در جست و جوى دنياى از دست رفته
سيد سجاد نعمتاللهى
يادداشتى بر فيلم بلند سينمايى هفت (SEVEN)، ساخته ديويد فينچر
ويليام سامرست (Somerset)، كارآگاه كهنهكار پليس كه يك هفته به بازنشستگىاش مانده است، و ديويد ميلز
(David Mills)، كارآگاه جوياى نام پليس كه قرار است جايگزين سامرست شود، درگير يك پرونده عجيب قتلهاى زنجيرهاى مىشوند. قاتلِ موعظهگرى پيدا شده است كه قربانيان خود را، بنابر آنچه در متون قديمى درباره گناههاى كبيره هفت گانه و سزاى مرتكبين آنها آمده است انتخاب مىكند و به وسيله خودشان به قتل مىرساند. جنازه قربانيان گناههاى «شكم بارگى
(Gluttony)»، «حرص (Greed)»، «تنبلى (Sloth)»، «شهوت (Lust)» و «غرور (Pride)» پيدا مىشود. دو جنازه ديگر باقى مانده است. «خشم
(Wrath)» و «حسد (Envy)».
در اين ميان و در حالى كه تلاش سامرست و ميلز براى يافتن قاتل، نتيجه روشنى در پى نداشته است، او، (جان دو) خود را به اداره پليس معرفى مىكند...
هفت (Seven)، محصول سال 1994 امريكا، از بهترين فيلمهاى دهه نود و يكى از تأثيرگذارترين فيلمهاى تاريخ سينما محسوب مىشود. اين فيلم كه نخستين تجربه «ديويد فينچر
(David Fincher)» در فيلمسازى بلند بود، به عنوان يك فيلم جريانساز (حتى در ساختار سينمايى) مطرح شد و اينگونه، فينچر با نخستين فيلم خود، به عنوان يك كارگردان مؤلف شناخته شد.
«هفت»، توانايى نفوذ و تأثيرگذارى خود در تماشاگر را - گذشته از ساختار فوقالعاده كه كارگردان بلندپروازى چون فينچر برايش در نظر گرفته - مديون فيلمنامه فوقالعاده «اندرو كوين واكر
(Andrew Kevin Walker)» و داستان تكان دهندهاى است كه براى آن تدارك ديده است.
مسئله بشر و گناههايى كه به ارتكابشان خو گرفته است دستمايه داستان فيلمهاى گوناگونى در تاريخ سينما بوده است. در هر حال، «هفت» نخستين فيلمى است كه به اين صراحت، اساس داستانش را بر تاختن بر جرأتى كه انسان امروز بر نافرمانى پروردگارش يافته است قرار مىدهد و به تصوير كردن سرانجام اين سنت عصيان كه در گير و دار زندگى مادى دور از خداى امروز شدت گرفته است مىگذارد.
«هفت» انسان مست غافل را با ماهيت گناههايى كه روزانه در هر گوشهاى مىبيندشان، امّا به اين دليل كه به آنها عادت كرده است در چشمش ناچيز جلوه مىكنند روبهرو مىكند و پليدى آنها را به رخ او مىكشد تا چشمهايش را باز كند و به خود آيد. فيلم بنابر آموزههاى دينهاى آسمانى ساخته شده است. اعتقاد به پليدى ذاتى گناههاى انسان و اينكه عذاب انسان در دنياى ديگر، مواجه شدن با همين گناههايى است كه در زندگى خود آنها را ايجاد كرده است، و آن، هنگامى است كه پردهها كنار مىروند و او حقيقت اعمال خود را مىبيند و ظهور قاتلى كه گناه انسان را در همين دنيا - كه آن را از آخرت جدا نمىدانيم - نيز به او باز مىگرداند بر اساس همين آموزههاست. گذشته از آن، تأثير متون كهن ادبيات كلاسيك جهان در شكلگيرى داستان «هفت» آشكار است. فيلم، صراحتاً بر محور اين جمله كه: «بهشت از دست رفته است
(Paradise lost)» (شاهكار ميلتون) شكل مىگيرد و بر اساس ساختار «كمدى الهى» دانته روايت مىشود.
در كمدى الهى، سفر معنوى دانته از دوزخ آغاز مىشود؛ طبقات دوزخ را، بنابر سنگينى گناهان مىپيمايد و پس از گذراندن تمام آنها به برزخ و سرانجام به بهشت و به نوبه خود، طبقات گوناگون آن مىرسد. كمدى الهى بر راهى كه هر انسان در مسير كمال خود بايد از ميان دوزخ بپيمايد و به عبارتى از تمام وسوسهها و خاستگاههاى گناه به سلامت بگذرد تأكيد دارد (و إنْ مِنْكم إلّا وارِدُها ؛ سوره مريم، آيه 71). اين گونه است كه جمله ميلتون نيز معنا مىيابد: «راهى است صعب و طولانى كه از دوزخ برمىآيد و به سوى نور فرا مىشود».
بدين گونه «اندرو كوين واكر» داستان متفاوت و جذابى را تدارك مىبيند و پس از حدود سه سال تأمّل و چند بار بازنويسى، آن را به فيلمنامهاى تكان دهنده تبديل مىكند كه بىترديد يكى از بهترين فيلمنامههاى تاريخ سينماست؛ فيلمنامهاى كامل، شسته رفته و كوبنده كه البته نمىتوان انكار كرد كه به اندازه كمدى الهى دانته و جمله مذكور ميلتون خوشبينانه نيست.
در بررسى ساختار «هفت» و به داورى نشستن درباره اينكه فينچر تا چه اندازه در پروراندن اين فيلمنامه و پديدآوردن هفتى كه گذشته از هويت ادبىاش در فيلمنامه، هويتى سينمايى نيز داشته باشد موفق بوده است، پيش از هرچيز بايد بر آشكار بودن نگاه شخصى فينچر در اثر و عيان بودن حضور كارگردانى كه اين دنيا را باور دارد و در آن زندگى مىكند، آن را مىشناسد و به آن منتقد است و بىمحافظه كارى بر آن مىتازد اذعان كرد.
«هفت» جلوههاى سينمايىاى دارد (اعم از صدا و تصوير) كه خارج از فيلمنامه انديشيده و اجرا شدهاند و آن قدر با فيلمنامه همراه و در ساختن فضاى مناسب داستان و نفوذ دادن آن در وجود تماشاگر مؤثرند كه هيچ كس (حتى مخالفانى كه امروز اين سو و آن سو براى فينچر پيدا شدهاند) در اينكه هفت بىشك يكى از بهترين فيلمهاى تاريخ سينما از لحاظ كارگردانى و فضاسازى از كار درآمده است ترديد نمىكند.
در «هفت» دغدغهاى بيش از سخن گفتن از ارتكاب گناه و پيامد آن نمود مىيابد؛ فيلم صراحتاً بر اين نكته تأكيد مىكند كه گذشته از نقش و اختيارى كه هر انسان به عنوان يك فرد در آلوده شدن خود (و احياناً ديگران) به گناه دارد، شرايط زندگى مدرن امروز نيز به خودى خود، فاكتور مهمى است كه اين دنياى گناهآلود و اين فضاى تاريك، زاييده آن است و در آن تاريك و تاريكتر مىشود.
«هفت»، آشكارا بر زندگى مدرن مىتازد و آن را زير سؤال مىبرد. در اين ميان، فيلمنامهنويس، مخاطب را با اين پارادوكس جدى چهره به چهره مىكند كه آيا اين زندگى است و يا نه و نقش انسان در كشاكش نيروهاى شرى كه به او هجوم مىآورند و نيروهاى نيك كه هر روز كمرنگتر مىشوند چيست و آيا اصولاً با توجه به شرايطى كه فعلاً پيش آمده است آيا كارى از انسان بر مىآيد كه از اين «زندگى» و مختصات آن رها شود يا نه؟
ميزانسنى كه «فينچر» براى غرق كردن مخاطب در اين فضاى تاريك و القاى حس استيصال و درماندگى حاصل از گناهان بىشمار انسان و زندگى عصر مدرنيته به او مىانديشد فوقالعاده است.
«هفت» در فيلمبردارى، شيوه نامأنوسى را در پيش مىگيرد؛ «داريوش خنجى» فيلمبردار ايرانى الاصل فرانسوى كه يكى از پنج فيلمبردار برتر حال حاضر دنياست، در «هفت» از نور طبيعى و نماهاى متزلزل استفاده مىكند. فيلمبردارى فيلم در شرايط نور طبيعى، نماهاى تاريك، گنگ و توهمآميزى را تدارك ديده است و در كنار استفاده از رنگهاى تيره، كدر، مات و مرده - كه رنگ غالب و به عبارتى، تنها رنگهايى كه در فيلم به چشم مىآيند است - در پديد آوردن فضاى سنگين هراسناك مورد نظر كارگردان و فيلمنامه بسيار موفق بوده است.
علاوه بر آن، بيشتر نماهاى خارجى
«هفت» در هواى بارانى فيلمبردارى شدهاند؛ باران كه به طور كلى يكى از فاكتورهاى مؤثر در پديدآوردن فضاهاى كدر و افسرده در سينماست، خصوصاً در اين فيلم، در كنار ديگر ويژگيهاى ميزانسن و دكوپاژ استادانه فينچر، كاركرد فوقالعادهاى يافته است. اين مسئله در سكانس تعقيب و گريز دقايق ميانى فيلم از وضعيت يك فاكتور فرعى بودن خارج و به عنوان يكى از ويژگيهاى اصلى اين سكانس مطرح مىشود.
دوربين، در بسيارى از نماهاى «هفت» نسبت به سوژههايى كه در كادر حضور دارند موقعيت بىثباتى پيدا مىكند و آنها را به صورت لرزان به تصوير مىكشد و اين مسئله به يكى از ويژگيهاى ميزانسن اين فيلم تبديل شده است. با اينكه ضرب آهنگ فيلم در واقع نه كند است و نه تند و يك حالت ميانه را در پيش مىگيرد، نماها، هيجانزده و ناآراماند و گويا دوربين كه به خودى خود به عنوان چشم ناظر مخاطب عام و در عين حال، خاص و متعيّن (به اين معنا كه گذشته از اين كه هفت تماشاگرانش را مانند هر فيلم ديگرى، به عنوان شاهد ماوقع و در يك نگاه كلى در جريان رويدادهاى داستان قرار مىدهد، روى تك تك مخاطبانش با در نظر گرفتن فرد و شخصيت خاص آنها كار مىكند) كه گاه از ديدن آنچه مىگذرد مىگريزد و گاه، نگران، آنچه روى مىدهد را دنبال مىكند كاركرد مىيابد، در قبال آنچه در پيرامونش مىگذرد حيران است و هنوز تكليفش با خودش روشن نيست كه بايد با آن چه بكند، گذشته از ترس ريشهدارى كه در برابر حقيقت اين رويدادها كه در برابرش آشكار مىشوند از خود نشان مىدهد. عدم تمايل دوربين در به تصوير كشيدن نماهاى قربانيان و بسنده كردن به فِرِيمهايى گذرا، بيش از آنكه براى كاستن از بار خشونت فيلم باشد، برخاسته از ترس دوربين در مواجه شدن با واقعيت اين لايه زندگى است.
گذشته از جلوههاى ديدارى «هفت»، باند صداى اين فيلم نيز به گونهاى طراحى شده است كه مخاطب را لحظهاى رها نمىكند و به او اجازه احساس خوشبختى و آرامش نمىدهد. از سويى موسيقىِ به شدت تأثيرگذار فيلم وجود دارد كه در پس زمينه تيتراژ و نماهاى پر التهاب «هفت» نقش فوقالعادهاى را در تسخير مخاطب ايفا مىكند و از سوى ديگر، در غالب نماهاى «هفت» (حتى نماهاى داخلى) سر و صداى زندگى شهرى به گوش مىرسد.
مسئله اين است كه تمام ما به اين صداها عادت كردهايم و هر روز دائماً با آنها سر و كار داريم و بنابراين، آنها را به عنوان جزئى از زندگى خود پذيرفته و در كنارشان زندگى مىكنيم. اين در حالى است كه در نگاه «هفت» اين صدا و شلوغيهاى «مأنوس»، هرگز پذيرفته و قابل قبول نيستند. اين گونه است كه در «هفت»، سر و صداى روحْخراش زندگى شهرى در باند صداى غالب نماها قرار مىگيرد تا به مخاطب اجازه ندهد كه حتى در نماهايى كه احياناً در آنها اثرى از رنگ مرده و بىروح خوشبختى به چشم مىخورد، اثرى از آرامش و خوش بختى نيابد. در كنار آنها صداى مترونومى كه هر از چند گاهى گويا از نزديك بودن حادثهاى غير منتظره خبر مىدهد و آسايش شبْ هنگام سامرست و در واقع مخاطب را برهم مىزند نيز از ديگر فاكتورهاى تأثيرگذار باند صداى «هفت» محسوب مىشود.
«هفت»، دنياى تاريك انسان امروز را كه از تاريكى و پليدى نگاههاى سنگينى كه بشر از فرط تكرار به آنها خو كرده و ديگر در چشمش بزرگ و قبيح نمىآيد به تصوير مىكشد؛ دنيايى كه از آلودگى سركشيهاى انسان، تاريكتر مىشود و به نوبه خود به اين عصيان، دامن مىزند ؛ زاييده و زاينده گناه است و در اين دنيا هيچ كس خوشبخت نيست.
در بررسى كاراكترهايى كه در فيلم ديده مىشوند اثرى از خوشبختى در هيچكدامشان نخواهى يافت؛ اين مسئله در سامرست از همه آشكارتر است و در ميلز و همسرش و ديگران، حتى نگهبانان آرشيو كتابخانه نيز ديده مىشود. شايد در «هفت»، «جان دو» از همه خوشبختتر باشد. دست كم او به هدف خود و آنچه خواستار آن بوده است دست مىيابد و ايمان دارد كه پيامى كه او را براى تبليغ آن برگزيدهاند به گوش همه خواهد رسيد و راه او براى هميشه پيموده خواهد شد. اين به نوبه خود يك خوشبختى نسبى است؛ امّا فراتر از آن، «جان دو» هم گرفتار گناهى است.
هفت نمىخواهد صراحتاً در مورد اينكه آيا چيرهگى گناه بر همه ابعاد زندگى انسان سايه افكنده است و آيا همه آلودهاند داورى كند؛ امّا جهتگيرى فيلم بيشتر به اين سو است كه گناه در زندگى همه به نحوى نفوذ كرده است و به نوعى گريبانگير همه خواهد شد و اين را در رابطه مستقيم با زندگى امروز، زندگى عصر مدرنيته مىداند و در اين ميان همه را در پيشْ آمدن چنين وضعيتى مقصر مىداند.
در فيلم، دو نما وجود دارد كه ديدگاه دوربين به طور مستقيم مورد ابراز خشم دو شخصيت اصلى قرار مىگيرد؛ نخستين نما در آپارتمان سامرست است و هنگامى است كه او مشغول پرتاب چاقو به سمت صفحه دارت است؛ يكى از چاقوها مستقيماً به سمت دوربين - كه در زاويه صفحه دارت قرار گرفته است - پرتاب مىشود. نماى دوم در دقايق واپسين فيلم است؛ گلولههايى كه ميلز به سمت سر جان دو شليك مىكند (غير از اولين گلوله) همه به سمت دوربين - كه باز در زاويه هدف قرار دارد - شليك مىشوند.
باتوجه به اينكه (چنان كه گفته شد) دوربين در «هفت» به عنوان نمادى از مخاطب و تجلى حضور او در ما وقع داستان كاركرد يافته است، هدف قرار دادن آن، به نوعى تاختن به مخاطب و زير سؤال بردن اوست.
با اين وجود در «هفت» بارقهاى از نور به چشم مىآيد. «هفت» به هيچ عنوان به شعار دادن نمىنشيند و در مقابل، با طرح كردن مسائلى كه دغدغه ذهنى بسيارى از افراد است و وانهادن پاسخ آنها به وجدان و درك شخصى فرد فرد مخاطبانش، آشكارا از اين مسئله مىگريزد. به علاوه «هفت» هرگز ادعا نمىكند كه راه حلى را به بشر نشان مىدهد و به عبارتى از فاكتورهاى روشن فكرانه (به معناى مرسوم در سينما) به دور است؛ نمىخواهد ايدهآل به «واقعيتِ» زندگى انسان بنگرد و به عبارت ديگر، در اين نگاه ايدهآل از اين واقعيت فرار كند. بلكه صرفاً مخاطب خود را با بُعد فراموش شده زندگىاش روبهرو مىكند، زنگار روزمرگى را از ظاهر آن مىزدايد و البته تذكرهايى نيز نسبت به بازگشت به يك دنياى دينى دربر دارد. اين است كه به عقيده من از آثار كارگردانانى چون «تاركوفسكى» فراتر مىرود و موفق به قرار كردن ارتباطى عميق و ماندگار با مخاطبش مىشود.
در اين ميان نمىتوان به فضاى تاريك و سنگين «هفت»، خورده گرفت؛ چه، اين واقعيتى است كه انسان طى سالهاى متمادىِ خدا فراموشى، با كردارش براى خود رقم زده است. به قول نيچه: «پىآمدهاى اعمال انسان، كارى به اين ندارند كه او از ارتكاب آنها پشيمان شده است».