مجلات >حديث زندگی>شماره 9

مقبره

سيد مهدى ناصرى
 

63

من در خانه‏ام زندانى‏ام. در ملك شخصى خودم. نمى‏دانم چند سال است. اگر حالا كاملاً نمرده باشم، لااقل آخرين نفسهايم را مى‏كشم.
چند روز است كه نتوانسته‏ام از روى تخت، بلند شوم. مى‏خواستم مثل آن روزها كه جوان‏تر بودم، بروم روى آن چهارپايه. گذاشتمش كنار ديوار، زير آن ميله‏ها آنجا به پنجره‏ام جوش داده‏اند. مى‏خواستم دوباره بروم روى آن، دستهايم را دراز كنم تا به پايين ميله‏ها برسد و بعد داد و فرياد كنم، با اينكه آنجا اصلاً نمى‏توانستم بيرون را ببينم ؛ چون پنجره اتاقم آن‏قدر بالاست كه اگر بخواهم بيرون را ببينم، بايد يك نردبان بلند داشته باشم، نه يك چهارپايه كوچك زهوار در رفته. اما هنوز دستم به ميله‏ها نرسيده بود كه چهارپايه زيرپايم شكست. رطوبت، گذشت زمان و شايد هم موريانه چوبهايش را از بين برده بودند. پايم چنان زخمى برداشت كه حالا تعجب مى‏كنم چطور توانسته‏ام خودم را تا روى تخت بكشانم.
ديروز صبح، يك نفر - يك عابر معمولى - از آن بالا، از جلوى منفذ كوچك اتاقم گذشت ؛ چيزى كه همه اين سالها آرزويش را داشتم: يك عابر معمولى!
يكى از همان مردمان آشناى شهرمان بود. كفشهايش را روى زمين مى‏كشيد و آهسته آهسته دور مى‏شد. دوست داشتم كه مثل آن وقتها كه روى تختم مى‏ايستادم و با روزنامه‏چى حرف مى‏زدم، با او حرف بزنم. هرچه باشد او يك عابر معمولى بود ؛ نه روزنامه‏چى بود و نه مأمور آوردن غذا. مى‏پرسيدم كه: اين همه وقت، چرا هيچ كس از اينجا نگذشته است؟ چرا شهر، اين قدر خلوت بود و هيچ كس از خانه بيرون نمى‏آمد؟ اصلاً شايد او مى‏دانست كه چرا اينجا زندانى‏ام ؛ اما حالا آن‏قدر پير و خسته شده‏ام كه ديگر حتى خودم هم صداى خودم را نمى‏شنوم، چه برسد به يك نفر كه از پشت آن ميله‏ها مى‏گذرد. اين را خيلى وقت است مى‏دانم حتى آن روز كه مى‏خواستم پشت ميله‏ها داد و هوار راه بيندازم.
از روزى كه آنها آمدند توى خانه‏ام، چيز زيادى يادم نمانده است. آن روز صبح، با صداى شكستن درِ خانه‏ام از خواب بيدار شدم. اول فكر كردم خواب ديده‏ام ؛ اما بعد صداى پايشان را شنيدم كه از پله‏ها پايين مى‏آيند. از تخت آمدم پايين. داد زدم: «كيه؟...». صدايم عجب مى‏لرزيد. نمى‏توانستم از كنار تخت جلوتر بروم. بعد درِ اتاقم را باز كردند و آمدند تو. يادم رفته چند نفر بودند: سه، يا چهار نفر. يكى‏شان، دستش يك چماق بود ؛ از همانهايى كه معمولاً آژانهاى شهرمان دارند. يكى ديگر از آنها آمد جلو و با لگد به شكمم زد. من شكمم را گرفتم و افتادم روى زمين. ديگر چيزى يادم نيست.
همين جا، روى تختم به هوش آمدم. اتاق، تاريك بود. همه بدنم كوفته شده بود. دستم را با زحمت بلند كردم و كليد بالاى سرم را زدم ؛ اما خبرى نشد. دستم بدجورى درد مى‏گرفت. چند بار كليد را به بالا و پايين فشار دادم. بعد فهميدم كه مهتابى اتاقم را شكسته‏اند. هيچ چيز سالم باقى نمانده بود. خيلى چيزها را هم برده بودند. شيشه‏هاى تنها پنجره اتاقم را شكسته بودند. سه تا ميله عمودى به پنجره جوش داده شده بود ؛ به قدرى ماهرانه كه هيچ كس فكر نمى‏كرد اينجا قبلاً پنجره يك اتاق بوده. نرمه شيشه‏ها روى زمين ريخته بود و روى آنها يك روزنامه لوله شده افتاده بود. دور روزنامه را با يك نخ پلاستيكى بسته بودند.
از همان روز اولى كه به هوش آمدم، تقريباً هر روز برايم روزنامه مى‏آوردند. دست مى‏كرد توى خورجين موتورش و يكى از آن روزنامه‏هاى لوله شده مى‏انداخت روى زمين و بعد با پا از لاى ميله‏ها شوتش مى‏كرد اين پايين.
داد زدم: «مال چند وقت پيش است؟». خم شد و كله‏اش را تا جلوى ميله‏ها پايين آورد. صورتش تاريك بود. چيزى نگفت. گفتم: «هوو... با تو بودم!». بعد ديگر سرش پايين نبود. گفت: «مال همين امروز». بعد صداى قهقهه چِندش‏آورش، با صداى موتور بلند شد و دور شد.
هميشه همان جواب را مى‏داد ؛ مى‏دانستم كه دروغ مى‏گويد. اين را يك روز جمعه فهميدم. يعنى يك روز كه روز قبلش روزنامه پنجشنبه را آورده بود. چه مى‏دانم چند شنبه بود؟ روزنامه را كه انداخت پايين گفتم: «اوهوى! امروز كه جمعه است...». چيزى
 


64

نگفت. مثل اينكه صدايم را نشنيده بود. تاريخ روزنامه را نگاه كردم - آن روزها كه چشمهايم هنوز اين قدر تاريك نشده بودند، لازم نبود صبر كنم تا عصر، وقتى كه خورشيد از زير شاخه‏هاى آن كاج، پايين بيايد و نورش را لاى ميله‏ها بيفتد تو - نوشته بود: پنجشنبه 23 تيرماه 57.
اوّل فكر كردم كه يك اشتباه كوچك در چاپ روزنامه باشد. شايد روز قبلش واقعاً چهارشنبه بود. رفتم سراغ روزنامه‏هايى كه تا آن روز برايم آورده بودند. جاى تاريخ آنهايى هم كه تاريخ داشت كمكى به حالم نمى‏كرد. از روى تاريخشان نمى‏شد فهميد كه كدام يك را زودتر از ديگرى آورده‏اند. حالا كه ديگر آن روزنامه‏ها را برده‏اند! بعدها وقتى كه مى‏آمدند ظرفهاى آب و غذايم را ببرند، روزنامه‏ها را هم مى‏بردند.
روزنامه‏ها را پخش كردم روى زمين. يكى از آنها را ديدم كه حتى سالش هم اشتباهى بود. فهميدم كه از همان اول هيچ تاريخى درست نبوده است. بعدها حتى سال روزنامه‏ها، در طول چند هفته تغيير مى‏كرد. آن قدر گيج شده بودم كه هرچه فكر مى‏كردم حتى يادم نمى‏آمد در چه سالى زندانى شدم.
آن روزها بدون اينكه به تاريخ روزنامه‏ها نگاه كنم، آنها را خط به خط مى‏خواندم تا شايد بفهمم كه چه بلايى سر شهرمان و مردمش و خودم آمده ؛ اما بى‏فايده بود. هيچ اسمى از شهرمان در هيچ يك از صفحات روزنامه نبود. آيا قبل از حبسم اسمى از شهرمان در روزنامه‏هاى پايتخت ديده بودم؟ بايد اعتراف كنم كه آن وقتها زياد روزنامه نمى‏خواندم.
امروز صبح، يك نفر آمده بود پشت آن ميله‏ها و اين تو را نگاه مى‏كرد.بوى گند مرده لازم نبود ؛ بوى همين آخرين آثار حياتم كه دو روز است همين جا روى تخت، از من خارج مى‏شوند هم كافى بود تا آن دستمال بزرگ را از جيبيش درآورد و جلوى بينى‏اش بگيرد. مى‏دانستم كه مرا نمى‏بيند. سرش را آورده بود نزديك ميله‏ها و با لحنى مسخره داد مى‏زد: «اوهوووى!». صداهاى عجيب و غريبى از خودش درمى‏آورد. حتى يك‏بار شنيدم گفت: «پيشت!». چند بار داد زد و رفت بالا. دوست داشتم چيزى بگويم. فقط كافى بود بفهمد زنده هستم. فكر كردم بطرى خالى آبم را كه خوشبختانه نزديك تخت بود بردارم و به ديوار بكوبم ؛ اما بى‏فايده بود. نمى‏توانستم هيچ تكانى به بدنم بدهم.
دوباره خم شد پايين. اين بار ريشهاى بلند و تُنُكش را هم مى‏ديدم كه جلوى پنجره‏ام آويزان بودند. با صدايى نرم و مهربان گفت: «پاشو بيا بيرون. تمام شد، تو آزادى! بچّه نشو، بيا بيرون. در اتاقت را هم دادم ديروز باز كردند. تو ديگه آزاد شدى!».
سوزش زخم ساق پايم، خوب شده است. واقعاً شايد كم‏كم دارم خوب مى‏شوم. كاش آن وقت كه مى‏توانستم تكان بخورم لحافم را روزى زخم پايم مى‏انداختم. از صداى اين همه مگس كه دور پايم وز وز مى‏كنند، خوشم نمى‏آيد ؛ اما برايم هيچ اهميتى ندارد. من حالا ديگر آزاد شده‏ام. فقط كافى است يك نفر بيايد به من كمك كند تا از اينجا بيايم بيرون. كارى ندارد. زخم پايم هم خوب مى‏شود. اگر روزنامه‏چى باز هم بيايد به او مى‏گويم، حتماً كمكم مى‏كند. به او مى‏گويم كه حالا ديگر آزاد هستم. بايد بيايد اينجا، زير بغلهايم را بگيرد، آن وقت فقط بايد بدنم را كمى بلند كند تا بتوانم بايستم. بايد بگويم يك عصا هم بياورد. اصلاً شايد خودم هم بتوانم. فقط بايد صبر كنم تا زخم پايم خوب شود. تا فردا صبح، صبر مى‏كنم. چيزى به شب نمانده است.
دوباره آفتاب دارد مى‏افتد تو. حالا زخمم را بهتر مى‏بينم. نرمه‏هاى چوب تا عمق پايم فرو رفته‏اند ؛ اما ديگر از پايم خون نمى‏آيد. به جاى خون، مايع سفيد رنگ و چسبناكى بيرون مى‏آيد. حتماً مگسها همينها را مى‏خورند. اگر آن مرد ريشو الآن آمده بود مى‏توانست مرا ببيند. دوباره صدايش مى‏پيچد توى گوشم: «اوهوووى!... تو آزادى! بيا بيرون... تو آزاد شدى!».