رضا مهكام
(با استفاده از راهكارهاى روانشناسى بالينى ومشاوره)
آيا تا به حال با خودتان حرف زدهايد؟
آيا تاكنون با خود، گفتگويى داشتهايد؟
آيا تا به امروز، ميزگرد يا مناظرهاى با خود برگزار نمودهايد؟
آيا تا به حال با خود، اختلاف سليقه پيدا كردهايد؟
شايد جواب بعضيها اين باشد كه: اين حرفها يعنى چه؟ مگر ما ديوانهايم كه با خودمان صحبت كنيم؟! اختلاف سليقه با خود، ديگر چه صيغهاى است؟! گفتمان با اندرونم كجا بود؟!
اى بابا! چرا عصبانى مىشويد؟ ما كه چيزى نگفتيم. سؤالاتمان خيلى هم بىحساب و كتاب نيست. به سؤالات بعدى توجّه كنيد تا خودتان متوجّه شويد:
آيا تا به حال، سعى كردهايد خودتان را براى انجام دادن كارى قانع نماييد؟
آيا تا به حال، خودتان را از انجام دادن كارى كه دوست داشتهايد، منع كردهايد؟
آيا تا به امروز، تسليم خواسته درونتان شدهايد؟
آيا در مورد آرزوهايتان، ساعتها با خود، خلوت نكردهايد و براى آنها نقشههايى در سر نپروراندهايد؟
آيا تاكنون نداى درونى خود را شنيدهايد؟
آيا به اين ندا پاسخى دادهايد يا از كنارش بىخيال، رد شدهايد؟
احتمالاً نظرتان نسبت به سؤالات اخير، مثبت است. گفتم كه نبايد عجله كرد. اگر خوب توجّه كنيد، به راحتى درمىيابيد كه سؤالات دسته اوّل با دسته دوم از جهت معنا هيچ تفاوتى با هم ندارند ؛ فقط تفاوت در تعبيرها و الفاظ است.
تبيين مسئله
براى روشن شدن مسئله، ابتدا به چند نكته توجه كنيد تا توضيحات بعدى، اصل مطلب را بيان كند:
در ذهن انسان، سيستمى براى حافظه وجود دارد، كه از سه بخش عمده «حافظه حسّى»، «حافظه كوتاه مدّت» و «حافظه بلند مدّت» تشكيل يافته است. عملكرد اين سيستم به اين ترتيب است كه اطلاعات به صورت واژهها و كلمات، ابتدا وارد حافظه حسى شده و پس از رمزگردانى در حافظه كوتاه مدّت، در حافظه بلند مدّت، ذخيره مىشوند و به هنگام يادآورى رمزها (كدها) دوباره به الفاظ و كلمات، تبديل شده و در ذهن به عنوان موضوع فكر، تجزيه و تحليل مىشوند.
ادراك ما از اشياء و موجودات و مفاهيم به صورت «ادراك كلامى» است. يعنى هر مفهوم را با هر حسّى كه دريافت مىكنيم ابتدا تبديل به نام آن مفهوم مىشود و سپس ما آن را ادارك مىكنيم. مثلاً وقتى چشم ما يك قلم را مىبيند بلافاصله در ذهن ما نام آن جسم كه قلم است تداعى مىشود. يا موقعى كه غذايى را مىچشيم در ذهن ما نامِ مزّه آن، استقرار پيدا مىكند. بنابراين يك رابطه محكم و دو طرفه بين واژهها و الفاظ از يك سو و مفهوم و معناى آنها از سوى ديگر در ذهن ما وجود دارد. پس هرگاه بخواهيم به موضوعى فكر كنيم، ناچار با الفاظ و كلمات مربوط به آن روبهرو خواهيم بود. به عبارت ديگر، انديشهها واژههايى هستند كه ما در سر مىپرورانيم و تعيين كننده احساسهاى ما هستند و احساسها نيز به نوبه خود بر رفتار و كردار ما تأثير مىگذارند. به اين مثال توجه نماييد:
هفت راننده را تصوّر كنيد كه در گره كور راهبندان، گير افتادهاند.
- راننده اوّل با خود مىگويد: «هميشه اين بلا سر من مىآيد».
- راننده دوم با خود فكر مىكند: «همهاش تقصير دولت است كه سياستى صحيح براى تنظيم عبور و مرور وسايل نقليه ندارد».
- راننده سوم با خود زمزمه مىكند: «دير مىرسم، همه عصبانى خواهند شد».
- راننده چهارم مىگويد: «چارهاى نيست تا ابد اينجا گير كردهام».
- راننده پنجم با خود فكر مىكند: «اميدوارم او سر قرار بماند».
- راننده ششم با خود مىگويد: «اى كاش ماشين پشتى آن قدر نزديك نبود!».
- راننده هفتم با خود مىگويد: «چه عالى شد! فرصتى است براى استراحت كردن من».
تمام اين رانندهها در يك وضعيت هستند، يعنى همه در ترافيك سنگين، گير كردهاند ؛ امّا هر كدام يك سخنى را ابراز مىكنند. اين نشاندهنده احساسهاى متفاوت آنان از اين موقعيّت است. راننده اوّل، احساس «تسليم و اندوه»، راننده دوم، احساس «ملامت و رنجش»، راننده سوم، احساس «ترس»، راننده چهارم، احساس «نااميدى»، راننده پنجم، احساس «اضطراب»، راننده ششم، احساس «خطر» و راننده هفتم، احساس «آرامش» دارد.
بدين ترتيب، معلوم مىشود رابطهاى قوى بين احساسهاى افراد و الفاظ و كلماتى كه بر زبان مىرانند وجود دارد. پس روشن است كه براى «فكرى صحيح» بايد از «واژههايى صحيح» استفاده نمود. اين واژهها به نكاتى كليدى تكيه دارند كه توسّط آنها مسير كلام و فكر آدمى كاملاً عوض مىشود.
روانشناسى چه مىگويد؟
ما در اين مقاله برآنيم تا با استفاده از راهكارها (تكنيكها)ى روانشناسى بالينى و مشاوره، الگوى لازم و صحيح را براى ايجاد يك گفتگوى صحيح با خود، ارائه دهيم تا خوانندگان بتوانند از آن براى تصميمات مهم، بهره جويند.
اين الگوها در دو بخش ارائه مىشوند: الف. سخن گفتن با خود به طور عمومى ب. سخن گفتن با خود به هنگام اتّخاذ تصميمهاى مهم.
الف) سخن گفتن با خود به طور عمومى
تعبير و تفسيرهايى كه از رويدادهاى پيرامون خويش داريم، بر اساس باورهايى است كه از آغاز كودكى از محيط اطراف آموختهايم و اين باورها در ذهن ما به صورت «سيستم هشدار دهنده» عمل مىكنند، و در مواجهه با واقعيّات زندگى در ذهن ما تعارضى بين اميال و خودآگاه (وجدان) ايجاد مىشود. اميال و آرزوها فقط به دنبال رسيدن به لذّتها هستند ؛ درحالىكه وجدان مىگويد: «هر كارى را نبايد انجام داد. بعضى كارها اخلاقاً درست نيستند». بنابراين ما بارها و بارها صداى مشاجره اين دو را در اعماق جانمان شنيدهايم. به چند مثال توجّه كنيد:
وجدان: بايد سخت كار كنى، اميال: من از سخت كاركردن، حالم به هم مىخورد.
وجدان: بايد خوردنت را كنترل كنى، اميال: يك شكلات كه ضررى به من نمىرساند.
وجدان: مادرت مريض است و به پرستارى تو احتياج دارد، اميال: من چه كار كنم، از قبل با دوستانم قرار گذاشتهايم برويم سينما.
هنگامى كه اين صداها در تضاد قرار مىگيرند، گرايش ما بهسوى يكى از آنهاست ؛ يكى را درست تلقّى مىنماييم و ديگرى را غلط مىپنداريم، و در نتيجه، انرژى بسيارى را براى سركوب يكى از آنها صرف مىكنيم. امّا توجّه به اين نكته ضرورى است كه بايد به هر دوى اينها به صورت يكسان توجّه كنيم ؛ زيرا شخصيت ما از هر دوى اينها تشكيل شده است و هر يك از آنها در جاى خودش ارزشمند است. از طرفى نمىشود همه اميال را سركوب نمود و از طرف ديگر، بايد به نداى وجدان هم گوش فراداد ؛ چرا كه گوش ندادن به صداى وجدان، يعنى زيرپا گذاشتن اعتقادات خود و هنجارهاى جامعه. امّا با در نظر گرفتن هر دوى آنها مىتوان يك تصميم درست و منطقى گرفت كه هم به اعتقاداتمان لطمهاى نخورد و هم به خواستههاى معقول خودمان برسيم.
راهكارهايى كه ارائه مىشود براى تغيير در كلام است. اين تغييرها موجب تغيير در نگرش و نگاه ما به مسائل مىشوند و ما را در تصميمگيرى صحيح، يارى خواهند كرد، و مطمئناً باعث تغيير و دگرگونى در زندگى ما خواهند شد.
راهكارها (تكنيكها)
1. به هنگام حرف زدن، مسئوليت اعمال را متوجّه خود بدانيم.
مثال: به جاى «فكرى به سرم آمد» بگوييم: «من خودم فكر كردم».
به جاى «اين، دلسرد كننده است» بگوييم: «من خودم را دلسرد مىكنم».
به جاى «مهم نيست» بگوييم: «من اهمّيت نمىدهم».
ليلا را در كلاس درس بهياد آوريد. او با خود مىگويد: «اين آدمها مرا ناراحت مىكنند. آدم كمرويى مثلِ من، جز در انتظار توجّه نشستن، چه كارى مىتواند بكند». درحالىكه ليلا بايد بگويد: «من خودم را دچار ناراحتى مىكنم. من از كمرويى براى فعّال نبودن، استفاده مىكنم. من در انتظار توجّه ماندن را برمىگزينم». مىبينيد كه زبان مسئوليت، ليلا را مسئول تجربههايش مىكند.
2. آنچه در مورد ديگران مىگوييم يا فكر مىكنيم، لزوماً واقعيت ندارد.
معمولاً قضاوت ما در مورد افراد بر اساس بينش و تفكّرى است كه از آنها داريم و معلوم نيست اين تفكر، تا چه حد با واقعيت مطابق باشد.
مثال: به جاى «تو خيلى تنبل هستى» بگوييم: «تويى كه در من است خيلى تنبل است».
به جاى «او به من اهميت نمىدهد» بگوييم: «اويى كه در من است به من اهميت نمىدهد».
به جاى «تو را دوست دارم» بگوييم: «من تويى را كه در من است دوست دارم».
اگر به مثالهاى فوق توجّه كرده باشيد متوجه خواهيد شد كه با اين تكنيك، فرد به طور مطلق، دوست خود را تنبل نخواهد دانست، بلكه خواهد گفت: «تصوّر من از او اين است كه تنبل باشد». يا در مثال دوم:
«من فكر مىكنم او به من اهميت نمىدهد درحالىكه شايد اشتباه كرده باشم». اين نوع صحبت كردن، باعث مىشود كه زود و عجولانه در مورد ديگران قضاوت نكنيم و در مورد تفكّر خود، ابتدا تحقيق كنيم و سپس اقدامى صورت دهيم.
3. استفاده از «و» به جاى «امّا».
در جملاتى كه براى خودتان بازگو مىكنيد به جاى «امّا»، «واو» بگذاريد.
مثال: به جاى «امسال، واقعاً خوب درس خواندم، امّا حيف كه آن نمره بد را گرفتم» بگوييم: «امسال واقعاً خوب درس خواندم و حيف كه آن نمره بد را گرفتم».
در عبارت اوّل، با گفتن «امّا» تمام كلام ماقبل نابود مىشود. يعنى تمام خوبْ درس خواندن با يك نمره بد از دست مىرود ؛ امّا در عبارت دوم، بار منفىِ نمره بد، كم مىشود و باعث نااميدى نمىگردد. يعنى اگر آن نمره بد را نمىگرفتم، خيلى بهتر بود ؛ ولى حالا هم طورى نشده است.
4. استفاده از «نمىخواهم» به جاى «نمىتوانم».
هر بار با خود مىگوييم: «من نمىتوانم»، يعنى نيرويى خارج از وجودمان ما را متوقّف مىكند و اگر اين نيرو نبود مىتوانستيم.
مثال: «من نمىتوانم در مقابل ديگران، درس را توضيح دهم» كه بايد بگوييم: «من نمىخواهم در مقابل ديگران، درس را توضيح دهم». در صورت دوم، شما خود را مسئول دانستهايد و بالطبع، بعد از اين كلام به دنبال علّت خواهيد رفت و آن را از خود خواهيد پرسيد و در نتيجه، درمىيابيد كه خجالت و كمرويى شما عامل اين كار است و اين، يعنى ريشهيابى علّت ضعف خود.
5. استفاده از «من دلم مىخواهد» به جاى «من نياز دارم».
نيازها عامل تحرك ما هستند و ما نمىتوانيم بدون آنها زندگى كنيم ؛ امّا بين نيازهاى اساسى و آنچه براى ما دلپذير است تفاوت وجود دارد. بنابراين، به جاى «من نياز دارم بمانى» بايد بگوييم: «من مىخواهم بمانى ؛ چون تنهايى را دوست ندارم».
6. استفاده از «برمى گزينم» به جاى «ناچارم».
براى اينكه بفهميم قدرت انتخاب داريم، حتّى اگر انتخاب بين دو نامطلوب باشد، بايد اين جابهجايى را انجام دهيم.
مثال: «من سر اين كار مىمانم ؛ چون ناچارم» كه بايد بگوييم: «من سر اين كار ماندن را انتخاب مىكنم ؛ چون احساس امنيت بيشترى مىكنم».
7. استفاده از «دلم مىخواهد» به جاى «مىترسم».
ترس، اغلب حتّى مانع انديشيدن به خواستهها مىشود. سعى كنيم به جاى «مىترسم» مفهوم ترسِ خود را با «دلم مىخواهد» بيان كنيم. اين عوض كردن عبارت، به ما امكان مىدهد جذّابيتها و خطرات و سود و زيانهاى نهفته را كند و كاو نماييم و بتوانيم به جاى پيروى از ترس، انتخابى آگاهانه انجام دهيم.
ب) سخن گفتن با خود به هنگام اتخاذ تصميمهاى مهم
براى اينكه بخواهيم تصميم مهمّى بگيريم بايد ابتدا هدفمان را بشناسيم و آن را تجزيه و تحليل كنيم. براى روشن شدن هدف و تصميم، بايد ببينيم چه تغييرى را مىخواهيم ايجاد كنيم. به طور مثال: «مجيد احساس مىكند خيلى كمرو و خجالتى است». بنابراين، تغييرى كه مىخواهد ايجاد كند اين است كه: «كمرو نباشد، با جرئتتر شود و از كنار مردم بودن، احساس لذّت كند».
بعد از مشخص شدن هدف، بايد سؤالاتى مطرح كند و از خود بپرسد و با جواب دادن به اين سؤالات، محدوده تغييراتش را معيّن كند:
1. حد و مرز اين تغيير تا چه اندازه است؟
گاهى اندازه تغيير براى ما معلوم نيست، لذا خود را آماده شكست مىكنيم؛ چون تصميم ما بيش از اندازه مبهم بوده است. آيا تا به حال، اين ضربالمثل را شنيدهايد كه «سنگ بزرگ، علامت نزدن است». يعنى اينكه هدف را آنقدر بزرگ تعيين كند كه قدرت دسترسى به آن را نداشته باشد. در نتيجه، يا نااميد مىشود، يا اينكه خودش را بيش از اندازه به زحمت مىاندازد.
مثال: جواب مجيد به اين سؤال اين است كه: «مىخواهم قادر باشم نقطه نظراتم را در بحثها مطرح كنم و اگر كسى با من مخالفت كرد، بدون تسليم شدن يا عصبانى شدن، از نظر خود دفاع كنم». بنابراين، مىبينيد كه مجيد، حدّ و مرز تغييرات را براى خود مشخص نمود.
2. آيا اين تغيير براى من امكانپذير است؟
بايد از حصول به موفقيت، اطمينان يابيم. جواب مجيد به اين سؤال بدين شكل است كه: «اين تغيير، قابل دسترسى بوده و كاملاً امكانپذير است ؛ چون از بين بردن كمرويى كار محالى نيست».
3. آيا منابع لازم را در اختيار دارم؟
منظور از منابع لازم، همان امكانات مورد نياز اين تغييرات است. در جواب به اين سؤال، مجيد با خود مىگويد: «امكانات لازم
برای اين كار عبارت است از: اراده، تمرين و مطالعه كردن كه من همه آنها را دارا خواهم بود».
4. آيا يك نفر ديگر را مىشناسم كه به آنچه من مىخواهم، رسيده باشد؟
داشتن الگو، باعث سهلالوصول بودن هدف مىشود، و فرد، راحتتر بهسوى هدف، حركت مىكند ؛ چون مىتواند از تجربه الگوى خويش استفاده نمايد.
5. هنگامى كه به تغيير دلخواه، دست يافتم واقعاً چه چيز متفاوتى وجود خواهد داشت؟
با ذكر جزئيات، مشخص نماييد پس از به وجود آمدن تغيير در شما، خود شما و ديگران چه خواهيد ديد؟ مجيد در جواب خواهد گفت: «با تبحّرى خاص، سخنرانى مىكنم و آنچه در نظر دارم به ديگران عرضه مىكنم و اگر هم كسى از من سؤالى كرد با آرامش و بدون ترس، جواب او را خواهم گفت».
اين، باعث مىشود از تغيير، يك موقعيت خيالى در ذهن خودمان درست نكرده باشيم.
6. آيا تغييراتى كه مورد نظر است، براى من بىخطرند؟
قبل از اقدام بايد بررسى كرد كه آيا اين تغيير از لحاظ جسمى، بىخطر و از لحاظ اجتماعى، مناسب و بهجاست يا نه. به عبارت ديگر، بايد ديد كه به خاطر اين تغيير، چه تاوانى را بايد بپردازيم و آيا اين تغيير، ارزش پرداختن اين بها و قيمت را دارد؟
مثال: «كسى دنبال دوست است و اقدام به صحبت كردن و آشنا شدن با ديگران مىكند. آيا همصحبت شدن با هر غريبهاى در كوچه و خيابان، راه درست و بىخطرى است؟
7. تغيير، واقعاً تا چه اندازهاى به خاطر خود ماست؟
گاهى اوقات، تغييرات در واقع براى خود ما نيست و به خاطر ديگران است. خيلى وقتها بهخاطر تأييد كردن ديگران يا اعتراض نمودن به ديگران، قصد ايجاد تغيير به سر ما مىزند، كه اگر اينطور باشد پس از پايان كار، هنوز احساس نارضايتى در ما باقى خواهد ماند.
حال كه اين پرسشها را ياد گرفتيد، قبل از هر تصميمى، اين پرسشها را از خود بپرسيد و جوابشان را در ذهن، مرور كنيد و سپس در مورد آن، نتيجهگيرى نماييد، تا تصميمات شما درست باشد.
دانشمند معروف، «ديل كارْنِگى» - كه با گفتههاى او در شمارههاى قبلى مجله آشنا شدهايد - مىگويد: «هيچ كس براى شكست خوردن، نقشه نمىكشد. بلكه صرفاً در نقشه كشيدن، شكست مىخورد». پس ما با اين تكنيكها سعى كرديم نحوه درست «نقشه كشيدن» را به شما آموزش دهيم.
امّا در مرحله بعد از هدف و بررسى تغييرات، نوبتِ «عمل» مىرسد. و ما برآنيم به طور خلاصه، يك روش عملى كه از تعاليم اسلامى برگرفته شده است را يادآورى نماييم. لازم به تذكّر است كه روانشناسان نيز از اين راهكار مؤثرِ تعاليم اسلامى، بارها استفاده نموده و به تأثير مؤثّر آن، اذعان كردهاند و در كتب خود بدان توصيه نمودهاند.
توصيه اسلام
در تعاليم دين مبين اسلام، شيوهاى براى ترك گناه يا عمل به واجب، وجود دارد. بدين ترتيب كه اگر فردى موفّق به انجام دادن يا ترك كردن يك عمل نمىشود با استفاده از اين روش، توانايى اين عمل را در خود ايجاد نمايد. نام اين روش «مشارطه، مراقبه و محاسبه» است. همانطور كه از نام اين روش معلوم است، داراى سه مرحله است:
اوّل: مُشارِطه. در اين مرحله، شخص در ابتداى روز با خود شرط مىكند تا شب، عملى را انجام دهد، يا سعى كند از يك عمل پرهيز نمايد.
دوم: مُراقِبه. در اين مرحله، شخص سعى مىكند در طول روز، مراقبت نمايد تا به شرطى كه در ابتداى روز با خود گذاشته عمل نمايد. يعنى بايد حواسش را جمع نمايد كه مبادا شرط، فراموش شود.
سوم: مُحاسبه. در انتهاى شب، اعمال خود را از اوّل صبح تا انتهاى شب، مرور مىكند و بررسى مىنمايد تا ببيند آيا به شرطش عمل كرده است يا نه؟ آيا توانسته است به مقصود برسد يا شكست خورده است؟
اگر فرد به مدّت چند روز و يا چند هفته، اين شيوه را در پيش بگيرد، مسلّماً خواهد توانست به مقصود خود برسد. با اينكه اين شيوه در مورد عمل به واجبات و ترك محرّماتْ توصيه شده است، امّا در تمامى مسائل كوچك و بزرگ روزمرّه، قابل اجراست.
به اميد موفقيت روزافزون تمامى جوانان ميهن اسلامى در تمامى عرصهها!