خورشيد درخشان
برد هافمن
ترجمه: نگار شريف
خورشيد مىدرخشيد و نورانى بود ؛ نورانىتر از هر زمانى كه تاكنون ديده بود. البته دليلش اين بود كه قبلاً هرگز درخشش خورشيد را نديده بود. مىدرخشيد و مىدرخشيد و خانهها با تلألؤ نارنجى رنگى برق مىزدند و درختها (همان تعداد بسيار كمى كه مانده بودند) سايه مىانداختند و روشنايى لرزان چالههاى آب در تمام مكانهاى تاريكى كه مدتها در ظلمت مانده بودند منعكس مىشدند.
همه اينها بسيار غريب بود. گيج شده بود. اصلاً نمىدانست چه اتفاقى دارد مىافتد و چرا خورشيد، هميشه مانند توپ عظيم خاكسترى رنگى در آسمان بود. قرنها بود كه تقريباً مرده بود ؛ اما با كمال تعجّب به شكلى زندگىِ تازهاى يافته بود. كَلَكى در كار بود؟ خيال باطل بود؟ ديوانه شده بود و دچار توّهم؟ اگر اينطور بود، اگر او اينطور شده بود، اطرافيانش هم با او شريك بودند.
در اطراف، مردم يكه خورده، متعجّب و بعضى هم با ترس در جاى خود خشك شده بودند. يك طرف پدرى بچهاش را روى شانههايش گذاشته بود كه بهتر ببيند. آن طرف، پيرمرد مفلوكى زانو زده بود و مثل موجود مقدّسى ستايشش مىكرد. عدّهاى سلاح دست گرفته بودند. بعضى از ترس اينكه نمىدانستند چه شده و بقيه، يعنى كسانى كه سنشان قد مىداد كه بهياد بياورند، از ترس آنكه اين حادثه ممكن است دامى باشد كه به آنها حس دروغين امنيت و اميد بدهد. دام همان نسل شرورى كه سيصد سال قبل از آسمان آمده بودند و... حالا برگشته بودند كارى را كه آغاز كرده بودند، تمام كنند.
همه جا پر بود از جنب و جوش، شادى، ترس، گيجى و بىنظمى. همه عكسالعمل نشان مىدادند ؛ اما عكسالعملهايى بسيار متفاوت.
پالمر نمىدانست در آن حال كه ايستاده و خيره شده و محو منظره بالاست چه احساسى دارد. فقط مىدانست كه اين چيزى است كه مىخواهد، نه، احتياج دارد با «آن» شريك شود.
خود را وادار كرد براى لحظهاى چشم بردارد تا وضعيت خيابان را بررسى كند: مملو از جمعيت بود. هر دقيقه مردم بيشتر و بيشتر پيدايشان مىشد. اصلاً نمىشد تا جايى رانندگى كند. پس پياده به سمت خانه راه افتاد.
همانطور كه از خيابان پايين مىرفت و راهش را از بين جمعيت بهت زده مىگشود، فكرش به مكالمهاى كه شب قبل از آن داشتند برگشت. «آن» ظاهراً بىمقدمه از او پرسيده بود: «چرا باور نمىكنى؟».
در تختخواب دراز كشيده بود و نيمهبيدار به موسيقى گوش مىداد.
پاسخ داده بود: «ها؟». كاملاً مطمئن نبود او دارد راجع به چه صحبت مىكند.
دوباره پرسيد: «چرا باور نمىكنى؟».
- چى را باور كنم؟
- هر چيزى را باور كنى. چرا كه نه؟
- چون ديگر چيزى نيست كه باور كنم.
- خدا چطور؟ چرا به خدا اعتقاد ندارى؟
- خدا؟ چه دليلى دارد خدا را باور كنم؟
به نظر مىرسيد اين حرف خيلى به «آن» برخورده باشد: «چه دليلى دارى كه به خدا اعتقاد نداشته باشى؟».
گاهى وقتها به خاطر اينكه «آن» خيلى باهوش بود از او بدش مىآمد. او هميشه دقيقاً مىدانست چه بگويد كه بىدفاع گيرش بيندازد، حتى اگر آگاهانه اين كار را نمىكرد.
او عقيده داشت:
«هيچ وقت چيزى در زندگىام نبوده كه متقاعدم كند جايى قدرت برترى هست. به چند صد سال اخير دنيا دقيق شدهاى؟ تاريك است. مرده است. نه خورشيدى، نه گياهى، نه غذايى. هوايى را كه در آن نفس مىكشيم، ماشينها توليد مىكنند.
چقدر ديگر داريم؟ آن يك ذرهاى كه قرار است عمر كنيم چقدر ديگر طول مىكشد؟ اگر نيروى برتر قادر مطلق و عالم مطلق و مهربان مطلقى هست، چرا بايد در چنين دنيايى زندگى كنيم؟ جوابش راحت است: چنين چيزى نيست و ما اينطورى زندگى مىكنيم».
كاملاً به اين حرف اعتقاد نداشت ؛ اما به هر حال آن را گفت. راحتتر بود اينطور فكر كند. هميشه براى او راحتتر بود كه اعتقاد نداشته باشد.
«آن» نشست و به چشمهاى او زُل زد: «پس من چى؟ ما چى؟ اگر هيچ قدرت برترى نيست كه زندگى ما را هدايت كند، چطور با هم هستيم؟ واقعاً فكر مىكنى اتّفاقى با هم آشنا شديم يا اعتقاد دارى كه تقدير بود كه ما را بههم نزديك كرد؟ من اعتقاد دارم. نمىشود چيز ديگرى باشد».
«نمىدانم كه آيا اولين ديدارمان اتفاقى صورت گرفت؟ انگار فقط اتفاقى نبود. اما اصلاً نمىدانم مىتوانم باور كنم چيز بيشترى هم بود يا نه. خيلى خوب، شايد قدرت برترى هم وجود داشته باشد، مثل بخت و اقبال. ممكن است بتوانم اين را قبول كنم ؛ اما با همه اين چيزهايى كه در زندگى من اتفاق افتاده و همه چيزهايى كه براى دنياى ما پيش آمده اصلاً نمىتوانم باور كنم كه خدايى هست. فكر نمىكنم هيچ وقت بىدليل، چنين چيزى را باور كنم». او دوباره پرسيد: «ولى چرا؟».
چشمهايش را بست و سرش را به عقب تكيه داد: «بايد فكر كنم. هميشه در مورد كارى كه مىكردم كاملاً اعتقاد داشتم ؛ ولى حالا اصلاً نمىدانم. مىخواهم باور كنم. خوب است كه آدم فكر كند اميدى هست؛ فرصتى كه همه چيز بهتر بشود، ولى نمىدانم مىتوانم يا نه!».
بعد به خواب رفتند. ديگر راجع به اين مطلب صحبت نكردند ؛ اما اين در ذهن او مانده بود. «آن» اعتقاد داشت. او همه چيز را از سر گذرانده بود و باز هم ايمان داشت. چرا؟ چه چيزى مىديد كه وادارش مىكرد ادامه دهد؟ نمىدانست. آرزو مىكرد كه كاش مىدانست! آرزو مىكرد او هم مىتوانست ببيند.
«پالمر» با فشار از بين دستهاى از مردم، داخل حياط جلوى خانه شد. با ديدن خانه ايستاد. زير نور، به نظر خيلى متفاوت مىرسيد. نمىتوانست براى توصيفش واژهاى پيدا كند. «آن» هميشه وقت صرف كرده بود كه كارهاى كوچكى در اطراف خانه انجام دهد ؛ ولى او هيچ وقت فكر نمىكرد خانه اين شكلى باشد. گلها و گياهان پلاستيكى همهجا بودند. تزئينات، شبيه چيزى مربوط به روزگار گذشته بود. «آن»، هيچگاه ايمانش را از دست نداده بود. و حالا اينطور شد. سرانجام پاداش همه كارهايش را گرفت.
«پالمر» خودش را جمع و جور كرد و به سمت درِ جلويى خانه رفت. زنگ را به صدا درآورد و چند ثانيه بعد در تاب خورد و باز شد. مادرِ
«آن» با نگاهى گنگ روى صورتش ايستاده بود. گويا مشكلى پيش آمده بود.
در حالىكه از پاسخى كه ممكن بود بشنود مىترسيد، پرسيد: «آن هست؟».
- نه!
- كجاست؟
پيشاپيش نگران شده بود.
- رفت. مردهاى بالدار آمدند و رفتند. شايد هم زن بودند. نتوانستم بفهمم ؛ ولى زيبا بودند، خيلى خيلى زيبا!
- بال! كى؟ منظورتان چيست؟ با كى رفت؟ كجا رفتند؟
او را كنار زد و به سمت اتاق خواب دويد.
بال؟ منظورش از بال چه بود؟ غريبهها؟ تا جايى كه در مدرسه در مورد غريبهها ياد گرفته بود، چيزى راجع به بال نشنيده بود. غريبهها هميشه ظاهرى شبيه ميمون داشتند. از نظر جسمى كمتر از انسانها پيشرفت كرده بودند ؛ ولى در تكنولوژى پيشرفتهتر بودند. نسلى از جنگجويان خشن و وحشى كه از ناكجاآباد آمدند و سياره زمين را تقريباً ويران كردند. بعد دوباره ناپديد شدند. ممكن است آنها بوده باشند؟ از «آن» چه مىخواستند؟ او را كجا بردند و چرا؟
از در اتاقش با شتاب داخل شد و ايستاد. اولين چيزى كه توجّهش به آن جلب شد، علامتهاى سوختگى بود. سوختگى روى ديوار، روى تختش، كف اتاقش. داشت وحشت مىكرد. چه اتفاقى افتاده بود؟ او كجا بود؟ نمىدانست اگر براى «آن» اتفاقى بيفتد چه كند. نمىدانست چگونه بدون او زندگى كند.
پاهايش بىحس شدند و همانطور كه به ديوار خيره شده بود، اما نه از نزديك، روى زمين پهن شد. فكر كرد: «بال! بال! معنايش چيست؟».
پشتش را كش و قوسى داد و به عقب تكيه كرد و آن موقع بال را روى ديوار اتاق ديد. نقاشى فرشتهها، بال، مىشد؟ غير ممكن بود. ديوانه! فرشتهها؟ امكان نداشت. نمىتوانست باور كند. يا بايد باور مىكرد؟
«آن» باور داشت. هيچ وقت ايمانش را از دست نداد. هيچ وقت تسليم نشد. وقتى خيليهاى ديگر اعتقادشان را از دست دادند، او اين كار را نكرد. و حالا خورشيد داشت مىدرخشيد.
مىشد؟ آيا ايمان يك نفر مىتواند آنقدر قوى باشد كه فرقى ايجاد كند، آنقدر قوى كه چنين معجزهاى اتفاق بيفتد؟ و اگر مىشد، آيا او هم مىتوانست همانطور باشد؟
بايد باور مىكرد؛ به خاطر «آن» بايد باور مىكرد. خورشيد داشت مىدرخشيد. حقّه و كلكى در كار نبود، واقعى بود، معجزه بود. بايد باور مىكرد.
احساس ناشناختهاى در وجودش باعث شد از جا بپرد. آن احساس در هر ذره وجودش جارى شد. چه اتفاقى داشت برايش مىافتاد؟ به خودش نگاه كرد. پوستش داشت برق مىزد. آن احساس، هر ثانيه قوىتر مىشد. پوستش شروع كرد به بيشتر درخشيدن و احساس كرد بدنش دارد عوض مىشود.
بله، باور مىكرد. به خاطر «آن»، به خاطر دنيا، باور مىكرد. چطور مىتوانست باور نكند؟ چطور توانسته بود تا به حال شك كند؟
- دارم مىآيم آن.
با خود انديشيد: «دارم مىآيم».
بيرون، مردم در سكوت مشغول تماشا بودند كه پرتو نورى در آسمان بهسوى خورشيد رفت و باعث شد خورشيد، روشنتر از قبل بدرخشد. چند لحظه بعد پرتوهاى نور ديگرى ظاهر شدند. بيشتر و بيشتر شدند تا خورشيد از هميشهاش روشنتر بدرخشد.
با خود انديشيد: «دارم مىآيم آن، دارم مىآيم».