زمزمه
قصه مردمانى كه در آبادى خدا نمىزىاند...
در انتهاى خيابان زمستان، كودكى را ديدم كه مثل اول دىماه مىلرزيد. نزديكش شدم و گفتم: «كوچه بهار، همين نزديكيهاست. بو كن! چرا مىلرزى؟».
با لبخندى معنادارتر از نگاه نمناكش گفت: «پياده شو تا با هم برويم!».
و رفتيم تا قصّهاش را برايم تصوير كند. به قول او: قصه مردمانى كه در آبادى خدا نمىزىاند، قصه ساحلهاى كپك زده بىباران، سفرههايى كه در خيالشان بوى نان، فرارى است، قصه هفت سينهاى سوز و سكوت و سنگ و سرما و سرما.
وقتى ديدم، گفت: «شما بگذريد با بهارتان از سَرِ ما ؛ ما هنوز غبار ساليانِ بىبارانِ پيش را در خانه احساسمان داريم. ما هنوز، بابت پارسالهاى عيد به قلّكمان بدهكاريم...».
سيزده از بهار گذشته بود، خيابان پُر بود از بوى گل و گرما...
و من كودكى را ديدم كه مثل اوّل دى ماه مىلرزيد.
محمدرضا بهادرى - ايلام