محمّد خُنَيفِرزاده
شناخت
آدمى نسبت به هر چيزى كه «وجود» دارد، دوگونه شناخت مىيابد: يكى شناخت به وجود و هستى آن چيز است و ديگرى شناخت به ماهيت و ويژگيهاى آن.
مثلاً شناختى كه از كره ماه داريم از حد شناخت اول كه وجود آن است پيشتر نرفته است؛ امّا آگاهى ما از كره زمين، بسيار بيشتر از آگاهى ما از ماه است. پس مىتوانيم بگوييم كه ما از ماهيت زمين آگاهى داريم. اين شناخت، بدين خاطر است كه ما زمين را به دليل نيازى كه به آن داريم، بسيار كاويدهايم و در حد توان، آن را شناختهايم؛ امّا در مورد ماه، چنين نيست و اگر اطلاعاتى از ماه داريم، نه از سر نياز مُبرم، بلكه به خاطر كنجكاوى و يا نياز محدود و اندكى است كه ما بدان داريم.
شناخت را از زاويهاى ديگر و به گونه ديگرى نيز مىتوانيم بررسى كنيم. شناخت ما از چيزها گاه به واسطه «احساس» است و گاه «ادراك». ذهن ما گاه يك چيز را فقط احساس مىكند و نه بيشتر و گاه فراتر از آن به «ادراك» مىرسد؛ يعنى آن چيز، به دل مىنشيند و ته نشين مىشود.
شناخت ادراكى، هم كاملتر است و هم ماناتر و ريشهدارتر. هم شناخت ادراكى و هم شناخت ماهيّتى به عكس آن دوتاى ديگر، بدين خاطر اهميت و كرامت يافتهاند كه در آنها پاى انسان در ميان است. به تعبيرى ديگر، اگر مصلحت انسان در كار نبود و احتياج و نياز او نبود، اين ارزش به وجود نمىآمد. اين بحث، ما را به بررسى نيازهاى انسان مىكشاند.
نيازها
طبيعت بيرونى و درونى آدم، نيازهايش را برايش معين كردهاند. يعنى ساختار جسم و اندام او و ويژگيهاى جهان آفرينش، بويژه طبيعت، دست در دست هم دادهاند و بايدهاى او را معيّن كردهاند. براى زنده بودن بايد بخورَد و بخوابد و توليد مثل كند و از خود محافظت نمايد و در كنار همه اينها يك نياز مهم امّا پنهانى وجود دارد كه نياز «روح» اوست. اگرچه اين نياز به اندام و پيكر او ربط چندانى ندارد، ولى انسان احساس مىكند كه اگر به آن رسيدگى نكند، تمام هستىاش از هم مىپاشد، نااميد مىشود، مىترسد، از چيزى لذت نمىبرد و هزار دردسر ريز و
درشت ديگر. نياز روحى آدمى از همان آغاز به دو چيز محدود مىشد: بازى و پرستش.
بازى و پرستش از همان ابتدا همپاى آدمى بودهاند و در كنار ديگر نيازها، خود را نشان دادهاند: وقتى كه براى خوردن كار مىكرد يا مىجنگيد، وقتى كه براى بازسازى توان خود مىخوابيد، وقتى كه براى حفظ و گسترش خود توليد مثل مىكرد. در كنار همه اينها، به گونهاى محسوس يا نامحسوس مىتوان رگههاى كمرنگ بازى و پرستش (و به شكل عام و فراگيرتر: نيازهاى روحى) را ديد.
حال كه شتابان تا به اينجا رسيدهايم مطلب را اينگونه ادامه مىدهيم كه: نيازهاى روحى آدمى كه عمدتاً در بازى و پرستشْ نمود مىيابند، ريشه در فطرت آدمى دارند و از جان او تفكيك ناپذيرند. آدمى، بر اساس فطرت است كه به تفرّج و تنوّع و آسودگى و يا پرستش و پناه آوردن به منبع قدرت و تكيهگاه اصلى نيازمند است و بدون اينها امكان زيستن را از دست مىدهد.
پيدايش اوقات فراغت
وقتى كه انسان، نيازهاى جسمى خود را تأمين كرد و حتى براى روزهاى آينده خود تأمينهاى لازم را به دست آورد، به چيزى به نام «فراغت» برخورد: فرصتى براى شكار نكردن و نخوابيدن! در اين فرصت بود كه توانست به پاك كردن جسم خود بپردازد، به نوعى سرگرم تفريح و بازى شود، يا در انديشه كارهايى فرو رود كه آرامش او را تأمين مىكنند. اين همان فرصت بازى است. انسان در اينجا به كشف جديدى دست مىيابد: چيزى كه نه تنها انسان بلكه هر موجودى در پى آن است و آن، چيزى نيست جز «آزادى»!
انسان، در وقت فراغت به تفريح و بازى مىپردازد و احساس لطيف «آزادى» را بهتر درك مىكند و در كنار اين آرامش، كمكم نيروى خيال و انديشهاش را به كار مىگيرد و به كمك تركيب و كشف و ابداع، از ابزارهاى موجود در محيط خود بهتر بهره مىگيرد و در كنار ساير جانداران و بسيار بهتر از آنها، طبيعت را به زايش و خدمت مىگيرد.
اينجاست كه نيازهاى آدمى شكل ديگرى مىيابند و نگرش انسان به نيازها تغيير مىيابد: «مىخورم، مىخوابم، مىآميزم تا زنده بمانم و مىخواهم زنده بمانم تا تفريح كنم» و تفريح از نظر او چندين معنا مىيابد:
1 . بهره گرفتن از اوقات فراغت، 2 . آرامش بيشتر، 3 . استفاده از خيال و انديشه، 4 . احساس موجوديت، 5 . استفاده بهتر از ابزار و طبيعت.
بازى و تفريح، به آنچه كه عُرفْ آن را بازى مىنامند، محدود نمىشود؛ بلكه تمدن و فرهنگ - كه صنعت و هنر، بخشى از آن است - نيز در همين گستره، گسترده است. بازى و تفريح، ريشه تخيّل، آرامش، امنيت، و... است. با چنين نگرشى نيازهاى انسان را دوگانه مىكنيم: نيازهاى مادى و نيازهاى روحى. در آرامش روحى، آزادى نهفته است و آزادى از وسعت و فراگيرىاى برخوردار است كه مىتوان «خلّاقيت» را زيرمجموعه آن دانست.
آدمى دريافت كه اگر فقط به نيازهاى مادى بپردازد و خود را تنها از اين جهتْ فربه كند، نهايتاً به «زنده ماندن» دست مىيازد، ولى اگر نيازهاى روحى خود را نيز تأمين كند، به «زندگى كردن» نيز! و اين دومى، وسيعتر و لذّتبخشتر است. براى تأمين نيازهاى روحى، پديده «هنر» به ظهور رسيد كه همان «قوّه آفرينش زيبايى» است و «ادبيات» به مفهوم «آثار ادبى» (و نه علوم دستورىِ صرف و نحو و...) را نيز دربرمى گيرد.
آدمى با نيازهاى مادى خود، لذّتهاى زودگذر (سير شدن، خوابيدن، و...) را تأمين كرد و با تأمين نيازهاى روحى، لذتهاى معنوى را. او دريافت كه لذت معنوى هم مقدس است و هم مانا، و اين لذّت، چنان است كه آدمى را به سوى خود جذب مىكند و مفاهيمى چون: اميد، سودمندى، جاودانگى، بقاى نام و... در آن نهفتهاند.
در نيازهاى مادى به محض اينكه نيازهاى زيستى برآورده شوند، لذّت، پايان مىيابد و هرگز حس خرسندى و خشنودى كامل (جسمى - روحى) به وجود نمىآيد. در واقع، آدمى تنها با انديشه، تفنّن، هنر و خلاقيت (آفرينشگرى) است كه به نهايتِ رضايت و خرسندى دست مىيابد و جرعه جرعه، زلال آرامش را مىنوشد و براى بودن خود، معناى ارزشمندى مىيابد.
سرچشمه هنر
يك . دغدغه جاودانگى
در ميان موجودات، تنها انسان است كه مىداند سرانجام، خواهد مُرد و يا دست كم تنها موجودى است كه معناى مرگ را به خوبى دريافته است و همواره در پى چارهاى بوده است تا از مرگ خود، پيشگيرى كند.
انسان، با صرفنظر از تعاليم آسمانى، گرچه نتوانسته است اين صادقانهترين پديده هستى (مرگ) را درمان كند، امّا به اين دستاورد مهم پى برده است كه اگرچه جسم انسان مىميرد، ولى مىتوان كارى كرد كه «نامِ» وى
هميشگى شود و اين، تنها با روى آوردن به هنر و صنعت، عملى و شدنى است.
انسان به تدريج دريافت كه با زنده ماندن نام، ديگر تمام نمىشود و در جريان ذهن ديگران زنده مىماند. تلاشهاى آگاهانه در اين راستا فراوان و گوناگوناند؛ از كندن نام خود بر تنه درخت گرفته تا ساختن بناهاى يادبود و عام المنفعه و كتيبهها و نگاشتن كتابها و سرودن اشعار و... همه نشان از تلاش آدمى براى زنده ماندن است.
دو . نياز به پرستش
در آغاز سخن گفتيم كه پرستش از نيازهاى مسلّم روحى انسان است. او از همان ابتدا در برابر هر حادثهاى در پى پناه بردن به يك منبع قدرت يا حامى قدرتمند و همواره در انديشه يافتن چنين موجودى و سپس در صدد جلب رضايت وى بوده است. اگرچه ربط چندانى به اين نوشتار شتابزده ندارد، ولى گذرا اشاره مىكنيم كه انديشه آدمى، اگر سالم باشد، به وجود آفرينندهاى فراتر از ماده و جهان، پى مىبرد و اگر در مسير تفكّر خود به خطا رود، همان پرستش به صورت نادرست انجام مىشود.
نياز به پرستش - كه يك نياز فطرى و سرشتى است - نيز گاهى مايه خلق و خلاقيت مىشود و به آفرينش بتهاى جورواجور و عبادتگاههاى زيبا و سرودههاى ماندگار، مىانجامد. پس هنر و تفنّن، گاه از اين زاويه پديد مىآيند. بدين ترتيب، مىتوان گفت كه روح پرستندگى هم هنرآفرين است.
حاصل سخن
حاصل سخن، اين است كه آدمى براى تأمين نياز روح خود و دست يافتن به خرسندى و چارهسازى مرگ و تمام شدن و در نتيجه، بسنده كردن به زنده ماندن نام و يا در مسير پرستش و يافتن منبع زوالناپذير قدرت، به «هنر» (و «ادبيات» كه همان هنر كلامى - نوشتارى است)، روى آورد و هنر، يك تفنّن ساده و گذرا در زندگى بشر نيست؛ بلكه نيازى است بزرگ و ريشهدار كه نمىتواند از آدمى جدا شود و انسان بدون هنر، نه مىتواند به اين جايگاه والايى كه روى كره زمين به دست آورده و بر آن چيره شده است، برسد و نه مىتواند به پيشرفتى معنوى دست يابد.
بهره هنر
يك. آرامش روح
اين قضيّه را كه «ريشه هنر آدمى دو چيز است: يكى روح پرستندگى و تأمين نيازهاى آن و ديگرى روح جاودانگىطلبى و نياز به زنده نگه داشتن نام»، با مثالى ساده وامى نماييم.
دو نويسنده را در نظر بگيريد كه با خلاقيت و هنر، دو كتاب را توليد كردهاند. يكى از آن دو براى تأمين نيازهاى روحىِ نامدار شدن، كتاب خود را نگاشته است و ديگرى براى رضاى خدا و روح پرستندگى و دستيابى به پاداشهاى آخرتى قلم زده است. دستاورد هر دو نفر، يكى است. هر دو آثارى ادبى يا هنرى توليد كردهاند؛ ولى انگيزههايشان متفاوت است.
اين بحث را مىتوان بيش از اين شكافت، ولى آنچه در پى آن هستيم، اثبات اين مطلب است كه پرداختن به هنر، اين بهره شخصى را براى آدمى دارد كه روح او را لطيف و شفّاف مىكند و او را به ساحل آرامش و اطمينان مىرساند و اين، به اين دليل است كه هنر، نياز روح آدمى است. روح آدمى به خلّاقيت و هنر، نياز دارد و با تأمين اين نياز، لذّت مىبرد و مثل شبنم، زلال و شفّاف مىشود.
هنرمند با توليد آفرينههاى هنرى، خود را پرواز مىدهد؛ خود را در آغوش نسيمْ احساس مىكند و به خرسندى و اقناع روانى دست مىيازد؛ احساس مىكند كه مردن، تمام شدن نيست و او موجودى بى هويت و فاقد آگاهى ادراكى نيست؛ بلكه در گردونه آفرينش، نقش سزاوارى دارد و مىتواند خود را منتشر كند.
دو. سود بخشى به جامعه
يكى ديگر از آثار خلق آفرينههاى هنرى - كه مىتوان آن را بهره اجتماعى هنر ناميد - اين است كه هنرمند با هنر خود، اين دريافت را به دست مىآورد كه او ديگر يك فرد محدود و محصور در كالبد تن نيست، بلكه از مرز «خود» گذشته و به عرصه «انسان جهانى» و «انسان تاريخى» رسيده است؛ تمام همنوعان هم روزگارش از خلاقيت روحانى او بهره بردهاند و در گذر زمان براى نسلهاى آينده، مفيد است و خود را در كنار آيندگانْ احساس مىكند. اين احساس را مىتوانيم «حس انتشار» بناميم. احساسى كه با آن، انسانِ محلّى به انسان جهانى و تاريخى تبديل مىشود.
انسان هنرمند براى همنوعان خود، سودمند است و با اين سودمندى به فضيلت انسانى دست يافته است. در چنين شرايطى است كه در مىيابيم پرداختن به هنر، باعث زلالى و شفافيت روح آدمى مىشود و تا مرز شهود، فرا مىرود.
منابع
هنر چيست؟ لئونى تولستوى، ترجمه: كاوه دهگان، انتشارات امير كبير، تهران، 1364.
معناى هنر، هربرت ريد، ترجمه: نجف دريابندرى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1374.
مقدمه بر زيباشناسى، گئورگ ويلهلم - فردريش هگل، ترجمه: محمود عباديان، نشر آوازه، تهران، 1363.
معناى زيبايى، اريك نيوتن، ترجمه: پرويز مرزبان، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1366.
بازتاب كار و طبيعت در هنر، ترجمه: محمدتقى فرامرزى، نشر ساوالان، تبريز، 1357.
زيبايىشناسى علمى و مقولههاى آن، آونر زايس و...، ترجمه: فريدون شايان، نشر بامداد، تهران، 1363.
كليات زيبايىشناسى، بِنِدتو كروچه، ترجمه: فؤاد رحمانى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1358.
زيبايى و هنر از ديدگاه اسلام، محمدتقى جعفرى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، (بىتا).
تأملاتى در مسئله هنر، رضا صفريان، انتشارات محيط، تهران، 1363.
خاستگاه اجتماعى هنر، (مجموعه مقالات)، س.اسپرگ، ترجمه: فيروز شيروانلو، فرهنگسراى نياوران، تهران، 1356.
نظم، فضيلت و زيبايى (تأملاتى در هنر و ادبيات)، محمود كيانوش، نشر آگاه، تهران، 1369.
زيبايىشناسى در هنر و طبيعت، علينقى وزيرى، انتشارات هيرمند، تهران، 1363.
الفن و الحس، ميشال ديرميه، تعريب: وجيه البعينى، دارالحداثه، بيروت - لبنان، 1988م.
في المعنى و الرؤيا، بديعة امين، دارالرشيد، بغداد - عراق، 1979م.
الاسلام والفن، محمد البستاني، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1409ق.
الخبرة الجمالية، هيدجر و سارتر و...؛ تعريب: سعيد توفيق، المؤسسة الجامعية للدراسات و النشر والتوزيع، بيروت - لبنان، 1992م.
الوعى والفن، غيورگى غاتشف، تعريب: نوفل نيوّف، عالم المعرفة، الكويت، 1990م.
التطوّر المبدع، هنرى برغسون، تعريب: جميل صليبا؛ اللجنة اللبنانية لترجمة الروائع، بيروت - لبنان، 1981م.