به كوشش: حسين پورشريف
بهداشت روان در گفتار بزرگان:
هر قدر مىتوانى شاد زندگى كن و هرگز فكر بيهوده به مغزت راه نده ؛ چون سلامتىات تباه مىشود.
ديكنز
خوشبختى و سعادت، در اعصاب نيرومند نهفته است. هر اندازه كه تاب و توان بدن و مزاج، كمتر شود، پذيرفتن ناخوشيها آسان مىگردد و بدخويى به دنبال آن، رو به فزونى مىگذارد.
روحى
سرمايه همه گونه شايستگى و دستيابى به سعادت، تندرستى و سلامت است. روان توانا در كالبد نيرومند، و خِردِ سالم در بدن سالم است.
روحى
آخرين مقصد ما سعادت روحى است ؛ اما مناسبترين و بلكه تنها وسيله براى تحصيل اين مقصد، عبارت است از كسب فضيلت و معرفت.
لايبنيتز
هر كه در جام گيتى نماى خرد، فرجام كارها ننگرد و در مطلع انديشه مخلص ياد نكند، هميشه پراكنده دل و آسيمه سر و بىسامان كار باشد.
مرزبان بن رستم
آن كه نفس خود را بالاتر و برتر از آنچه هست داند، هرگز به سر حد كمال نرسد.
فارابى
حسود، هميشه اندوهگين بُوَد ؛ زيرا كه به دارايى مردمان، غمناك باشد و خير خلق، مرتفع و منقطع نشود. پس غم و اندوهِ او را انقطاعى و انتهايى صورت نبندد.
خواجه نصير طوسى
بكوش كه نسبت به مردم بدبين نشوى ؛ زيرا كه دارنده سوءظن را جز رحمت ابدى و كسالت روحى بهره نباشد.
سقراط
كسى كه بر اعصاب خود حكومت ندارد، شايسته نيست كه بر كوچكترين پله نردبان سياست، قدم نهد.
گوستاو لوبون
چون عيب ديگران جويى و هنر خويش بينى، از جستن عيب خويش و هنر ديگران غافل مباش ؛ چرا كه هر كه بر عيب خويش و هنر ديگران واقف نشود، هرگز از عيب، پاك نگردد و بر گرد هنرمندان نرسد.
روحى
انسان، هيچ وقت، بيشتر از آن موقع خود را گول نمىزند كه خيال مىكند ديگران را فريب داده است.
لاروشفوكو
شريفترينِ دلها دلى است كه انديشه آزار كسان، در آن نباشد.
زردشت
براى زندگى فكر كنيد، ولى غُصّه نخوريد.
دِيْل كارنِگى
تا بشر روحاً آزاد نشود، يعنى رفاه فكر و علوّ همت و قوّه گذشت از علايق جزئى در وى پيدا نشود، نمىتواند آزادى اجتماعى و سياسى به دست آورد. هر ملّت به هر اندازه اخلاقش عالىتر است، بهرهاش از آزادى بيشتر و هر قدر اخلاقش پَستتر است، بدون شك از آزادى محرومتر است.
حسينعلى راشد
دارندگان قلبهاى پاك، هيچگاه راحت و خوشى را به خود نخواهند ديد ؛ زيرا خوشى و راحتِ خود را فداى اعتلاى ترقى ديگران نمودهاند.
لابروير
پايبندان به اخلاق، روح جامعه خود هستند.
اِمِرسون
آزمندان، هيچ وقت به آنچه دارند، خُرسند نيستند و هرچه بيشتر به چنگ آرند به همان اندازه آزشان فزونى مىيابد و اين درد را جز به مرگ، چاره نتوان كرد.
روحى
خودسِتا، نماينده جنون بشريّت است.
غلامحسين ذوالفقارى
وقتى كه پَر كاهى به چشمتان مىرود، آن را بيرون مىآوريد ؛ امّا وقتى عادتى بد، وارد روح شما مىشود، مىگوييد: سال ديگر معالجهاش مىكنم.
هوراس
همان طور كه بدن ما از غذاهايى كه مىخوريم تغذيه و كسب قوت مىكند، همان طور هم روحمان از صحبت و معاشرت رفقاى خوب و بد، فضيلت و تقوا يا خباثت و شرارت كسب مىنمايد.
ژُرژ هربرت
پاى عادت بد را بشكن.
مثل اسپانيايى
وقتى به بدبينى عادت كنيد، بدبينى به اندازه خوشبينى، مطلوب و دوست داشتنى است.
آرنولد بِنِت
يك آدم ثروتمند، كمتر خواب راحت و آسايش روحى دارد.
غلامحسين ذوالفقارى
در گرفتارى بايد فكر را به جنب و جوش درآورد،نه اعصاب را.
محمّد حجازى
فرصت بيمارى را صرف تفكّر و بهبودى روح كنيم، طبيعت در كار مداواى جسم ما كار خود را خواهد كرد.
گاندى
فكرِ زيباست كه خانه را زينت مىكند. روح سالم است كه به زندگى آسايش مىبخشد. خُلق خوش است كه روزگار را خوش و شيرين مىسازد.
محمّد حجازى
انسان، همان قدر كه از تمجيد و احترام، نرم و رام مىشود، همان قدر از تملّق و چاپلوسى و تزوير مىگريزد و منزجر مىگردد.
ديل كارنگى
تن سالم براى روان، مهمانخانه است و تن ناسالم براى روان، بيمارستان.
فرانسيس بِيكن
تنهايى عبارت است از بيمارى روح بشر.
هوكسلى
حسد، سوهان روح است.
جان درايدن
آسايش، دو پايه دارد: آرامش جسم و آرايش روان.
محمّد حجازى
بهترين خدمتگزار صديق براى سلامتى بدن، فراغت خاطر و آسايش روح است.
فردريك كبير
ناچارم در سلامتى جسم خود بكوشم و گرنه روح من بيمار خواهد شد.
تولستوى
هنوز نتوانستهاند براى از بين بردن موريانه حَسَد، دارويى تهيه كنند ؛ چون جاى اين موريانه خطرناك در روح حاسدان است.
غلامحسين ذوالفقارى
اگر روح انسان، چون آينه از زنگِ غم پاك باشد، چه اهميت دارد اگر چهره او پُرچين شود.
جان لوبوك آويبورى
خوشرويى، دام دلهاست و خوشخويى، آرام جانها.
سيد علىاكبر برقعى
زنبور عسل هر قدر باشد، گل از آن بيشتر است و دلهاى ماتم زده هر اندازه باشند، قلوب شاد، زيادترند.
شكسپير
آن كس كه دلِ با جرأت را راهنماى خود كرد، در پيش او هر تاريكى روشن باشد.
سيّد رضى
شعر، روحهاى خفته را بيدار مىكند و فكر را براى درك حقايق آماده مىسازد.
شِللى
عشق، روح را تواناتر مىسازد و انسان را زنده دل نگه مىدارد.
توماس مان
متانت، قلعهاى است كه شخص را در پناه خود از صدمات روزگار حفظ مىكند. متانت سپرى است در مقابل تيرهاى حوادث و زحمات و بلايا و موانع كه در طريق حيات از هر طرف بهسوى انسان پرتاپ مىشوند.
كاظمزاده ايرانشهر
موسيقىِ خوب، گرد و خاك زندگى روزانه را از روان و روح آدمى مىزدايد.
دورباخ
فضايل را نه از راه بيم و اميد بلكه براى خاطر خود آنها بايد كسب نمود ؛ زيرا سلامت و جمال روح، بسته به آنهاست. فضيلت، سرچشمه آسايش و رفاه روح است.
افلاطون
وقتى كه انسان، درد معنوى و اخلاقى خود را كشف كرد، بايد روح خود را پرستارى كند ؛ چنان كه جنگجويى، بازو و پاى خود را پرستارى مىنمايد.
ناپلئون
لذتهاى جسمانى در اوّل كار به ما لبخند مىزنند ؛ ولى در آخر، نيش زهرآلود خود را در روح ما فرو برده، هلاكمان مىكنند.
توماس
محبّت، در حقيقت به سان قطره ژاله درخشان است كه در كاسه يك گل خندان قرار دارد و مغزش در اعماق روانهاى پاك و دلهاى تابناك است.
لامنه
اگر با اشخاصى كه صاحب روح بلند و اخلاق عالى هستند زندگى كنيد احساس خواهيد كرد كه قوّه مرموزى روح و اخلاق شما را بهسوى مجد و تعالى مىكشاند.
اسمايْلز
بيم و ترس، روح را پژمرده ساخته، از هر كار نيكى بازش مىدارد.
روسو
كارى را كه حتّى فكرش ناراحتت مىكند، نكن.
مَثَل آفريقايى
مطمئنترين و مؤثرترين روش مبارزه با بديهايمان، گسترش دادن و بهتر كردن و استوار ساختن خواستهاى نيكى است كه گاه در انسان، نمايان مىشوند.
مادام سيو چين
داناى بىوجدان، هيچگاه صاحب روحى پاك نخواهد بود.
رابله
ما آرامش خاطر را دوست داريم و هميشه به دنبال آن مىرويم ؛ ولى تا موقعى كه از انجام دادن وظيفه فرار مىكنيم، هيچ وقت به آرامش خاطر نخواهيم رسيد.
آويبورى
ممكن است گناهى بكنيم و جامعه از سر تقصير ما بگذرد ؛ امّا وجدان ما دست از سرمان برنمىدارد.
جيمز ماريون
مرد بزرگ، هميشه آرام است و مرد حقير، هماره مضطرب.
كُنفوسيوس
بهداشت روان در شعر شاعران
پير پيمانهكش ما كه روانش خوش باد
گفت: پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
حافظ
گر بگويم كه مرا حال پريشانى نيست
رنگ رُخساره خبر مىدهد از سرّ ضمير
عشق پيرانه سر از من عجبت مىآيد
چه جوانى تو كه از دست ببردى دلِ پير؟!
سعدى
چو نيكو منش باشى و بردبار
نگردى به چشم خردمند، خوار
از آن پاكْ دينتر كسى را مجوى
كه خوانند خلقش پسنديده خوى
فردوسى
تو را كه همت و اقبال اين است
به هرچه سعى كنى دولتت دهد يارى
جز نيك بخت، پند خردمند نشنود
اين است تربيت كه پريشان مكن دلى
سعدى
نكوهش مكن چرخ نيلوفرى را
برون كن ز سر، باد خيره سرى را
ناصر خسرو
اى دل تو ز خلق، هيچ يارى مطلب
وز شاخ برهنه سايهدارى مطلب
عزّت ز قناعت است، خوارى مطلب
با عزّت خود بساز و خوارى مطلب
خواجه عبداللَّه انصارى
ز من بشنو اگر خواهى ز روى فهم و آگاهى
همه كارت به دلخواهى به مقطع آيد از مبدأ
بخيلى را مكن پيشه ز خاطر بركَن اين ريشه
به بيخِ آن بزن تيشه به رسم مردم دانا
سنايى
رهايى خواهى از سيلاب اندوه
قدم بر جاى بايد بود چون كوه
نظامى
در حديث راست، آرامِ دل است
راستيها دانه و دام دل است
راستى را پيشه خود كن مدام
تا شوى در هر دو عالم، نيكنام
مولوى
چو شادى بكاهد، بكاهد روان
خِرد گردد اندر ميان، ناتوان
فردوسى
چه خبر دارد از حقيقت عشق
پايبند هواى نفسانى
خودپرستان نظر به شخص كنند
پاك بينان به صنع ربّانى
سعدى