بيابان
مىكُشَمشون! آبو براشون زهرمار مىكنم. ما يه ايليم. فكر كردن مىتونن؟ مگه ما مىذاريم.
«بيابان» كمى روى صندلى پاسگاه تكان خورد. جيغ و داد صندلى درآمد. كمى كه گذشت، رگهاى پيشانى «بيابان» شلتر شد و آرامتر گفت: «به خدا نمىذارم... به خدا نمىذارم!».
«عماد»، داماد «بيابان»، دست او را گرفت و چون كمى پير بود، او را كمك كرد و از پاسگاه بيرون رفتند.
- عمو بيابون! اين استوار به خدا هيچ كارست. اينم دوست نداره اين اتفاق بيفته.
«بيابان» مرد پيرى بود؛ پوستش سياه نبود، ماسهاى بود. چشمهايش هيچوقت نمىدرخشيد؛ چون سالهاى سال در كوير بود و آنقدر ماسه توى چشمهايش رفته بود كه رنگ چشمش هم ماسهاى شده بود.
دستش را از دست عماد رها كرد. همينطور كه به خانه مىرفتند اشكهاى به رنگ ماسهاش روى لوت مىريخت.
- عماد!
- بله، عمو بيابون!
- دخترم زهرا رو مثل روزهاى اوّل زندگيتون دوست دارى؟
- عذابم نده عمو، بعد از خدا به جز شما كسى رو ندارم!
«بيابان» عماد را خيلى دوست داشت. او را بوسيد و چند تا از اشكهاى ماسهاىاش را هم به او داد.
- پسرم، تو برو پيش زهرا! من مىخوام برم بيابون.
عماد، تعجب نكرد. «بيابان» عادت داشت ساعتها در لوت راه برود، خودش را تا كمر زير ماسهها كند، با آنها بازى كند، حرف بزند، بو كند - مثل بچهها كه توى برف بازى مىكنند - و از همه مهمتر، درخت نخلى را كه دو سه فرسخ آن طرفتر بود، در آغوش بگيرد.
«بيابان» تازه بيابان نشده بود؛ او هشتاد سال بود كه بيابان بود؛ از همان روزى كه روى صفحه اوّل شناسنامهاش نوشتند: «بيابان».
آن تك درخت، عجيب بود. هيچ نمى در ماسههاى اطراف آن نبود. آن نخل، معشوقه «بيابان» بود؛ طورى كه زندگى بدون نخل برايش معنا نداشت.
خيلى ناراحت بود. تازگيها تصميم گرفته بود از خانه عماد به خانه ديگرى برود تا آنها راحتتر زندگى كنند.
مىخواستند از وسط بيابان، اسب آهنى رد كنند. اول بايد برايش راه مىساختند. به قول «بيابان»: «معلوم نبود كدام مهندس نامرد، نخل را در طرح احداث ريل گذاشته بود». اين بود كه «بيابان» را مىسوزاند نه بادهاى آتشين بيابان لوت.
به پشت دراز كشيد و به خورشيد داغ ظهر بيابان لوت خيره شد. چشمانش مىسوخت؛ ولى داغ دلش حواسش را برده بود. همينطور كه به پشت خوابيده بود و به خورشيد زل زده بود، دستهايش را تا كتف در ماسه فرو كرد. خودش هم نفهميد چقدر خوابيده بود يا به قول خودش خواب مرگش چقدر بود؛ ولى وقتى دست به كمر بلند شد همه چيز را بيابان مىديد. انگار يك لوت ديگر جاى آسمان را گرفته بود. همه جا ماسه مىديد. خودش هم نفهميد كه خورشيد چه بلايى سر چشمهاى ماسهاىاش آورده بود. تنها دو تصوير به مغزش مىرسيد: ماسه و تصوير تاريك نخل. به سختى به نخل نزديك شد و باز شروع به نوازش آن كرد.
عماد به پاسگاه برگشت و لجاجت پدر زنش را ادامه داد. رئيس پاسگاه هم اهل همانجا بود و دوست نداشت ضررى به آنجا برسد؛ ولى تمام سعى خودش را كرده بود و مأيوسانه ساكت بود. تلفن كه زنگ زد و استوار كه به تلفن جواب داد، تنها چيزى كه در چشمان استوار و عماد ديده مىشد چيزى نبود جز برق شادى.
عماد به خانه برگشت. يادش افتاد كه «بيابان» هر وقت مىرفت با خودش آب مىبرد و پاى نخل مىريخت. گرچه اگر رودخانهاى هم از آن بيابان عبور مىكرد، فرو مىرفت و دوباره چيزى نمىماند جز ماسه.
اينجا خيلى آرام نوشته شده تا «بيابان» نفهمند. راستش را بخواهيد نخل، معشوقه عماد هم بود. عماد هر وقت «بيابان» خانه بود، مىرفت سراغ نخل، به آن آب مىداد و در آغوشش مىگرفت.
شتر بىقرارى مىكرد و عماد عجله. به نخل كه رسيد هوش از سرش رفت. كمى دور نخل چرخيد، به گيسوان آويختهاش نگاهى كرد، زير سايهاش رفت و دست نوازشى بر آن كشيد. اوّل مىخواست «بيابان» را كه مىدانست همان اطراف است صدا كند و مژده بدهد كه طرح احداث ريل تغيير يافته و نخل نجات پيدا كرده؛ ولى دلش طاقت نياورد و كوزه را برداشت و دور تا دور نخل را آب داد.
ماسه به آب كمى فرو نشست؛ ولى زود خشك شد. عماد تشنه بود، ولى تمام آب كوزه را يكباره دور نخل ريخت. آب كمى جمع شد؛ ولى وقتى فرونشست، گوشهاى از پارچه سفيدى را ديد كه مردان بيابان به سرشان مىپيچند....
ايوب ميرزايى - قم