مجلات >حديث زندگی>شماره 8

تمام تاريخ

رابعه راد
 

57

كربلا يك كلمه نيست كه بتوان معنايش را در فرهنگ لغت و دايرة المعارف جستجو كرد. كربلا يك شعر نيست كه بتوان آن را سرود؛ سرودنش دل شير مى‏خواهد! و كدام دلى ياراى سرودنش و كدام انگشتانى ياراى نوشتنش را دارد؟ آيا اين همه كه از كربلا گفتند و شنيديم توانست گوشه‏اى از كتاب نورانى نينوا را بازگو كند؟ ما چه ديديم در آينه غبار گرفته خيال خود: دشتى غبارآلود، جويهاى جارى خون، بدنهاى تكه‏تكه، خيمه‏هاى سوخته، كودكان گريان و سرهاى بر سر نيزه‏ها نشسته.
اينها را ديديم و نوشتيم و وصف كرديم. گاه از زبان عباس(ع) سروديم، گاه زبان به دهان زينب(س) داديم و ناليديم و گاه همزبان حسين(ع)، فرياد «هل من ناصر؟» سر داديم. گاه دلهايمان را آتش زديم و گاه چشمهايمان را به خون نشانديم. تا جانمان از عشق لبريز شد، قربانْ‏صدقه سكينه و رقيه رفتيم. پيش پيكر پاره عباس اشكهايمان را نذر كرديم تا تمام آبهاى دنيا مال بچه‏هاى حسين(ع) شود. بعد سراسيمه به سوى على‏اصغر دويديم، خونهاى گلويش را با بوسه‏هايمان شستيم تا مادرش، رباب، بيش از آن بى‏تاب نشود. آن وقت، هَروله‏كنان به سوى على‏اكبر، قاسم، ... و حسين(ع) رفتيم. ديگر نتوانستيم ادامه دهيم. ديگر نتوانستيم حتى يك لحظه بمانيم. دلتنگى، صبرمان را جواب كرد و نفس كشيدن برايمان حرام نشد؟
خدايا!... پس زينب چه كرد؟ پس سكينه پنج ساله چگونه طاقت آورد؟ چه دلهايى دارند آنان؟ آيا آسمان، دلى به بزرگى آنان دارد؟ آيا مجنون مى‏توانست عاشق‏تر از آنها باشد؟ آيا فرهاد كوه كن مى‏توانست مثل آنان سنگدلى دشت را تاب بياورد؟ آيا رستمِ شاهنامه مى‏توانست فقط در خواب، از هفتاد خان كربلا جان سالم به در ببرد؟ آيا شمر همانندى در داستانهاى بزرگ دنيا دارد؟ آيا شاهنامه و ايلياد و اديسه توانستند حماسه‏اى به بلنداى انسانيت و عشق بسرايند؟
حسين(ع) شاعر نبود؛ اما حماسه‏اى ساخت كه مركبش خون بود و قلمش شمشيرهاى آخته! خاك كربلا صفحه‏اى دارد به اندازه ابديت؛ پر از دلاوريها، پر از عاشقانه‏ها!
داستان كربلا، داستان يك عشق است يا يك حماسه؟ داستان كربلا، داستان كربلاست. حالا هر كه هرچه مى‏خواهد بگويد؛ اما كربلا خودش براى خودش هويّت دارد. كربلا مستقل است و در اين تقسيم‏بنديهاى نيم بند، جاى نمى‏گيرد. كربلا هر گوشه‏اش، هر صفحه‏اش و هر فصلش چيزى است. يك گوشه‏اش حماسه است، يك فصلش تراژدى است، و درونمايه‏اش عشق.
كربلا داستانى است كه نويسنده‏اش به جاى پرواز در خيال، در ملكوت سير مى‏كند و به جاى آفريدن شخصيتهاى خيالى، آدمهاى واقعى دارد كه از آدمهاى خيالى دست نيافتنى‏ترند. داستان او اوج و فرود ندارد؛ تماماً در اوج است. در واقع، داستان او پايانى ندارد كه فرودى داشته باشد. از آسمان شروع مى‏شود و بالا و بالاتر مى‏رود.
حال چه كسى مى‏توانست اين دستخط آسمانى را بخواند و با آن سطر، به سطر جلو برود؟ به جز حسين(ع) چه كسى ياراى آن را داشت كه واژه‏ها را بريده بريده و خونين بر صفحه كربلا بخواند. و عباس را بخواند و قاسم را و على اكبر را و على اصغر را؟
زينب چه كرد؟ آيا ماجراى كربلا با زينب تمام شد يا شروعى ديگر را آغاز كرد؟ آيا درد اسيرى و سنگين‏تر از آن، زهر بى‏حرمتى به غنچه‏هاى آل پيغمبر را كسى جز او مى‏توانست تاب بياورد؟ آيا تراژدى خرابه شام و حماسه خطبه‏سرايى زينب(س) را جز او كسى مى‏توانست به انجام برساند؟ ما كه به اوّل داستان نرسيده، دلهايمان ويران مى‏شود! پس يزيد كه بود كه دلش از ترس، ويران شد، ولى از غصه تنها لرزه‏اى كوتاه بر آن نيفتاد؟
شخصيتى مثل يزيد را كدام نويسنده يا شاعرى مى‏تواند بيافريند؟ شاعر عزيزى يزيد را اين‏گونه مى‏سرايد: «يزيد، كلمه نبود، ظلم بود».
آيا بهتر از اين مى‏توان يزيد را معنا كرد؟ اما حتى همين بيان كوتاه و مؤثر هم ياراى به تصوير كشيدن يزيد را ندارد. يزيد را فقط صاحب كربلا شناخت و معنا كرد.
شمر كه بود؟ حيوان بود؟ فساد زمين بود؟ يا بدتر از اينها؟ دستهاى حقير او كجا و بوسه‏گاه پيغمبر خدا كجا؟ شمشير او تهمت بود! لكّه‏اى سياه بود بر پيشانى تمام سلاحهاى خوب و بد دنيا. تيغ زنگار گرفته او كجا و بريدن سر پسر فاطمه(س) كجا؟
آن روز، ابليس با تمام دم و دستگاهش و با تمام افراد و سپاهش، دور شمر جمع شدند و يك‏صدا جيغ كشيدند: «بِبُر!». آن روز، تمام كفر، دست به دستِ هم دادند و تمام عشق را سر بريدند.
كربلا تراژدى نيست كه در پايان آن قهرمان داستان كشته مى‏شود و اشكِ همه را درمى‏آورد. قهرمان، سر بريده شد؛ اما خونش جارى شد، در تمام تاريخ جارى شد، در يك زمان بى‏انتها. اين خون، پاى خيليها را گرفت. خيليها را به زمين زد و خيليها را سربلند كرد.
شمر حقير با شمشير حقير ترس آمدند حسين(ع) را سر ببرند، كه ظالمان تاريخ را سر بريدند. شيطان و دم و دستگاهش فقط يك سر را از بدن جدا كردند، فقط يك سر را، نه بيشتر!
كدام تاريخ نويس مى‏تواند اين واقعه را روايت كند؟ واقعه‏اى كه خود، فرسنگها از آن جلو افتاده است و تاريخ به گرد پايش هم نمى‏رسد. آيا تنها سه حرف واژه «عشق» مى‏تواند آن عشقى را كه در تمام لحظات، شاهد به خون كشيده شدنش بود بيان كند؟ آيا در اين دنيا قلمى و مركبى پيدا مى‏شود كه تاب نوشتن اين واژه مقدّس را داشته باشد؟ شايد پَر جبرئيل با مركبى آغشته به خونِ شاهدان عاشق، بتواند... شايد!