مجلات >حديث زندگی>شماره 8

آدينه

س. حسينى

 


68

هوا بى‏حوصله شده است

سالهاست بين ما ايستاده‏اى، ما را مى‏بينى و خجالت مى‏كشى. مى‏بينى كه گناه در ميان ما پرسه مى‏زند و جنايت روى دوشمان نشسته است. مى‏بينى كه دلهامان با سياهى فاصله‏اى ندارند. مى‏بينى كه شيطان، روى قلب ما سايه انداخته است. چقدر بى‏قراريم براى گناه كردن. چقدر ناتوانيم براى ديدن لبخند خدا. چقدر تنهاييم وقتى كه ميان ما هستى و تو را نمى‏بينيم.
سالهاست ميان ما ايستاده‏اى. همه چيز را مى‏بينى. مى‏بينى كه به لحظه‏ها رحم نمى‏كنيم. لحظه‏ها را بدون اينكه دريابيم پشت سر مى‏گذاريم. ما قاتل لحظه‏هاييم. مى‏بينى كه با همه خوبيها درافتاده‏ايم. مى‏بينى و سر به زير مى‏اندازى؛ خجالت مى‏كشى.
سالهاست كه ميان ما ايستاده‏اى و همه چيز را مى‏بينى و تحمل مى‏كنى. تو آگاهى. تو از دلهاى بى‏طاقت ما آگاهى دارى. تو از دلهاى سر به زير ما كه راه آسمان را گم كرده‏اند آگاهى دارى. از فريادهاى بى‏صداى ما آگاهى دارى. از روزهاى تكرارى ما، از عمق شبهاى تار ما، از زورق به گل نشسته اميدمان آگاهى دارى. آگاهيهاى تو در همه كوچه‏ها جارى شده است. عرق شرممان را ببين!
روزها مى‏گذرد و مثل باد مى‏رود. زمان، اعصاب دلها را خرد كرده و زمين، همين‏طور سرگيجه دارد و حيران است. از روزهايمان بوى ماندگى مى‏آيد. ما براى يكديگر يكنواخت شده‏ايم. چقدر بى‏معناييم. چقدر در مشق زندگى‏مان غلط املايى داريم. يكى بيايد پنجره زنگ‏زده اتاقمان را باز كند. يكى بيايد برنامه روزانه‏مان را از سر سطر بنويسد. چرا هيچ كس نمى‏آيد روحمان را با خودمان آشتى بدهد. محله را بوى گند برداشته است. حالمان دارد به‏هم مى‏خورد.
خجالت مى‏كشى ولى بايد شروع كرد. شرمنده‏ات كرديم، ولى بايد كمكمان كنى. سلولهاى بدنمان هم از ما فرارى‏اند. آن‏قدر بو مى‏دهيم كه نسيم از كنارمان نمى‏گذرد و هوا بى‏حوصله شده است. مُرديم از اين همه بى‏خودى؛ از اين همه بوى نا؛ از اين همه ناآگاهى.
با همه ماندگى و نادانى‏ام، باز هم تو را مى‏جويم. تو را كه صبرت زمان را انگشت به دهان كرده‏است. سلام بر صبرت. سلام بر آگاهى است. سلام بر آمدنت!

69

اسب

شكوهمند سپيد و نجيب زيبا، اسب
كه ايستاده پريشان ميان صحرا، اسب
به دور دست افق، خيره خيره مى‏نگرد
تمام روز، چه مى‏خواهد از تماشا، اسب
هنوز، رام كسى نيست از تنَش پيداست
چه كرد فاجعه تازيانه‏ها با اسب
صداى پاى كسى در سرش طنين انداخت
به تاخت مى‏رود آن سمت، بى‏محابا اسب
به شوق، روى دو پايش بلند مى‏شود و
سلام مى‏كند: «آقا! بيا! بفرما اسب!»
ركاب مى‏دهد و مرد مى‏رود بالا
خدا كند كه نيفتد، نيفتد از پا اسب
به باد مى‏سپرد يال تابدارش را
و شيهه مى‏كشد آن مرد بى‏نشان را اسب
هنوز مثل هميشه كسى سوارش نيست
و باز مى‏رسد از عمق دشت تنها اسب.
امير مسعود حسينى

جستجوى نگاه

دلم به اين‏همه آيينه رو نخواهد كرد
بجز نگاه تو را جستجو نخواهد كرد
پرنده‏اى كه گرفتار پر زدن باشد
به آب و دانه و آواز، خو نخواهد كرد
بيا مسافر چشمم كه هيچ حادثه‏اى
نگاه پنجره را زير و رو نخواهد كرد
به غير نام تو اى التهاب روحانى!
دلم براى سرودن، وضو نخواهد كرد
عزيز غايب من! اى هميشه در خاطر
بجز تو را دل من، آرزو نخواهد كرد
نرگس ايمانيان