مجلات >حديث زندگی>شماره 9

آدينه

س . حسينى

 


60

روزهايم برگ داده‏اند

باز هم امروز در نمازم به ياد خَمِ ابروى تو افتادم و باز هم محراب، به خروش آمد. هميشه نمازم به ياد توست اى روح همه تكبيرة الاحرامها! بوى بال مى‏شنوم. بوى روزهاى خوش زندگى. بوى روزهاى آمدنت. آن قدر از هواى آمدنت پُرم كه روزهايم برگ داده‏اند و عميق شده‏اند. در كوير سينه، كوهى از آرزوهاى برآورده نشده دارم كه انتظار تبرّك دستانت را مى‏كشند. خداى اميد در دلم قدْ كشيده است.
اى ابرها كنار برويد! مى‏خواهم از آبروى آرزوهايم پرده‏بردارى كنم. دستهايم در انتظار برگرفتن از جامه آرزوها مى‏تپند. لحظه‏هاى زندگى‏ام از بوى بهارْ نارنج، سرشار شده‏اند. گامهايم مرا به سوى آن سبزِ پُررنگ مى‏برند.
اى همه جويبارها چه تند مى‏دويد! به كجا مى‏رويد؟ انتهاى شما به كدام آبشارِ محض مى‏رسد؟ نشانم دهيد. بگذاريد آن آبشار بر شانه‏هاى من هم ببارد. بگذاريد زير گيسوان آن آبشار، سلولهاى من شستشو كنند. بگذاريد پاكىِ ناب از تنم سر برآورد. بگذاريد آبشار، دست بر موهايم بكشد.
به ياد روزهاى كودكى‏ام افتاده‏ام. بگذاريد او را ببينم و دلم كبوتر شود. او را ببينم و چشمهايم معدن الماس شوند. او را ببينم و زبانم تمام شعرهاى گم كرده را به ياد آورد.
كجاست روزهاى صورتى شكوفه‏هاى پرتقال؟ كجاست آن تاكستان؛ همان چشمهاى پر از خوشه‏هاى انگور؟ كجاست لحظه‏هاى گم شده وصال؟ و كجاست حافظ تا «آنِ» شعرهايش را نشانم دهد؟ به دنبال «آنِ» زندگى‏ام مى‏گردم.

موعود

بيا موعود! حُسن مطلع اين شعر، نام توست
و با هر واژه، ضرباهنگ پولادين گام توست
سرانگشتانم از موسيقى الهام تو رقصان
و اين گلنغمه‏ها آكنده از عطر كلام توست
مرا آتش نَزَد اين مستىِ جام از پى هر جام
كه افروزنده اين دور بى‏فرجام، جام توست
بياور فصلها را بويى از ارديبهشت عشق
شميم اين شقايق‏زارها مست از مشام توست
شبانه، آفتابى شو كه آيينه در آيينه
تمام چشمها همراز خورشيد هُمام توست
پر از رنگين كمان است آسمان در رقص پرچمها
برافراز آن شكوه سبز را، وقت قيام توست!
ببين منظومه‏هاى آفرينش رو به پايان است
سراپا شور! گُل كن! نوبت حسن ختام توست
محمدتقى اكبرى

فصلهاى بى‏تو

از پَستى، چشم زمين، متورّم شده و آسمان، دلمرده است. هيچ پنجره‏اى به سمت ستاره‏ها باز نيست. بالاتر از سياهى، هيچ رنگى دلها را به وجد نمى‏آورد. فصلى، پر شدنِ پنجره‏ها را عاشق نيست. روزها، روزهاى سردرگمى و سرگردانى است. شبها، شبهاى تيرگى و ظلمت و بيداد است.
زمين، تشنه است...
آهنگى جز آهنگ سوزناك بى‏عدالتى، درگوش زمين نمى‏پيچد. دستان زمين، به خونخواهى آسمان، بلند شده است. زندگى، تازگى ندارد. مرگ، مفهومى بالاتر از زندگى است. سياه و سفيد، و زرد و سبز، فاصله‏اى به بلنداى تاريخ نژادپرستى دارند.
زمين، تشنه است...
بهار، در ويرانه‏هاى بيدادگران لانه كرده است. ردّى از تولّد دوباره پرنده به چشم نمى‏خورد. از لب خشك زمين، زمزمه‏اى جز تشنگى نمى‏تراود. مردان، تيغْ تيز مى‏كنند و زنان، پا برهنه و گيج در دامان آلوده زمين غوطه‏ورند.
زمين، تشنه مى‏سوزد...
در نيمى از جهان، شب را غنيمت مى‏دانند و در نيمى ديگر، صبح را اسراف مى‏كنند.
لبخندى، لبان برهنگان را نمى‏شكوفاند. دستى، دستان آفتابْ‏سوختگان را نمى‏گيرد. هنوز سياهى و تاريكى، از روشنى، بلندمرتبه‏تر است. پناهى نمانده و پناهگاهى نيست.
زمين، تشنه مى‏سوزد و در انتظار ديدار عدالتْ‏پرورِ نگاه توست!
و قرنها جهان، خواب رسيدنت را به بيدارى نشسته است. خدا حتى از عصر جاهلى تنهاتر شده است. رسالت پيامبران در شعور ناپاك بيدادگران، رسوب كرده است. ابرها حوصله باريدن ندارند. ستاره‏ها رمقى براى روشنى از خود نشان نمى‏دهند. جانى در تنِ كوه، نمانده است. حسّى در وجود درختان، ريشه نمى‏دهد.
زمين تشنه است...
در چشمها، جز برق گناه، از روشنى خبرى نيست. در گامها جز توانِ ماندن، نمانده است.
زمين، در خوابِ خوش چندين هزار ساله فرو رفته است. هيچ تَلنگُرى بيدارى را ارمغانِ نگاه درمانده خاك نمى‏كند. هيچ روزنى، معبر نور نيست. هيچ نورى، ماناتر از ظلمت نيست. هيچ پرنده‏اى آزادى را در آسمان نمى‏جويد و هيچ آسمانى پرواز را در تكاپو نيست.
چشم اندازى جز دهشت و تاريكى فرا روى چشمها نيست. دلها نزديكى را لمس نمى‏كنند. مهربانى، فراموش شده است.
مى‏گويند مى‏آيى... جهان در پوكىِ فصلهاى بى‏تو، پژمرده است.
پس كى مى‏آيى؟!
مريم سقلاطونى