تمام تاريخ
رابعه راد
كربلا يك كلمه نيست كه بتوان معنايش را در فرهنگ لغت و دايرة المعارف جستجو كرد. كربلا يك شعر نيست كه بتوان آن را سرود؛ سرودنش دل شير مىخواهد! و كدام دلى ياراى سرودنش و كدام انگشتانى ياراى نوشتنش را دارد؟ آيا اين همه كه از كربلا گفتند و شنيديم توانست گوشهاى از كتاب نورانى نينوا را بازگو كند؟ ما چه ديديم در آينه غبار گرفته خيال خود: دشتى غبارآلود، جويهاى جارى خون، بدنهاى تكهتكه، خيمههاى سوخته، كودكان گريان و سرهاى بر سر نيزهها نشسته.
اينها را ديديم و نوشتيم و وصف كرديم. گاه از زبان عباس(ع) سروديم، گاه زبان به دهان زينب(س) داديم و ناليديم و گاه همزبان حسين(ع)، فرياد «هل من ناصر؟» سر داديم. گاه دلهايمان را آتش زديم و گاه چشمهايمان را به خون نشانديم. تا جانمان از عشق لبريز شد، قربانْصدقه سكينه و رقيه رفتيم. پيش پيكر پاره عباس اشكهايمان را نذر كرديم تا تمام آبهاى دنيا مال بچههاى حسين(ع) شود. بعد سراسيمه به سوى علىاصغر دويديم، خونهاى گلويش را با بوسههايمان شستيم تا مادرش، رباب، بيش از آن بىتاب نشود. آن وقت، هَرولهكنان به سوى علىاكبر، قاسم، ... و حسين(ع) رفتيم. ديگر نتوانستيم ادامه دهيم. ديگر نتوانستيم حتى يك لحظه بمانيم. دلتنگى، صبرمان را جواب كرد و نفس كشيدن برايمان حرام نشد؟
خدايا!... پس زينب چه كرد؟ پس سكينه پنج ساله چگونه طاقت آورد؟ چه دلهايى دارند آنان؟ آيا آسمان، دلى به بزرگى آنان دارد؟ آيا مجنون مىتوانست عاشقتر از آنها باشد؟ آيا فرهاد كوه كن مىتوانست مثل آنان سنگدلى دشت را تاب بياورد؟ آيا رستمِ شاهنامه مىتوانست فقط در خواب، از هفتاد خان كربلا جان سالم به در ببرد؟ آيا شمر همانندى در داستانهاى بزرگ دنيا دارد؟ آيا شاهنامه و ايلياد و اديسه توانستند حماسهاى به بلنداى انسانيت و عشق بسرايند؟
حسين(ع) شاعر نبود؛ اما حماسهاى ساخت كه مركبش خون بود و قلمش شمشيرهاى آخته! خاك كربلا صفحهاى دارد به اندازه ابديت؛ پر از دلاوريها، پر از عاشقانهها!
داستان كربلا، داستان يك عشق است يا يك حماسه؟ داستان كربلا، داستان كربلاست. حالا هر كه هرچه مىخواهد بگويد؛ اما كربلا خودش براى خودش هويّت دارد. كربلا مستقل است و در اين تقسيمبنديهاى نيم بند، جاى نمىگيرد. كربلا هر گوشهاش، هر صفحهاش و هر فصلش چيزى است. يك گوشهاش حماسه است، يك فصلش تراژدى است، و درونمايهاش عشق.
كربلا داستانى است كه نويسندهاش به جاى پرواز در خيال، در ملكوت سير مىكند و به جاى آفريدن شخصيتهاى خيالى، آدمهاى واقعى دارد كه از آدمهاى خيالى دست نيافتنىترند. داستان او اوج و فرود ندارد؛ تماماً در اوج است. در واقع، داستان او پايانى ندارد كه فرودى داشته باشد. از آسمان شروع مىشود و بالا و بالاتر مىرود.
حال چه كسى مىتوانست اين دستخط آسمانى را بخواند و با آن سطر، به سطر جلو برود؟ به جز حسين(ع) چه كسى ياراى آن را داشت كه واژهها را بريده بريده و خونين بر صفحه كربلا بخواند. و عباس را بخواند و قاسم را و على اكبر را و على اصغر را؟
زينب چه كرد؟ آيا ماجراى كربلا با زينب تمام شد يا شروعى ديگر را آغاز كرد؟ آيا درد اسيرى و سنگينتر از آن، زهر بىحرمتى به غنچههاى آل پيغمبر را كسى جز او مىتوانست تاب بياورد؟ آيا تراژدى خرابه شام و حماسه خطبهسرايى زينب(س) را جز او كسى مىتوانست به انجام برساند؟ ما كه به اوّل داستان نرسيده، دلهايمان ويران مىشود! پس يزيد كه بود كه دلش از ترس، ويران شد، ولى از غصه تنها لرزهاى كوتاه بر آن نيفتاد؟
شخصيتى مثل يزيد را كدام نويسنده يا شاعرى مىتواند بيافريند؟ شاعر عزيزى يزيد را اينگونه مىسرايد: «يزيد، كلمه نبود، ظلم بود».
آيا بهتر از اين مىتوان يزيد را معنا كرد؟ اما حتى همين بيان كوتاه و مؤثر هم ياراى به تصوير كشيدن يزيد را ندارد. يزيد را فقط صاحب كربلا شناخت و معنا كرد.
شمر كه بود؟ حيوان بود؟ فساد زمين بود؟ يا بدتر از اينها؟ دستهاى حقير او كجا و بوسهگاه پيغمبر خدا كجا؟ شمشير او تهمت بود! لكّهاى سياه بود بر پيشانى تمام سلاحهاى خوب و بد دنيا. تيغ زنگار گرفته او كجا و بريدن سر پسر فاطمه(س) كجا؟
آن روز، ابليس با تمام دم و دستگاهش و با تمام افراد و سپاهش، دور شمر جمع شدند و يكصدا جيغ كشيدند: «بِبُر!». آن روز، تمام كفر، دست به دستِ هم دادند و تمام عشق را سر بريدند.
كربلا تراژدى نيست كه در پايان آن قهرمان داستان كشته مىشود و اشكِ همه را درمىآورد. قهرمان، سر بريده شد؛ اما خونش جارى شد، در تمام تاريخ جارى شد، در يك زمان بىانتها. اين خون، پاى خيليها را گرفت. خيليها را به زمين زد و خيليها را سربلند كرد.
شمر حقير با شمشير حقير ترس آمدند حسين(ع) را سر ببرند، كه ظالمان تاريخ را سر بريدند. شيطان و دم و دستگاهش فقط يك سر را از بدن جدا كردند، فقط يك سر را، نه بيشتر!
كدام تاريخ نويس مىتواند اين واقعه را روايت كند؟ واقعهاى كه خود، فرسنگها از آن جلو افتاده است و تاريخ به گرد پايش هم نمىرسد. آيا تنها سه حرف واژه «عشق» مىتواند آن عشقى را كه در تمام لحظات، شاهد به خون كشيده شدنش بود بيان كند؟ آيا در اين دنيا قلمى و مركبى پيدا مىشود كه تاب نوشتن اين واژه مقدّس را داشته باشد؟ شايد پَر جبرئيل با مركبى آغشته به خونِ شاهدان عاشق، بتواند... شايد!