سكوت مىكنم و...
دو اسب و ساحل بىانتها و وقت غروب
و رقص ممتد شن، نخلهاى سبز جنوب
دو اسب سركش وحشى در آب مىتازند
به روى آبى پراضطراب مىتازند
وجود ملتهب آفتاب رو به غروب
درون وسعت دريا نموده است رسوب
چقدر بكر و طبيعى، تميز با دستت
عجب قشنگ كشيدى عزيز با دستت
سكوت، پاسخ تو، در جواب لبخند است
هميشه باعث اين التهاب لبخند است
سكوت و باز دوباره شروع صحبت من
چقدر - آه - كم است اى عزيز، فرصت من
هنوز كار تو در نقش عشقبازيهاست
هنوز عرصه پر از جلوه مجازيهاست
هنوز بودن من از تو رنگ مىگيرد
غم سرودن من از تو رنگ مىگيرد
سكوت مىكنم و... - چاى گرم! ... - ممنونم!
از اين زمانه سنگى چقدر دلخونم
از اين زمانه كه هرگز امان نداد مرا
براى صحبتِ با تو زمان نداد مرا
- چطور بود؟ قشنگ است كار آخر من؟
- بله قشنگتر از اين نبوده در سر من
چقدر فرصتِ با تو سرودنم تنگ است
ميان عقل و دل من هنوز هم جنگ است
دوباره وقت خداحافظى است بايد رفت
چه چاره؟ وقت خداحافظى است بايد رفت
سيد عليرضا جعفرى
حق با دل من است كه كوچك شمرده شد
حق با دل من است كه كوچك شمرده شد
مردى بزرگ بود، عروسك شمرده شد
حالا غرور دهكده ما شكستنى است
تا كدخداى دهكده كودك شمرده شد
ديگر به بىكرانگى قلهات مناز
كوه بلند! عقاب تو اُردك شمرده شد
عشقم اگر چه يك پر كاهست در هوا
از جمله دردهاى تو بىشك شمرده شد
يك ذرّه بود اگر چه صوابى كه كردهام
امّا به لطف حىّ تبارك شمرده شد
رفتى و تكهتكه دلم را شكسته است
آن كوچ تلخ اگرچه مبارك شمرده شد
دست شما غرور دلم را شكسته است
تا حرفهاى خسته مترسك شمرده شد
اكرم هاشمىپور
آسمان هفتم
دميده است خدا بر لبِ تو شبنم را
عطا نموده به تو يك جهان ترنّم را
خدا چقدر صميمانه بين پلكانت
بنا نموده دو درياى پرتلاطم را
بگو به من كه خداوند منتشر كردهست
به بام چشم تو رنگين كمانِ چندم را
بگو به من كه خدايت چقدر پاشيدهست
به هر كلام تو آهنگ شبنم و خُم را
شكفته خوشه يادت به سرزمين دلم
خدا زياد كند خوشههاى گندم را
و ياد تو به نگاهم جوانه كرد - آرى
خدا به دور بدارد نگاه مردم را
خيال مىكنم اينك به روى چشمانم
خدا نموده بنا آسمان هفتم را
سلام حكيمى
اتاق 505
كثيف و بى در و پيكر، اتاق 505
و غير قابل باور، اتاق 505
سه روز مىگذرد هيچ كس نيامده است
و سرد و دلهرهآور، اتاق 505
سه روز مىگذرد، ساعت ملاقات است
و چشمهاى تو بر درِ اتاق 505
دلت گرفته ولى هيچ كس نمىفهمد
كسى نيامده آخر، اتاق 505
براى لحظه ديگر، دوباره تاريكىست
غروب نيمه آذر، اتاق 505
چراغها همگى نيمه روشن و تارند
و در سكوت شناور، اتاق 505
دوباره يك نفر از تخت روبهرو پرسيد:
دلت گرفته چرا در اتاق 505؟
صداى جيغ كلاغى دوباره پيچيده است
و تا دقيقه ديگر... اتاق 505
مريم سقلاطونى
دو شعر از حبيب نظارى
بزرگتر
حالا براى كشف فضايى بزرگتر
دل مىدهم به پنجرههايى بزرگتر
شايد اجابتم بكنى - گرچه كوچكم
آوردهام دو دست عزايى بزرگتر
امّا اگر روا نكنى حاجت مرا
رو مىكنم به سمت خدايى بزرگتر
داغ هزار سجده به پيشانىِ من است
از من كجاست اهل ريايى بزرگتر
با اين وجود، عاشقم و چشم عالمى
از من نديده بىسروپايى بزرگتر
پيراهنى سياهتر از سرنوشت خود
پوشيدهام براى عزايى بزرگتر
و تنها سؤال توست كه اندازه من است
پاسخ نمىدهم به چرايى بزرگتر
اى غم! اگر ترانه شوى باز مىكنم
در سينهام براى تو جايى بزرگتر
صورتكها
سايهات را پشت در نگذار، در را باز كن
خسته هستم، لااقل يكبار در را باز كن
پشت در تصويرهاى كهنه را قى مىكنند
قابهاى مانده بر ديوار، در را باز كن
اين طرف چيزى براى گم نكردن نيست، نيست
غير از اين دلتنگى بسيار، در را باز كن
نيست... امّا خلسهاى آرام در را مىزند
- خلسه يك نخ، دو نخ، سيگار - در را باز كن
مرگ دارد مىرسد از راه، هى من! ... گوش كن
يك نفر در مىزند انگار در را باز كن
ساك را بستم، به هر جايى كه گفتى مىروم
دلخوشم امّا به يك ديدار، در را باز كن
صورتكها، روسريها، رنگهاى پشت در
آدمى را مىدهند آزار، در را باز كن
آدمكها - بمبهاى ساعتى - ... نه... صبر كن
تا فرو بنشيند اين آوار
درها را ببند
كسى شبيه من
من خستهام، تو خستهاى آيا شبيه من؟
يك شاعر شكسته تنها شبيه من
حتى خودم شنيدهام از اين كلاغها
در شهر، يك نفر شده پيدا شبيه من
امروز دل مبند به مردم كه مىشود
اين گونه روزگار تو فردا شبيه من
اى هم قفس! بخوان كه ز سوز تو روشن است
خواهى گذشت روزى از اينجا شبيه من
از لحن شعرهاى تو معلوم مىشود
مانند مردم است دلت يا شبيه من؟
آبىترين مسافرِ من! مىشناسمت
دل مىزنى هميشه به دريا شبيه من
من زندهام، به شايعهها اعتنا نكن
در شهر كشتهاند كسى را شبيه من
نجمه زارع
خاك
اى خاك
از تو گِلهاى ندارم
روى تَرَكْ تَرَكْ خورده سينهات
آرامگاهى برايم بياراى
و پنجههاى سردت را
به روى پلكهاى لرزانم بكش
وَ
تهى كن روحم را
از پيكر يخزدهام
اسرافيل را بگو
بنوازد صورش را
آن طرفتر
خفّاشانى فانوس به دست مىرقصند
و مُردگانى
با تبسمى خوابآلود
قهقه مىزنند
تا سنگهاى خاكسترى
روى سَرَم هلهله كنند
اينك اين منم
زنى كه به خاك مصلوب شدهام
زخمِ دار
دندانهاى تلخ روزگار
بازى تكرارى
خاك و انسان
انسان و خاك
و بودن و نبودن
اى خاك!
زانو بغل مگير
و مغموم نگاهم مكن
دهانت را بازكن
و بيت آخر زندگىام را بخوان.
حُسنى حكيمى
شده آيا؟
تو غزل، شعر، خدا، پنجره، امّا... هرگز
من و تو پرسش بىپاسخ آيا هرگز
من و تو در جريانيم چه غم مىگويند:
پا نبايد بگذاريد به دريا هرگز!
من كه موجم، تو كه ماهى وَ خدا مىداند
تا كجا مىكشىام، تا به كجا، تا هرگز
فرصتى هست كه تا صبح غزل برگرديم
فرصتى هست مگوييد كه فردا هرگز
شده آيا غزلى ساده بگويى از من
شده آيا، شده آيا، شده آيا هرگز؟
شيرين خسروى
نيلوفرِ آبىِ بودا
ماريلين كريسل
ترجمه: فريده حسنزاده(مصطفوى)
با من بگو چيست اين اعجاز،
اين سرمستىِ آفريننده،
اين لعلِ پرتلألوِ احساس
هنگامى كه انسانى را از گرسنگى مىرهانم:
با من بگو از چيست
كه چون «هسينا»
(1) دهان مىگشايد،
پندارى اين جهان است كه به تمامى گشوده مىشود.
نيلوفر آبىِ بودا كه عيان مىسازد
گوهر يكتاى خود را.
پوستى كشيده بر استخوان:
اينچنين است هسيناى چهارده ساله، زار و نزار
ناتوان از راه رفتن، نشستن،
و به دست گرفتنِ ليوانى آب.
چشمها، باريكهاى نور، در جست و جوى لقمهاى غذا،
حتى آنگاه كه دلش سير است.
او به دهانِ روح مىماند،
باز،
گرسنه و كاونده،
به شيوه نوزادى كه عارى از حرص و آز،
آزمندِ شناختنِ دنياست.
سير كردنِ ديگرى،
سير كردنِ خود است: هر دوىِ ما
يكديگر را سرشار مىكنيم از اين يقين زيبا كه
درونِ ما و پيرامونِ ما
محبّت، چندان بىكران است
كه تنهايىِ ما را محال مىگرداند.
هسينا مىتوانست جاى كسى باشد كه
قاشق به دست دارد؛
تندرست با روحى بخشنده
و من مىتوانستم جاى او باشم: مشتى پوست و استخوان؛
با روحى پذيرنده.
و تنهايىِ ما باز هم محال مىنمود.
در تابشِ خورشيد سوزانِ ظهر، گوش مىسپارم به
صداىِ ناقوسِ معبد، كه فرا مىخواند مؤمنان را،
و لالايى پژواكِ آن،
آميخته با طنين خلخالهاى زائران.
هسينا، نگاهِ گرسنه خود را به دستهاى من مىدوزد،
من قاشق را بالا مىبرم و تعادل برقرار مىكنم
ميانِ كفههاى ترازوىِمان:
سيرى و گرسنگى
داشتن و نداشتن
دو موقعيتى
كه جهان را به دو نيمه مىكند
چندان كه ما باز شناسيم گرسنگى را
چندان كه ما بياموزيم
سير كردنِ يكديگر را.
نه تكميلِ «فرايندى»
كه «تمرينى» مكرّر و پايانناپذير.
هسينا و من، از سرِ اتفاق، يا طرح كوانتومى
گزيده شده براى شركت در اين داد و ستدِ مقدس
يكى در نقشِ «ونوس»
(2)
با سينههايى سرشار و لبريز
ديگرى در نقشِ «كالى»
(3)
مظهر قحطى و تباهى
با نگاهى گرسنه و حريص
و دهانى آماده بلعيدن.
1. هِسينا ، دخترك بيمار صعب العلاجى است كه بانوى شاعر ما ، درباره او بسيار نوشته است . براى شناخت او ، به مقاله «آفرينندگى» در همين دفتر «حديث زندگى» مراجعه كنيد . ويراستار.
2. ونوس (venus) رَبّ النوع زيبايى و عشق و شادى و اصالت در نزد روميهاى غربى قديم.
3. كالى (kali) در مذهب هندو، خدايى است كه زندگى را مىگيرد و مىدهد. وحشت انگيزترين الهه در مذهب هندو كه او را سياه، برهنه، پير و مخوف به تصوير كشيدهاند، با گردنبندى از جمجمهها، كمربندى از دستهاى قطع شده و زبانى خونچكان.