عشق بىپايان
سخت است. خيلى سخت است كه باور كنى روزى چنان او را مىخواستى كه گويى جز او پناهى ندارى.
سخت است در آن لحظه كه او را براى هميشه فراموش كردهاى، خاطراتى را مرور كنى كه گواه همراهىاش را مىدهد. و تو چه ناجوانمردانه آنها را فراموش كردهاى!
ساعاتى كه او را از اعماق قلبت خواسته بودى و جز به او، چشم اميدى به هيچ كجاى دنيا نداشتى. و حال... حال در همه دنيا، جايى براى او باز نمىكنى. او را كه مثل هميشه مهربانانه جوابت گفته و يارىات داده و اكنون به نادانىات لبخند مىزند! لبخندى كه تو هيچ وقت نفهميدى چه مفهومى دارد و هيچگاه نخواهى فهميد!
امّا او مهربان است ؛ مهربان است و بزرگ. بزرگتر از آنچه تو مىپندارى و بىنيازتر از تشكّرى كه تو آنرا دريغ مىكنى! او تو را يارى مىدهد، هر وقت كه بخواهى و هر وقت كه بخوانى! اما تو... تو بىتوجّه به همه نيازهايت، ديگر او را نمىخوانى! بگذار بگويم آن لحظه كه تو او را نمىخوانى، بيش از هر وقت به او احتياج دارى و در آن هنگام كه جهالتت را فرسنگها از خود دور مىبينى. تاريكى، بيش از هر چيز به تو نزديك است!
كاش، چشم باز مىكردى، آسمان دلت را به يارى مىطلبيدى و مقدم او را گرامى مىداشتى! كاش مىشنيدى صدايى كه هر لحظه تو را به خود مىخواند و نزديكى نادانىات را به تو گوشزد مىكند! كاش با آغوشى بازتر او را مىپذيرفتى! اويى كه با همه بديهايت با تو سخن مىگويد و در قلبى كه هيچگاه طاقت روشنايى ندارد. فرياد مىزند:
و إذا مَسَّ الْإنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أوْ قاعِداً أوْ قائماً فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَن لَمْ يَدْعُنا إلى ضُرٍّ مَسَّهُ كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفينَ مآ كانُوا يَعْمَلُونَ (1)
(1) ؛( خداوند مىفرمايد:) هنگامى كه به انسان، زيان (و ناراحتى) رسد، ما را درحالىكه به پهلو خوابيده، يا نشسته يا ايستاده است، مىخواند ؛ اما هنگامى كه ناراحتى را از او برطرف ساختيم، چنان مىرود كه گويى هرگز ما را براى حلّ مشكلى كه دچارش شده بود، نخوانده است. اينگونه براى اسرافكاران، اعمالشان زينت داده شده است (كه زشتى اين عمل را درك نمىكنند).
عطيه پژوهى، 14 ساله، تهران
ملكه ملكوت
خدا را بزرگ مىدانم از آنروز كه وصف كمالاتت را شنيدم و محمد را ختم رسل شناختم. از آن لحظه كه دانستم پدرِ توست و على را بدان جهت، يگانه عالم خطاب كردم، كه تو لايق همسرىاش دانستى و از مجتبى و حسين و زينبت، جز اين انتظارى نيست كه شير دنيا باشند و سرور عقبى كه از تو زاده شدهاند.
اى كه بهشت از تو رنگ و بوى بهشتى يافته!
بهگمانم ياس، سپيدى را از تو به عاريت گرفت و شب، در عزاى فراق تو بود كه سيهپوش شد.
اى جاودانه مادر! بلنداى روحت، انتهاى كيهان است و كهكشان نگاهت، والاترين معراج.
من چه بگويم كه نه لياقتش را دارم و نه جسارتش را كه حتى محسنت را معنا كنم.
اى معنا دهنده به واژه مطهر زن! زن، پيش از تو كالا بود براى مرد و پس از تو والا بود در برابر مرد.
«و تو آن زن مردانهتر از همه مردانى».
و گويند آسمان از خشم توست كه غرّش مىكند و خورشيد از دورى توست كه مىسوزد.
اى آبروى شيعه! زمزمِ هميشه جوشان مهرى و درياى هميشه خروشان معرفت.
اى پهلو شكسته! اى پهلوان صفت!
تا ابد، آسمان خواهد گريست و افسوس خواهد خورد كه چرا نور از چشمان على نرفت، آنزمان كه غنچهاش را در فدك پرپر مىكردند.
مشركان ثانى و ديوصفتان دنيوى، سخن رسول را نشنيدند، نگاه على را نخواندند و فرياد زهرا را برنتافتند. پليدى را معنا بخشيدند، ابولهب را خلف بودند و ابوجهل را آبرو خريدند؛ آن هرزگان سياه و آن بردگان هوس.
و جانم فداى مولايم على كه در فراقت، يكشبه سيهپوش شد و سپيدموى و ديگر كسى على را شادمان نيافت، جز در محراب مسجد كوفه كه خود را نزديك وصالت مىديد.
اى ملكه ملكوت! من چه بگويم كه سنگريزهاى هستم در كف اقيانوسى كه آن اقيانوس، لحظهاى پلك زدن چشمان توست.
آخر، چگونه توصيفت كنم كه من گَردى هستم، ناپايدار و حقير و تو آن رشتهكوه جاودان سعادت.
اگر مرد بودى لايق امامت على بودى و چونكه زن بُدى، لايق كرامت زهرايى.
آخر مگر مىتوان جز فرزند تو بود و از مجتبى مظلومتر شهيد شد؟! و يا مگر مىتوان از غير تو، فرزندى به شجاعت حسين آفريد و زنى غمديدهتر از زينب كه تو غمخوار عالم بودى و عالم، غمساز تو؟!
اى غمگين جاويد!
غربت مزارت، به مظلوميت حسين توست و شقايق، از آن جهت، گاه و بيگاه در بيابان سبز شد كه به دنبال آرامگهت مىگشت ؛ و شهاب از آنروز، سرگردانِ آسمان شد كه قصد نورافشانى مرقدت را داشت.
اى جلوهگر بقيع... !
محسن محجوبى - شيراز
(1) سوره يونس، آيه 16.