مجلات >حديث زندگی>شماره 8

خورشيد درخشان

برد هافمن
ترجمه: نگار شريف
 

35

خورشيد مى‏درخشيد و نورانى بود ؛ نورانى‏تر از هر زمانى كه تاكنون ديده بود. البته دليلش اين بود كه قبلاً هرگز درخشش خورشيد را نديده بود. مى‏درخشيد و مى‏درخشيد و خانه‏ها با تلألؤ نارنجى رنگى برق مى‏زدند و درختها (همان تعداد بسيار كمى كه مانده بودند) سايه مى‏انداختند و روشنايى لرزان چاله‏هاى آب در تمام مكانهاى تاريكى كه مدتها در ظلمت مانده بودند منعكس مى‏شدند.
همه اينها بسيار غريب بود. گيج شده بود. اصلاً نمى‏دانست چه اتفاقى دارد مى‏افتد و چرا خورشيد، هميشه مانند توپ عظيم خاكسترى رنگى در آسمان بود. قرنها بود كه تقريباً مرده بود ؛ اما با كمال تعجّب به شكلى زندگىِ تازه‏اى يافته بود. كَلَكى در كار بود؟ خيال باطل بود؟ ديوانه شده بود و دچار توّهم؟ اگر اين‏طور بود، اگر او اين‏طور شده بود، اطرافيانش هم با او شريك بودند.
در اطراف، مردم يكه خورده، متعجّب و بعضى هم با ترس در جاى خود خشك شده بودند. يك طرف پدرى بچه‏اش را روى شانه‏هايش گذاشته بود كه بهتر ببيند. آن طرف، پيرمرد مفلوكى زانو زده بود و مثل موجود مقدّسى ستايشش مى‏كرد. عدّه‏اى سلاح دست گرفته بودند. بعضى از ترس اينكه نمى‏دانستند چه شده و بقيه، يعنى كسانى كه سنشان قد مى‏داد كه به‏ياد بياورند، از ترس آنكه اين حادثه ممكن است دامى باشد كه به آنها حس دروغين امنيت و اميد بدهد. دام همان نسل شرورى كه سيصد سال قبل از آسمان آمده بودند و... حالا برگشته بودند كارى را كه آغاز كرده بودند، تمام كنند.
همه جا پر بود از جنب و جوش، شادى، ترس، گيجى و بى‏نظمى. همه عكس‏العمل نشان مى‏دادند ؛ اما عكس‏العملهايى بسيار متفاوت.
پالمر نمى‏دانست در آن حال كه ايستاده و خيره شده و محو منظره بالاست چه احساسى دارد. فقط مى‏دانست كه اين چيزى است كه مى‏خواهد، نه، احتياج دارد با «آن» شريك شود.
خود را وادار كرد براى لحظه‏اى چشم بردارد تا وضعيت خيابان را بررسى كند: مملو از جمعيت بود. هر دقيقه مردم بيشتر و بيشتر پيدايشان مى‏شد. اصلاً نمى‏شد تا جايى رانندگى كند. پس پياده به سمت خانه راه افتاد.
همان‏طور كه از خيابان پايين مى‏رفت و راهش را از بين جمعيت بهت زده مى‏گشود، فكرش به مكالمه‏اى كه شب قبل از آن داشتند برگشت. «آن» ظاهراً بى‏مقدمه از او پرسيده بود: «چرا باور نمى‏كنى؟».
در تختخواب دراز كشيده بود و نيمه‏بيدار به موسيقى گوش مى‏داد.
 


36

پاسخ داده بود: «ها؟». كاملاً مطمئن نبود او دارد راجع به چه صحبت مى‏كند.
دوباره پرسيد: «چرا باور نمى‏كنى؟».
- چى را باور كنم؟
- هر چيزى را باور كنى. چرا كه نه؟
- چون ديگر چيزى نيست كه باور كنم.
- خدا چطور؟ چرا به خدا اعتقاد ندارى؟
- خدا؟ چه دليلى دارد خدا را باور كنم؟
به نظر مى‏رسيد اين حرف خيلى به «آن» برخورده باشد: «چه دليلى دارى كه به خدا اعتقاد نداشته باشى؟».
گاهى وقتها به خاطر اينكه «آن» خيلى باهوش بود از او بدش مى‏آمد. او هميشه دقيقاً مى‏دانست چه بگويد كه بى‏دفاع گيرش بيندازد، حتى اگر آگاهانه اين كار را نمى‏كرد.
او عقيده داشت:
«هيچ وقت چيزى در زندگى‏ام نبوده كه متقاعدم كند جايى قدرت برترى هست. به چند صد سال اخير دنيا دقيق شده‏اى؟ تاريك است. مرده است. نه خورشيدى، نه گياهى، نه غذايى. هوايى را كه در آن نفس مى‏كشيم، ماشينها توليد مى‏كنند.
چقدر ديگر داريم؟ آن يك ذره‏اى كه قرار است عمر كنيم چقدر ديگر طول مى‏كشد؟ اگر نيروى برتر قادر مطلق و عالم مطلق و مهربان مطلقى هست، چرا بايد در چنين دنيايى زندگى كنيم؟ جوابش راحت است: چنين چيزى نيست و ما اين‏طورى زندگى مى‏كنيم».
كاملاً به اين حرف اعتقاد نداشت ؛ اما به هر حال آن را گفت. راحت‏تر بود اين‏طور فكر كند. هميشه براى او راحت‏تر بود كه اعتقاد نداشته باشد.
«آن» نشست و به چشمهاى او زُل زد: «پس من چى؟ ما چى؟ اگر هيچ قدرت برترى نيست كه زندگى ما را هدايت كند، چطور با هم هستيم؟ واقعاً فكر مى‏كنى اتّفاقى با هم آشنا شديم يا اعتقاد دارى كه تقدير بود كه ما را به‏هم نزديك كرد؟ من اعتقاد دارم. نمى‏شود چيز ديگرى باشد».
«نمى‏دانم كه آيا اولين ديدارمان اتفاقى صورت گرفت؟ انگار فقط اتفاقى نبود. اما اصلاً نمى‏دانم مى‏توانم باور كنم چيز بيشترى هم بود يا نه. خيلى خوب، شايد قدرت برترى هم وجود داشته باشد، مثل بخت و اقبال. ممكن است بتوانم اين را قبول كنم ؛ اما با همه اين چيزهايى كه در زندگى من اتفاق افتاده و همه چيزهايى كه براى دنياى ما پيش آمده اصلاً نمى‏توانم باور كنم كه خدايى هست. فكر نمى‏كنم هيچ وقت بى‏دليل، چنين چيزى را باور كنم». او دوباره پرسيد: «ولى چرا؟».
چشمهايش را بست و سرش را به عقب تكيه داد: «بايد فكر كنم. هميشه در مورد كارى كه مى‏كردم كاملاً اعتقاد داشتم ؛ ولى حالا اصلاً نمى‏دانم. مى‏خواهم باور كنم. خوب است كه آدم فكر كند اميدى هست؛ فرصتى كه همه چيز بهتر بشود، ولى نمى‏دانم مى‏توانم يا نه!».
بعد به خواب رفتند. ديگر راجع به اين مطلب صحبت نكردند ؛ اما اين در ذهن او مانده بود. «آن» اعتقاد داشت. او همه چيز را از سر گذرانده بود و باز هم ايمان داشت. چرا؟ چه چيزى مى‏ديد كه وادارش مى‏كرد ادامه دهد؟ نمى‏دانست. آرزو مى‏كرد كه كاش مى‏دانست! آرزو مى‏كرد او هم مى‏توانست ببيند.
«پالمر» با فشار از بين دسته‏اى از مردم، داخل حياط جلوى خانه شد. با ديدن خانه ايستاد. زير نور، به نظر خيلى متفاوت مى‏رسيد. نمى‏توانست براى توصيفش واژه‏اى پيدا كند. «آن» هميشه وقت صرف كرده بود كه كارهاى كوچكى در اطراف خانه انجام دهد ؛ ولى او هيچ وقت فكر نمى‏كرد خانه اين شكلى باشد. گلها و گياهان پلاستيكى همه‏جا بودند. تزئينات، شبيه چيزى مربوط به روزگار گذشته بود. «آن»، هيچ‏گاه ايمانش را از دست نداده بود. و حالا اين‏طور شد. سرانجام پاداش همه كارهايش را گرفت.
«پالمر» خودش را جمع و جور كرد و به سمت درِ جلويى خانه رفت. زنگ را به صدا درآورد و چند ثانيه بعد در تاب خورد و باز شد. مادرِ
 


37

«آن» با نگاهى گنگ روى صورتش ايستاده بود. گويا مشكلى پيش آمده بود.
در حالى‏كه از پاسخى كه ممكن بود بشنود مى‏ترسيد، پرسيد: «آن هست؟».
- نه!
- كجاست؟
پيشاپيش نگران شده بود.
- رفت. مردهاى بالدار آمدند و رفتند. شايد هم زن بودند. نتوانستم بفهمم ؛ ولى زيبا بودند، خيلى خيلى زيبا!
- بال! كى؟ منظورتان چيست؟ با كى رفت؟ كجا رفتند؟
او را كنار زد و به سمت اتاق خواب دويد.
بال؟ منظورش از بال چه بود؟ غريبه‏ها؟ تا جايى كه در مدرسه در مورد غريبه‏ها ياد گرفته بود، چيزى راجع به بال نشنيده بود. غريبه‏ها هميشه ظاهرى شبيه ميمون داشتند. از نظر جسمى كمتر از انسانها پيشرفت كرده بودند ؛ ولى در تكنولوژى پيشرفته‏تر بودند. نسلى از جنگجويان خشن و وحشى كه از ناكجاآباد آمدند و سياره زمين را تقريباً ويران كردند. بعد دوباره ناپديد شدند. ممكن است آنها بوده باشند؟ از «آن» چه مى‏خواستند؟ او را كجا بردند و چرا؟
از در اتاقش با شتاب داخل شد و ايستاد. اولين چيزى كه توجّهش به آن جلب شد، علامتهاى سوختگى بود. سوختگى روى ديوار، روى تختش، كف اتاقش. داشت وحشت مى‏كرد. چه اتفاقى افتاده بود؟ او كجا بود؟ نمى‏دانست اگر براى «آن» اتفاقى بيفتد چه كند. نمى‏دانست چگونه بدون او زندگى كند.
پاهايش بى‏حس شدند و همان‏طور كه به ديوار خيره شده بود، اما نه از نزديك، روى زمين پهن شد. فكر كرد: «بال! بال! معنايش چيست؟».
پشتش را كش و قوسى داد و به عقب تكيه كرد و آن موقع بال را روى ديوار اتاق ديد. نقاشى فرشته‏ها، بال، مى‏شد؟ غير ممكن بود. ديوانه! فرشته‏ها؟ امكان نداشت. نمى‏توانست باور كند. يا بايد باور مى‏كرد؟
«آن» باور داشت. هيچ وقت ايمانش را از دست نداد. هيچ وقت تسليم نشد. وقتى خيليهاى ديگر اعتقادشان را از دست دادند، او اين كار را نكرد. و حالا خورشيد داشت مى‏درخشيد.
مى‏شد؟ آيا ايمان يك نفر مى‏تواند آن‏قدر قوى باشد كه فرقى ايجاد كند، آن‏قدر قوى كه چنين معجزه‏اى اتفاق بيفتد؟ و اگر مى‏شد، آيا او هم مى‏توانست همان‏طور باشد؟
بايد باور مى‏كرد؛ به خاطر «آن» بايد باور مى‏كرد. خورشيد داشت مى‏درخشيد. حقّه و كلكى در كار نبود، واقعى بود، معجزه بود. بايد باور مى‏كرد.
احساس ناشناخته‏اى در وجودش باعث شد از جا بپرد. آن احساس در هر ذره وجودش جارى شد. چه اتفاقى داشت برايش مى‏افتاد؟ به خودش نگاه كرد. پوستش داشت برق مى‏زد. آن احساس، هر ثانيه قوى‏تر مى‏شد. پوستش شروع كرد به بيشتر درخشيدن و احساس كرد بدنش دارد عوض مى‏شود.
بله، باور مى‏كرد. به خاطر «آن»، به خاطر دنيا، باور مى‏كرد. چطور مى‏توانست باور نكند؟ چطور توانسته بود تا به حال شك كند؟
- دارم مى‏آيم آن.
با خود انديشيد: «دارم مى‏آيم».
بيرون، مردم در سكوت مشغول تماشا بودند كه پرتو نورى در آسمان به‏سوى خورشيد رفت و باعث شد خورشيد، روشن‏تر از قبل بدرخشد. چند لحظه بعد پرتوهاى نور ديگرى ظاهر شدند. بيشتر و بيشتر شدند تا خورشيد از هميشه‏اش روشن‏تر بدرخشد.
با خود انديشيد: «دارم مى‏آيم آن، دارم مى‏آيم».