س . حسينى
روزهايم برگ دادهاند
باز هم امروز در نمازم به ياد خَمِ ابروى تو افتادم و باز هم محراب، به خروش آمد. هميشه نمازم به ياد توست اى روح همه تكبيرة الاحرامها! بوى بال مىشنوم. بوى روزهاى خوش زندگى. بوى روزهاى آمدنت. آن قدر از هواى آمدنت پُرم كه روزهايم برگ دادهاند و عميق شدهاند. در كوير سينه، كوهى از آرزوهاى برآورده نشده دارم كه انتظار تبرّك دستانت را مىكشند. خداى اميد در دلم قدْ كشيده است.
اى ابرها كنار برويد! مىخواهم از آبروى آرزوهايم پردهبردارى كنم. دستهايم در انتظار برگرفتن از جامه آرزوها مىتپند. لحظههاى زندگىام از بوى بهارْ نارنج، سرشار شدهاند. گامهايم مرا به سوى آن سبزِ پُررنگ مىبرند.
اى همه جويبارها چه تند مىدويد! به كجا مىرويد؟ انتهاى شما به كدام آبشارِ محض مىرسد؟ نشانم دهيد. بگذاريد آن آبشار بر شانههاى من هم ببارد. بگذاريد زير گيسوان آن آبشار، سلولهاى من شستشو كنند. بگذاريد پاكىِ ناب از تنم سر برآورد. بگذاريد آبشار، دست بر موهايم بكشد.
به ياد روزهاى كودكىام افتادهام. بگذاريد او را ببينم و دلم كبوتر شود. او را ببينم و چشمهايم معدن الماس شوند. او را ببينم و زبانم تمام شعرهاى گم كرده را به ياد آورد.
كجاست روزهاى صورتى شكوفههاى پرتقال؟ كجاست آن تاكستان؛ همان چشمهاى پر از خوشههاى انگور؟ كجاست لحظههاى گم شده وصال؟ و كجاست حافظ تا «آنِ» شعرهايش را نشانم دهد؟ به دنبال «آنِ» زندگىام مىگردم.
موعود
بيا موعود! حُسن مطلع اين شعر، نام توست
و با هر واژه، ضرباهنگ پولادين گام توست
سرانگشتانم از موسيقى الهام تو رقصان
و اين گلنغمهها آكنده از عطر كلام توست
مرا آتش نَزَد اين مستىِ جام از پى هر جام
كه افروزنده اين دور بىفرجام، جام توست
بياور فصلها را بويى از ارديبهشت عشق
شميم اين شقايقزارها مست از مشام توست
شبانه، آفتابى شو كه آيينه در آيينه
تمام چشمها همراز خورشيد هُمام توست
پر از رنگين كمان است آسمان در رقص پرچمها
برافراز آن شكوه سبز را، وقت قيام توست!
ببين منظومههاى آفرينش رو به پايان است
سراپا شور! گُل كن! نوبت حسن ختام توست
محمدتقى اكبرى
فصلهاى بىتو
از پَستى، چشم زمين، متورّم شده و آسمان، دلمرده است. هيچ پنجرهاى به سمت ستارهها باز نيست. بالاتر از سياهى، هيچ رنگى دلها را به وجد نمىآورد. فصلى، پر شدنِ پنجرهها را عاشق نيست. روزها، روزهاى سردرگمى و سرگردانى است. شبها، شبهاى تيرگى و ظلمت و بيداد است.
زمين، تشنه است...
آهنگى جز آهنگ سوزناك بىعدالتى، درگوش زمين نمىپيچد. دستان زمين، به خونخواهى آسمان، بلند شده است. زندگى، تازگى ندارد. مرگ، مفهومى بالاتر از زندگى است. سياه و سفيد، و زرد و سبز، فاصلهاى به بلنداى تاريخ نژادپرستى دارند.
زمين، تشنه است...
بهار، در ويرانههاى بيدادگران لانه كرده است. ردّى از تولّد دوباره پرنده به چشم نمىخورد. از لب خشك زمين، زمزمهاى جز تشنگى نمىتراود. مردان، تيغْ تيز مىكنند و زنان، پا برهنه و گيج در دامان آلوده زمين غوطهورند.
زمين، تشنه مىسوزد...
در نيمى از جهان، شب را غنيمت مىدانند و در نيمى ديگر، صبح را اسراف مىكنند.
لبخندى، لبان برهنگان را نمىشكوفاند. دستى، دستان آفتابْسوختگان را نمىگيرد. هنوز سياهى و تاريكى، از روشنى، بلندمرتبهتر است. پناهى نمانده و پناهگاهى نيست.
زمين، تشنه مىسوزد و در انتظار ديدار عدالتْپرورِ نگاه توست!
و قرنها جهان، خواب رسيدنت را به بيدارى نشسته است. خدا حتى از عصر جاهلى تنهاتر شده است. رسالت پيامبران در شعور ناپاك بيدادگران، رسوب كرده است. ابرها حوصله باريدن ندارند. ستارهها رمقى براى روشنى از خود نشان نمىدهند. جانى در تنِ كوه، نمانده است. حسّى در وجود درختان، ريشه نمىدهد.
زمين تشنه است...
در چشمها، جز برق گناه، از روشنى خبرى نيست. در گامها جز توانِ ماندن، نمانده است.
زمين، در خوابِ خوش چندين هزار ساله فرو رفته است. هيچ تَلنگُرى بيدارى را ارمغانِ نگاه درمانده خاك نمىكند. هيچ روزنى، معبر نور نيست. هيچ نورى، ماناتر از ظلمت نيست. هيچ پرندهاى آزادى را در آسمان نمىجويد و هيچ آسمانى پرواز را در تكاپو نيست.
چشم اندازى جز دهشت و تاريكى فرا روى چشمها نيست. دلها نزديكى را لمس نمىكنند. مهربانى، فراموش شده است.
مىگويند مىآيى... جهان در پوكىِ فصلهاى بىتو، پژمرده است.
پس كى مىآيى؟!
مريم سقلاطونى