سيد حسن اسلامى
«انتقاد» حداقل از دو جهت، مانند مرگ است: يكى اينكه خيليها فكر مىكنند انتقاد، حق است امّا براى همسايه، و ديگر آنكه انتقاد، مثل مرگ شترى است كه سرانجام روزى درِ خانه ما زانو مىزند و ميهمان ناخواندهاى است كه هرگاه خواست وارد نهانخانه دل ما مىگردد و خلوت انديشه ما را اشغال مىكند و بر سفره عواطف ما مىنشيند. پس بهتر است كه اين پديده را بشناسيم و پيشاپيش، خود را براى رويارويى با آن آماده نماييم.
درباره انتقاد، از زواياى گوناگونى مىتوان سخن گفت؛ امّا در اين نوشته مىكوشم تنها به پنج نكته از اين مقوله بپردازم و به آنها بسنده كنم. اين پنج نكته عبارتاند از:
1 . انتقاد چيست؟
2 . چرا انتقاد هست؟
3 . چرا انتقاد بايد باشد؟
4 . چگونه با انتقاد برخورد مىكنيم؟
5 . چگونه با انتقاد بايد برخورد كرد؟
1 . انتقاد چيست؟
به اين پرسش، پاسخهاى فراوانى داده شده است، امّا با نگاهى به ريشههاى واژگانى آن و با توجه به كاربردى كه اين واژه در زبان دارد، مىتوان بهتر مفهوم آن را به دست آورد. كلمه انتقاد، واژهاى عربى و در اصل نشان دهنده كارى است كه صرّافان روزگاران گذشته انجام مىدادند. در گذشته مانند امروز، نه سيستم بانكى وجود داشت و نه
اوراق اعتبارى كه نتوان آنها را به راحتى جعل كرد. لذا عمده مبادلات اقتصادى به وسيله طلا و نقره - كه به شكل سكّه ضرب شده بود - صورت مىگرفت؛ امّا از آنجا كه ساخت اين سكّهها به صورت دستى و با مكانيزمى ساده انجام مىشد، امكان جعل سكّههايى با عيار كم و گاه با فلزاتى جز طلا و نقره فراوان بود. عملاً نيز در بازارها سكّههاى طلاى تقلّبى كه با عنوان «زر ناسره» يا «زر نادرست» شناخته مىشد، مشكلاتى را براى مردم پديد مىآورد. از اينرو براى شناسايى زر سره از ناسره و اصل از تقلّبى به تدريج كسانى پديد آمدند كه به آنها «ناقد» يا «نقّاد» و گاه صرّاف گفته مىشد. اينان كارشان انجام معاملات مالى بود و چون ناگزير بودند كه از سكّههاى موجود استفاده كنند، روشهايى را براى شناسايى اصل از قلب به وجود آوردند و توانستند از اين طريق، مانع رواج سكّههاى تقلّبى شوند. بدين ترتيب، نقّاد كسى بود كه «صدف» را از «خزف» و «خوب» را از «بد» مىشناخت و به ديگران نيز مىشناساند.
نقد نيز «جدا كردن سره از ناسره»(1) به شمار مىرفت. بعدها اين منطق شناخت خوب از بد در ادبيات و بويژه شعر به كار بسته شد و كسانى پديد آمدند كه مىتوانستند شعرهاى خوب را از شعرهاى ضعيف متمايز كنند و نقاط قوّت و ضعف هر يك را نشان دهند؛ به اين كسان نيز ناقد، نقّاد و منتقد مىگفتند. امّا اين داورى درباره سكّهها و شعر به همين حد نماند و ديگران نيز آموختند تا درباره رفتار مردم، اشياى هنرى، آداب و رسوم و خلاصه همه چيز داورى كنند. به اين كار نيز كمكم انتقاد گفته شد.
امروزه نيز گرچه براى شناخت اشياى اصيل از تقلّبى و كشف اسكناسهاى جعلى راههاى دقيقى وجود دارد، ما همچنان از همان واژه كه از صرافان قديم به ارث بردهايم، استفاده مىكنيم. حال مىتوانيم انتقاد را بهتر تعريف كنيم.
در انتقاد، دو عنصر وجود دارد: يكى «داورى» و ديگرى «انتخاب خوب از بد». به اين معنا كه منتقد همواره دو كار مىكند: يكى آنكه درباره چيزى يا كسى داورى مىكند و ديگر آنكه براساس معيارهايى كه دارد، مىكوشد خوب را از بد متمايز كند. امّا درباره داورى كه عنصر اساسى انتقاد است، يك نكته گفتنى است و آن اينكه اين داورى غالباً با نوعى بدبينى و بدگمانى همراه است. همان طور كه صرّاف با دقت، سكّهها را بررسى مىكند تا مبادا فريب بخورد و سكّههاى تقلّبى به او داده شود، منتقد نيز با هر رفتار يا گفتارى همينگونه برخورد مىكند. اين دو عنصر، در تمام تعريفهايى كه از انتقاد در زبانهاى فارسى، عربى و انگليسى شده است، وجود دارد.
مفصّلترين واژهنامه فارسى، يعنى لغتنامه دهخدا به استناد واژهنامههاى گوناگون، انتقاد را عبارت مىداند از: «سره كردن، سره گرفتن، بيرون كردن درمهاى ناسره از ميان درمها. بهين چيزى برگزيدن. آشكار كردن عيبِ شعر، بر قائل آن، كاه از دانه جدا كردن».(2) واژهنامه عربى لسانالعرب نيز درباره نقد چنين مىگويد: «تمييز الدراهم و اخراج الزيف منها»،(3) كه به معناى سره كردن درمها و شناخت درست از نادرست آن است. واژهنامههاى انگليسى نيز تقريباً همين تعريف را از انتقاد ارائه مىكنند. در واژهنامه يك جلدى آكسفورد ذيل مدخل criticism انتقاد را به معناى «عيبجويى»(4) و «آشكار ساختن عيوب»(5) معرفى مىكند. واژهنامه دو جلدى تاريخى آكسفورد نيز ذيل اين مدخل، دو معناى اصلى براى آن ذكر مىكند: يكى «عيبجويى است»(6) و ديگرى «داورى» و در اين مورد، تصريح مىكند: «بويژه داورى مخالفانه درباره خصوصيات چيزى».(7) واژه انگليسى «كريتيسيزم» نيز از واژه يونانى «كرينين» گرفته شده است كه: «به معناى جدا كردن و فرق نهادن است».(8)
2 . چرا انتقاد هست؟
بنابراين، انتقاد به معناى داورى خردهگيرانه و عيبجويانه است. حال جاى اين پرسش است كه اساساً چرا چنين داورى خردهگيرانهاى وجود دارد؟ آيا بهتر نبود كه چنين داوريهايى وجود نداشت و «هر كسى در پى كار خودش، بار خودش، آتش به انبار خودش» بود؟ آيا بهتر نبود كه هر كس سرگرم كار خودش مىبود و كسى در كار ديگران دخالت نمىكرد و داورى درباره رفتار ديگران را به حسابرس نهايى يعنى خداوند وامىگذاشتيم؟
شايد اين پرسش پذيرفتنى به نظر برسد، امّا چه بايد كرد كه واقعيت جز اين است. اساساً اگر هم ما روزى تصميم بگيريم درباره هيچ كس داورى نكنيم، باز نمىتوانيم مانع داورى ديگران درباره خودمان شويم.
داستان آن پدر و پسر و اسبى را كه تنها يك تن را مىتوانست سوار كند، بارها شنيدهايم. هنگامى كه پدر سوار مىشد و فرزند خود را پياده راه مىبرد، مورد انتقاد واقع مىشود كه ستمگر و بىاحساس است. چون پسر را سوار كرد و خود پياده به راه افتاد، گفتند كه پسر خود را نازك نارنجى بار مىآورد و چون هر دو سوار شدند، گفتند كه بر مركب
خود فشار زيادى وارد كردهاند و چون هر دو پياده شدند، گفتند كه بلد نيستند كه از اسب خود درست استفاده كنند.
اين داستان، تمثيلى است از ديدگاههاى مختلف كه همواره در جامعه وجود دارد. بنابراين اگر هم با خود عهد ببنديم كه هرگز انتقاد نكنيم، باز از انتقاد ديگران در امان نيستيم: «واقعيت اين است كه تا موقعى كه با ديگران رابطه داريد، يعنى تا زمانى كه زنده هستيد، انتقاد مىشنويد».(9) لذا بايد اين رؤيا را از سر خود بيرون كنيم كه مىتوانيم از انتقادها درامان باشيم. اين مسئله، جدّىتر از اينهاست. واقعاً ما مىتوانيم دست از داورى بشوييم و هرگز در هيچ موردى انتقاد نكنيم؟
ظاهراً اين كار شدنى نيست. ممكن است در مورد شخص خاصى بخواهيم كه ديگر داورى نكنيم، امّا نمىتوانيم بخشى از ذهن خود را كه مشخصاً كارش داورى و ارزيابى و خوب و بد كردن است، تعطيل نماييم. ما تقريباً در همه حال، در حال داورى هستيم. درباره آب و هوا، گرما و سرما، طبيعت، فصول سال، رنگها، خوراكيها، پوشيدنيها، جامعه، خودمان، و خلاصه، زمين و زمان از داورى ما در امان نيست.
امكان ندارد كه روزى از زندگى ما بدون داورى بگذرد. اگر هم چنين شود، يعنى ديگر زنده نيستيم؛ امّا چرا چنين است؟ زيرا زندگى ما و چيستى ما بر اساس يك نظرگاه است و ما همواره از نظرگاه خاصى به هستى مىنگريم و بر اساس نيازهاى خود، همه چيز را به خوب يا بد، مفيد و يا مضر تقسيم مىنماييم. ما در هستى بىطرف نيستيم و هميشه بر اساس داوريهاى خود چيزى را مىخواهيم و از چيزى دورى مىجوييم. حتى در علوم محض و علوم تجربى نيز اين داوريها حضور دارند. براى مثال همه ما تقسيمبندى گياهان به مطلوب و نامطلوب را شنيدهايم؛ امّا اين تقسيمبندى در حقيقت بيانگر داورى ماست؛ چرا كه: «در عالم واقع عينى، (عالم طبيعت)، چيزى به عنوان گياه نامطلوب يا ناخواسته وجود ندارد و چنين امرى فقط از ديدگاه انسان وجود دارد.(10)
3 . چرا انتقاد بايد باشد؟
پس هستى ما با داورى درآميخته است و دمى از داورى رهايى نداريم. ما بر اساس اين داورى، چيزهايى را خوب و چيزهايى را بد مىشماريم و عملاً در حال انتقاد هستيم؛ امّا نبايد تصور كرد كه اين واقعيتى تلخ است كه بايد آن را تحمل كرد. بر عكس، اين نگرش ارزشگذار به همه چيز است كه به زندگى ما معنا و جهت مىدهد. اگر قرار بود كه مانند سنگ نسبت به اطرافيان خود بىتفاوت باشيم، زندگى ما نيز همچون سنگ مىبود. حال آنكه ما انسانيم و بايد انسانْگونه زندگى كنيم.
آنچه امروزه تمدن بشرى ناميده مىشود، در يك كلام، محصول انتقاد است. زندگى اجتماعى موريانهها يا زنبور عسل كه بسيار پيچيده و نظاموار تلقى مىگردد، پس از چند هزار سال همچنان مانند گذشته است. سبك زيست و كار موريانههاى امروزى با موريانههاى گذشته هيچ تفاوتى نكرده است؛ امّا انسان چنين نيست. كافى است پوشاك امروزين او را با گذشته يا خانهسازى او را با گذشته مقايسه كنيم، تا دريابيم كه در همه ابعاد، تفاوت نموده است. امّا اين تفاوت، تنها محصول شعور و عقل انسانى نيست. عقل انسانى هنگامى به كار مىافتد كه انسان، در كار خود دچار مشكل شود. شعار «ضرورت، مادر اختراع است»، ناظر به اين نكته است. حال آنكه همه تحولات بشرى، زاده «ضرورت» نبوده است. يكى از دلايل اساسى تفاوت بشر امروز با گذشته و تحولات شتابان انسانى همين خصلت انتقادگرى اوست. كافى است از خودمان شروع كنيم تا اهميت اين حقيقت را بهتر دريابيم.
هر يك از ما حداقل داراى صدها مهارت ساده و پيچيده هستيم. راه رفتن يا خواندن كه مهارتى بسيار ساده به نظر مىرسد، به سادگى پديد نيامده است. در پس هر يك از مهارتهاى ما هزاران حركتِ شكست خورده و در اصل، هزاران انتقاد نهفته است. كافى است تا حركات زيبا و موزون قهرمانان ژيمناستيك را در مسابقات جهانى همراه با صحنههاى تمرين آنان از روزهاى آغازين به بعد ببينيم تا دريابيم كه رشد مهارتهاى آنان محصول انتقادات بىامان و بىرحمانه مربيان آنان بوده است كه هيچ يك از حركات ضعيف آنان را نمىپسنديدهاند و از آنان انتظار بيشترى داشتهاند.
ما پس از آنكه زبان به گفتن مىگشاييم در فرايند پيچيدهاى قرار مىگيريم كه طى آن والدين، خويشان و اطرافيان ما هر يك به نوعى مىكوشند، از طريق اصلاح خطاهاى گفتارى ما، مهارت سخنگويى را در ما نهادينه كنند. لذا اگر به فرض پدر و مادر و اطرافيان كسى از سر دلسوزى و يا بىتوجهى اشكالات گفتارى او را برطرف نسازند و به تعبير ديگر از او انتقاد نكنند، چنين كسى هرگز مهارت سخنگويى را كسب نخواهد كرد. به همين دليل است كه سعدى مىگويد: «متكلّم را تا كسى عيب نگيرد، سخنش صلاح نپذيرد».
(11)
اين مسئله تنها در مورد سخنگويى نيست، همه مهارتهاى فردى و اجتماعى چنين است. حتى رشد تكنولوژى، نتيجه عيبجويى اين و آن بوده است. اگر روزى كه برادران رايت، هواپيماى خود را - كه امروزه تنها كاريكاتورى از هواپيما به شمار مىرود - به پرواز درآوردند، مردم فقط به به و چه چه مىكردند و براى آنها هورا مىكشيدند، ديگر شاهد قارهپيماها و فضاپيماهاى امروزى نبوديم. حركت كلى انسان، چيزى جز نقد و تصحيح و اصلاح مكرّر دستاوردهاى خويش نيست و انسان به بركت همين روحيه انتقادگرى خويش است كه هر روز، گام بلندترى بر مىدارد.
به همان نسبتى كه انتقاد براى رشد و پيشرفت فردى و اجتماعى ما ضرورى است، ستايش اين و آن، مانع رشد و يادگيرى بيشتر ما مىگردد. اين نكته را نيكلاى آستروفسكى (نويسنده روسى) به خوبى در نامهاى كه به شولوخف (ديگر نويسنده بزرگ روس و برنده جايزه نوبل) نوشته است بيان مىكند. او مىخواهد دستنوشته داستان خود را براى شولوخف بفرستد، امّا مشروط بر آنكه وى منتقدانه و بىرحمانه اثرش را نقد كند و ضعفهاى آن را صادقانه نشان دهد: «صادقانه برايم بگويى، اگر خوشت نيامد كوسه و ريش پهن نمىشود. بگذار برود گم شود. اگر بنويسى «چرند» كافى است ديگر... دوستان، دوستان ما از آزردن احساسات يك آدم هراساناند. و اين، سخت زشت است. ستايش، تنها مخرّب آدمى است. حتى شخصيتهاى قوى اگر بىحساب از جانب مردم ستوده شوند، آماده گمراه شدناند. دوستان واقعى بايد حقيقت را بگويند، حتى اگر دردناك باشد».(12)
4 . چگونه با انتقاد برخورد مىكنيم؟
با اين همه، تجربه ما غالباً نشان مىدهد كم هستند كسانى كه مانند آستروفسكى خواهان انتقاد از خودشان باشند و بيشتر ما به شدت از انتقاد مىگريزيم و با منتقدان برخورد ناخوشايندى داريم. اگر ما نزد پزشكى برويم و او به ما بگويد كه گلوى ما عفونى شده است و نيازمند آنتى بيوتيك هستيم، گفتهاش ما را ناراحت نمىكند و از توصيهاش استقبال مىكنيم. ليكن اگر دوستى به ما بگويد كه فلان كارِ ما يا فلان حالت روحى ما چون غدهاى عفونى درون ما را آلوده ساخته است و بهتر است كه رفتار خود را اصلاح كنيم، نه تنها توصيهاش را به كار نمىبنديم، بلكه از اين تجويز به شدت مىرنجيم و او را به دشمنى و حسادت و دهها صفت زشت ديگر، متهم مىكنيم.
واقع اين است كه هرچند ما نيازمند تغيير پارهاى رفتارهاى خود و اصلاح مداوم خويش هستيم، تنبلى ذهنى و كليشه شدنها و ترس از آينده نامعلوم و علل ديگرى كه جاى طرح آنها در اينجا نيست، مانع از اقدام براى هرگونه اصلاحى مىگردد. امّا از آنجا كه شهامت نداريم با صراحت به اين نكته اشاره كنيم و عزّت نفس خود را جريحهدار شده مىبينيم، از شيوههاى خاصى استفاده مىكنيم كه تحت عنوان كلى مكانيزمهاى دفاعى، طبقهبندى مىشوند. مكانيزمهاى دفاعى شيوههاى ناهشيارى است كه فرد براى حفظ خود در برابر واقعيت به كار مىگيرد.
(13)
گفتنى است كه ما هنگامى كه در برابر انتقادى عكسالعمل منفى نشان مىدهيم و معتقديم كه منتقد به ما تهمت مىزند يا به ما حسادت مىورزد، خودمان به اين گفتهها باور نداريم و خودمان را فريب مىدهيم. فرض كنيد دانشآموزى به يكى از استادان معتبر و صاحبنظر در ادبيات، تهمت بىسوادى بزند، اگر آن استاد به توانايى علمى خود باور داشته باشد، حداكثر آن است كه پوزخندى خواهد زد و به سادگى از كنار اين اظهارات ابلهانه خواهد گذشت؛ امّا اگر همان استاد از استاد صاحبنظر ديگرى بشنود كه او را بىسواد دانسته است، احتمالاً به سادگى از كنار مسئله نخواهد گشت.
تفاوت اين دو برخورد در آن است كه وى در مورد نخست به خود اعتماد كافى دارد؛ امّا در قبال دومى دچار ترديدى كشنده مىشود.
بارى، ما در بيشتر موارد از انتقادى كه به ما مىشود، مىرنجيم و هرچند اگر از ما بخواهند درباره ارزش انتقادپذيرى سخن بگوييم، ساعتها موعظه خواهيم كرد، ليكن خودمان را معمولاً از شمول انتقاد بيرون مىدانيم و مرگ حق را تنها براى همسايه مىخواهيم.
همانطور كه گذشت، ما گاه چنان ظريف عمل مىكنيم كه ديگران متوجه مكانيزمى كه به كار گرفتهايم و شيوهاى كه به كار بستهايم نمىشوند. اين مكانيزمها فراواناند و بشر در زمينه «خود فريبى» استعداد غريبى دارد. با اين همه، معروفترين شيوههاى ناسالم و مخرب برخورد با انتقاد عبارتاند از: انكار، انگيزهخوانى منتقد، انتقاد متقابل، تحقير منتقد، دليلتراشى، كوچك جلوه دادن انتقاد، گريز و بازگشت، فراكنى، ديگران را مقصر دانستن و استفاده از تقسيمات كليشهاى.
انكار: در اين حالت، شخصى كه مورد انتقاد واقع شده است، اساساً انتقاد را انكار مىكند. براى مثال كسى كه به دليل ورّاجى و پرحرفىاش مورد انتقاد واقع شده، ساعتها سخن مىگويد تا نشان دهد كه واقعاً آدم پرحرفى نيست.
انگيزه خوانى منتقد: در اين حال، هنگامى كه مورد انتقاد واقع مىشويم، به جاى آنكه درباره انتقاد و درستى يا نادرستى آن بينديشيم، به تحليل منتقد مىپردازيم و مىكوشيم تا غرض و مرض او را كشف كنيم. غالباً در كار خود موفق مىشويم و پىمىبريم كه منتقد ما يا حسود است و چشم ديدن ما را ندارد و يا مىخواهد ما را خراب كند و يا...
انتقاد متقابل: پارهاى افراد همين كه مورد انتقاد قرار گرفتند مثل خروس جنگى، منتقد خود را مورد حمله قرارمىدهند و بر اساس منطق «موشك، جوابِ موشك» بلافاصله حريف را مورد انتقاد قرار مىدهند و مىگويند: «زدى ضربتى، ضربتى نوش كن» و حتى گاه در برابر يك انتقاد، دهها انتقاد را طرح مىكنند. براى مثال اگر به چنين كسى بگوييم كه املايش ضعيف است و بهتر است بيشتر كار كند، فوراً پاسخ مىدهد كه شما هم در درسهاى انشا، رياضيات، جغرافى و تاريخ ضعيف هستيد. تازه خوب هم بلد نيستيد حرف بزنيد. سليقه لباس پوشيدن هم نداريد. شل و ول هم راه مىرويد و...
تحقير منتقد: در اينجا كسى كه مورد انتقاد واقع شده است خود را برتر از منتقد دانسته از موضع بالاتر با او برخورد مىكند. اين روش، غالباً به وسيله كسانى به كار برده مىشود كه با منتقد، فاصله سنى يا مالى و يا درسى داشته باشند. كافى است به كسى كه سنى از او گذشته باشد و معتاد به اين شيوه باشد، انتقادى شود تا بلافاصله به ما بگويد كه «شما الف بچهها مىخواهيد به من چيز ياد بدهيد. شما هنوز دهنتان بوى شير مىدهد و هنگامى كه شما تاتى تاتى مىكرديد، من چنين و چنان بودم».
دليلتراشى: در اينجا كسى كه مورد انتقاد قرار گرفته است، به جاى رد انتقاد، دنبال دليلى مىگردد تا خود را موجّه نشان دهد. اگر درس نخوانده است، دليلش آن است كه بچهها در خانه شلوغ مىكنند و...
كوچك جلوه دادن انتقاد: كافى است تا به كسى كه از اين شيوه استفاده مىكند انتقادى بشود تا او زمين و زمان را به يارى خود بگيرد و نشان دهد كه اين انتقاد، آن قدرها هم كه منتقد فكر مىكند مهم نيست و در كنار ارزشهاى گوناگونى كه فرد مورد انتقاد دارد، چيزى به شمار نمىرود. چنين كسانى معمولاً آماده هستند تا هرگاه از آنان انتقادى شود بلافاصله فضيلتهاى خود را قطار كنند و منتقد را شرمنده سازند.
گريز و بازگشت: كافى است تا از برخى كسان انتقاد شود تا بلافاصله با منتقد قهر كنند و بگويند: «حيف از آن نان و نمكى كه با هم خورديم». يا از مدير مجموعهاى انتقاد شود و او بگويد: «اين است جواب آن همه زحمات شبانهروزى من؟ خوب حق مرا كف دستم گذاشتيد!».
فراكنى: پارهاى افراد هرچه در چنته خود دارند به منتقدان خويش نسبت مىدهند. آنان مانند كافرانى هستند كه همه را به كيش خود مىپندارند و به گفته مولانا: نامه خود را در حق يار مىخوانند. به چنين كسانى بايد گفت:
گر ندارى از نفاق و بد امان
از چه دارى بر برادر ظن همان؟
بد گمان باشد هميشه زشت كار
نامه خود خواند اندر حق يار
(14)
ديگران را مقصر دانستن: بسيارى را ديدهايم كه اگر كمترين انتقادى به آنان شود، ليست بلندْبالايى از عوامل و مسبّبان چنين حالتى را به ما ارائه مىكنند. اگر درس نمىخوانند، معلم، ناظم، مدير، پدر، مادر، دوستان، فاميل، شهردار فلان شهر، صاحب فلان كارخانه چوببرى، برق سهفاز و هزاران عامل مربوط و نامربوط مقصرند و تنها كسى كه در اين ماجرا مقصر نيست، خود فردى است كه درس نخوانده است. گويى همه عالم و آدم وظيفه دارند تا كارى كنند كه آب در دل چنين شخصى تكان نخورد و او درس بخواند.
استفاده از كليشههاى رايج: كليشههاى متعددى وجود دارند كه بر اساس آنها انتقادات به سازنده و غير سازنده، دوستانه و دشمنانه، خيرخواهانه و بدخواهانه، مفيد و مُضر تقسيم مىشود و كسى كه به كاربرد اين كليشهها وارد است، هرگاه خواست مىتواند هر انتقادى را در يكى از اين قالبها قرار دهد و به اين ترتيب، آن را از كار بيندازد.
گفتنى است كه داور نهايى درباره معيار اين كليشهها خود شخص مورد انتقاد است و بس.
اگر بخواهيم مىتوانيم همچنان به معرفى اين شيوهها ادامه دهيم، امّا همين مقدار نيز زياد است. اين شيوهها با همه تفاوتهايى كه ممكن است با يكديگر داشته باشند، در يك نقطه شريكاند، و آن پوشاندن حقيقت و محروم ساختن فرد از بركت انتقاد است. كافى است نگاهى به كسانى كه عادت دارند از اين شيوهها استفاده كنند بيندازيم تا ببنيم كه چگونه روز به روز از رشد و كمال باز مىمانند. سخن از استفاده موردى از چنين شيوههايى نيست، سخن از اعتياد به آنهاست كه در نتيجه، كاربرد پيوسته آنها پديد مىآيد.
كسى كه از اين شيوهها استفاده مىكند، مهمترين دريچههاى ارتباطى خود را با واقعيت مىگسلد و اطلاعاتى را كه براى رشد و پيشرفت خود نياز دارد، به دست نمىآورد. در نتيجه، همواره درجا مىزند و از پيمودن راه كمال بازمىماند.
5 . چگونه با انتقاد بايد برخورد كرد؟
به جاى هرگونه برخورد قهرآميز با انتقاد، بايد بكوشيم كاركرد آن را دريابيم و از آن، جهت رشد خود سود بجوييم. انتقادى كه از ما مىشود، دو جنبه دارد: يكى خبرى و ديگرى توصيهاى. هر انتقادى نخست به ما مىگويد كه ديگرى يا ديگران درباره ما چه مىانديشند. ديگر آنكه به ما مىگويد ديگرى يا ديگران از ما چه انتظارى دارند.
هنگامى كه كسى از ما انتقاد مىكند، در حقيقت بر اساس معيارهايى كه دارد، درباره ما داورى مىكند و نظر خود را براى بهبود كار ما بيان مىكند. بدين ترتيب، هميشه (دقيقاً هميشه) يك جنبه انتقاد، درست است. ما اگر هم انتقادى خاص را قبول نداشته باشيم، نمىتوانيم جنبه خبرى بودن آن را انكار كنيم. براى مثال اگر كسى به ما انتقاد كند كه ما درس نمىخوانيم، ممكن است ما برداشت او را در اين مورد نپذيريم و فكر كنيم كه ما فرد درسخوانى هستيم؛ امّا نمىتوانيم اين را منكر شويم كه او فكر مىكند - هرچند به غلط - ما درس نمىخوانيم. از اينرو حداقل انتقاد، از يك نظر همواره درست است. اينجاست كه به جاى استفاده از مكانيزمهاى نادرست دفاعى، بهتر است كه پس از شنيدن انتقاد، صادقانه با خود خلوت كنيم و از خود بپرسيم چه شده است كه ديگران فكر مىكنند ما درسخوان نيستيم و براى تغيير نظرگاه آنان - البته اگر آن را مهم بدانيم - اقدام كنيم. به اين معنا هرگز نمىتوان بار خبردهى انتقاد را انكار كرد. كاركرد انتقاد از اين منظر آن است كه ما را به رفتار خودمان بيشتر مىآگاهاند و آينهاى برابر ما مىنهد تا خود را در آن بنگريم و به ما كمك مىكند تا رفتار خود را بهتر جهت دهيم. اين نخستين فايده انتقاد است.
ديگر آنكه ما از پيش نمىدانيم كه چه نقصى داريم و در نتيجه،
براى رفع آن اقدامى نمىكنيم. حال آنكه انتقاد، ما را به نقصهاى خود، آگاه مىنمايد. بعيد است كه منتقدان، گاه مغرضانه درباره ما داورى كنند؛ نكتهاى كه ما را به مكانيزمهاى دفاعى هدايت مىكند. در پاسخ بايد گفت كه ما هيچ معيار بيرونى نداريم كه پيشاپيش نشان دهد كدام منتقد مُغرض است و كدام مُصلح. از سوى ديگر، عملاً تجربه نشان داده است كه دشمنان ما بهتر مىتوانند ضعفهاى ما را نشان دهند. باز عزت نفس ما موجب مىشود تا همواره در برابر انتقادهاى ديگران گارد دفاعى بگيريم و از برچسبهاى كليشهاى استفاده كنيم. از اينرو به سود خودمان است كه فرض را بر اين بگذاريم كه هر انتقادى درست است، مگر خلاف آن ثابت شود.
ما ياد گرفتهايم و به اين صورت، شرطى شدهايم كه هر انتقادى را نادرست بدانيم مگر خلاف آن به اثبات برسد كه ظاهراً هم معمولاً ثابت نمىشود. حال اگر فرض را عوض كنيم، از هر انتقادى با آغوش باز استقبال خواهيم كرد و از آنها بهرهمند خواهيم شد. اين كار نهتنها به ما زيانى نمىزند، بلكه در مجموع از هر جهت، به سود ما عمل خواهد نمود.
يكى از منتقدان و نويسندگان به نام مورى مارك لند با توجه به همين نكته است كه مىگويد: «انتقاد، چه غلط باشد و چه درست، سودبخش است».(15)
اگر بياموزيم كه هر انتقادى ممكن است درست و در نتيجه به سود ما باشد، ديگر بسيارى از تنشها را در زندگى نخواهيم داشت. با دوستان خود بهتر كنار خواهيم آمد. از ديگران نمىرنجيم و آنان را از خود نخواهيم رنجاند. در جهت رشد و شكوفايى خود گامهايى بلند و استوار خواهيم برداشت و هر روز ما از روز گذشتهمان بهتر خواهد شد.
انى تاوناند، به هنگام تشريح «قاطعيت» كه نتيجه اعتماد به نفس است، مهارتهاى قاطعيت را برمىشمارد و درباره يكى از آنها، يعنى مهارت انتقادپذيرى(16) مىگويد: «مراد آن است كه در كل انتقادپذير باشيد. به جاى انكار نمودنِ انتقاد، بپذيريم كه ممكن است در آن واقعيتى هم باشد».(17) چنين نگرشى به انتقاد، يكشبه حاصل نمىشود، امّا هرگاه در انسان پديد آمد راه كمال را چند اسبه درخواهد نورديد. كسى كه اينگونه به انتقاد مىنگرد نه تنها از انتقادهاى گاهگاهى دوستان خود نمىرنجد، بلكه مشتاقانه و با اصرار، خواهان آن مىشود و هر انتقادى را چونان ارمغانى ارجمند مىپذيرد و در ضمير خويش نگه مىدارد و منتقدان خود را عزيزترين و محبوبترين كسان مىشمارد.
با چنين نگرشى به ارزش انتقاد و كارآيى و راهگشايى آن است كه امام صادق(ع) مىفرمايد:
احب اخوانى الىّ من اهدى الىّ عيوبى؛ محبوبترين برادرانم نزد من، كسى است كه عيبهايم را به من هديه كند.(18)
منابع
1 . نقد ادبى، سيروس شميسا، تهران، انتشارات فردوس، 1378 .
2 . لغتنامه دهخدا، ويرايش جديد.
3 . لسان العرب، ابن منظور، بيروت: داراحياء التراث العربى، 1408ق.
4 . منطق و مبحث علم هرمنوتيك، محمد رضا ريخته گران، تهران: نشر كنگره، 1378.
5 . هيچكس كامل نيست، هندرى وايزينگر، ترجمه: پريچهر معتمد گرجى، تهران: فيروزه، 1378.
6 . مفاهيم اخلاقى - دينى در قرآن مجيد، توشيهيكو ايزوتسو، ترجمه: فريدون بدرهاى، تهران: فرزان، 1378.
7 . گلستان سعدى، تصحيح غلامحسين يوسفى،تهران: خوارزمى، 1374.
8 . مصيبت نويسنده بودن، گزينش و ترجمه: سيروس طاهباز، تهران: انتشارات به نگار، 1368.
9 . همچون آب و آيينه شفاف... : پرورش توانايى اظهار وجود و قاطعيت، انى تاوناند، ترجمه: پرويز نظيرى و آرش مولا، مشهد: شركت به نشر، 1378.
10 . پذيرفتن انتقاد و بهرهگيرى از آن ، مورى مارك لند، ترجمه: على محمد حقشناس، نشر دانش، سال سوم، شماره ششم، مهر و آبان 1362.
11. الحياة، محمدرضا حكيمى، محمد حكيمى، على حكيمى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1370.
.The Shorter Oxford English Dictionary, Oxford, Clarendon Press, 8891.
Marie Dalton, Dawn G. Hoyle 000011 Marie W. Watts,Cincinnati, Ohio, South-Western
.Human Relations,
1 . نقد ادبى، سيروس شميسا، تهران، انتشارات فردوس، 1378، ص 21 .
2 . لغتنامه دهخدا، ويرايش جديد، ج 2، ص 2965 .
3 . لسان العرب، ابن منظور، بيروت: دار احياء التراث العربى، 1408 ق، ج 14، ص254 .
.looking for faults. 4
5 pointing out faults
6 fault finding
7 shorter oxford english dictionary, oxford, clarendonpress, 8891 vol. 1 . 854
The .
8 . منطق و مبحث علم هرمنوتيك، محمدرضا ريختهگران، تهران: نشر كنگره، 1378، ص 226 - 227 .
9 . هيچ كس كامل نيست، هندرى وايزينگر، ترجمه: پريچهر معتمد گرجى، تهران: فيروزه، 1378، ص 123 .
10 . مفاهيم اخلاقى - دينى در قرآن مجيد، توشيهيكو ايزوتسو، ترجمه: فريدون بدرهاى، تهران: فرزان، 1378، ص 14 - 15 .
11 . گلستان سعدى، تصحيح غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، 1374، باب هشتم، ص 175 .
12 . مصيبت نويسنده بودن، گزينش و ترجمه: سيروس طاهباز، تهران: انتشارات بهنگار، 1368، ص 15 .
13 Dalton, Dawn G. Hoyle 000012 Marie W. Watts, cincinnati, ohio, south - Western P.53
.Human Relations, Marie
14 . مثنوى، جلالالدين محمد بلخى، تصحيح محمد استعلامى، تهران: انتشارات زوار، 1372، ج 5، ص 98 .
15 . پذيرفتن انتقاد و بهرهگيرى از آن، مورى مارك لند، ترجمه: على محمد حقشناس، نشر دانش، سال سوم، شماره ششم، مهر و آبان 1362 ، ص 43 .
16 The skill of fogging .
17 . همچون آب و آيينه شفاف...: پرورش توانايى اظهار وجود و قاطعيت، انى تاوناند، ترجمه: پرويز نظيرى و آرش مولا، مشهد: شركت به نشر، 1378، ص 19 .
18 . الحياة، محمدرضا حكيمى، محمد حكيمى، على حكيمى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1370، ج 1، ص 196 .