مجلات >حديث زندگی>شماره 8

در هواى تجربه

 


81

بغض

تمام لحظه‏ها آوار بغضم بود
سكوت سرد و سنگى كار بغضم بود
دلى كه آشيان در خاطراتم داشت
چه روز و لحظه‏هايى بار بغضم بود
عروج من، بلنديهاى دستانت
كه صبح گريه‏هايم، دار بغضم بود
رفيق باد و بارانم كه شب هر شب
كلام خيس من تكرار بغضم بود
و سهم من شكستن بود مى‏دانم
شتاب رفتنم اصرار بغضم بود
مريم تيكنى - اصفهان

غزل

گفتى غزل بگو، از عشقهاى دور
تا نيست جاى ما، خالى در اين حضور
ديگر نمى‏چكد، از روحِ من غزل
ما بى‏ستاره‏ايم، اى ساده صبور
در كوچه‏هاى گم، هِى راه مى‏روم
با گامهاى گيج، با چشمهاى كور
اى مثل من غريب! باور نمى‏كنى
من زخم خورده‏ام، در لحظه عبور
آن شب كه زخم عشق، مرهم نمى‏گرفت
گفتى: غزل بگو.
مصطفى جعفرى خورشيدى - بوشهر

روزهاى مثل هم

ديروز،
امروز، هر روز،
لاى روزنامه‏ها
دخترى روى ريل، جامانده‏ست‏
«طلاق» تيتر درشت صفحه حوادث است‏
باز بحران آب مردمى بى‏اعتنا،
كِنت در دستان خالى‏
باز چهار راه آگهى‏
مادرى دست در گلوى كودك خود كرده است‏
جشنواره تئاتر،
نقد امروز كتاب‏
يخ كرديم ما
هر روز، مثل هم تكرار مى‏شود.
ريحانه مهرگان - قم

خطوط

دو خط موازى‏
خيال رسيدن به يك نقطه محض‏
پر از امتداد دويدن‏
... دو خط شكسته‏
خيال خزيدن به يك صفحه دنج‏
ميثم وجدانى - قوچان

بى تو

بى‏تو چشمان كوچه بارانى است
سهم من خشت خشت، ويرانى است
بى‏تو اى فصل پاك رفته ز دست
برگها سهم‏شان پريشانى است
در نگاه غريب چلچله‏ها
ترس پاييز و مرگ پنهانى است
بى‏تو اينجا پرنده‏اى تنها
مثل من دل شكسته، زندانى است
زهره تركى حاجى‏آبادى - حاجى‏آباد اصفهان