س. حسينى
دماوند را تنفّس كنيم
با هوا قهر كردهايم. مُخلّ لحظههاى اكسيژن بودهايم. با آب، خوب تا نكرديم. روزهاست كه حرمت سرسبزى را شكستهايم. جنگلهاى شمال، رفته رفته در لحظههاى سرد، ناپديد مىشوند. صنعت، عليه زبان گنجشكها كودتا كرده و ما افسران اين كودتا هستيم. چوبها را تنها براى خلال دندان و چوب كبريت و تابوت مىخواهيم. يادمان رفته كه چطور بايد بر شاخهها تاب بست؟ چطور مىشود از شاخههاى درخت گردو بالا رفت؟ چطور مىشود سيب را از شاخه چيد؟
رياضىمان ضعيف شده. راستى «پروانه» تقسيم بر «گُل» چند مىشود؟ جذر اكاليپتوس چيست؟ بهار، ضرب در درختهاى دنيا چقدر مىشود؟ خاطره زندگى مشترك ما و درختها از ياد رفته است.
بياييد به هوا پشت نكنيم. بياييد در جنگلهاى شمال، حل شويم. بياييد هوشيار شويم و ورقهاى معرفت كردگار را مرور كنيم. ما در جريان سبزينهها و مويينگيها نفس مىكشيم. از تمام تاريخ، لشكر سرسبز درختها جان سالم به در برده بود. سلسله حكومت درختها خوشنامترين سلسله است. در قانون اساسى درختها، وراثت يك امر طبيعى است. بياييد دماوند را تنفس كنيم و كمى با ريشهها خو بگيريم. بولدوزرها شخصيت گلها را لگدكوب كردهاند. ترور شخصيت تا چه حد؟
و بچهام بدون اينكه معنايش را بداند، مىخواند:
به دست خود درختى مىنشانم...
خدا دستمان داده تا قنوت بگيريم
دستها بايد قد بكشند تا آسمان را لمس كنند. دستهايمان از خدا بىنصيب مانده. كاش اندكى خدا بر شانههايمان مىباريد! چرا هيچ شانهاى نمىلرزد؟ چرا دستها تهى ماندهاند؟ بالهايمان كوتاه شده. ببين سمت خدا راهها باز است.
ابرها را كنار بزن و برو. نگذار روحت از قابيل پُر شود. نگذار نفس كشيدن، از ياد دستهايت برود. ابرها را بينديش، آفتاب را تنفس كن. تنها نباش. بگذار آن دست بىنياز، دستت را بگيرد و پر و بالت بدهد.
درختها را ببين! آنقدر بىادعا بودند كه خدا پر و بالِ سبزشان بخشيد. نه از درخت كمتريم. خدا پايمان داده تا بدويم. بگذار ريگها زيرپايمان به تپش درآيند. خدا زبانمان داده تا مدد بجوييم. بگذار گوش آفتاب از حرفهايمان پر شود. خدا دستمان داده تا قنوت بگيريم. بگذار جبرئيل به دستهايمان بچكد. بگذار دستهايت كبوتر شوند. از آستين پر بكشند و به جستجو بروند. بايد مثل هميشه گداى كوى او شد. چقدر او به ما نزديك شده. ديگر نزديكتر از اينكه: اُدعونى استجب لكُم؟ روز عرفه، روز نيايش، نزديك است.
شبيه آرزوهاى قشنگ(به ياد روزهاى آمدن امام)
مىرسى از دورها دستت پر از لبخند و گل
چشمهايت فصلى از اميد مىآرند و گل
اندك اندك مىرود از ياد باروت و تفنگ
مىرسد از دورها رودى پر از پيوند و گل
باد مىآيد تمام ابرها را مىبرد
چشمها از آسمان، پروانه مىچينند و گل
تا بخندى اى شبيه آرزوهاى قشنگ!
مىشكوفد در نگاه خيس من حتماً دو گل
مىوزد از سينهها از سينهها يك بند، شعر
مىچكد از آسمان، از آسمان، يك بند گل
س . حسينى
بعد از قرنها...(نذر شاهكار خلقت، على(ع))
تو مثل مسئلهاى بى جواب و لاينحل!
زمان، نشسته هنوز ابتداى اين جدول
براى كشف تو در لابهلاى اين تاريخ
به پاى خسته ذهنم نشسته صد تاول
كسى كه در تو سفر كرده عاقبت گم شد
شبيه گم شدن يك پرنده در جنگل
تويى! دليل وقوع تمام حادثهها
نظام خلقت دنيا نمىشود منحل!
صداى غربت تو - بعد قرنها - تشويش
شنيده مىشود از زخمهاى بدر و جمل
گمان كنم كه خدا بوده در شمايل تو
كنار كعبه شكست اقتدار «لات و هُبل»
براى عصر تمدّن و پيشرفتِ علوم
... هنوز... مثل سؤالى كه مانده لاينحل
خديجه پنجى
به ساحت مقدّس امام حسين (ع)
قلم زدند به خون سرِ بريده تو
فرشتگانِ نگارنده جريده تو
شب از دعاى درختانِ روشنِ ملكوت
گذشت كفترِ آهِ به خون تپيده تو
شب از دعاى تو خون شد، وصيّتت را هم
چكيد خونِ تو بر كاغذِ سپيده تو
دويد، خون تو تا ظهر، ظهر خونين شد
پس آفتاب گذشت از سر بريده تو
و دشت بود و مفاتيح غيبى باران
زمان چيدن گلهاى برگزيده تو
صلات ظهر درختى شدى، اذان گفتى
شهادتين تو، خونِ به لب رسيده تو
صلات ظهر درختى شدى، به خاك افتاد
سر بريده تو، ميوه رسيده تو
و خونِ تو كه گلوبند ارغوانى شد
براى ياسِ كبودِ گلو بريده تو
و شب كه شد سر زد، ماهِ منبعث، خونين
به شام غربت تنها گلِ نچيده تو
ظهور رايت سبز تو را درختاناند
به روى خاك، علامات قد كشيده تو
همان بهار كه شايد دوباره مىجوشد
ز سنگهاى زمين، خونِ آرميده تو.
محمد سعيد ميرزايى