مجلات >حديث زندگی>شماره 9

غريبه

فاطمه بختيارى
 

20

نگاه مى‏كردند، بى‏تفاوت و گنگ. در چشمهايشان چيزى نبود ؛ نه علاقه، نه حسرت، هيچِ هيچ.
زن، دست دختر را گرفته بود. انگار مى‏خواست از دستش فرار كند. مرد، عينك آفتابى‏اش را از روى چشم برداشت. سرتاسر حياط، پر بود از آدمهايى كه نشسته بودند يا در رفت و آمد بودند. زن حس كرد از جنس آنها نيست. آفتاب، پوست سفيدش را مى‏سوزاند. انگشتهايش را لاى موهاى بور دخترك چرخاند. نگاهى به مرد كرد:
- تو مجبورم كردى...
مرد، عينك را كه بين دو انگشتش گرفته بود و تاب مى‏داد، توى يكى از جيبهاى جليقه‏اش گذاشت. فقط به زن نگاه كرد ؛ كوتاه و سريع. فكر كرد، چند بار نام او را شنيده بود. يادش نمى‏آمد كجا.
چادر بر سر زن سنگينى مى‏كرد. احساس كرد دارد خفه مى‏شود. كمى آن را عقب كشيد. موهايش كه شبيه موهاى دخترك، بور بود و نرم، از زير چادر سرك كشيد. تيغه آفتاب، چشمهاى آبى‏اش را بست. باز چادر را جلو كشيد:
 


21

- يك اسم، تو را اينجا كشاند...
مرد در ذهنش تكرار كرد: «حسين ... حسين». براى مرد، معنا نداشت. ناخواسته شنيده بود، بارها و بارها. از وقتى به اين خاك سوزان و گرم پاگذاشته بود، نام او در گوشش پيچيده بود.
همان دم به‏ياد دخترك افتاده بود و جيغهايى كه هر روز مى‏كشيد. از بچگى همراهش بود. نه مى‏خنديد و نه گريه مى‏كرد ؛ فقط جيغ مى‏كشيد.
دخترك كنارشان نشسته بود. آرام نفس مى‏كشيد و به زمين زل زده بود. زن، چادر را روى سرش جابه‏جا كرد. دخترك سر روى چادر گذاشت و چشمهايش را زير آن مخفى كرد. مرد، بى‏حوصله به اطراف نگاه كرد. جمعيت زيادى توى حياط جمع شده بودند و هر كجا جاى خالى پيدا مى‏كردند مى‏نشستند. مردى با لباس بلند، نزديكشان نشسته بود. چيزى مى‏خواند. گاهى چشمهايش را به‏هم فشار مى‏داد و شانه‏هايش مى‏لرزيد.
مرد، به روبه‏رو خيره شد ؛ به گنبد طلايى كه در غروب، رنگ خاصّى به خود گرفته بود.
زن، ديگر حوصله نشستن نداشت. باز به مرد نگاه كرد. دخترى جلو آمد. توى دستش خرما بود. جلويشان گرفت. مرد، بدون اينكه نگاه كند دست دختر را پس زد. دختر، خرما را به طرف زن گرفت. زن نگاهى به موهاى سياه و به‏هم چسبيده دختر كرد و روى برگرداند. دخترك چشم از آسمان برداشت و چنگ انداخت به خرماها.
مرد، دختر را با خرمايش دور كرد. دخترك همه آنچه را برداشته بود به دهان گذاشت. خرماها از دهانش بيرون مى‏آمدند. زن، تكّه‏هاى آن را از لباس و صورت دخترك پاك مى‏كرد و با اكراه، نگاهشان مى‏كرد و لاى دستمال مى‏پيچيد.
زن، عصبانى بود. چه راحت قبول كرده بود به اينجا بيايد. به‏ياد سفرها و آدمهايى افتاد كه تن دخترك را انباشته از داروها كرده بودند و حال اينجا...
دخترك هنوز داشت خرماها را مى‏جويد. زن، بلند شد. دست دختر را كشيد. دخترك جيغ كشيد و جيغ كشيد.
مرد، دست و پاى دخترك را گرفت. مثل ماهى، توى دستهايش تكان مى‏خورد. هنوز جيغ مى‏كشيد. حلقه‏اى از آدمها دورشان را گرفتند. باز، نامى در ذهن مرد تكرار شد. تازه كه آمده بود خيال كرده بود نام دكترى است كه در اين كشورِ گرم و سوزان، درد دخترك را دوا مى‏كند. پرسيده بود و باز نام حسين را شنيده بود و حال، نشانى‏اش را داده بودند.
مرد، دخترك را از دست زن گرفت. به گنبد نگاه كرد. اين بار در نگاهش حسرت بود و حسرت. خود را از حلقه آدمها بيرون كشيد. زن، زير لب گفت: «نبايد مى‏آمديم...».
سر دخترك روى شانه مرد، بالا و پايين مى‏رفت. چشم باز كرد. كبوترها دسته جمعى توى حياط پرواز مى‏كردند. دخترك به آنها نگاه كرد و خنديد ؛ بى‏صدا و آرام. نور زرد گنبد طلايى، چشمهايش را تنگ كرد و صورتش را خيس.