س. حسينى
هوا بىحوصله شده است
سالهاست بين ما ايستادهاى، ما را مىبينى و خجالت مىكشى. مىبينى كه گناه در ميان ما پرسه مىزند و جنايت روى دوشمان نشسته است. مىبينى كه دلهامان با سياهى فاصلهاى ندارند. مىبينى كه شيطان، روى قلب ما سايه انداخته است. چقدر بىقراريم براى گناه كردن. چقدر ناتوانيم براى ديدن لبخند خدا. چقدر تنهاييم وقتى كه ميان ما هستى و تو را نمىبينيم.
سالهاست ميان ما ايستادهاى. همه چيز را مىبينى. مىبينى كه به لحظهها رحم نمىكنيم. لحظهها را بدون اينكه دريابيم پشت سر مىگذاريم. ما قاتل لحظههاييم. مىبينى كه با همه خوبيها درافتادهايم. مىبينى و سر به زير مىاندازى؛ خجالت مىكشى.
سالهاست كه ميان ما ايستادهاى و همه چيز را مىبينى و تحمل مىكنى. تو آگاهى. تو از دلهاى بىطاقت ما آگاهى دارى. تو از دلهاى سر به زير ما كه راه آسمان را گم كردهاند آگاهى دارى. از فريادهاى بىصداى ما آگاهى دارى. از روزهاى تكرارى ما، از عمق شبهاى تار ما، از زورق به گل نشسته اميدمان آگاهى دارى. آگاهيهاى تو در همه كوچهها جارى شده است. عرق شرممان را ببين!
روزها مىگذرد و مثل باد مىرود. زمان، اعصاب دلها را خرد كرده و زمين، همينطور سرگيجه دارد و حيران است. از روزهايمان بوى ماندگى مىآيد. ما براى يكديگر يكنواخت شدهايم. چقدر بىمعناييم. چقدر در مشق زندگىمان غلط املايى داريم. يكى بيايد پنجره زنگزده اتاقمان را باز كند. يكى بيايد برنامه روزانهمان را از سر سطر بنويسد. چرا هيچ كس نمىآيد روحمان را با خودمان آشتى بدهد. محله را بوى گند برداشته است. حالمان دارد بههم مىخورد.
خجالت مىكشى ولى بايد شروع كرد. شرمندهات كرديم، ولى بايد كمكمان كنى. سلولهاى بدنمان هم از ما فرارىاند. آنقدر بو مىدهيم كه نسيم از كنارمان نمىگذرد و هوا بىحوصله شده است. مُرديم از اين همه بىخودى؛ از اين همه بوى نا؛ از اين همه ناآگاهى.
با همه ماندگى و نادانىام، باز هم تو را مىجويم. تو را كه صبرت زمان را انگشت به دهان كردهاست. سلام بر صبرت. سلام بر آگاهى است. سلام بر آمدنت!
اسب
شكوهمند سپيد و نجيب زيبا، اسب
كه ايستاده پريشان ميان صحرا، اسب
به دور دست افق، خيره خيره مىنگرد
تمام روز، چه مىخواهد از تماشا، اسب
هنوز، رام كسى نيست از تنَش پيداست
چه كرد فاجعه تازيانهها با اسب
صداى پاى كسى در سرش طنين انداخت
به تاخت مىرود آن سمت، بىمحابا اسب
به شوق، روى دو پايش بلند مىشود و
سلام مىكند: «آقا! بيا! بفرما اسب!»
ركاب مىدهد و مرد مىرود بالا
خدا كند كه نيفتد، نيفتد از پا اسب
به باد مىسپرد يال تابدارش را
و شيهه مىكشد آن مرد بىنشان را اسب
هنوز مثل هميشه كسى سوارش نيست
و باز مىرسد از عمق دشت تنها اسب.
امير مسعود حسينى
جستجوى نگاه
دلم به اينهمه آيينه رو نخواهد كرد
بجز نگاه تو را جستجو نخواهد كرد
پرندهاى كه گرفتار پر زدن باشد
به آب و دانه و آواز، خو نخواهد كرد
بيا مسافر چشمم كه هيچ حادثهاى
نگاه پنجره را زير و رو نخواهد كرد
به غير نام تو اى التهاب روحانى!
دلم براى سرودن، وضو نخواهد كرد
عزيز غايب من! اى هميشه در خاطر
بجز تو را دل من، آرزو نخواهد كرد
نرگس ايمانيان