مجلات >حديث زندگی>شماره 9

روزها و رازها

س. حسينى

 


4

دماوند را تنفّس كنيم

با هوا قهر كرده‏ايم. مُخلّ لحظه‏هاى اكسيژن بوده‏ايم. با آب، خوب تا نكرديم. روزهاست كه حرمت سرسبزى را شكسته‏ايم. جنگلهاى شمال، رفته رفته در لحظه‏هاى سرد، ناپديد مى‏شوند. صنعت، عليه زبان گنجشكها كودتا كرده و ما افسران اين كودتا هستيم. چوبها را تنها براى خلال دندان و چوب كبريت و تابوت مى‏خواهيم. يادمان رفته كه چطور بايد بر شاخه‏ها تاب بست؟ چطور مى‏شود از شاخه‏هاى درخت گردو بالا رفت؟ چطور مى‏شود سيب را از شاخه چيد؟
رياضى‏مان ضعيف شده. راستى «پروانه» تقسيم بر «گُل» چند مى‏شود؟ جذر اكاليپتوس چيست؟ بهار، ضرب در درختهاى دنيا چقدر مى‏شود؟ خاطره زندگى مشترك ما و درختها از ياد رفته است.
بياييد به هوا پشت نكنيم. بياييد در جنگلهاى شمال، حل شويم. بياييد هوشيار شويم و ورقهاى معرفت كردگار را مرور كنيم. ما در جريان سبزينه‏ها و مويينگيها نفس مى‏كشيم. از تمام تاريخ، لشكر سرسبز درختها جان سالم به در برده بود. سلسله حكومت درختها خوشنام‏ترين سلسله است. در قانون اساسى درختها، وراثت يك امر طبيعى است. بياييد دماوند را تنفس كنيم و كمى با ريشه‏ها خو بگيريم. بولدوزرها شخصيت گلها را لگدكوب كرده‏اند. ترور شخصيت تا چه حد؟
و بچه‏ام بدون اينكه معنايش را بداند، مى‏خواند:
به دست خود درختى مى‏نشانم...

5

خدا دستمان داده تا قنوت بگيريم

دستها بايد قد بكشند تا آسمان را لمس كنند. دستهايمان از خدا بى‏نصيب مانده. كاش اندكى خدا بر شانه‏هايمان مى‏باريد! چرا هيچ شانه‏اى نمى‏لرزد؟ چرا دستها تهى مانده‏اند؟ بالهايمان كوتاه شده. ببين سمت خدا راهها باز است.
ابرها را كنار بزن و برو. نگذار روحت از قابيل پُر شود. نگذار نفس كشيدن، از ياد دستهايت برود. ابرها را بينديش، آفتاب را تنفس كن. تنها نباش. بگذار آن دست بى‏نياز، دستت را بگيرد و پر و بالت بدهد.
درختها را ببين! آن‏قدر بى‏ادعا بودند كه خدا پر و بالِ سبزشان بخشيد. نه از درخت كمتريم. خدا پايمان داده تا بدويم. بگذار ريگها زيرپايمان به تپش درآيند. خدا زبانمان داده تا مدد بجوييم. بگذار گوش آفتاب از حرفهايمان پر شود. خدا دستمان داده تا قنوت بگيريم. بگذار جبرئيل به دستهايمان بچكد. بگذار دستهايت كبوتر شوند. از آستين پر بكشند و به جستجو بروند. بايد مثل هميشه گداى كوى او شد. چقدر او به ما نزديك شده. ديگر نزديك‏تر از اينكه: اُدعونى استجب لكُم؟ روز عرفه، روز نيايش، نزديك است.

شبيه آرزوهاى قشنگ(به ياد روزهاى آمدن امام)

مى‏رسى از دورها دستت پر از لبخند و گل
چشمهايت فصلى از اميد مى‏آرند و گل
اندك اندك مى‏رود از ياد باروت و تفنگ
مى‏رسد از دورها رودى پر از پيوند و گل
باد مى‏آيد تمام ابرها را مى‏برد
چشمها از آسمان، پروانه مى‏چينند و گل
تا بخندى اى شبيه آرزوهاى قشنگ!
مى‏شكوفد در نگاه خيس من حتماً دو گل
مى‏وزد از سينه‏ها از سينه‏ها يك بند، شعر
مى‏چكد از آسمان، از آسمان، يك بند گل
س . حسينى

بعد از قرنها...(نذر شاهكار خلقت، على(ع))

تو مثل مسئله‏اى بى جواب و لاينحل!
زمان، نشسته هنوز ابتداى اين جدول
براى كشف تو در لابه‏لاى اين تاريخ
به پاى خسته ذهنم نشسته صد تاول
كسى كه در تو سفر كرده عاقبت گم شد
شبيه گم شدن يك پرنده در جنگل
تويى! دليل وقوع تمام حادثه‏ها
نظام خلقت دنيا نمى‏شود منحل!
صداى غربت تو - بعد قرنها - تشويش
شنيده مى‏شود از زخمهاى بدر و جمل
گمان كنم كه خدا بوده در شمايل تو
كنار كعبه شكست اقتدار «لات و هُبل»
براى عصر تمدّن و پيشرفتِ علوم
... هنوز... مثل سؤالى كه مانده لاينحل
خديجه پنجى

به ساحت مقدّس امام حسين (ع)

قلم زدند به خون سرِ بريده تو
فرشتگانِ نگارنده جريده تو
شب از دعاى درختانِ روشنِ ملكوت
گذشت كفترِ آهِ به خون تپيده تو
شب از دعاى تو خون شد، وصيّتت را هم
چكيد خونِ تو بر كاغذِ سپيده تو
دويد، خون تو تا ظهر، ظهر خونين شد
پس آفتاب گذشت از سر بريده تو
و دشت بود و مفاتيح غيبى باران
زمان چيدن گلهاى برگزيده تو
صلات ظهر درختى شدى، اذان گفتى
شهادتين تو، خونِ به لب رسيده تو
صلات ظهر درختى شدى، به خاك افتاد
سر بريده تو، ميوه رسيده تو
و خونِ تو كه گلوبند ارغوانى شد
براى ياسِ كبودِ گلو بريده تو
و شب كه شد سر زد، ماهِ منبعث، خونين
به شام غربت تنها گلِ نچيده تو
ظهور رايت سبز تو را درختان‏اند
به روى خاك، علامات قد كشيده تو
همان بهار كه شايد دوباره مى‏جوشد
ز سنگهاى زمين، خونِ آرميده تو.
محمد سعيد ميرزايى