بغض
تمام لحظهها آوار بغضم بود
سكوت سرد و سنگى كار بغضم بود
دلى كه آشيان در خاطراتم داشت
چه روز و لحظههايى بار بغضم بود
عروج من، بلنديهاى دستانت
كه صبح گريههايم، دار بغضم بود
رفيق باد و بارانم كه شب هر شب
كلام خيس من تكرار بغضم بود
و سهم من شكستن بود مىدانم
شتاب رفتنم اصرار بغضم بود
مريم تيكنى - اصفهان
غزل
گفتى غزل بگو، از عشقهاى دور
تا نيست جاى ما، خالى در اين حضور
ديگر نمىچكد، از روحِ من غزل
ما بىستارهايم، اى ساده صبور
در كوچههاى گم، هِى راه مىروم
با گامهاى گيج، با چشمهاى كور
اى مثل من غريب! باور نمىكنى
من زخم خوردهام، در لحظه عبور
آن شب كه زخم عشق، مرهم نمىگرفت
گفتى: غزل بگو.
مصطفى جعفرى خورشيدى - بوشهر
روزهاى مثل هم
ديروز،
امروز، هر روز،
لاى روزنامهها
دخترى روى ريل، جاماندهست
«طلاق» تيتر درشت صفحه حوادث است
باز بحران آب مردمى بىاعتنا،
كِنت در دستان خالى
باز چهار راه آگهى
مادرى دست در گلوى كودك خود كرده است
جشنواره تئاتر،
نقد امروز كتاب
يخ كرديم ما
هر روز، مثل هم تكرار مىشود.
ريحانه مهرگان - قم
خطوط
دو خط موازى
خيال رسيدن به يك نقطه محض
پر از امتداد دويدن
...
دو خط شكسته
خيال خزيدن به يك صفحه دنج
ميثم وجدانى - قوچان
بى تو
بىتو چشمان كوچه بارانى است
سهم من خشت خشت، ويرانى است
بىتو اى فصل پاك رفته ز دست
برگها سهمشان پريشانى است
در نگاه غريب چلچلهها
ترس پاييز و مرگ پنهانى است
بىتو اينجا پرندهاى تنها
مثل من دل شكسته، زندانى است
زهره تركى حاجىآبادى - حاجىآباد اصفهان