواد اينكارها را بكنه ؛ اما تو بگو نامردى نيست بچه محلّت باشه، جوون باشه...؟
هى مىگن نمىفهمى، نمىفهمى ؛ يعنى چه؟ مگه ما سگ و جونوريم بلا نسبت؟ دل همه دله، دل ما خشك و گله...
داش رضا گفت: «اسب سفيد». گفتم: «اى به چشم». به همين تيزى چاقو قسم، ظهر نشده شش تا اسب جلوش رديف كردم. مىخوام حاليت باشه وا...
آره، راسيّتش گفتم اگه خون جوون مردم را ريختن، اون هم بى عذر و تقصير، ما سرمون بره...
يعنى داش رضا قمه كشيد كه به مولا تقاص پسر مىگيريم. همين جورى بچه حىّ وقايم بره بيرون، بعد خبر مرگشو بيارن! مگه شهر هرته؟ مىخوام حاليت باشه وا...
راستش داش رضا قمه كوبيده بود جلو حسينه كه چهلم نشده ياروها را...
بابات مىگفت كسى نمىدونه چى شده. ما كه آخرش نفهميديم چى به چيه. داش رضا مىگفت بزن شيردون ياروها را مىكشيديم بيرون. مىخواستم حاليت باشه وا...
تغار خمير سر دستش بود. از پلهها مىرفت بالا. مادر تو مىگم. پرسيد: «داداشت چطوره؟». گفتم: «بهتره الحمدللَّه...».
نشستم لب حوض به وضو گرفتن...
سر تنور چونه مىگرفت كه بهش گفتم. نگرفته بودمش خودش را انداخته بود تو تنور. دلِ خودم يك راه غصّه، اون هم...
برو بابا تو هم همهاش توراتت دستته. هوى، گِل لگت نمىكنيمها! چى مىنويسى حالا؟
آره بابا، يك دقيقه بتمرگ تا بگم برات. هرچى گفتم دومادت كنيم عمو، گفتم بابات مريضه. چشم و اميد مادرت به توه. برادرات غير تو كسى را ندارن.
همون بهتر كه نبودى و نديدى. آسيّد رسول را گفتم برو به برادرهاش بگو. برگشته مىگه: «با چه رويى برم، چى بگم آخه؟».
جعفر بالا پشت بوم بود. گفتم: يك دقه ول كن اون كفترهاى صاحب مرده را! بيا پايين تا بگم بهت...
گفتم: بريم خونه ما عمو. دم مسجد خودش فهميد...
حالا محمد و على از اون طرف خسته و مونده رسيدن دم حسينيه، هى مىگن: چى شده؟ چه خبره؟ بابامون طوريش شده؟
به داش رضا گفتم: غلاف كن! هيشكى نمىدونه چى شده، هرچه مىگن همينجورى...
رفتم سر گور، عموت را بلندش كنم، افتاده بود رو قبر.
مىخواستم بلندشم، اما مگه اين پاها يارى مىكرد...
نصف شبى ديدم در مىزنند. رفتم دم در. باد برف مىاومد. بابات بود و حاجى رجب. بيل و كلنگى برداشتم و يالا. زمين يخ كرده بود ؛ لا مصّب مثل سنگ. هى برف افتاه بود رو برف. اصلاً نمىشد كَند. حاجى رجب را فرستادم آبْ گرم كنه. يخ حوض را شكستيم و ديگ را گذاشتيم رو آتيش. حالا تن جوون قد به قد، رو تخت مرده شور خونه درازه...
نه زن دايى، اينها را كى گفته؟
آقا و اون خدا بيامرز تو يك سال مردن. اول آقا بعد هم اون. فقط چهل پنجاه روز فرقشون بود...
كى؟ دائيت؟ مثل تن لش زير لحاف بود. هرچى مىگم پاشو ببين چه خبره، دوباره مىگه: هان؟ هون؟...
هان و مرگ مرتيكه بىغيرت! جوون مردم مرده، اون وقت تو...
تو بگو غلومى...
- اِ من چرا؟ خودت بگو كه اول ديدى.
- اَه چقدر فس فس مىكنى، خوب من مىگم. ببين من بودم و اين غلومى. ديوونه حاليش نيست كه نصف شبى خر را برداشته بود رفته بود صحرا. حالا خود خرش هيچى، اين زبون بسته...
- اِ چرا اينها را مىگى حالا؟
- پس چى بگم؟ آره بابام گفت پاشو برو دنبال غلومى يك وقت بيابونْ مرگ نشه. حالا سگها هم صحرا را گذاشته بودن رو سرشون. داشتم دنبال صداى سگها مىرفتم كه...
گفتم يك وقت خداى نكرده اين تحفه را تكّه پارهاش كرده باشند، كه ديدم تو تاريكى صداى لا اله إلا اللَّه بلنده. داشتند جنازه مىآوردن...
شُرشُر آب بود و دستههاى زمخت بيل كه در ميان پنجههاى دو مرد فشرده مىشد و كسى دم قنات قرآن مىخواند. پسرك، خواب بود و يك لنگ پايش لبه جو توى آب. باد، موهاى بورش را پريشان مىكرد. يك شاخه از وسط درخت گل محمدى كج شده بود پايين تا رو سينه پسرك...
مردى در گودى گور، دسته بيل را گذاشته بود زير چانه و آن سبّابه كشيدهاش كه عرق پيشانى مىگرفت...
مردى كه قرآن ورقْ ورقش را بوسيده بود و بعد كه پريده بود توى گور و حالا پاهاى لختش كَمَكْ كَمَكْ يخ مىكرد و يك مشت خاك سرد، گور را در ميان پنجهها مىفشرد...
نزديك صبح بود. آن دورها توى صحرا يكى اذان مىگفت. انگار، دستهاى زمخت دو مرد رفته بود طرف بندهاى كفن و جنازهاى كه از توى تابوت بيرون آمده بود و حالا بوى كافور و عطر گل محمدى در هم مىشد.
پسرك مىخنديد. شايد هم خواب مىديد ؛ خواب يك...
قدمهاى يكى روى گلهاى تلنبار شده دمِ گور محكم شده بود و بعد صدايى كه گفته بود: «سرازيرى قبر، على به فريادت برسه صلوات بفرست...».
باد مىوزيد و پيشانيهاى خيس عرق چهار مرد زير درخت گل محمدى يخ مىكرد. آخرىشان كه به سجده رفته بود، اولى داشت قنوت مىخواند و حالا هر دو پاى پسرك توى آب و غنچهاى كه داشت روى سينهاش سر باز مىكرد...