مجلات >حديث زندگی>شماره 8

زمزمه

 


57

عشق بىپايان

سخت است. خيلى سخت است كه باور كنى روزى چنان او را مى‏خواستى كه گويى جز او پناهى ندارى.
سخت است در آن لحظه كه او را براى هميشه فراموش كرده‏اى، خاطراتى را مرور كنى كه گواه همراهى‏اش را مى‏دهد. و تو چه ناجوانمردانه آنها را فراموش كرده‏اى!
ساعاتى كه او را از اعماق قلبت خواسته بودى و جز به او، چشم اميدى به هيچ كجاى دنيا نداشتى. و حال... حال در همه دنيا، جايى براى او باز نمى‏كنى. او را كه مثل هميشه مهربانانه جوابت گفته و يارى‏ات داده و اكنون به نادانى‏ات لبخند مى‏زند! لبخندى كه تو هيچ وقت نفهميدى چه مفهومى دارد و هيچ‏گاه نخواهى فهميد!
امّا او مهربان است ؛ مهربان است و بزرگ. بزرگ‏تر از آنچه تو مى‏پندارى و بى‏نيازتر از تشكّرى كه تو آن‏را دريغ مى‏كنى! او تو را يارى مى‏دهد، هر وقت كه بخواهى و هر وقت كه بخوانى! اما تو... تو بى‏توجّه به همه نيازهايت، ديگر او را نمى‏خوانى! بگذار بگويم آن لحظه كه تو او را نمى‏خوانى، بيش از هر وقت به او احتياج دارى و در آن هنگام كه جهالتت را فرسنگها از خود دور مى‏بينى. تاريكى، بيش از هر چيز به تو نزديك است!
كاش، چشم باز مى‏كردى، آسمان دلت را به يارى مى‏طلبيدى و مقدم او را گرامى مى‏داشتى! كاش مى‏شنيدى صدايى كه هر لحظه تو را به خود مى‏خواند و نزديكى نادانى‏ات را به تو گوشزد مى‏كند! كاش با آغوشى بازتر او را مى‏پذيرفتى! اويى كه با همه بديهايت با تو سخن مى‏گويد و در قلبى كه هيچ‏گاه طاقت روشنايى ندارد. فرياد مى‏زند:
و إذا مَسَّ الْإنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أوْ قاعِداً أوْ قائماً فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَن لَمْ يَدْعُنا إلى‏ ضُرٍّ مَسَّهُ كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفينَ مآ كانُوا يَعْمَلُونَ (1)(1) ؛( خداوند مى‏فرمايد:) هنگامى كه به انسان، زيان (و ناراحتى) رسد، ما را درحالى‏كه به پهلو خوابيده، يا نشسته يا ايستاده است، مى‏خواند ؛ اما هنگامى كه ناراحتى را از او برطرف ساختيم، چنان مى‏رود كه گويى هرگز ما را براى حلّ مشكلى كه دچارش شده بود، نخوانده است. اين‏گونه براى اسرافكاران، اعمالشان زينت داده شده است (كه زشتى اين عمل را درك نمى‏كنند).
عطيه پژوهى، 14 ساله، تهران

 


75

ملكه ملكوت

خدا را بزرگ مى‏دانم از آن‏روز كه وصف كمالاتت را شنيدم و محمد را ختم رسل شناختم. از آن لحظه كه دانستم پدرِ توست و على را بدان جهت، يگانه عالم خطاب كردم، كه تو لايق همسرى‏اش دانستى و از مجتبى و حسين و زينبت، جز اين انتظارى نيست كه شير دنيا باشند و سرور عقبى كه از تو زاده شده‏اند.
اى كه بهشت از تو رنگ و بوى بهشتى يافته!
به‏گمانم ياس، سپيدى را از تو به عاريت گرفت و شب، در عزاى فراق تو بود كه سيه‏پوش شد.
اى جاودانه مادر! بلنداى روحت، انتهاى كيهان است و كهكشان نگاهت، والاترين معراج.
من چه بگويم كه نه لياقتش را دارم و نه جسارتش را كه حتى محسنت را معنا كنم.
اى معنا دهنده به واژه مطهر زن! زن، پيش از تو كالا بود براى مرد و پس از تو والا بود در برابر مرد.
«و تو آن زن مردانه‏تر از همه مردانى».
و گويند آسمان از خشم توست كه غرّش مى‏كند و خورشيد از دورى توست كه مى‏سوزد.
اى آبروى شيعه! زمزمِ هميشه جوشان مهرى و درياى هميشه خروشان معرفت.
اى پهلو شكسته! اى پهلوان صفت!
تا ابد، آسمان خواهد گريست و افسوس خواهد خورد كه چرا نور از چشمان على نرفت، آنزمان كه غنچه‏اش را در فدك پرپر مى‏كردند.
مشركان ثانى و ديوصفتان دنيوى، سخن رسول را نشنيدند، نگاه على را نخواندند و فرياد زهرا را برنتافتند. پليدى را معنا بخشيدند، ابولهب را خلف بودند و ابوجهل را آبرو خريدند؛ آن هرزگان سياه و آن بردگان هوس.
و جانم فداى مولايم على كه در فراقت، يكشبه سيه‏پوش شد و سپيدموى و ديگر كسى على را شادمان نيافت، جز در محراب مسجد كوفه كه خود را نزديك وصالت مى‏ديد.
اى ملكه ملكوت! من چه بگويم كه سنگريزه‏اى هستم در كف اقيانوسى كه آن اقيانوس، لحظه‏اى پلك زدن چشمان توست.
آخر، چگونه توصيفت كنم كه من گَردى هستم، ناپايدار و حقير و تو آن رشته‏كوه جاودان سعادت.
اگر مرد بودى لايق امامت على بودى و چون‏كه زن بُدى، لايق كرامت زهرايى.
آخر مگر مى‏توان جز فرزند تو بود و از مجتبى مظلوم‏تر شهيد شد؟! و يا مگر مى‏توان از غير تو، فرزندى به شجاعت حسين آفريد و زنى غمديده‏تر از زينب كه تو غم‏خوار عالم بودى و عالم، غمساز تو؟!
اى غمگين جاويد!
غربت مزارت، به مظلوميت حسين توست و شقايق، از آن جهت، گاه و بيگاه در بيابان سبز شد كه به دنبال آرامگهت مى‏گشت ؛ و شهاب از آن‏روز، سرگردانِ آسمان شد كه قصد نورافشانى مرقدت را داشت.
اى جلوه‏گر بقيع... !
محسن محجوبى - شيراز

(1) سوره يونس، آيه 16.