غريبه
فاطمه بختيارى
نگاه مىكردند، بىتفاوت و گنگ. در چشمهايشان چيزى نبود ؛ نه علاقه، نه حسرت، هيچِ هيچ.
زن، دست دختر را گرفته بود. انگار مىخواست از دستش فرار كند. مرد، عينك آفتابىاش را از روى چشم برداشت. سرتاسر حياط، پر بود از آدمهايى كه نشسته بودند يا در رفت و آمد بودند. زن حس كرد از جنس آنها نيست. آفتاب، پوست سفيدش را مىسوزاند. انگشتهايش را لاى موهاى بور دخترك چرخاند. نگاهى به مرد كرد:
- تو مجبورم كردى...
مرد، عينك را كه بين دو انگشتش گرفته بود و تاب مىداد، توى يكى از جيبهاى جليقهاش گذاشت. فقط به زن نگاه كرد ؛ كوتاه و سريع. فكر كرد، چند بار نام او را شنيده بود. يادش نمىآمد كجا.
چادر بر سر زن سنگينى مىكرد. احساس كرد دارد خفه مىشود. كمى آن را عقب كشيد. موهايش كه شبيه موهاى دخترك، بور بود و نرم، از زير چادر سرك كشيد. تيغه آفتاب، چشمهاى آبىاش را بست. باز چادر را جلو كشيد:
- يك اسم، تو را اينجا كشاند...
مرد در ذهنش تكرار كرد: «حسين ... حسين». براى مرد، معنا نداشت. ناخواسته شنيده بود، بارها و بارها. از وقتى به اين خاك سوزان و گرم پاگذاشته بود، نام او در گوشش پيچيده بود.
همان دم بهياد دخترك افتاده بود و جيغهايى كه هر روز مىكشيد. از بچگى همراهش بود. نه مىخنديد و نه گريه مىكرد ؛ فقط جيغ مىكشيد.
دخترك كنارشان نشسته بود. آرام نفس مىكشيد و به زمين زل زده بود. زن، چادر را روى سرش جابهجا كرد. دخترك سر روى چادر گذاشت و چشمهايش را زير آن مخفى كرد. مرد، بىحوصله به اطراف نگاه كرد. جمعيت زيادى توى حياط جمع شده بودند و هر كجا جاى خالى پيدا مىكردند مىنشستند. مردى با لباس بلند، نزديكشان نشسته بود. چيزى مىخواند. گاهى چشمهايش را بههم فشار مىداد و شانههايش مىلرزيد.
مرد، به روبهرو خيره شد ؛ به گنبد طلايى كه در غروب، رنگ خاصّى به خود گرفته بود.
زن، ديگر حوصله نشستن نداشت. باز به مرد نگاه كرد. دخترى جلو آمد. توى دستش خرما بود. جلويشان گرفت. مرد، بدون اينكه نگاه كند دست دختر را پس زد. دختر، خرما را به طرف زن گرفت. زن نگاهى به موهاى سياه و بههم چسبيده دختر كرد و روى برگرداند. دخترك چشم از آسمان برداشت و چنگ انداخت به خرماها.
مرد، دختر را با خرمايش دور كرد. دخترك همه آنچه را برداشته بود به دهان گذاشت. خرماها از دهانش بيرون مىآمدند. زن، تكّههاى آن را از لباس و صورت دخترك پاك مىكرد و با اكراه، نگاهشان مىكرد و لاى دستمال مىپيچيد.
زن، عصبانى بود. چه راحت قبول كرده بود به اينجا بيايد. بهياد سفرها و آدمهايى افتاد كه تن دخترك را انباشته از داروها كرده بودند و حال اينجا...
دخترك هنوز داشت خرماها را مىجويد. زن، بلند شد. دست دختر را كشيد. دخترك جيغ كشيد و جيغ كشيد.
مرد، دست و پاى دخترك را گرفت. مثل ماهى، توى دستهايش تكان مىخورد. هنوز جيغ مىكشيد. حلقهاى از آدمها دورشان را گرفتند. باز، نامى در ذهن مرد تكرار شد. تازه كه آمده بود خيال كرده بود نام دكترى است كه در اين كشورِ گرم و سوزان، درد دخترك را دوا مىكند. پرسيده بود و باز نام حسين را شنيده بود و حال، نشانىاش را داده بودند.
مرد، دخترك را از دست زن گرفت. به گنبد نگاه كرد. اين بار در نگاهش حسرت بود و حسرت. خود را از حلقه آدمها بيرون كشيد. زن، زير لب گفت: «نبايد مىآمديم...».
سر دخترك روى شانه مرد، بالا و پايين مىرفت. چشم باز كرد. كبوترها دسته جمعى توى حياط پرواز مىكردند. دخترك به آنها نگاه كرد و خنديد ؛ بىصدا و آرام. نور زرد گنبد طلايى، چشمهايش را تنگ كرد و صورتش را خيس.