مجلات >حديث زندگی>شماره 8

بيابان

 

90

مى‏كُشَمشون! آبو براشون زهرمار مى‏كنم. ما يه ايليم. فكر كردن مى‏تونن؟ مگه ما مى‏ذاريم.
«بيابان» كمى روى صندلى پاسگاه تكان خورد. جيغ و داد صندلى درآمد. كمى كه گذشت، رگهاى پيشانى «بيابان» شل‏تر شد و آرام‏تر گفت: «به خدا نمى‏ذارم... به خدا نمى‏ذارم!».
«عماد»، داماد «بيابان»، دست او را گرفت و چون كمى پير بود، او را كمك كرد و از پاسگاه بيرون رفتند.
- عمو بيابون! اين استوار به خدا هيچ كارست. اينم دوست نداره اين اتفاق بيفته.
«بيابان» مرد پيرى بود؛ پوستش سياه نبود، ماسه‏اى بود. چشمهايش هيچ‏وقت نمى‏درخشيد؛ چون سالهاى سال در كوير بود و آن‏قدر ماسه توى چشمهايش رفته بود كه رنگ چشمش هم ماسه‏اى شده بود.
دستش را از دست عماد رها كرد. همين‏طور كه به خانه مى‏رفتند اشكهاى به رنگ ماسه‏اش روى لوت مى‏ريخت.
- عماد!
- بله، عمو بيابون!
- دخترم زهرا رو مثل روزهاى اوّل زندگيتون دوست دارى؟
- عذابم نده عمو، بعد از خدا به جز شما كسى رو ندارم!
«بيابان» عماد را خيلى دوست داشت. او را بوسيد و چند تا از اشكهاى ماسه‏اى‏اش را هم به او داد.
- پسرم، تو برو پيش زهرا! من مى‏خوام برم بيابون.
عماد، تعجب نكرد. «بيابان» عادت داشت ساعتها در لوت راه برود، خودش را تا كمر زير ماسه‏ها كند، با آنها بازى كند، حرف بزند، بو كند - مثل بچه‏ها كه توى برف بازى مى‏كنند - و از همه مهم‏تر، درخت نخلى را كه دو سه فرسخ آن طرف‏تر بود، در آغوش بگيرد.
«بيابان» تازه بيابان نشده بود؛ او هشتاد سال بود كه بيابان بود؛ از همان روزى كه روى صفحه اوّل شناسنامه‏اش نوشتند: «بيابان».
آن تك درخت، عجيب بود. هيچ نمى در ماسه‏هاى اطراف آن نبود. آن نخل، معشوقه «بيابان» بود؛ طورى كه زندگى بدون نخل برايش معنا نداشت.
 


91

خيلى ناراحت بود. تازگيها تصميم گرفته بود از خانه عماد به خانه ديگرى برود تا آنها راحت‏تر زندگى كنند.
مى‏خواستند از وسط بيابان، اسب آهنى رد كنند. اول بايد برايش راه مى‏ساختند. به قول «بيابان»: «معلوم نبود كدام مهندس نامرد، نخل را در طرح احداث ريل گذاشته بود». اين بود كه «بيابان» را مى‏سوزاند نه بادهاى آتشين بيابان لوت.
به پشت دراز كشيد و به خورشيد داغ ظهر بيابان لوت خيره شد. چشمانش مى‏سوخت؛ ولى داغ دلش حواسش را برده بود. همين‏طور كه به پشت خوابيده بود و به خورشيد زل زده بود، دستهايش را تا كتف در ماسه فرو كرد. خودش هم نفهميد چقدر خوابيده بود يا به قول خودش خواب مرگش چقدر بود؛ ولى وقتى دست به كمر بلند شد همه چيز را بيابان مى‏ديد. انگار يك لوت ديگر جاى آسمان را گرفته بود. همه جا ماسه مى‏ديد. خودش هم نفهميد كه خورشيد چه بلايى سر چشمهاى ماسه‏اى‏اش آورده بود. تنها دو تصوير به مغزش مى‏رسيد: ماسه و تصوير تاريك نخل. به سختى به نخل نزديك شد و باز شروع به نوازش آن كرد.
عماد به پاسگاه برگشت و لجاجت پدر زنش را ادامه داد. رئيس پاسگاه هم اهل همانجا بود و دوست نداشت ضررى به آنجا برسد؛ ولى تمام سعى خودش را كرده بود و مأيوسانه ساكت بود. تلفن كه زنگ زد و استوار كه به تلفن جواب داد، تنها چيزى كه در چشمان استوار و عماد ديده مى‏شد چيزى نبود جز برق شادى.
عماد به خانه برگشت. يادش افتاد كه «بيابان» هر وقت مى‏رفت با خودش آب مى‏برد و پاى نخل مى‏ريخت. گرچه اگر رودخانه‏اى هم از آن بيابان عبور مى‏كرد، فرو مى‏رفت و دوباره چيزى نمى‏ماند جز ماسه.
اينجا خيلى آرام نوشته شده تا «بيابان» نفهمند. راستش را بخواهيد نخل، معشوقه عماد هم بود. عماد هر وقت «بيابان» خانه بود، مى‏رفت سراغ نخل، به آن آب مى‏داد و در آغوشش مى‏گرفت.
شتر بى‏قرارى مى‏كرد و عماد عجله. به نخل كه رسيد هوش از سرش رفت. كمى دور نخل چرخيد، به گيسوان آويخته‏اش نگاهى كرد، زير سايه‏اش رفت و دست نوازشى بر آن كشيد. اوّل مى‏خواست «بيابان» را كه مى‏دانست همان اطراف است صدا كند و مژده بدهد كه طرح احداث ريل تغيير يافته و نخل نجات پيدا كرده؛ ولى دلش طاقت نياورد و كوزه را برداشت و دور تا دور نخل را آب داد.
ماسه به آب كمى فرو نشست؛ ولى زود خشك شد. عماد تشنه بود، ولى تمام آب كوزه را يكباره دور نخل ريخت. آب كمى جمع شد؛ ولى وقتى فرونشست، گوشه‏اى از پارچه سفيدى را ديد كه مردان بيابان به سرشان مى‏پيچند....

ايوب ميرزايى - قم