مقبره
سيد مهدى ناصرى
من در خانهام زندانىام. در ملك شخصى خودم. نمىدانم چند سال است. اگر حالا كاملاً نمرده باشم، لااقل آخرين نفسهايم را مىكشم.
چند روز است كه نتوانستهام از روى تخت، بلند شوم. مىخواستم مثل آن روزها كه جوانتر بودم، بروم روى آن چهارپايه. گذاشتمش كنار ديوار، زير آن ميلهها آنجا به پنجرهام جوش دادهاند. مىخواستم دوباره بروم روى آن، دستهايم را دراز كنم تا به پايين ميلهها برسد و بعد داد و فرياد كنم، با اينكه آنجا اصلاً نمىتوانستم بيرون را ببينم ؛ چون پنجره اتاقم آنقدر بالاست كه اگر بخواهم بيرون را ببينم، بايد يك نردبان بلند داشته باشم، نه يك چهارپايه كوچك زهوار در رفته. اما هنوز دستم به ميلهها نرسيده بود كه چهارپايه زيرپايم شكست. رطوبت، گذشت زمان و شايد هم موريانه چوبهايش را از بين برده بودند. پايم چنان زخمى برداشت كه حالا تعجب مىكنم چطور توانستهام خودم را تا روى تخت بكشانم.
ديروز صبح، يك نفر - يك عابر معمولى - از آن بالا، از جلوى منفذ كوچك اتاقم گذشت ؛ چيزى كه همه اين سالها آرزويش را داشتم: يك عابر معمولى!
يكى از همان مردمان آشناى شهرمان بود. كفشهايش را روى زمين مىكشيد و آهسته آهسته دور مىشد. دوست داشتم كه مثل آن وقتها كه روى تختم مىايستادم و با روزنامهچى حرف مىزدم، با او حرف بزنم. هرچه باشد او يك عابر معمولى بود ؛ نه روزنامهچى بود و نه مأمور آوردن غذا. مىپرسيدم كه: اين همه وقت، چرا هيچ كس از اينجا نگذشته است؟ چرا شهر، اين قدر خلوت بود و هيچ كس از خانه بيرون نمىآمد؟ اصلاً شايد او مىدانست كه چرا اينجا زندانىام ؛ اما حالا آنقدر پير و خسته شدهام كه ديگر حتى خودم هم صداى خودم را نمىشنوم، چه برسد به يك نفر كه از پشت آن ميلهها مىگذرد. اين را خيلى وقت است مىدانم حتى آن روز كه مىخواستم پشت ميلهها داد و هوار راه بيندازم.
از روزى كه آنها آمدند توى خانهام، چيز زيادى يادم نمانده است. آن روز صبح، با صداى شكستن درِ خانهام از خواب بيدار شدم. اول فكر كردم خواب ديدهام ؛ اما بعد صداى پايشان را شنيدم كه از پلهها پايين مىآيند. از تخت آمدم پايين. داد زدم: «كيه؟...». صدايم عجب مىلرزيد. نمىتوانستم از كنار تخت جلوتر بروم. بعد درِ اتاقم را باز كردند و آمدند تو. يادم رفته چند نفر بودند: سه، يا چهار نفر. يكىشان، دستش يك چماق بود ؛ از همانهايى كه معمولاً آژانهاى شهرمان دارند. يكى ديگر از آنها آمد جلو و با لگد به شكمم زد. من شكمم را گرفتم و افتادم روى زمين. ديگر چيزى يادم نيست.
همين جا، روى تختم به هوش آمدم. اتاق، تاريك بود. همه بدنم كوفته شده بود. دستم را با زحمت بلند كردم و كليد بالاى سرم را زدم ؛ اما خبرى نشد. دستم بدجورى درد مىگرفت. چند بار كليد را به بالا و پايين فشار دادم. بعد فهميدم كه مهتابى اتاقم را شكستهاند. هيچ چيز سالم باقى نمانده بود. خيلى چيزها را هم برده بودند. شيشههاى تنها پنجره اتاقم را شكسته بودند. سه تا ميله عمودى به پنجره جوش داده شده بود ؛ به قدرى ماهرانه كه هيچ كس فكر نمىكرد اينجا قبلاً پنجره يك اتاق بوده. نرمه شيشهها روى زمين ريخته بود و روى آنها يك روزنامه لوله شده افتاده بود. دور روزنامه را با يك نخ پلاستيكى بسته بودند.
از همان روز اولى كه به هوش آمدم، تقريباً هر روز برايم روزنامه مىآوردند. دست مىكرد توى خورجين موتورش و يكى از آن روزنامههاى لوله شده مىانداخت روى زمين و بعد با پا از لاى ميلهها شوتش مىكرد اين پايين.
داد زدم: «مال چند وقت پيش است؟». خم شد و كلهاش را تا جلوى ميلهها پايين آورد. صورتش تاريك بود. چيزى نگفت. گفتم: «هوو... با تو بودم!». بعد ديگر سرش پايين نبود. گفت: «مال همين امروز». بعد صداى قهقهه چِندشآورش، با صداى موتور بلند شد و دور شد.
هميشه همان جواب را مىداد ؛ مىدانستم كه دروغ مىگويد. اين را يك روز جمعه فهميدم. يعنى يك روز كه روز قبلش روزنامه پنجشنبه را آورده بود. چه مىدانم چند شنبه بود؟ روزنامه را كه انداخت پايين گفتم: «اوهوى! امروز كه جمعه است...». چيزى
نگفت. مثل اينكه صدايم را نشنيده بود. تاريخ روزنامه را نگاه كردم - آن روزها كه چشمهايم هنوز اين قدر تاريك نشده بودند، لازم نبود صبر كنم تا عصر، وقتى كه خورشيد از زير شاخههاى آن كاج، پايين بيايد و نورش را لاى ميلهها بيفتد تو - نوشته بود: پنجشنبه 23 تيرماه 57.
اوّل فكر كردم كه يك اشتباه كوچك در چاپ روزنامه باشد. شايد روز قبلش واقعاً چهارشنبه بود. رفتم سراغ روزنامههايى كه تا آن روز برايم آورده بودند. جاى تاريخ آنهايى هم كه تاريخ داشت كمكى به حالم نمىكرد. از روى تاريخشان نمىشد فهميد كه كدام يك را زودتر از ديگرى آوردهاند. حالا كه ديگر آن روزنامهها را بردهاند! بعدها وقتى كه مىآمدند ظرفهاى آب و غذايم را ببرند، روزنامهها را هم مىبردند.
روزنامهها را پخش كردم روى زمين. يكى از آنها را ديدم كه حتى سالش هم اشتباهى بود. فهميدم كه از همان اول هيچ تاريخى درست نبوده است. بعدها حتى سال روزنامهها، در طول چند هفته تغيير مىكرد. آن قدر گيج شده بودم كه هرچه فكر مىكردم حتى يادم نمىآمد در چه سالى زندانى شدم.
آن روزها بدون اينكه به تاريخ روزنامهها نگاه كنم، آنها را خط به خط مىخواندم تا شايد بفهمم كه چه بلايى سر شهرمان و مردمش و خودم آمده ؛ اما بىفايده بود. هيچ اسمى از شهرمان در هيچ يك از صفحات روزنامه نبود. آيا قبل از حبسم اسمى از شهرمان در روزنامههاى پايتخت ديده بودم؟ بايد اعتراف كنم كه آن وقتها زياد روزنامه نمىخواندم.
امروز صبح، يك نفر آمده بود پشت آن ميلهها و اين تو را نگاه مىكرد.بوى گند مرده لازم نبود ؛ بوى همين آخرين آثار حياتم كه دو روز است همين جا روى تخت، از من خارج مىشوند هم كافى بود تا آن دستمال بزرگ را از جيبيش درآورد و جلوى بينىاش بگيرد. مىدانستم كه مرا نمىبيند. سرش را آورده بود نزديك ميلهها و با لحنى مسخره داد مىزد: «اوهوووى!». صداهاى عجيب و غريبى از خودش درمىآورد. حتى يكبار شنيدم گفت: «پيشت!». چند بار داد زد و رفت بالا. دوست داشتم چيزى بگويم. فقط كافى بود بفهمد زنده هستم. فكر كردم بطرى خالى آبم را كه خوشبختانه نزديك تخت بود بردارم و به ديوار بكوبم ؛ اما بىفايده بود. نمىتوانستم هيچ تكانى به بدنم بدهم.
دوباره خم شد پايين. اين بار ريشهاى بلند و تُنُكش را هم مىديدم كه جلوى پنجرهام آويزان بودند. با صدايى نرم و مهربان گفت: «پاشو بيا بيرون. تمام شد، تو آزادى! بچّه نشو، بيا بيرون. در اتاقت را هم دادم ديروز باز كردند. تو ديگه آزاد شدى!».
سوزش زخم ساق پايم، خوب شده است. واقعاً شايد كمكم دارم خوب مىشوم. كاش آن وقت كه مىتوانستم تكان بخورم لحافم را روزى زخم پايم مىانداختم. از صداى اين همه مگس كه دور پايم وز وز مىكنند، خوشم نمىآيد ؛ اما برايم هيچ اهميتى ندارد. من حالا ديگر آزاد شدهام. فقط كافى است يك نفر بيايد به من كمك كند تا از اينجا بيايم بيرون. كارى ندارد. زخم پايم هم خوب مىشود. اگر روزنامهچى باز هم بيايد به او مىگويم، حتماً كمكم مىكند. به او مىگويم كه حالا ديگر آزاد هستم. بايد بيايد اينجا، زير بغلهايم را بگيرد، آن وقت فقط بايد بدنم را كمى بلند كند تا بتوانم بايستم. بايد بگويم يك عصا هم بياورد. اصلاً شايد خودم هم بتوانم. فقط بايد صبر كنم تا زخم پايم خوب شود. تا فردا صبح، صبر مىكنم. چيزى به شب نمانده است.
دوباره آفتاب دارد مىافتد تو. حالا زخمم را بهتر مىبينم. نرمههاى چوب تا عمق پايم فرو رفتهاند ؛ اما ديگر از پايم خون نمىآيد. به جاى خون، مايع سفيد رنگ و چسبناكى بيرون مىآيد. حتماً مگسها همينها را مىخورند. اگر آن مرد ريشو الآن آمده بود مىتوانست مرا ببيند. دوباره صدايش مىپيچد توى گوشم: «اوهوووى!... تو آزادى! بيا بيرون... تو آزاد شدى!».