مجلات >حديث زندگی>شماره 8

شعر

 


16

سه تا پرنده

بهار آمد و تقويم خانه، زيبا شد
شبى گذشت، سه تا شاخه گل، شكوفا شد
سه تا پسر(سه گلِ بى‏نشان) وَ مادر كه
تمام جسم و جوانيش، وقفِ گلها شد
شبى (شبيه به شبهاى قبل) مادر، باز -
براى جشن عروسى‏يِّشان مهيّا شد
سه سفره چيد و سه آيينه شمعدان و سه گل
و بعد (توى خيالش) سه جشن برپاشد
سه تا عروس خيالى گرفت و (در ذهنش)
به خنده گفت كه گلهاى خانه شش تا شد
و اينچنين همه روزهاى آن مادر
به رنگ آبىِ روشن (به رنگ رؤيا) شد
ولى سه ابر به سمت خيال مادر رفت
و توى صفحه تقويم خانه، فردا شد
بهار بود، ولى چرخ آسمان چرخيد
و فصل، فصلِ شكست و سكوت و سرما شد
و در شبى كه هوا تا هميشه ابرى ماند
سه رعد و برق زد و پشت آسمان تا شد
سه تا برادر با هم، سه تا پرنده شدند
سه تا پرنده پريدند و خانه تنها شد
دو چشم مادر ماند و سه تا دريچه كه هر -
كدام سمتِ تنِ سردِ يك پسر وا شد
جنازه‏هاشان را كه زمين مصادره كرد
و روح آنها هم سهم آسمانها شد
دو چشم مادر ماند و سه قاب عكس و سه شمع
و حجم درد، مساوىّ حجم دنيا شد
براى گريه ولى حجم چشمها كم بود
و آن دو چشم، دو تا بركه؟ نَه، دو دريا شد!
و بعد، آينه عقدشان ترك برداشت
سه بار بعله! سه تا جشن مرگ، بر پا شد
سه تا پسر، ولى از آن سه تا كدام يكى
عصاى موقع پيرى براى بابا شد؟
و كار مادر هم، جاى پخش شيرينى
ميان مجلس ترحيم، پخش خرما شد
مهدى زارعى

دايره

(1)
از لفظ عريان اين همه آينه‏
كه دور سرم مى‏چرخند و
سرگردانى‏ام را گيج مى‏كنند.
از زبان‏درازى اين خيابانهاى لال‏
كه واژه پاهايم را
تا سطرهاى هيچ مى‏دوانند.
و يا از تكيه دادن هر شبم‏
به ابرهاى بى‏رنگ رؤيا
كه با آمدن دخترِ صبح‏
پشت آدم را خالى مى‏كنند...
چيزى حالىِ تنهايى‏ام نمى‏شود -
حتى از آب پاشيدن‏
به صورت اين شعرِ رنگ پريده...
دور همين ميدان پياده مى‏شوم‏
تا خوابهايم را دايره كنم و
ديگر از آنها بيرون نپرم.
(2)
شايد اگر حرف تازه‏اى بود
گوشهايم‏
كر نمى‏شدند.
(3)
در تلاقىِ نگاه من و تو
مربع شيشه‏اى دلم‏
دو نيم شد.
هر جمع و ضربى كه مى‏كنم‏
مساحتش را نمى‏يابم.
(4)
جاده‏ها، بر پشتِ دشتها و كوهها
سوارند...
ما
بر پشت جاده‏ها و دشتها و كوهها -
و مسافر زندگى‏
بر پشت ما و جاده‏ها و
دشتها و كوهها...
محمدرضا بهادرى - ايلام

 


17

ساراى شعر

اين شعر روى شاخه خود، كال كال بود
وقتى كه عشق در دل من، يك نهال بود
او بِكر و تازه مثل غزلهاى چشمه‏سار
تكرار نامكرّر آبى زلال بود
او از كجا...؟ به سمت كه...؟ باريد بر دلم
ساراى شعر دختركى از شمال بود
موهاى او شبيه به گيسوى آبشار
پوشيده بين پوشش سرسبز شال بود
ماهى كه مى‏وزيد به شبهاى تار من
گم‏گشته‏اى كه اهل همين ماه و سال بود
كم‏كم رسيده است نهالى كه... عشق بود
كم‏كم رسيده است وجودى كه... كال بود
من مى‏رسم به عشق، به كابوس شعرهام
سارا... نه نيست... شعر... فقط يك خيال بود
سيد عليرضا جعفرى

 

بلور آجين

كنار دست و ناچيدنى، عجيب اين است
گناه كوتهى ماست، شاخه پايين است
چقدر قد بكشم تا بچينمت اى سيب!
بزرگ مى‏شوم آيا؟ سؤال من اين است
شب است و باد كه ديوانه‏وار مى‏كوبد
و دست خواهش يك زن كه سخت مسكين است
شب است و باد و شلاقهاى نامرئى
ببين تو حرف بزن، حرفهات تسكين است
ببين سكوت نكن اين سكوتها از چيست
حديث ليلى و مجنون و چين و ماچين است؟
ببين سكوت نكن عشق قصه مى‏خواهد
شب از ستاره گذشته است، شب بى‏آيين است
هنوز عكس، خموش است در كف شاعر
و چشم شاعر، اما... بلورآجين است
فاطمه پورحسين

 


66

جاده، در دست احداث

(1)
خطهاى روى پيشانى‏ات،
تابلويى است‏
كه روى آن نوشته‏اند:
«جاده، در دست احداث».
(2)
يادم نيست‏
ديشب چه خورده‏ام؛
ولى خوب مى‏دانم‏
كه شما مرا قورت داده‏ايد.
لطفاً بعد از خوردن اين شعرها
مسواك بزنيد!

مجتبى دارابى

حسرت باطل

شعر مى‏جوشد از اين دل كه تو را گم كرده‏ست
مى‏رود تا لب ساحل كه تو را گم كرده‏ست
هر كجا مى‏گذرد مى‏جهد آتش، آتش
باز اين باور مشكل كه تو را گم كرده‏ست
همه جا قصه شيرينِ تو را مى‏گويد
با يقينى متزلزل كه تو را گم كرده‏ست
ولى انگار كه تا حال نمى‏دانستم
منِ شرمنده جاهل كه تو را گم كرده‏ست
چشم بارانىِ من نيز به دريا رو كرد
با همين حسرت باطل كه تو را گم كرده است
سيد موسى زكى‏زاده

 


67

پروازترين

بيدار شو اى هميشه آغازترين!
بنواز سحر دوباره، اى سازترين!
برخيز، خروسهاى اين دهكده را
بيدار نما دوباره آوازترين!
در كنج اتاق كوچكم مى‏پوسم
درياب مرا پنجره بازترين!
يك لحظه هر آنچه در نگاهت دارى
با من بگذار در ميان، رازترين!
من رفتنى‏ام، پرنده‏ها مى‏ميرند
همواره تو زنده‏اى تو، پروازترين!
محدثه رضايى

(1)
تا بامها تو را پيش‏بينى كنند
- دست من -
- سنگ من -
با بالهاى تو آشتى خواهد كرد.
(2)
دست كم اين عينك را
برايم پست كن‏
وقتى كه چشمهاى تو را
از من دزديدند.
(3)
همين كه گرگى توبه مى‏كند
گوسفندان، مرگ را تجربه مى‏كنند.
چرا كه روباهى‏
لباس گرگ را از تن درمى‏آورد.

مسعود بهروان

دوباره شعر بگو

غروب بازى نور است و سايه‏اى گذران
رديف صندلى و... كيفهاى آويزان
تمام زندگى‏ام مثل درس نقاشى‏ست
- تو نيستى و جهان، يك طبيعت بى‏جان
چه ساده زندگى‏ام را به قاب مى‏گيرى
به روى بوم، دو تا لكه مى‏شود انسان!؟
به روى دفتر من يك، دو خط سبز بكش
كه باز گل بدهد اين بهار و تابستان
فضاى خلوت دانشكده...، دلم تنگ است
ببين شباهت ما شاعران و گنجشكان
غروب آمده و حرف تازه‏اى دارد
براى قصه يك مرد، قصه باران
بپيچ از سر حافظ به سمت فردوسى
دوباره شعر بگو چند دفتر و ديوان
بيا تو از سر حافظ... دوباره فردوسى
- محيط بسته فكر من است اين ميدان!
سر قرار نيامد نسيم و... تنها ماند
دوباره حافظ سرگشته در بهارستان
به تك درخت «خيابان آشنا» كندم
كه روزگار، بفهمد چه مى‏كشد انسان!
«شكوفه‏هاى دلم زير گامهايت ريخت
به‏ياد خاطره‏هامان بكش دو تا گلدان
دوباره رنگ بچين و دوباره طرح بزن
كتاب، پرده، پرنده، بهار در ايوان»
على داوودى