مجلات >حديث زندگی>شماره 9

هنر، سايه سارِ آرامش

محمّد خُنَيفِرزاده

 


65

شناخت

آدمى نسبت به هر چيزى كه «وجود» دارد، دوگونه شناخت مى‏يابد: يكى شناخت به وجود و هستى آن چيز است و ديگرى شناخت به ماهيت و ويژگيهاى آن.
مثلاً شناختى كه از كره ماه داريم از حد شناخت اول كه وجود آن است پيشتر نرفته است؛ امّا آگاهى ما از كره زمين، بسيار بيشتر از آگاهى ما از ماه است. پس مى‏توانيم بگوييم كه ما از ماهيت زمين آگاهى داريم. اين شناخت، بدين خاطر است كه ما زمين را به دليل نيازى كه به آن داريم، بسيار كاويده‏ايم و در حد توان، آن را شناخته‏ايم؛ امّا در مورد ماه، چنين نيست و اگر اطلاعاتى از ماه داريم، نه از سر نياز مُبرم، بلكه به خاطر كنجكاوى و يا نياز محدود و اندكى است كه ما بدان داريم.
شناخت را از زاويه‏اى ديگر و به گونه ديگرى نيز مى‏توانيم بررسى كنيم. شناخت ما از چيزها گاه به واسطه «احساس» است و گاه «ادراك». ذهن ما گاه يك چيز را فقط احساس مى‏كند و نه بيشتر و گاه فراتر از آن به «ادراك» مى‏رسد؛ يعنى آن چيز، به دل مى‏نشيند و ته نشين مى‏شود.
شناخت ادراكى، هم كامل‏تر است و هم ماناتر و ريشه‏دارتر. هم شناخت ادراكى و هم شناخت ماهيّتى به عكس آن دوتاى ديگر، بدين خاطر اهميت و كرامت يافته‏اند كه در آنها پاى انسان در ميان است. به تعبيرى ديگر، اگر مصلحت انسان در كار نبود و احتياج و نياز او نبود، اين ارزش به وجود نمى‏آمد. اين بحث، ما را به بررسى نيازهاى انسان مى‏كشاند.

نيازها

طبيعت بيرونى و درونى آدم، نيازهايش را برايش معين كرده‏اند. يعنى ساختار جسم و اندام او و ويژگيهاى جهان آفرينش، بويژه طبيعت، دست در دست هم داده‏اند و بايدهاى او را معيّن كرده‏اند. براى زنده بودن بايد بخورَد و بخوابد و توليد مثل كند و از خود محافظت نمايد و در كنار همه اينها يك نياز مهم امّا پنهانى وجود دارد كه نياز «روح» اوست. اگرچه اين نياز به اندام و پيكر او ربط چندانى ندارد، ولى انسان احساس مى‏كند كه اگر به آن رسيدگى نكند، تمام هستى‏اش از هم مى‏پاشد، نااميد مى‏شود، مى‏ترسد، از چيزى لذت نمى‏برد و هزار دردسر ريز و
 

66

درشت ديگر. نياز روحى آدمى از همان آغاز به دو چيز محدود مى‏شد: بازى و پرستش.
بازى و پرستش از همان ابتدا همپاى آدمى بوده‏اند و در كنار ديگر نيازها، خود را نشان داده‏اند: وقتى كه براى خوردن كار مى‏كرد يا مى‏جنگيد، وقتى كه براى بازسازى توان خود مى‏خوابيد، وقتى كه براى حفظ و گسترش خود توليد مثل مى‏كرد. در كنار همه اينها، به گونه‏اى محسوس يا نامحسوس مى‏توان رگه‏هاى كمرنگ بازى و پرستش (و به شكل عام و فراگيرتر: نيازهاى روحى) را ديد.
حال كه شتابان تا به اينجا رسيده‏ايم مطلب را اين‏گونه ادامه مى‏دهيم كه: نيازهاى روحى آدمى كه عمدتاً در بازى و پرستشْ نمود مى‏يابند، ريشه در فطرت آدمى دارند و از جان او تفكيك ناپذيرند. آدمى، بر اساس فطرت است كه به تفرّج و تنوّع و آسودگى و يا پرستش و پناه آوردن به منبع قدرت و تكيه‏گاه اصلى نيازمند است و بدون اينها امكان زيستن را از دست مى‏دهد.

پيدايش اوقات فراغت

وقتى كه انسان، نيازهاى جسمى خود را تأمين كرد و حتى براى روزهاى آينده خود تأمينهاى لازم را به دست آورد، به چيزى به نام «فراغت» برخورد: فرصتى براى شكار نكردن و نخوابيدن! در اين فرصت بود كه توانست به پاك كردن جسم خود بپردازد، به نوعى سرگرم تفريح و بازى شود، يا در انديشه كارهايى فرو رود كه آرامش او را تأمين مى‏كنند. اين همان فرصت بازى است. انسان در اينجا به كشف جديدى دست مى‏يابد: چيزى كه نه تنها انسان بلكه هر موجودى در پى آن است و آن، چيزى نيست جز «آزادى»!
انسان، در وقت فراغت به تفريح و بازى مى‏پردازد و احساس لطيف «آزادى» را بهتر درك مى‏كند و در كنار اين آرامش، كم‏كم نيروى خيال و انديشه‏اش را به كار مى‏گيرد و به كمك تركيب و كشف و ابداع، از ابزارهاى موجود در محيط خود بهتر بهره مى‏گيرد و در كنار ساير جانداران و بسيار بهتر از آنها، طبيعت را به زايش و خدمت مى‏گيرد.
اينجاست كه نيازهاى آدمى شكل ديگرى مى‏يابند و نگرش انسان به نيازها تغيير مى‏يابد: «مى‏خورم، مى‏خوابم، مى‏آميزم تا زنده بمانم و مى‏خواهم زنده بمانم تا تفريح كنم» و تفريح از نظر او چندين معنا مى‏يابد:
1 . بهره گرفتن از اوقات فراغت، 2 . آرامش بيشتر، 3 . استفاده از خيال و انديشه، 4 . احساس موجوديت، 5 . استفاده بهتر از ابزار و طبيعت.
بازى و تفريح، به آنچه كه عُرفْ آن را بازى مى‏نامند، محدود نمى‏شود؛ بلكه تمدن و فرهنگ - كه صنعت و هنر، بخشى از آن است - نيز در همين گستره، گسترده است. بازى و تفريح، ريشه تخيّل، آرامش، امنيت، و... است. با چنين نگرشى نيازهاى انسان را دوگانه مى‏كنيم: نيازهاى مادى و نيازهاى روحى. در آرامش روحى، آزادى نهفته است و آزادى از وسعت و فراگيرى‏اى برخوردار است كه مى‏توان «خلّاقيت» را زيرمجموعه آن دانست.
آدمى دريافت كه اگر فقط به نيازهاى مادى بپردازد و خود را تنها از اين جهتْ فربه كند، نهايتاً به «زنده ماندن» دست مى‏يازد، ولى اگر نيازهاى روحى خود را نيز تأمين كند، به «زندگى كردن» نيز! و اين دومى، وسيع‏تر و لذّتبخش‏تر است. براى تأمين نيازهاى روحى، پديده «هنر» به ظهور رسيد كه همان «قوّه آفرينش زيبايى» است و «ادبيات» به مفهوم «آثار ادبى» (و نه علوم دستورىِ صرف و نحو و...) را نيز دربرمى گيرد.
آدمى با نيازهاى مادى خود، لذّتهاى زودگذر (سير شدن، خوابيدن، و...) را تأمين كرد و با تأمين نيازهاى روحى، لذتهاى معنوى را. او دريافت كه لذت معنوى هم مقدس است و هم مانا، و اين لذّت، چنان است كه آدمى را به سوى خود جذب مى‏كند و مفاهيمى چون: اميد، سودمندى، جاودانگى، بقاى نام و... در آن نهفته‏اند.
در نيازهاى مادى به محض اينكه نيازهاى زيستى برآورده شوند، لذّت، پايان مى‏يابد و هرگز حس خرسندى و خشنودى كامل (جسمى - روحى) به وجود نمى‏آيد. در واقع، آدمى تنها با انديشه، تفنّن، هنر و خلاقيت (آفرينشگرى) است كه به نهايتِ رضايت و خرسندى دست مى‏يابد و جرعه جرعه، زلال آرامش را مى‏نوشد و براى بودن خود، معناى ارزشمندى مى‏يابد.

سرچشمه هنر

يك . دغدغه جاودانگى

در ميان موجودات، تنها انسان است كه مى‏داند سرانجام، خواهد مُرد و يا دست كم تنها موجودى است كه معناى مرگ را به خوبى دريافته است و همواره در پى چاره‏اى بوده است تا از مرگ خود، پيشگيرى كند.
انسان، با صرف‏نظر از تعاليم آسمانى، گرچه نتوانسته است اين صادقانه‏ترين پديده هستى (مرگ) را درمان كند، امّا به اين دستاورد مهم پى برده است كه اگرچه جسم انسان مى‏ميرد، ولى مى‏توان كارى كرد كه «نامِ» وى
 

67

هميشگى شود و اين، تنها با روى آوردن به هنر و صنعت، عملى و شدنى است.
انسان به تدريج دريافت كه با زنده ماندن نام، ديگر تمام نمى‏شود و در جريان ذهن ديگران زنده مى‏ماند. تلاشهاى آگاهانه در اين راستا فراوان و گوناگون‏اند؛ از كندن نام خود بر تنه درخت گرفته تا ساختن بناهاى يادبود و عام المنفعه و كتيبه‏ها و نگاشتن كتابها و سرودن اشعار و... همه نشان از تلاش آدمى براى زنده ماندن است.

دو . نياز به پرستش

در آغاز سخن گفتيم كه پرستش از نيازهاى مسلّم روحى انسان است. او از همان ابتدا در برابر هر حادثه‏اى در پى پناه بردن به يك منبع قدرت يا حامى قدرتمند و همواره در انديشه يافتن چنين موجودى و سپس در صدد جلب رضايت وى بوده است. اگرچه ربط چندانى به اين نوشتار شتابزده ندارد، ولى گذرا اشاره مى‏كنيم كه انديشه آدمى، اگر سالم باشد، به وجود آفريننده‏اى فراتر از ماده و جهان، پى مى‏برد و اگر در مسير تفكّر خود به خطا رود، همان پرستش به صورت نادرست انجام مى‏شود.
نياز به پرستش - كه يك نياز فطرى و سرشتى است - نيز گاهى مايه خلق و خلاقيت مى‏شود و به آفرينش بتهاى جورواجور و عبادتگاههاى زيبا و سروده‏هاى ماندگار، مى‏انجامد. پس هنر و تفنّن، گاه از اين زاويه پديد مى‏آيند. بدين ترتيب، مى‏توان گفت كه روح پرستندگى هم هنرآفرين است.

حاصل سخن

حاصل سخن، اين است كه آدمى براى تأمين نياز روح خود و دست يافتن به خرسندى و چاره‏سازى مرگ و تمام شدن و در نتيجه، بسنده كردن به زنده ماندن نام و يا در مسير پرستش و يافتن منبع زوال‏ناپذير قدرت، به «هنر» (و «ادبيات» كه همان هنر كلامى - نوشتارى است)، روى آورد و هنر، يك تفنّن ساده و گذرا در زندگى بشر نيست؛ بلكه نيازى است بزرگ و ريشه‏دار كه نمى‏تواند از آدمى جدا شود و انسان بدون هنر، نه مى‏تواند به اين جايگاه والايى كه روى كره زمين به دست آورده و بر آن چيره شده است، برسد و نه مى‏تواند به پيشرفتى معنوى دست يابد.

بهره هنر

يك. آرامش روح

اين قضيّه را كه «ريشه هنر آدمى دو چيز است: يكى روح پرستندگى و تأمين نيازهاى آن و ديگرى روح جاودانگى‏طلبى و نياز به زنده نگه داشتن نام»، با مثالى ساده وامى نماييم.
دو نويسنده را در نظر بگيريد كه با خلاقيت و هنر، دو كتاب را توليد كرده‏اند. يكى از آن دو براى تأمين نيازهاى روحىِ نامدار شدن، كتاب خود را نگاشته است و ديگرى براى رضاى خدا و روح پرستندگى و دستيابى به پاداشهاى آخرتى قلم زده است. دستاورد هر دو نفر، يكى است. هر دو آثارى ادبى يا هنرى توليد كرده‏اند؛ ولى انگيزه‏هايشان متفاوت است.
اين بحث را مى‏توان بيش از اين شكافت، ولى آنچه در پى آن هستيم، اثبات اين مطلب است كه پرداختن به هنر، اين بهره شخصى را براى آدمى دارد كه روح او را لطيف و شفّاف مى‏كند و او را به ساحل آرامش و اطمينان مى‏رساند و اين، به اين دليل است كه هنر، نياز روح آدمى است. روح آدمى به خلّاقيت و هنر، نياز دارد و با تأمين اين نياز، لذّت مى‏برد و مثل شبنم، زلال و شفّاف مى‏شود.
هنرمند با توليد آفرينه‏هاى هنرى، خود را پرواز مى‏دهد؛ خود را در آغوش نسيمْ احساس مى‏كند و به خرسندى و اقناع روانى دست مى‏يازد؛ احساس مى‏كند كه مردن، تمام شدن نيست و او موجودى بى هويت و فاقد آگاهى ادراكى نيست؛ بلكه در گردونه آفرينش، نقش سزاوارى دارد و مى‏تواند خود را منتشر كند.

دو. سود بخشى به جامعه

يكى ديگر از آثار خلق آفرينه‏هاى هنرى - كه مى‏توان آن را بهره اجتماعى هنر ناميد - اين است كه هنرمند با هنر خود، اين دريافت را به دست مى‏آورد كه او ديگر يك فرد محدود و محصور در كالبد تن نيست، بلكه از مرز «خود» گذشته و به عرصه «انسان جهانى» و «انسان تاريخى» رسيده است؛ تمام همنوعان هم روزگارش از خلاقيت روحانى او بهره برده‏اند و در گذر زمان براى نسلهاى آينده، مفيد است و خود را در كنار آيندگانْ احساس مى‏كند. اين احساس را مى‏توانيم «حس انتشار» بناميم. احساسى كه با آن، انسانِ محلّى به انسان جهانى و تاريخى تبديل مى‏شود.
انسان هنرمند براى همنوعان خود، سودمند است و با اين سودمندى به فضيلت انسانى دست يافته است. در چنين شرايطى است كه در مى‏يابيم پرداختن به هنر، باعث زلالى و شفافيت روح آدمى مى‏شود و تا مرز شهود، فرا مى‏رود.

منابع

هنر چيست؟ لئونى تولستوى، ترجمه: كاوه دهگان، انتشارات امير كبير، تهران، 1364.
معناى هنر، هربرت ريد، ترجمه: نجف دريابندرى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1374.
مقدمه بر زيباشناسى، گئورگ ويلهلم - فردريش هگل، ترجمه: محمود عباديان، نشر آوازه، تهران، 1363.
معناى زيبايى، اريك نيوتن، ترجمه: پرويز مرزبان، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1366.
بازتاب كار و طبيعت در هنر، ترجمه: محمدتقى فرامرزى، نشر ساوالان، تبريز، 1357.
زيبايى‏شناسى علمى و مقوله‏هاى آن، آونر زايس و...، ترجمه: فريدون شايان، نشر بامداد، تهران، 1363.
كليات زيبايى‏شناسى، بِنِدتو كروچه، ترجمه: فؤاد رحمانى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1358.
زيبايى و هنر از ديدگاه اسلام، محمدتقى جعفرى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، (بى‏تا).
تأملاتى در مسئله هنر، رضا صفريان، انتشارات محيط، تهران، 1363.
خاستگاه اجتماعى هنر، (مجموعه مقالات)، س.اسپرگ، ترجمه: فيروز شيروانلو، فرهنگسراى نياوران، تهران، 1356.
نظم، فضيلت و زيبايى (تأملاتى در هنر و ادبيات)، محمود كيانوش، نشر آگاه، تهران، 1369.
زيبايى‏شناسى در هنر و طبيعت، علينقى وزيرى، انتشارات هيرمند، تهران، 1363.
الفن و الحس، ميشال ديرميه، تعريب: وجيه البعينى، دارالحداثه، بيروت - لبنان، 1988م.
في المعنى‏ و الرؤيا، بديعة امين، دارالرشيد، بغداد - عراق، 1979م.
الاسلام والفن، محمد البستاني، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1409ق.
الخبرة الجمالية، هيدجر و سارتر و...؛ تعريب: سعيد توفيق، المؤسسة الجامعية للدراسات و النشر والتوزيع، بيروت - لبنان، 1992م.
الوعى والفن، غيورگى غاتشف، تعريب: نوفل نيوّف، عالم المعرفة، الكويت، 1990م.
التطوّر المبدع، هنرى برغسون، تعريب: جميل صليبا؛ اللجنة اللبنانية لترجمة الروائع، بيروت - لبنان، 1981م.