آفرينندگى: مبادله ميانِ دستِ بخشنده و دستِ پذيرنده
مترجم: فريده حسنزاده(مصطفوى)
تقديم به جامعه محترم پرستاران كه روشنى بخش چراغهاى همبستگىاند.
هسينا، مشتى پوست و استخوان است. چندان نحيف كه قادر به انجام دادن هيچ كارى نيست ؛ نه راه رفتن، نه نشستن در بستر و نه حتّى به دست گرفتنِ ليوانى آب؛ چشمانش، باريكهاى نور. مدام در جست و جوى چيزى خوردنى، حتى وقتى كه سير است. اگر من با ملافه روىِ بيمارِ بغل دستىِ هسينا را بپوشانم، هسينا مىخواهد عين اين كار را براى او هم انجام دهم. اگر براى بيمارى ديگر، در فاصله بينِ وعدههاى غذا، بيسكويتى بياورم، هسينا هم بيسكويتى مىخواهد و آن را زير تشكش پنهان مىكند. اگر كسى آب بخواهد، هسينا با دراز كردنِ دستش نشان مىدهد كه او هم تشنه است.
كلكته، تابستان سال 1994، آسايشگاه محتضران و مستمندانِ «كاليگات». چگونه پاىِ من به چنين مكانى باز شد؟ من كه نه كاتوليك بودم و نه حتى از نيروهاى وابسته به صليب سرخ؟ همكارى من با هسينا، به طور جدّى از سال 1986 آغاز شد ؛ با تماس تلفنىِ زنى كه هيچ آشنايى قبلىاى با او نداشتم: جين واتسون، سرپرست آموزشگاه پرستارىِ دنوور(در امريكا)، و مدير مركز مراقبتهاى انسانى.
او گفت: «مايليم شما به عنوانِ هنرمند در مركز ما مشغولِ كارآموزى شويد و كتاب شعرى درباره پرستارها بنويسيد». او درباره اهميّتى سخن گفت كه حرفه پزشكى براىِ «درمان» قائل است و حرفه پرستارى براى «مراقبت». به عقيده وى چون خدماتِ بهداشتى - درمانى با توسعه تكنولوژى، گسترش يافتهاند، لذا ما نيازمند علوم انسانى براى نشان دادنِ جنبه انسانىِ آن هستيم.
او توضيح داد كه پرستار خوب بايد تعليمِ كافى در زمينه آناتومى و فيزيولوژى ديده باشد ؛ اما پرستار خوب در عين حال بايد از نظرِ روانشناسى قوى و از نظر عاطفى عميق باشد و سرشار از حساسيّت و ذكاوت نسبت به كوچكترين حالات و حركات انسانى.
او از هايدگر نقل قول كرد. هايدگر، تقسيمپذيرى علم به رشتههاى گوناگون و تخصصى كردنِ مطالعات علمى را قبول نداشت. به اعتقاد او هستى، از كليّتى منسجم برخوردار است و حقيقت، تنها زمانى رخ
مىنمايد كه حجاب را از چهره آن كليّت برفكنيم و عيانش كنيم. او همچنين معتقد است تنها شعر، قادر به بيان ناگفتنيهاى بشر و افشاى حقيقت است.
جين واتسون را زنى يافتم پرشور، دلْ زنده و داراى افكار نو در پرستارى، با وسعتى جهانى و نه محدود به موطنش امريكا. او موسيقيدانان، فلاسفه و شفادهندگان ديگر را به مركز مراقبتهاى انسانى دعوت مىكند و گردهماييهايى براى شناسايى و توسعه هنرهاى شفادهنده تربيت مىدهد. او مدام در حال درانداختن طرحهايى نو و تحقق بخشيدن به آنهاست. پندارى اين گفته «اِما گُلْدمَن» در وصف بينش و منش خاص جين واتسون در عالم پرستارى است: «كوتهنظرى، غرابت و بيگانگى مىآورد. بلندنظرى، تقرّب و يگانگى مىآورد. بياييد آزادمنش و گستردهانديش باشيم».
حرفه پرستارى همچون تدريس در مدارس ايالتى، از اهميّت و اعتبار كمى برخوردار است. با آنكه وجود پرستارها براى هر كسى كه مدّتى در بيمارستان بسترى مىشود حياتى است، ولى شغلشان وجهه اجتماعى خوبى ندارد و دستمزدشان نيز پايين است.
جين واتسون، بر اين باور بود كه يك شاعر مىتواند در تغيير چنين وضعيت و طرز فكرى، مؤثر باشد. شعر از نظر او، نه زبانِ فرسوده مكالمات، روزنامهها يا كلاسهاى درس، كه زبانِ ملموس انسانها در لحظه بيان ناگفتنيها و تنها وسيله راه يافتن به عالمِ درونى آنهاست.
او شاعرى مىطلبيد كه بتواند كار پرستار را توصيف كند، نه آنچه را كه ديده مىشد، مثل خالى كردن لگن بيمار (اگرچه قسمتى از كار به شمار مىرفت)، بلكه حتى چيزهايى را كه به چشم نمىآمد: تركيبِ تفكيكناپذير دانش، احساس، حساسيّت و دقّت كسانى را كه از بيمار مراقبت مىكردند.
من هيجانزده و مردّد بودم. آيا سفارشى سرودن، باعثِ مصنوعى شدن شعر نمىشد؟ و آيا نوشتههاى من درباره پرستارها، مىتوانست خوشايند آنها باشد؟ و اگر سبك خاص من انتظارات جين واتسون را برآورده نمىكرد چه؟
او گفته بود: «ما نيازمندِ ديد دقيق و حساسّ كسى هستيم كه حرفه ما را از بيرون نگاه كند و آنچه را كه ما قادر نيستيم در خود ببينيم، او ببيند. هرآنچه به چشمِ شما بيايد براى ما مفيد خواهد بود».
به عنوانِ حقالزحمه، مركز، مبلغ شش هزار دلار به من مىپرداخت. طبق برنامه پيشنهادىِ جين واتسون، من به پرستارانِ
مركز بهداشت، ماماها، پرستاران بخش آى سى يو، سوانح و سوختگى و جرّاحى غدد سرطانى معرّفى مىشدم. من بايد هفتهاى يك روز وقتم را به انجمن تحقيقات ساليانه مركز، اختصاص مىدادم و در پايان سال، در حضور كاركنان مركز و عموم علاقهمندان، اشعارم را مىسرودم و سپس دستنوشتههايم را براى چاپ به انتشارات انجمن ملّى پرستارى مىسپردم.
جين واتسون، شعر را نه سرگرمى هنرى، كه وسيلهاى حساسّ و مؤثّر براى به تصوير كشيدنِ غناى سرشار و دشوار حرفه پرستارى مىدانست. به اعتقاد او، شعر مىتوانست نظر مردم را نسبت به پرستاران تغيير دهد و خود، همچون آينهاى با انعكاسِ قابليتهاى روايى و غنايى اين حرفه، موجب دگرگونى عميقى در آن شود.
براى نخستين بار، كسى بيرون از دنياىِ ادبيات، كار مرا پاس مىداشت، برايم حقوق تعيين مىكرد و مرا به دنياى زنده و حياتى حرفهاش فرامىخواند تا با رُموز آن آشنا شوم. چنين به نظر مىرسيد كه او بىهيچ قيد و شرطى به من اعتماد كرده است.
پرستاران در برخى از سمبوليك(نمادين)ترين موقعيتهاى زندگى (مثل تولد و مرگ) حضور دارند ؛ در لحظاتِ تجربه درد و درماندگى، فقدان جبرانناپذير عزيزان، بهبود يافتن و برخوردارى از موهبتِ تندرستى. چنين موقعيتهايى، موضوعات نمادين شعر نيز محسوب مىشوند. نوشتن كه همواره براى من امرى خصوصى و شخصى به شمار مىآمد، اكنون تبديل به امرى عمومى و فراگير مىشد. برايم پيش مىآمد كه در يك روز، هم هنگام جان دادن بيمارانِ محتضر حضور داشته باشم و هم هنگام به دنيا آمدن نوزادان. گاهى مىشد كه در عرض چند ساعت، شاهدِ عميقترين نوميديهاى انسانى و نيز شادترين لحظههاى زندگى انسانها باشم. چنين لحظاتى سريع و سنگين فرود مىآمدند و مرا در گرداب خود فرو مىبردند.
نتيجه حضور در چنين موقعيتهايى اين بود كه كارِ نوشتن را كاملاً نيازمند مشاركت جلوه مىداد. در واژهنامهها، كلمه مشاركت به همكارى دو يا چند نفر در فعاليّتى معمولاً هنرى (مثل همكارى دو يا چند شاعر) اطلاع مىشود براى تهيه و تدوينِ جُنگى ادبى. اما همكارىِ من، تشريك مساعى دو هنرمند تلقى نمىشد. من در واقع با محيطى خاص همكارى داشتم ؛ محيطى كه ضمن ارائه سوژههاى شعرىِ من، مرا متوجه پيوستگى بنيادين پيرامونم مىكرد. زيرا حرفه پرستارى
فعاليّتى است كه پيوستگى انسانىِ ما را به طرز زنده و محسوسى تجسّم مىبخشد. بيمارانِ درمانده، وابسته محبّت و عنايتِ كسانى هستند كه براى ديدنِ درماندگى انسانى بهسوى آنها آمدهاند. آنچه من شهادت مىدادم، مبادله واقعگرايانه همبستگى متقابل ما بود. من شاهد همبستگى درونى انسانها بودم ؛ شاهد آنچه دو سويگى رابطه ناميده مىشود و من در عمل مىديديم كه چگونه همه ما يك «تَن» هستيم.
نوشتن درباره اين همبستگى، مغاير با روش معمول من نبود: مطالعه سابقه بيمار، تشخيصِ رده درمانى (درمانناپذير، صعب العلاج، و زودْ درمان)، تهيه دفتر يادداشتِ روزانه براى ثبتِ شنيدهها و ديدهها، توجه به فضاى اطراف صحنهاى كه در آن حضور يافتهام، سكوتِ تيك تاك كننده در اتاق بيمارى كه در حالِ جان دادن است، احساس خاصِ اتاق زايمان كه به نظر مىرسد خودِ اتاق، دم به دم در حال بزرگ شدن است و فشارى شديد به در و ديوار، وارد مىشود.
اما اكنون كارِ «تحقيق»، كارى كاملاً اشتراكى به نظر مىرسيد. هميشه چند نفرى پيرامونِ من حضور داشتند. در واقع، اشتراكى بودنِ كار، ناشى از اين واقعيت اجتنابناپذير بود كه من حلقه اتصال پرستاران و بيماران شده بودم. به طور مثال «كاتى» و «وايونا» را در نظر بگيريد. وايونا در دورانِ نقاهت پس از عمل جراحى، مشغول گلدوزى روى لباس براى دخترش است. او از پرستارش كاتى مىخواهد كه برايش تعدادى كلاف نخ رنگى تهيه كند. در زمانى كه كاتى بيرون مىرود، وايونا و من با هم صحبت مىكنيم. وايونا مىداند كه دارد مىميرد. با اين همه دلش مىخواهد كار گلدوزىِ لباس دخترش را انجام بدهد. من و او درباره علت مهم بودن اين خواسته او حرف مىزنيم. لحظاتى بعد وقتى كاتى و من تنها مىمانيم، او ضمن تأكيد اين نكته كه وايونا فرصت زيادى براى زنده ماندن ندارد، اعتراف مىكند كه وابستگى عميقى نسبت به وايونا در خود احساس مىكند ؛ زيرا وايونا او را به يادِ مادر خودش مىاندازد.
در اين مكالمات، من به سنگِ صبور طرفين تبديل مىشوم و به اين ترتيب در زندگى وايونا و كاتى نقشى بسيار مؤثرتر و حساستر از نقش يك نظارهگرِ صرف مىيابم.
چندين روز بعد، من در لحظات جان دادنِ وايونا حضور دارم. نمىتوانم بگويم كه صرفاً در حال نظاره مراسم از دست دادنِ يك انسانم ؛ در واقع، با حضور يافتن كنار بستر او، من در تجربه او از مرگ، سهيم مىشوم. از خلالِ نورِ رنگْ باخته آن سوى بستر وايونا، غروب خورشيد مرا ياد آخرين مصراعهاى شعر «آنا آخماتوا» مىاندازد.
و من نمىدانم آيا منم كه مىميرم
يا دنيا
يا رازِ رازهاست
ديگر بار در اندرونِ من.
من در ظاهر، نظارهگر بودم اما احساس مىكردم آنچه نظاره مىكنم، جدا از من نيست. در واقع، من حقيقتى همگانى را تجربه مىكردم ؛ زيرا طبق اصل عدم قطعيتِ «وِرنر هايزِنْبِرگ» (فيزيكدان آلمانى)، «نظارهگر» و موضوع مورد نظاره از يكديگر جدا نيستند، و «نظارهگر» جزئى جداناشدنى است از همان نظام.
وقتى «ژوزف كمپبل» اظهار داشت كه شعر، زبانِ تقدّس است، اشاره به آن واقعيتِ ذهنى داشت كه ما را در حين مشاهده، دگرگون و در خود مستغرق كند. «موضوعها»ىِ من و خود من در عمل، يكى شده بوديم.
وقتى بيمار مىشويم، ارائه گزارش پزشكى به ما مبنى بر بهبود بيمارىمان، چارهساز نيست. در چنين مواقعى، ما به حيواناتى زخمى مىمانيم كه نيازمند اعتنا، مراقبت و اطمينان خاطرند. ارتباط يافتن با جهان، برايمان به امرى حياتى تبديل مىشود. در ميان تختهاى آهنى نردهدار، سُرمها، لولهها، درجهها و داروها به سر بردن و داشتنِ ارتباط مشترك با پرستارها و بيمارها، همه چيز را در محيط من به يكديگر وابسته مىگردانيد.
در يك مورد، من همراه پرستارى بودم كه قرار بود مردى فلج را حمام كند. كارگرانِ بيمارستان او را در وانِ آب گذاشتند ؛ اما او بىقرارى مىكرد و به پرستار مىگفت كه مايل نيست حمام كند. پرستار درحالىكه لبخند مىزد و موافقت خود را با درخواست او اعلام مىكرد از كارگرها خواست تا او را از آب بيرون بياورند. به محض شنيدن اين حرف، بيمار آرام شد و اجازه داد او را حمام كنند. بعدها پرستار به من گفت: «من سعى مىكنم احترام بيمار را نگه دارم ؛ البته مطابق سليقه خود او».
لبخند اين پرستار، توأم با كلمات همدردانه، زبانى پُرتفاهم مىآفريد كه شديداً مغاير زبانِ فنى و سرد و بىروحِ بيمارستان بود. من بخصوص متوجه نقش مؤثر پرستارها به عنوانِ تفسير كننده، ميان بيماران و پزشكان شدم. اصطلاحات خاص پزشكى، محدودهاى تخصّصى براى پزشكان و اَنتِرنها ايجاد مىكند كه بيماران را راهى به آن نيست. بعضى از پزشكان به اين مسئله حساساند و با بيماران به زبانى حرف مىزنند كه تا حدّ ممكن براى آنها قابل فهم باشد ؛ اما وقتى يك پزشك، خيلى «سطح بالا» حرف مىزند، پرستارى كه حضور دارد به ناچار تبديل مىشود به مترجم، به مفسّر و يا حتى به وكيل مدافعِ بيمار.
انس و الفت من با «زبان»، به عنوانِ وسيلهاى ارتباطى كه منعكس كننده حالات روحى آدمها بود، روز به روز عميقتر مىشد. من شاعرى بودم كه شعر مىنوشتم، اما زير سيطره زبانهاى گوناگونِ رايج در بيمارستان. عبارات و اصطلاحات پزشكى كه بيماران را به عنوان ابزارى قابل تعمير، مخاطب قرار مىداد، و با مقاومت دردآلودِ بيماران مواجه مىشد، مرا همچون امواج خروشان دريا، زير و رو مىكرد.
يك روز ضمنِ مطالعه كتابى پزشكى، متوجه شدم كه پوست انسان به عنوان عضوى از بدنِ او، جداگانه مورد بررسى قرار گرفته است. يعنى چنانچه پوست يك انسان بزرگسال، از سر تا پا كنده شود، وزن آن چيزى حدود شش پوند است و مساحتى معادل با هجده فوت مربع را مىپوشاند.
نحوه بيان مطلب، كه تا آن حد خشن و صريح بود، مرا بهت زده كرد. با خود عهد كردم زبانِ علمىِ سرد و بىروح را با زبانى انعطافپذير درآميزم و آن را براى مخاطب، قابل تحمّل كنم. زبان شعر مىتوانست واقعيتهاى آزارنده را تلطيف بخشد و از سنگينىِ بار آنها بكاهد.
در طى سال، من به نوشتن، اصلاح و تنظيم نهايى اشعارم مشغول بودم. بيشتر اشعار، چنان فضاهاى متفاوت و غير متعارفى داشتند كه كنار گذاشتن آنها در كنار هم و فراهم آوردنِ يك مجموعه، كارى ناممكن به نظر مىرسيد ؛ اما اين اشعار با يكديگر ارتباطى درونى داشتند و در كل، جدايىناپذير بودند.
در ماهِ مى بود كه من قطعاتى از آنها را در سالن مركزى بيمارستان براى حضّار قرائت كردم. استقبال گرم و پرشور آنها به من ثابت كرد كه در برقرارى رابطه با آنها و به ثمر رساندن تلاش گروهى از طريق سرودن، موفق بودهام.
چاپ دستنوشتهها، مرحله ديگرى از اين تلاشِ گروهى بود. ناشرِ من پيشنهادى داد كه اشعار را بر حسب موضوع، گروهبندى كنم و براى هر گروه، مقدّمهاى به نثر بنويسم. من تعبير «موريل روكيسر» را بهياد مىآورم كه مىگفت: «شعر، آدمها را مىترساند ؛ زيرا مىتواند احساساتِ آزارنده آنها را بيدار كند». ناشر من مىدانست كه خوانندگان كتابهاى
انجمن ملّىِ پرستارى، تحصيل كرده و روشنفكرند ؛ اما در عين حال به اين نكته نيز توجه داشت كه شعر مىتواند هر جماعتى را به راحتى مسحور كند.
به نظر مىرسيد كه مقدّمههاى منثور بهترين راه حل باشند. من سعى كردم براى هر شعرى مقدّمهاى بنويسم، در حدّ توضيحى كه ممكن بود به طور شفاهى براى شنوندگان اشعارم بدهم، به همراه شرح مختصرى از عواملى كه منابع الهام من در سرودنِ هر شعر بودهاند. تماشاى نسخههاى چاپى كه اين متون را در كنار اشعار نشان مىداد يادآور تجربهاى بود از اشتراك مساعى ما كه منجر به سرودنِ اين اشعار شده بود.
مقدمّه جين واتسون بر كتاب قابله )Midwife(، متن توضيحى ديگرى براى اشعار، فراهم آورد و به عنوان نشانهاى از همكارى او در طرح مشتركمان ثبت شد. فرم نهايى متنِ چاپى، چنين به نظر مىرسيد كه گزارشى زنده و كامل از يك مجلس شعر خوانى است. انتشاراتِ NLN، يك هزار نسخه از اين كتاب منتشر كرد. وقتى چاپ اول به فروش رسيد، ناشر، دو هزار نسخه ديگر به چاپ رسانيد. وقتى چاپ دوم كتاب هم تمام شد، ناشر، اقدام به چاپ سوم كرد. دانشكدههاى پرستارى، كتابِ قابله را به عنوانِ يك كتاب درسى مورد استفاده قرار دادند و از من دعوت شد تا اشعار اين كتاب را در كنفرانس مراقبتهاى پزشكى قرائت كنم.
بيشتر نويسندگان پذيرفتهاند كه قرائت اثر، بهترين نوع برقرار كردن رابطه با مخاطب است. من و شنوندگان، همراه يكديگر به اشعار گوش مىسپاريم، و همچنان كه آنها مرا مىنگرند، متوجه چهرههاى مشتاق و حالات گوناگون منعكس كننده احساساتشان مىشوم. و آنگاه كه شعرهايم را براى پرستاران (همان موجوداتِ بزرگوارى كه موضوع شعر مرا تشكيل مىدادند) مىخواندم، چنان بود كه گويى شعر عاشقانهاى را سرودهايد و با صداى بلند براى معشوقتان مىخوانيد.
اين تشريك مساعى، پيامد ديگرى نيز داشت. پرستارها به تدريج متوجه ارزش توصيفىِ رويدادها به عنوان وسيلهاى كارآمد و تخصّصى شدند. آنها دريافتند كه در قالب حكايت، نهتنها مىتوان اطلاعات مربوط به بيمار را مرحله به مرحله ثبت كرد، بلكه مىتوان به گونهاى بس جامع و مشروح، با ذكر ظريفترين جزئيات انسانى، به روشى بسيار دقيقتر دست يافت.
در واقع، در كنفرانسهاى پرستاران، من به نوعى تشكيل «كارگاههاى نويسندگى» را پيشنهاد مىدادم. همانطور كه آنها مرا به دنياى خود فراخوانده بودند تا ضمن كار، شاهد مفهوم رسيدگى به بيماران باشم، من نيز آنها را به قلمروِ نويسندگى فرامىخواندم.
اين ارتباط متقابل، سمت و سوى تازهاى به تجربههاى من بخشيد. متوجه شدم كه ضعف و ناتوانى جسمى در بيمارانِ دردمند، سبب افتادگى و فروتنى آنها مىشود ؛ من نيز از غرور و تكبّر نهى مىشدم.
من از زمانِ فرا رسيدنِ مرگ خود آگاهى ندارم. من موجودى فناپذيرم و زندگىام وابسته به لطف و كَرَم ديگران است. به علاوه من شاهد لطف و بخشش بىدريغ پرستاران نسبت به بيماران بودم كه اين حرفه را نه به خاطر سودجويى بلكه به خاطر دركِ عميق خود از زندگى به صورت يك «آن» برگزيده بودند.
ما عالمِ درونى يكديگر را تجربه مىكنيم و از اين تغيير و تحوّل، سرشار از انرژى مىشويم. پرداختن به رابطه متقابل فيمابين، در من، احساس تعهّد به وجود آورد ؛ اشتياقم براى تجديد همكارى بيشتر شد. به انگيزه تجربهاندوزى بيشتر در دنياى بسيار وسيعِ درمان و مراقبت، گفتگوهايى با زنانى از رده پزشك، حكيمباشى و دعانويس انجام دادم.
ارتباط اين زنها با مشتريانشان، منعكس كننده همان حالتِ روحى و معنوىاى بود كه من در پرستاران، سراغ داشتم. هر سه نفر تأكيد داشتند كه توانايى آنها در متحوّل كردنِ ديگران متّكى بر ارتباط متحوّل خود آنها با جهانِ پيرامونشان است. آنها خود را نه موجوداتى مستقل كه جزئى از شبكهاى گسترده و فراگير مىديدند.
به علاوه متوجه شدم يارى رساندن به بهبود ديگران، «بركت» مىآورد و خود، موجب تقويت روحى يارى دهندگان و افزايش تواناييهاى روحىِ آنها مىشود.
چنين تجربهاى براى من ناآشنا نبود - در رسيدگى به دوستانم، مادر بزرگم و دانشجويان آن را تجربه كرده بودم - ، اما من به مرور، در فضايى كاملاً آكادميك غرق شده بودم. تدريس، كارى است به شدت وقتگير و اساتيد، اكثراً در معرض فرسودگى و خستگى مفرط قرار دارند ؛ اما كار زياد، تنها مانع نيست. دانشگاه، محلِ مبادلات روشنفكرانه است، همانگونه كه بايد باشد، و اين مبادلات در عين حال كه مهم، مفيد و كاملاً ضرورىاند، امّا محدودند. من نيازمند تجربيات عملىتر و ملموستر بيشترى بودم كه كسب آن در محيط دانشگاه امكانپذير نبود.
غروبِ روزى بر حسبِ اتفاق، شاهد تماشاى فيلمى مستند از تلويزيون بودم درباره فعاليتهاى انجمنِ خيريه «مادر ترزا» در كلكته و داوطلبانى كه از كشورهاى مختلف جهان براى كار در آسايشگاه مستمندان و بيماران محتضر «كاليگات» به آنجا آمده بودند. فقدان آشكارِ كمترين تسهيلات درمانى، تضادّ آشكارى داشت با تكنولوژى پُرهزينه و فرهنگ مصرفىِ ويژه مراكز درمانى در غرب. چنين تضادى، كنجكاوى مرا برمىانگيخت. به علاوه من نيازمند كسب تجربه پُر اخلاص و سرشار از معنويتِ مددرسانى در چنين محيطى بودم. نقشِ من در مركز مراقبتهاى انسانى، «هنرمندِ كارآموز» بود و تجربيات من از حدّ مشاهده و نظاره فراتر نمىرفت. هرگز در عمل، پيش نيامده بود كه درجه حرارت كودك تبدارى را بگيرم يا رويش را با ملافه بپوشانم.
اكنون تماشاى آن فيلم مستند، فرصتِ مغتنمى در اختيار من مىگذاشت. من از والت ويتمن ياد كردم كه به هنگام پرستارى از سربازان در گرماگرم جنگ داخلى نوشت: «من خود به شخصِ مجروحْ بدل شدم». آيا اين همان احساسى بود كه من بايد تجربه مىكردم؟
هواى كلكته به بوى گازوئيل آغشته است. كاميونها، اتوبوسها و تاكسيها در خيابانهاى اصلى شهر، گاز مىدهند و با سر و صدا دنده عوض مىكنند. روزانه هزاران پناهنده از بنگلادش وارد مىشوند و من در اتوبوس معمولاً جايى براى نشستن پيدا نمىكنم ؛ زيرا صندليهاى قسمت بانوان اكثر مواقع در اشغال آنان است. بسيارى از ما بيماريم، سُرفه مىكنيم، عطسه مىكنيم و تب داريم. در غرب، چنين صحنههايى در جمع، مىتواند عميقاً اسباب ناراحتى و خشم ديگران را فراهم آورد ؛ اما اينجا در كلكته، هيچ كدام اهميّت چندانى ندارند، حدّاقل براى من.
صبح است و من وقتى سوار اتوبوس مىشوم، در طول راه، در تمام مدت چهل دقيقه، بانشاطم. هوا وحشتناك آلوده است و اتوبوس، بارها و بارها در ترافيكِ سنگين، توقّف مىكند ؛ اما من به مقصد فكر مىكنم، به جايى كه دلخواه من است و من بايد خود را به آن برسانم.
در راه، گاه به «تاگور» فكر مىكنم. ملّت هند به شاعر بزرگشان كه براى آنها جايزه نوبل را ارمغان آورده است مباهات مىكنند. آنها دلشان مىخواهد شما را به تماشاى دانشگاه تاگور ببرند، و به ديدنِ اشعار حك شده او بر ديوار يكى از ايستگاههاى مترو:
«خدا در ميان ستارگان،
چشم به راه انسانها مىماند،
تا چراغهايشان را روشنى بخشد».
شعرِ تاگور كاملاً وصفالحال اوضاع «كاليگات» است. در اينجا زندگى روزمره از نيازهاى اساسى منفك نيست: وعدههاى غذا، حمام گرفتن، تعويض ملافهها و مصاحبت با جانهاى بىقرار. كنار هر بستر، ويتامينها، آنتى بيوتيكها، مُسكّنها و براى بيمارانى كه ديگر قادر به فرو بلعيدنِ مايعات هم نيستند: سِرُمها. اگر كسى محتاجِ مداواى پيشرفتهترى باشد، به بيمارستان منتقل مىشود ؛ اما بيشتر افرادى كه از خيابانها و ايستگاههاى قطار با وانت به اينجا حمل شدهاند، مشرف به موتاند. در «كاليگات»، مرگ، رويدادى كاملاً عادى است.
وظايف پرستارانِ داوطلب، به ظاهر ساده و بى اهميّتْ جلوه مىكند ؛ اما در حقيقت، بسيار پُرمشقّت و طاقتفرساست: غذا دادن، خالى كردن لگنها، تعويض لباسهاىِ كثيف شده، حمام كردن بيمارانِ زن، شستن روزانه پنجاه و چهار روكشِ پلاستيكى تشك با دست، چندين بار آب كشيدن و چلاندن آنها، خم و راست شدنهاى پى در پى، همه و همه كارهاى بدنى دشوارى هستند ؛ اما همه دشواريهاى اين كار در شباهتِ شكوهمندش با رابطه ميانِ تشنه لب و سقّا، به لذّتى شيرين و عميق بدل مىشود.
«مبادله، آفرينش است». اين، سخن زيبايى است از «موريل روكيسر». به راستى كه مبادله ميان دست بخشنده و دست پذيرنده، عين آفرينندگى است. من به شدّت نيازمندِ توصيفِ تجربه خود از اين آفرينندگى هستم ؛ اما بسيارى از اين رويدادها را نمىتوان به سهولت سرِ ميزِ شام تعريف كرد. تنها زبانِ والا و پوياى شعر، قادر به توصيف عميق و دقيق اين تجربيات است. و من زمانى كه در كلكته مشغول نوشتنِ دريافت خود از محيطِ پيرامونم هستم، اين حقيقت را عينيت مىبخشم كه: «ميان نويسنده و جهان نيز مبادلهاى هميشگى در جريان است».
من به هنگام نوشتن، تنهايم ، در مكانى خلوت ؛ اما آيا در چنين لحظاتى از آنچه مرا احاطه كرده جدايم؟ به هيچ وجه!
«ويكتور هرناندز كروز» معتقد است كه: «زبان، در اصل، آگاهى است ؛ آگاهىِ خاموش. شعر، صداىِ هواست در سرِ مخاطب، و تبديل آن به زبان، نوعى تعبير و ترجمه آن است».
آنچه بعضى «الهام» يا «مكاشفه» مىنامند، در واقع تبديل «غيب» به «مشهود» است. ما كه شاعرانى هستيم كه در اين مبادله، نقشِ عاملِ بىطرف، مستعد و حسّاس را بازى مىكنيم. يعنى كلمات، خود را در اختيارِ ما قرار مىدهند، اگرچه به نظر مىرسد كه ما آنها را انتخاب كردهايم. هوا، همواره در گوشهاى من زمزمه مىكند: «اثرِ من آماده شنيده شدن است».
من در كلكته هر روز به دنبال انجام دادنِ مبادلهاى هستم كه «نوشتن» نام دارد و شركت در فعاليت گروهى خارقالعادهاى به نامِ «كاليگات». گهگاه، مانند روزى كه بيش از نيمى از زنان دچار اسهال شده بودند، دلم مىخواست جاى ديگرى بودم ؛ اما بيشتر روزها احساس مىكنم كاليگات، دقيقاً همانجايى است كه در آن لحظه بايد در آنجا حضور داشته باشم.
وقتى در حال شستشوى زنى هستم، دو پرستار داوطلب، «هسينا» را روى برانكار مىآورند و به تختِ شماره 52 منتقل مىكنند به نظر، سى ساله مىآيد امّا بايد پذيرفت كه فقر و گرسنگى مىتواند بسيار درهم شكننده باشد. او در بنگال، به خواهر ليوك گفته است چهارده سال دارد و ديگر كلامى به زبان نياورده است. شايد ديگر قادر به حرف زدن نيست و يا شايد ديگر همه مقاومتش در برابر رنج طاقتفرسايش درهم شكسته است، بخصوص كه حالا خود را در محيطى امن مىيابد.
«فيتز جرالد» مىگويد: «خدا، در جزئياتِ كوچك است». من هر روز هسينا را حمام مىكنم و به او غذا مىدهم. هر روز، قرصهاى ويتامين را در دهانش مىگذارم تا ببلعد و دستش را در دستم مىگيريم و با او به زبانِ خودم حرف مىزنم. او آهنگِ صداى مرا مىشنود و چهره مرا مىبيند. روزها مىگذرند. سپس در يك بعد از ظهر، هسينا شروع مىكند به ناله كردن. خواهر ليوك، دستهاى او را رها مىكند و به طرف بيمار ديگرى مىرود تا نگاهى به سِرُمش بيندازد. نگاه هسينا به طرف من برمىگردد. چشمانش پر از اضطراب است. ناليدن بىوقفه و آهنگين او ادامه دارد. كمكش مىكنم تا بنشيند. خودم هم در كنارش مىنشينم و بازوانم را گِردِ او حلقه مىكنم. ما اوج مىگيريم بر بالِ موسيقىِ ناله او و با حركاتى موزون، خود را آرامْ آرامْ تكان مىدهيم.
بيماران ديگر آخرين وعده غذاىِ روزانه را مىخورند. ساعتِ شش فرا مىرسد، پرستارانِ ديگر مىروند. پشت پنجره، روشنايى روز به تيرگى مىگرايد. راهبهها براى آماده كردنِ شامشان به طبقه بالا مىروند. من چشمانم را مىبندم. هيچ ضرورتى و هيچ نيازى براى رفتن به جاى ديگر احساس نمىكنم. جايى براى رفتن نمىشناسم. تنها صداها: نجواى راهبهها، چرخيدنِ پرّههاى پنكه و نالههاىِ هسيناست. در آغوش گرفتنِ هسينا و تكان دادن او همراه با لالايى نالههايش، به من احساس آرامش مىدهد و متوجه مىشوم كه با تكان دادنِ او، خودم هم به اين سو و آن سو كشانده مىشوم.
تنهاى ما، آرام آرام در اين حركت موزونِ گهوارهاى، به همراهى با يكديگر ادامه مىدهند و اكنون، در پيرامون ما همه چيز در حالِ محو شدن است: من، ديگر من نيستم، موجى نيرومندم، و هسينا نيز موجى نيرومند است و ما در كنار يكديگر، امواجى نيرومنديم.
اگر كسى بپرسد، من بايد بگويم: به راستى خود را از هسينا تشخيص نمىدهم و فاصلهاى نيست ميان ما و صداى نجواى راهبهها، چرخش پرّههاى پنكه و هواى اطراف!
1. ماريلين كريسل (Marilyn Krysl) مديرِ بخش نگارش ادبى در دانشگاه كلرادوى امريكاست. او مؤلف سه كتاب داستان و هفت كتاب شعر است. آخرين دفتر شعر او كه در سال 1997 به چاپ رسيده از سوى مركز دولتى شعر در كليولند به عنوان كتابِ برتر سال، انتخاب شد.