عباس پسنديده
سلامتى، نياز زندگى و گوهر ارزشمندى است كه قدر آن دانسته نمىشود.(1) آنگاه كه هست، مورد غفلت واقع مىشود و آنگاه كه رخت برمىبندد، حسرت و افسوس را برمىانگيزد...
سلامت، مفهوم عامى است كه گستره وجود انسان را دربر مىگيرد و تمامى ابعاد آن را مىپوشاند. تن، روان و دين، ابعادى از انسان هستند كه در قلمرو سلامت قرار مىگيرند و اكنون سخن در «سلامت روان» است. راستى «روان سالم» چيست؟ و «سلامت روان» به چه مؤلفههايى بستگى دارد و راه تأمين آن چيست؟
سلامت و امنيت
ميان ايمنى و سلامتى، رابطهاى تنگاتنگ وجود دارد و لذا يكى از مؤلفههاى مهم در سلامت روان، امنيت روانى است. ايمنى روان، نقش تعيين كنندهاى در سلامتى دارد. «امنيت» مفهومى است كه در مقابل «خوف» قرار دارد. آنجا كه ترس وجود داشته باشد، امنيت نيست و آنجا كه ترس وجود نداشته باشد، امنيت برقرار است. كشور امن، كشورى است كه هراس حمله دشمن بر آن سايه نيفكنده باشد. شهر امن، شهرى است كه شهروندان آن از گزند تبهكاران و جنايتكاران در امان باشند و از شرارت آنان در هراس نباشند. خانه امن، خانهاى است كه بيم شبيخون دزد نداشته باشد و جان و مال و ناموس و سلامت ساكنان آن از گزند اشرار و آفات، ايمن باشد.
بنابراين امنيت روانى يعنى داشتن روانى عارى از ترس و هراس. كسانى كه روح و روان آنان از ترس به دور است، از امنيت روانى، برخوردارند. امنيت روانى، ويژه كسانى است كه هيچ عاملى - هر چند ترسناك بنمايد - نتواند روان آنان را به هراس اندازد.
گاهى ممكن است كشورى تهديد شود و يا شهرى ناامن گردد، امّا امنيت روانى ساكنان آن برهم نخورد. حتى ممكن است آبرو و حيثيت كسى در امان نباشد امّا روح او از امنيت و آرامش برخوردار باشد. ممكن است كسى به شدت تنگدست باشد و از امنيت اقتصادى برخوردار نباشد، امّا ذرهاى روح او آزرده نشود و روان او به هراس نيفتد و نگران آينده خويش نگردد.
و برعكس، ممكن است شهر و ديار كسى مورد تهديد نباشد، و از وضعيت اقتصادى و اجتماعى والايى برخوردار باشد، امّا از امنيت روانى محروم و روحى آشفته و پريشان داشته باشد. تنگدستى و فشار اجتماعى و خطر دشمن را مىتوان تحمل كرد و راحت زيست، امّا نگرانى و ناآرامى روح را نه. لذا بدون امنيت روانى، زندگى بىمعناست.
(2)
براى انسان، هيچ نعمتى گواراتر از امنيت روانى نيست؛
(3) زيرا قوام زندگى، وابسته به آن است. كسى راحت و آرام زندگى مىكند كه از امنيت روانى برخوردار باشد
(4) و نشاط و سرور از آنِ كسى است كه روانى امن و آرام داشته باشد.
(5)
امنيت و عشق
شايد هيچ عاملى به اندازه «عشق»، ايمنى بخش نباشد. دلبستگى را مىتوان زيربناى امنيت روان دانست. جاى دادن عشق در كلبه دل، ديو سياه ناآرامى را از روان انسان بيرون مىكند. با شنيدن صداى پاى عشق، عوامل ترس و هراس رخت برمىبندد و جاى خود را به امنيت و آرامش مىدهند. عشق چهار گام دارد تا آدمى را به امنيت و آرامش برساند. گامهاى چهارگانه عشق را با هم مرور مىكنيم:
گام اولِ عشق
گام اول عشق، برچيدن بساط دشمنى و گستردن سفره مهربانى و صميميت است. يكى از عوامل ناامنى روانى، وجود بغض و كينه و دشمنى ميان مردم است. كسانى كه كينه يكديگر را به دل دارند، از روانى آزرده برخوردارند و پيوسته از گزند طرف مقابل در بيم و هراساند. بنابراين يكى از چيزهايى كه موجب امنيت روانى مىشود، از ميان بردن كينهها و برقرارى دوستيها و دلبستگيهاست. با رخت بربستن كينه و عداوت، آرامش و امنيت روانى فرا مىرسد.
وقتى اسلام، وارد شهر يثرب شد، دشمنى و عداوت را به دوستى و برادرى تبديل كرد
(6) و بدينسان روانهاى ناامن و بيمناك را به روانهاى امن و آرام تبديل ساخت. پس تبديل دشمنى به دوستى، و عداوت به محبت، راهى به سوى امنيت روانى است. وقتى دشمنى به دوستى تبديل مىشود، فشارهاى روانى فروكش مىكنند و دغدغهها و اضطرابها كاهش مىيابند و به جاى آن، مهر و محبت مىنشيند و آرامش را به ارمغان مىآورد.
پس، اگر ميان شما و ديگران كدورت و يا دشمنى وجود دارد، سريعاً به آن خاتمه دهيد؛ چرا كه قهر و كدورت، روح و روان را ناامن و ناآرام مىسازد.
گام دومِ عشق
از اين كه بگذريم اگر كسى هيچ دشمنى هم نداشته باشد، نمىتوان تضمين كرد كه از روانى ايمن برخوردار است؛ زيرا غربت و تنهايى از آنجا كه مايه وحشت آدمى است، عامل آزاردهندهاى است كه روان آدمى را رنجور مىسازد.
(7) پس براى رسيدن به امنيت روانى بايد غربت و تنهايى را كاهش و قلمرو دوستيها را گسترش داد. كاهش يافتن غربت و تنهايى، موجب گسترش قلمرو امنيت روانى مىگردد و به همين جهت در آموزههاى دينى، تأكيد فراوانى نسبت به دوستى و محبت شده است.
(8)
محكم كردن و افزون ساختن پيوندهاى دوستى، به سان لنگرهاى قدرتمندى است كه كشتى روان را در درياهاى متلاطم، آرام نگه مىدارد و از گزند موجهاى سهمگين، ايمن مىسازد.
گام سومِ عشق
زدودن دشمنيها (گام اول) و گسترش قلمرو دوستى (گام دوم)، عوامل مهمى در تأمين امنيت روانى هستند ؛ ولى بايد اعتراف كرد كه فقط بخشى از وادى دل را آرام مىسازند. بخش ديگرى از وادى دل هست كه جز با ازدواج، آرام و قرار نمىگيرد. هيچ چيز ديگرى نمىتواند به جاى اين عامل، نقش بازى كند و امنيت اين گوشه از دل را برقرار سازد. ازدواج، پيوندى بر اساس مودّت و رحمت است كه سكون و آرامش دل را به ارمغان مىآورد
(9) و بدين وسيله سلامت روان را تضمين مىكند.
گام چهارمِ عشق
گستردن پيوندهاى دوستى با مردم و برقرارى پيوند همسرى، هرچند شبكه حفاظتى مستحكم و لطيفى را به وجود مىآورد، امّا ايمنى همه وجود آدمى را تأمين نمىكند. گاهى انسان در ميان اين جمع هم احساس تنهايى و غربت مىكند و ترسى مرموز، وجودش را فرامىگيرد و ايمنى جزيره روانش را كه خيال مىكرد امنيت پايدار يافته است، تهديد مىكند. اين ترس مرموز از كجاست؟ و امنيت پايدار در چيست؟
داستان آدمى، همان داستان «نِى» است كه وقتى آن را از وطن خود «نيستان»، جدا كردند، پيوسته از فراق و جدايى رنجور و نالان است:
بشنو از نى چون حكايت مىكند
از جداييها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
(10)
آدمى ريشه در ملكوت دارد. دل آسمانىِ او حتى در ميان دوست و همسر نيز احساس تنهايى مىكند. وحشت اين تنهايى را با آدم و عالم نمىتوان درمان كرد. درمان اين درد، دوستى با خدا و دلبسته شدن به اوست. آنان كه دل در گرو محبت خدا دارند، درياها و اقيانوسهاى متلاطم و توفانى را پشت سرگذاشته و در ساحل امنِ دوست، لنگر عشق و دلبستگى انداختهاند. اينان به آرامش و امنيت دست يافتهاند؛
(11) چرا كه دوستان خدا هرگز ترس و اندوهى ندارند. كسى كه رشته محبت خود را با خدا پيوند زند، در حقيقت، به اصل خويش بازگشته و دوران غربت و تنهايىاش به سر آمده است:
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
(12)
و چون دوران غربت، پايان پذيرد و دل به وصال يار، دست يابد، وحشت تنهايى به سر مىآيد و دل، آرام مىگيرد و بدين سان امنيت روانى حاصل مىگردد. پس همواره با خدا و به ياد خدا باشيم كه ياد خدا لذت عاشقان و دلدادگان
(13) و كليد اُنس
(14) است. آن كه به ياد خداست، همدم
(15) و همنشين اوست
(16) و به همين جهت گفتهاند: دوستى با خدا و به ياد او بودن، آرامش بخش و امنيت ساز است: ألا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوُبِ.
(17) بنابراين راه زدودن ترس و به دست آوردن امنيت روانى، دلبستگى به خداوند و به ياد او بودن است. هرگاه امنيت روانى تهديد شود، بايد به قلعه ايمان و ياد خدا پناه آورد
(18) و به نماز ايستاد. نماز، ياد خداست و ياد خدا آرام بخش دلهاست. پس بايد از نماز كه ياد خداست كمك گرفت و ترس را به امنيت، و تلاطم را به آرامش تبديل كرد.
از همين جا مىتوان دريافت چرا كسانى كه با خدا قهر كردهاند و هيچ رابطهاى با او ندارند، «تنيدگى (رنجورى) روانى» داشته و از «امنيت روانى» محروماند. كسى كه از خدا روى گرداند، به اصل و هويت خويش پشت كرده و خويشتن خويش را به فراموشى سپرده
(19) و غربت و وحشت را بر خود لازم كرده است. لذا در فشار روانى به سر مىبرد و زندگى سختى دارد و آن كه با خدا قهر كند، همنشين شيطان مىشود.
(20) و شيطان، دشمن قسم خورده انسان است
(21) كه پيوسته آدمى را تهديد مىكند.
آيا در كنار دشمن مىتوان امنيت داشت و آسوده زيست؟ زندگى بدون خدا، زندگى با دشمن است و در چنين زندگانىاى، از آرامش و امنيت، خبرى نيست.
خلاصه سخن اينكه غربت و تنهايى از عوامل ناآرامى و ناامنى روان است و داشتن مونس و همدم، از عوامل آرامش و امنيت روان. بياييم از عشق و دلبستگى پل ساخته، از وادى تنگ و تاريك و سردِ تنهايى، گذشته و به گلستان دلگشاى وصالْ قدم گذاريم؛ چهار گام بيشتر نيست، بسم اللَّه... به وادى ايمن، خوش آمديد!
1. ر.ك: الكافى، ج 8، ص 152، ح 136 ؛ الفقيه، ج 4، ص 381، ح 5829 ؛ عوالى اللئالى، ج 1، ص 167.
2. ر.ك: تحف العقول، ص 219.
3. ر.ك: غررالحكم، ح 10911.
4. ر.ك: همان، ح 5438.
5. ر.ك: مطالب السؤول، ص 50.
6. سوره آل عمران، آيه 203؛ سوره انفال، آيه 62 و 63.
7. غرر الحكم، ح 2018.
8. ر.ك: كتاب دوستى در قرآن و حديث، دوستى مردم.
9. ر.ك: سوره روم، آيه 21.
10. مثنوى، دفتر اول، بيت 1 و 2.
11. ر.ك: دوستى در قرآن و حديث، ح 929.
12. مثنوى، دفتر اول، بيت 4.
13. غررالحكم، ح 670.
14. همان، ح 541.
15. همان، ح 1858.
16. همان، ح 322.
17. سوره رعد، آيه 28.
18. ر.ك: بحارالأنوار، ج 77، ص 369، ح 34.
19. ر.ك: سوره حشر، آيه 19؛ غررالحكم، ح 7797 و 8875.
20. سوره زخرف، آيه 36.
21. سوره آل عمران، آيه 175.