| مجلات >حديث زندگی>شماره 8 |
| 83 |
سخنوران، اديبان، شاعران و عارفان ايران زمين در طول تاريخ كهن اين مرز و بوم، هماره در هر عرصه از زندگى و در هر دوره از زمان، زبان به پند و اندرز گشودهاند و تجربيات گرانبهاى خويش را كه به بهاى فرسودن جان و تن خويش، در طفِ حادث به كف آوردهاند، در قالب سخنانى نغز و پُر مغز و اشعارى سرشار از شعور، در اختيار ما نهادهاند تا آنها را همچون چراغى فروزان، پيش ديد قرار دهيم و بهره جُستن از آنها، زندگى خويش را به هنرها و مهارتهاى بيشترى آذين بخشيم و با برنامهريزى و نظم، غنيمت شمردن فرصتها، مدارا و مردمدارى، تسامح و آسانگيرى، خويشتندارى، گفتگو و مفاهمه و مناظره با مردم و... كه همه و همه در لابهلاى متون توصيههاى بزرگان علم و ادب آمده است، به اهداف متعالى خويش دست يابيم.
اينك در اين مجال، در حدّ توان و حوصله زمان، از خرمن زرّين ادبيات شيرين فارسى، خوشهاى چند برمىچينيم.
| 84 |
ابوالخير(357 - 440 ق) عارف بنام است، دربردارنده حكاياتى از اوست كه به سياق بحث، ذكر برخى مناسب مىنمايد:
خواجه عبدالكريم، خادم خاصّ شيخِ ما ابوسعيد بود. گفت: روزى درويشى مرا بنشانده بود تا از حكايتهاى شيخِ ما او را چيزى مىنوشتم. كسى بيامد كه: شيخ، تو را مىخوانَد. برفتم. چون پيش شيخ رسيدم، شيخ پرسيد كه: چه كار مىكردى؟ گفتم: درويشى حكايتى چند خواست از آنِ شيخ، مىنوشتم. شيخ گفت: يا عبدالكريم! حكايتنويس مباش. چنان باش كه از تو حكايت كنند!(38)
روزى يكى به نزديك شيخ ما (ابو سعيد) آمد و گفت: اى شيخ! آمدهام تا از اسرار حق چيزى با من بگويى. شيخ گفت: بازگرد تا فردا بازآيى. آن مرد برفت. شيخ بفرمود تا آن روز، موشى بگرفتند و در حُقّهاى(39) كردند و سرِ آن حقّه محكم كردند.
ديگر روز، آن مرد بازآمد. گفت: اى شيخ! آنچه دى(40) وعده كردى، بگوى. شيخ بفرمود تا آن حُقّه به وى دادند و گفت: زنهار تا سرِ اين حقّه باز نكنى! آن مرد بِستَد و برفت. چون به خانه شد،(41) سوداى(42) آنش بگرفت كه: آيا در اين حقّه چه سِر است؟ بسيار جهد كرد كه خويشتن را نگاه دارد، صبرش نبود. سر حقّه باز كرد. موش بيرون جَست و برفت.
آن مرد پيش آمد و گفت: اى شيخ! من از تو سرّ خداى تعالى خواستم، تو موشى در حقّهاى به من دادى؟! شيخ گفت: اى درويش! ما موشى در حقّهاى به تو داديم، تو پنهان نتوانستى داشت، سرّ حق - سبحانه و تعالى - بگويم، چگونه نگاه توانى داشت؟(43)
شيخ ما روزى در حمّام بود. درويشى شيخ را خدمت مىكرد و دست بر پشتِ شيخ مىنهاد و شوخ(44) بر بازوى شيخ جمع مىكرد، چنان كه رسم قايمان(45) گرمابه باشد تا آن كس ببيند كه او كارى كرده است. پس در ميان اين خدمت از شيخ سؤال كرد: اى شيخ! جوانمردى چيست؟ شيخ ما حالى گفت: آنك(46) شوخِ مرد، پيش روى او نيارى!
عطّار نيشابورى در منطقالطير خويش، اين داستان را بدينگونه به نظم درآورده است: