مجلات >حديث زندگی>شماره 9

گفته‏ها - نوشته‏ها

به كوشش: حسين پورشريف

 


33

بهداشت روان در گفتار بزرگان:

هر قدر مى‏توانى شاد زندگى كن و هرگز فكر بيهوده به مغزت راه نده ؛ چون سلامتى‏ات تباه مى‏شود.
ديكنز
خوشبختى و سعادت، در اعصاب نيرومند نهفته است. هر اندازه كه تاب و توان بدن و مزاج، كمتر شود، پذيرفتن ناخوشيها آسان مى‏گردد و بدخويى به دنبال آن، رو به فزونى مى‏گذارد.
روحى
سرمايه همه گونه شايستگى و دستيابى به سعادت، تندرستى و سلامت است. روان توانا در كالبد نيرومند، و خِردِ سالم در بدن سالم است.
روحى
آخرين مقصد ما سعادت روحى است ؛ اما مناسب‏ترين و بلكه تنها وسيله براى تحصيل اين مقصد، عبارت است از كسب فضيلت و معرفت.
لايبنيتز
هر كه در جام گيتى نماى خرد، فرجام كارها ننگرد و در مطلع انديشه مخلص ياد نكند، هميشه پراكنده دل و آسيمه سر و بى‏سامان كار باشد.
مرزبان بن رستم
آن كه نفس خود را بالاتر و برتر از آنچه هست داند، هرگز به سر حد كمال نرسد.
فارابى
حسود، هميشه اندوهگين بُوَد ؛ زيرا كه به دارايى مردمان، غمناك باشد و خير خلق، مرتفع و منقطع نشود. پس غم و اندوهِ او را انقطاعى و انتهايى صورت نبندد.
خواجه نصير طوسى
بكوش كه نسبت به مردم بدبين نشوى ؛ زيرا كه دارنده سوءظن را جز رحمت ابدى و كسالت روحى بهره نباشد.
سقراط
كسى كه بر اعصاب خود حكومت ندارد، شايسته نيست كه بر كوچك‏ترين پله نردبان سياست، قدم نهد.
گوستاو لوبون
چون عيب ديگران جويى و هنر خويش بينى، از جستن عيب خويش و هنر ديگران غافل مباش ؛ چرا كه هر كه بر عيب خويش و هنر ديگران واقف نشود، هرگز از عيب، پاك نگردد و بر گرد هنرمندان نرسد.
روحى
انسان، هيچ وقت، بيشتر از آن موقع خود را گول نمى‏زند كه خيال مى‏كند ديگران را فريب داده است.
لاروشفوكو
شريف‏ترينِ دلها دلى است كه انديشه آزار كسان، در آن نباشد.
زردشت
براى زندگى فكر كنيد، ولى غُصّه نخوريد.
دِيْل كارنِگى
تا بشر روحاً آزاد نشود، يعنى رفاه فكر و علوّ همت و قوّه گذشت از علايق جزئى در وى پيدا نشود، نمى‏تواند آزادى اجتماعى و سياسى به دست آورد. هر ملّت به هر اندازه اخلاقش عالى‏تر است، بهره‏اش از آزادى بيشتر و هر قدر اخلاقش پَست‏تر است، بدون شك از آزادى محروم‏تر است.
حسينعلى راشد
دارندگان قلبهاى پاك، هيچ‏گاه راحت و خوشى را به خود نخواهند ديد ؛ زيرا خوشى و راحتِ خود را فداى اعتلاى ترقى ديگران نموده‏اند.
لابروير
پايبندان به اخلاق، روح جامعه خود هستند.
اِمِرسون
آزمندان، هيچ وقت به آنچه دارند، خُرسند نيستند و هرچه بيشتر به چنگ آرند به همان اندازه آزشان فزونى مى‏يابد و اين درد را جز به مرگ، چاره نتوان كرد.
روحى
خودسِتا، نماينده جنون بشريّت است.
غلامحسين ذوالفقارى
وقتى كه پَر كاهى به چشمتان مى‏رود، آن را بيرون مى‏آوريد ؛ امّا وقتى عادتى بد، وارد روح شما مى‏شود، مى‏گوييد: سال ديگر معالجه‏اش مى‏كنم.
هوراس
همان طور كه بدن ما از غذاهايى كه مى‏خوريم تغذيه و كسب قوت مى‏كند، همان طور هم روحمان از صحبت و معاشرت رفقاى خوب و بد، فضيلت و تقوا يا خباثت و شرارت كسب مى‏نمايد.
ژُرژ هربرت
پاى عادت بد را بشكن.
مثل اسپانيايى
وقتى به بدبينى عادت كنيد، بدبينى به اندازه خوش‏بينى، مطلوب و دوست داشتنى است.
آرنولد بِنِت
يك آدم ثروتمند، كمتر خواب راحت و آسايش روحى دارد.
غلامحسين ذوالفقارى
در گرفتارى بايد فكر را به جنب و جوش درآورد،نه اعصاب را.
محمّد حجازى
 

34

فرصت بيمارى را صرف تفكّر و بهبودى روح كنيم، طبيعت در كار مداواى جسم ما كار خود را خواهد كرد.

گاندى
فكرِ زيباست كه خانه را زينت مى‏كند. روح سالم است كه به زندگى آسايش مى‏بخشد. خُلق خوش است كه روزگار را خوش و شيرين مى‏سازد.
محمّد حجازى
انسان، همان قدر كه از تمجيد و احترام، نرم و رام مى‏شود، همان قدر از تملّق و چاپلوسى و تزوير مى‏گريزد و منزجر مى‏گردد.
ديل كارنگى
تن سالم براى روان، مهمانخانه است و تن ناسالم براى روان، بيمارستان.
فرانسيس بِيكن
تنهايى عبارت است از بيمارى روح بشر.
هوكسلى
حسد، سوهان روح است.
جان درايدن
آسايش، دو پايه دارد: آرامش جسم و آرايش روان.
محمّد حجازى
بهترين خدمتگزار صديق براى سلامتى بدن، فراغت خاطر و آسايش روح است.
فردريك كبير
ناچارم در سلامتى جسم خود بكوشم و گرنه روح من بيمار خواهد شد.
تولستوى
هنوز نتوانسته‏اند براى از بين بردن موريانه حَسَد، دارويى تهيه كنند ؛ چون جاى اين موريانه خطرناك در روح حاسدان است.
غلامحسين ذوالفقارى
اگر روح انسان، چون آينه از زنگِ غم پاك باشد، چه اهميت دارد اگر چهره او پُرچين شود.
جان لوبوك آويبورى
خوشرويى، دام دلهاست و خوشخويى، آرام جانها.
سيد على‏اكبر برقعى
زنبور عسل هر قدر باشد، گل از آن بيشتر است و دلهاى ماتم زده هر اندازه باشند، قلوب شاد، زيادترند.
شكسپير
آن كس كه دلِ با جرأت را راهنماى خود كرد، در پيش او هر تاريكى روشن باشد.
سيّد رضى
شعر، روحهاى خفته را بيدار مى‏كند و فكر را براى درك حقايق آماده مى‏سازد.
شِللى
عشق، روح را تواناتر مى‏سازد و انسان را زنده دل نگه مى‏دارد.
توماس مان
متانت، قلعه‏اى است كه شخص را در پناه خود از صدمات روزگار حفظ مى‏كند. متانت سپرى است در مقابل تيرهاى حوادث و زحمات و بلايا و موانع كه در طريق حيات از هر طرف به‏سوى انسان پرتاپ مى‏شوند.
كاظم‏زاده ايرانشهر
موسيقىِ خوب، گرد و خاك زندگى روزانه را از روان و روح آدمى مى‏زدايد.
دورباخ
فضايل را نه از راه بيم و اميد بلكه براى خاطر خود آنها بايد كسب نمود ؛ زيرا سلامت و جمال روح، بسته به آنهاست. فضيلت، سرچشمه آسايش و رفاه روح است.
افلاطون
وقتى كه انسان، درد معنوى و اخلاقى خود را كشف كرد، بايد روح خود را پرستارى كند ؛ چنان كه جنگجويى، بازو و پاى خود را پرستارى مى‏نمايد.
ناپلئون
لذتهاى جسمانى در اوّل كار به ما لبخند مى‏زنند ؛ ولى در آخر، نيش زهرآلود خود را در روح ما فرو برده، هلاكمان مى‏كنند.
توماس
محبّت، در حقيقت به سان قطره ژاله درخشان است كه در كاسه يك گل خندان قرار دارد و مغزش در اعماق روانهاى پاك و دلهاى تابناك است.
لامنه
اگر با اشخاصى كه صاحب روح بلند و اخلاق عالى هستند زندگى كنيد احساس خواهيد كرد كه قوّه مرموزى روح و اخلاق شما را به‏سوى مجد و تعالى مى‏كشاند.
اسمايْلز
بيم و ترس، روح را پژمرده ساخته، از هر كار نيكى بازش مى‏دارد.
روسو
كارى را كه حتّى فكرش ناراحتت مى‏كند، نكن.
مَثَل آفريقايى
مطمئن‏ترين و مؤثرترين روش مبارزه با بديهايمان، گسترش دادن و بهتر كردن و استوار ساختن خواستهاى نيكى است كه گاه در انسان، نمايان مى‏شوند.
مادام سيو چين
داناى بى‏وجدان، هيچ‏گاه صاحب روحى پاك نخواهد بود.
رابله
ما آرامش خاطر را دوست داريم و هميشه به دنبال آن مى‏رويم ؛ ولى تا موقعى كه از انجام دادن وظيفه فرار مى‏كنيم، هيچ وقت به آرامش خاطر نخواهيم رسيد.
آويبورى
 

35

ممكن است گناهى بكنيم و جامعه از سر تقصير ما بگذرد ؛ امّا وجدان ما دست از سرمان برنمى‏دارد.

جيمز ماريون
مرد بزرگ، هميشه آرام است و مرد حقير، هماره مضطرب.
كُنفوسيوس

بهداشت روان در شعر شاعران

پير پيمانه‏كش ما كه روانش خوش باد
گفت: پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
حافظ
گر بگويم كه مرا حال پريشانى نيست
رنگ رُخساره خبر مى‏دهد از سرّ ضمير
عشق پيرانه سر از من عجبت مى‏آيد
چه جوانى تو كه از دست ببردى دلِ پير؟!
سعدى
چو نيكو منش باشى و بردبار
نگردى به چشم خردمند، خوار
از آن پاكْ دين‏تر كسى را مجوى
كه خوانند خلقش پسنديده خوى
فردوسى
تو را كه همت و اقبال اين است
به هرچه سعى كنى دولتت دهد يارى
جز نيك بخت، پند خردمند نشنود
اين است تربيت كه پريشان مكن دلى
سعدى
نكوهش مكن چرخ نيلوفرى را
برون كن ز سر، باد خيره سرى را
ناصر خسرو
اى دل تو ز خلق، هيچ يارى مطلب
وز شاخ برهنه سايه‏دارى مطلب
عزّت ز قناعت است، خوارى مطلب
با عزّت خود بساز و خوارى مطلب
خواجه عبداللَّه انصارى
ز من بشنو اگر خواهى ز روى فهم و آگاهى
همه كارت به دلخواهى به مقطع آيد از مبدأ
بخيلى را مكن پيشه ز خاطر بركَن اين ريشه
به بيخِ آن بزن تيشه به رسم مردم دانا
سنايى
رهايى خواهى از سيلاب اندوه
قدم بر جاى بايد بود چون كوه
نظامى
در حديث راست، آرامِ دل است
راستيها دانه و دام دل است
راستى را پيشه خود كن مدام
تا شوى در هر دو عالم، نيكنام
مولوى
چو شادى بكاهد، بكاهد روان
خِرد گردد اندر ميان، ناتوان
فردوسى
چه خبر دارد از حقيقت عشق
پايبند هواى نفسانى
خودپرستان نظر به شخص كنند
پاك بينان به صنع ربّانى
سعدى