مجلات >حديث زندگی>شماره 9

شعر

 


22

سكوت مى‏كنم و...

دو اسب و ساحل بى‏انتها و وقت غروب
و رقص ممتد شن، نخلهاى سبز جنوب
دو اسب سركش وحشى در آب مى‏تازند
به روى آبى پراضطراب مى‏تازند
وجود ملتهب آفتاب رو به غروب
درون وسعت دريا نموده است رسوب
چقدر بكر و طبيعى، تميز با دستت
عجب قشنگ كشيدى عزيز با دستت
سكوت، پاسخ تو، در جواب لبخند است
هميشه باعث اين التهاب لبخند است
سكوت و باز دوباره شروع صحبت من
چقدر - آه - كم است اى عزيز، فرصت من
هنوز كار تو در نقش عشقبازيهاست
هنوز عرصه پر از جلوه مجازيهاست
هنوز بودن من از تو رنگ مى‏گيرد
غم سرودن من از تو رنگ مى‏گيرد
سكوت مى‏كنم و... - چاى گرم! ... - ممنونم!
از اين زمانه سنگى چقدر دلخونم
از اين زمانه كه هرگز امان نداد مرا
براى صحبتِ با تو زمان نداد مرا
- چطور بود؟ قشنگ است كار آخر من؟
- بله قشنگ‏تر از اين نبوده در سر من
چقدر فرصتِ با تو سرودنم تنگ است
ميان عقل و دل من هنوز هم جنگ است
دوباره وقت خداحافظى است بايد رفت
چه چاره؟ وقت خداحافظى است بايد رفت
سيد عليرضا جعفرى

حق با دل من است كه كوچك شمرده شد

حق با دل من است كه كوچك شمرده شد
مردى بزرگ بود، عروسك شمرده شد
حالا غرور دهكده ما شكستنى است
تا كدخداى دهكده كودك شمرده شد
ديگر به بى‏كرانگى قله‏ات مناز
كوه بلند! عقاب تو اُردك شمرده شد
عشقم اگر چه يك پر كاهست در هوا
از جمله دردهاى تو بى‏شك شمرده شد
يك ذرّه بود اگر چه صوابى كه كرده‏ام
امّا به لطف حىّ تبارك شمرده شد
رفتى و تكه‏تكه دلم را شكسته است
آن كوچ تلخ اگرچه مبارك شمرده شد
دست شما غرور دلم را شكسته است
تا حرفهاى خسته مترسك شمرده شد
اكرم هاشمى‏پور

آسمان هفتم

دميده است خدا بر لبِ تو شبنم را
عطا نموده به تو يك جهان ترنّم را
خدا چقدر صميمانه بين پلكانت
بنا نموده دو درياى پرتلاطم را
بگو به من كه خداوند منتشر كرده‏ست
به بام چشم تو رنگين كمانِ چندم را
بگو به من كه خدايت چقدر پاشيده‏ست
به هر كلام تو آهنگ شبنم و خُم را
شكفته خوشه يادت به سرزمين دلم
خدا زياد كند خوشه‏هاى گندم را
و ياد تو به نگاهم جوانه كرد - آرى
خدا به دور بدارد نگاه مردم را
خيال مى‏كنم اينك به روى چشمانم
خدا نموده بنا آسمان هفتم را
سلام حكيمى

اتاق 505

كثيف و بى در و پيكر، اتاق 505
و غير قابل باور، اتاق 505
سه روز مى‏گذرد هيچ كس نيامده است
و سرد و دلهره‏آور، اتاق 505
سه روز مى‏گذرد، ساعت ملاقات است
و چشمهاى تو بر درِ اتاق 505
دلت گرفته ولى هيچ كس نمى‏فهمد
كسى نيامده آخر، اتاق 505
براى لحظه ديگر، دوباره تاريكى‏ست
غروب نيمه آذر، اتاق 505
چراغها همگى نيمه روشن و تارند
و در سكوت شناور، اتاق 505
دوباره يك نفر از تخت روبه‏رو پرسيد:
دلت گرفته چرا در اتاق 505؟
صداى جيغ كلاغى دوباره پيچيده است
و تا دقيقه ديگر... اتاق 505
مريم سقلاطونى

 


23

دو شعر از حبيب نظارى

بزرگ‏تر

حالا براى كشف فضايى بزرگ‏تر
دل مى‏دهم به پنجره‏هايى بزرگ‏تر
شايد اجابتم بكنى - گرچه كوچكم
آورده‏ام دو دست عزايى بزرگ‏تر
امّا اگر روا نكنى حاجت مرا
رو مى‏كنم به سمت خدايى بزرگ‏تر
داغ هزار سجده به پيشانىِ من است
از من كجاست اهل ريايى بزرگ‏تر
با اين وجود، عاشقم و چشم عالمى
از من نديده بى‏سروپايى بزرگ‏تر
پيراهنى سياه‏تر از سرنوشت خود
پوشيده‏ام براى عزايى بزرگ‏تر
و تنها سؤال توست كه اندازه من است
پاسخ نمى‏دهم به چرايى بزرگ‏تر
اى غم! اگر ترانه شوى باز مى‏كنم
در سينه‏ام براى تو جايى بزرگ‏تر

صورتكها

سايه‏ات را پشت در نگذار، در را باز كن
خسته هستم، لااقل يك‏بار در را باز كن
پشت در تصويرهاى كهنه را قى مى‏كنند
قابهاى مانده بر ديوار، در را باز كن
اين طرف چيزى براى گم نكردن نيست، نيست
غير از اين دلتنگى بسيار، در را باز كن
نيست... امّا خلسه‏اى آرام در را مى‏زند
- خلسه يك نخ، دو نخ، سيگار - در را باز كن
مرگ دارد مى‏رسد از راه، هى من! ... گوش كن
يك نفر در مى‏زند انگار در را باز كن
ساك را بستم، به هر جايى كه گفتى مى‏روم
دلخوشم امّا به يك ديدار، در را باز كن
صورتكها، روسريها، رنگهاى پشت در
آدمى را مى‏دهند آزار، در را باز كن
آدمكها - بمبهاى ساعتى - ... نه... صبر كن
تا فرو بنشيند اين آوار
درها را ببند

كسى شبيه من

من خسته‏ام، تو خسته‏اى آيا شبيه من؟
يك شاعر شكسته تنها شبيه من
حتى خودم شنيده‏ام از اين كلاغها
در شهر، يك نفر شده پيدا شبيه من
امروز دل مبند به مردم كه مى‏شود
اين گونه روزگار تو فردا شبيه من
اى هم قفس! بخوان كه ز سوز تو روشن است
خواهى گذشت روزى از اينجا شبيه من
از لحن شعرهاى تو معلوم مى‏شود
مانند مردم است دلت يا شبيه من؟
آبى‏ترين مسافرِ من! مى‏شناسمت
دل مى‏زنى هميشه به دريا شبيه من
من زنده‏ام، به شايعه‏ها اعتنا نكن
در شهر كشته‏اند كسى را شبيه من
نجمه زارع

 


58

خاك

اى خاك‏
از تو گِله‏اى ندارم‏
روى تَرَكْ تَرَكْ خورده سينه‏ات‏
آرامگاهى برايم بياراى‏
و پنجه‏هاى سردت را
به روى پلكهاى لرزانم بكش‏
وَ
تهى كن روحم را
از پيكر يخزده‏ام‏
اسرافيل را بگو
بنوازد صورش را
آن طرف‏تر
خفّاشانى فانوس به دست مى‏رقصند
و مُردگانى‏
با تبسمى خواب‏آلود
قهقه مى‏زنند
تا سنگهاى خاكسترى‏
روى سَرَم هلهله كنند
اينك اين منم‏
زنى كه به خاك مصلوب شده‏ام‏
زخمِ دار
دندانهاى تلخ روزگار
بازى تكرارى‏
خاك و انسان‏
انسان و خاك‏
و بودن و نبودن‏
اى خاك!
زانو بغل مگير
و مغموم نگاهم مكن‏
دهانت را بازكن‏
و بيت آخر زندگى‏ام را بخوان.
حُسنى حكيمى

شده آيا؟

تو غزل، شعر، خدا، پنجره، امّا... هرگز
من و تو پرسش بى‏پاسخ آيا هرگز
من و تو در جريانيم چه غم مى‏گويند:
پا نبايد بگذاريد به دريا هرگز!
من كه موجم، تو كه ماهى وَ خدا مى‏داند
تا كجا مى‏كشى‏ام، تا به كجا، تا هرگز
فرصتى هست كه تا صبح غزل برگرديم
فرصتى هست مگوييد كه فردا هرگز
شده آيا غزلى ساده بگويى از من
شده آيا، شده آيا، شده آيا هرگز؟
شيرين خسروى

 


59

نيلوفرِ آبىِ بودا

ماريلين كريسل
ترجمه: فريده حسن‏زاده(مصطفوى)
با من بگو چيست اين اعجاز،
اين سرمستىِ آفريننده،
اين لعلِ پرتلألوِ احساس‏
هنگامى كه انسانى را از گرسنگى مى‏رهانم:
با من بگو از چيست‏
كه چون «هسينا»(1) دهان مى‏گشايد،
پندارى اين جهان است كه به تمامى گشوده مى‏شود.
نيلوفر آبىِ بودا كه عيان مى‏سازد
گوهر يكتاى خود را.
پوستى كشيده بر استخوان:
اينچنين است هسيناى چهارده ساله، زار و نزار
ناتوان از راه رفتن، نشستن،
و به دست گرفتنِ ليوانى آب.
چشمها، باريكه‏اى نور، در جست و جوى لقمه‏اى غذا،
حتى آن‏گاه كه دلش سير است.
او به دهانِ روح مى‏ماند،
باز،
گرسنه و كاونده،
به شيوه نوزادى كه عارى از حرص و آز،
آزمندِ شناختنِ دنياست.
سير كردنِ ديگرى،
سير كردنِ خود است: هر دوىِ ما
يكديگر را سرشار مى‏كنيم از اين يقين زيبا كه‏
درونِ ما و پيرامونِ ما
محبّت، چندان بى‏كران است‏
كه تنهايىِ ما را محال مى‏گرداند.
هسينا مى‏توانست جاى كسى باشد كه
قاشق به دست دارد؛
تندرست با روحى بخشنده‏
و من مى‏توانستم جاى او باشم: مشتى پوست و استخوان؛
با روحى پذيرنده.
و تنهايىِ ما باز هم محال مى‏نمود.
در تابشِ خورشيد سوزانِ ظهر، گوش مى‏سپارم به‏
صداىِ ناقوسِ معبد، كه فرا مى‏خواند مؤمنان را،
و لالايى پژواكِ آن،
آميخته با طنين خلخالهاى زائران.
هسينا، نگاهِ گرسنه خود را به دستهاى من مى‏دوزد،
من قاشق را بالا مى‏برم و تعادل برقرار مى‏كنم‏
ميانِ كفه‏هاى ترازوىِ‏مان:
سيرى و گرسنگى‏
داشتن و نداشتن‏
دو موقعيتى‏
كه جهان را به دو نيمه مى‏كند
چندان كه ما باز شناسيم گرسنگى را
چندان كه ما بياموزيم‏
سير كردنِ يكديگر را.
نه تكميلِ «فرايندى»
كه «تمرينى» مكرّر و پايان‏ناپذير.
هسينا و من، از سرِ اتفاق، يا طرح كوانتومى‏
گزيده شده براى شركت در اين داد و ستدِ مقدس‏
يكى در نقشِ «ونوس»(2)
با سينه‏هايى سرشار و لبريز
ديگرى در نقشِ «كالى»(3)
مظهر قحطى و تباهى‏
با نگاهى گرسنه و حريص‏
و دهانى آماده بلعيدن.

1. هِسينا ، دخترك بيمار صعب العلاجى است كه بانوى شاعر ما ، درباره او بسيار نوشته است . براى شناخت او ، به مقاله «آفرينندگى» در همين دفتر «حديث زندگى» مراجعه كنيد . ويراستار.
2. ونوس (venus) رَبّ النوع زيبايى و عشق و شادى و اصالت در نزد روميهاى غربى قديم.
3. كالى (kali) در مذهب هندو، خدايى است كه زندگى را مى‏گيرد و مى‏دهد. وحشت انگيزترين الهه در مذهب هندو كه او را سياه، برهنه، پير و مخوف به تصوير كشيده‏اند، با گردنبندى از جمجمه‏ها، كمربندى از دستهاى قطع شده و زبانى خونچكان.