سه تا پرنده
بهار آمد و تقويم خانه، زيبا شد
شبى گذشت، سه تا شاخه گل، شكوفا شد
سه تا پسر(سه گلِ بىنشان) وَ مادر كه
تمام جسم و جوانيش، وقفِ گلها شد
شبى (شبيه به شبهاى قبل) مادر، باز -
براى جشن عروسىيِّشان مهيّا شد
سه سفره چيد و سه آيينه شمعدان و سه گل
و بعد (توى خيالش) سه جشن برپاشد
سه تا عروس خيالى گرفت و (در ذهنش)
به خنده گفت كه گلهاى خانه شش تا شد
و اينچنين همه روزهاى آن مادر
به رنگ آبىِ روشن (به رنگ رؤيا) شد
ولى سه ابر به سمت خيال مادر رفت
و توى صفحه تقويم خانه، فردا شد
بهار بود، ولى چرخ آسمان چرخيد
و فصل، فصلِ شكست و سكوت و سرما شد
و در شبى كه هوا تا هميشه ابرى ماند
سه رعد و برق زد و پشت آسمان تا شد
سه تا برادر با هم، سه تا پرنده شدند
سه تا پرنده پريدند و خانه تنها شد
دو چشم مادر ماند و سه تا دريچه كه هر -
كدام سمتِ تنِ سردِ يك پسر وا شد
جنازههاشان را كه زمين مصادره كرد
و روح آنها هم سهم آسمانها شد
دو چشم مادر ماند و سه قاب عكس و سه شمع
و حجم درد، مساوىّ حجم دنيا شد
براى گريه ولى حجم چشمها كم بود
و آن دو چشم، دو تا بركه؟ نَه، دو دريا شد!
و بعد، آينه عقدشان ترك برداشت
سه بار بعله! سه تا جشن مرگ، بر پا شد
سه تا پسر، ولى از آن سه تا كدام يكى
عصاى موقع پيرى براى بابا شد؟
و كار مادر هم، جاى پخش شيرينى
ميان مجلس ترحيم، پخش خرما شد
مهدى زارعى
دايره
(1)
از لفظ عريان اين همه آينه
كه دور سرم مىچرخند و
سرگردانىام را گيج مىكنند.
از زباندرازى اين خيابانهاى لال
كه واژه پاهايم را
تا سطرهاى هيچ مىدوانند.
و يا از تكيه دادن هر شبم
به ابرهاى بىرنگ رؤيا
كه با آمدن دخترِ صبح
پشت آدم را خالى مىكنند...
چيزى حالىِ تنهايىام نمىشود -
حتى از آب پاشيدن
به صورت اين شعرِ رنگ پريده...
دور همين ميدان پياده مىشوم
تا خوابهايم را دايره كنم و
ديگر از آنها بيرون نپرم.
(2)
شايد اگر حرف تازهاى بود
گوشهايم
كر نمىشدند.
(3)
در تلاقىِ نگاه من و تو
مربع شيشهاى دلم
دو نيم شد.
هر جمع و ضربى كه مىكنم
مساحتش را نمىيابم.
(4)
جادهها، بر پشتِ دشتها و كوهها
سوارند...
ما
بر پشت جادهها و دشتها و كوهها -
و مسافر زندگى
بر پشت ما و جادهها و
دشتها و كوهها...
محمدرضا بهادرى - ايلام
ساراى شعر
اين شعر روى شاخه خود، كال كال بود
وقتى كه عشق در دل من، يك نهال بود
او بِكر و تازه مثل غزلهاى چشمهسار
تكرار نامكرّر آبى زلال بود
او از كجا...؟ به سمت كه...؟ باريد بر دلم
ساراى شعر دختركى از شمال بود
موهاى او شبيه به گيسوى آبشار
پوشيده بين پوشش سرسبز شال بود
ماهى كه مىوزيد به شبهاى تار من
گمگشتهاى كه اهل همين ماه و سال بود
كمكم رسيده است نهالى كه... عشق بود
كمكم رسيده است وجودى كه... كال بود
من مىرسم به عشق، به كابوس شعرهام
سارا... نه نيست... شعر... فقط يك خيال بود
سيد عليرضا جعفرى
بلور آجين
كنار دست و ناچيدنى، عجيب اين است
گناه كوتهى ماست، شاخه پايين است
چقدر قد بكشم تا بچينمت اى سيب!
بزرگ مىشوم آيا؟ سؤال من اين است
شب است و باد كه ديوانهوار مىكوبد
و دست خواهش يك زن كه سخت مسكين است
شب است و باد و شلاقهاى نامرئى
ببين تو حرف بزن، حرفهات تسكين است
ببين سكوت نكن اين سكوتها از چيست
حديث ليلى و مجنون و چين و ماچين است؟
ببين سكوت نكن عشق قصه مىخواهد
شب از ستاره گذشته است، شب بىآيين است
هنوز عكس، خموش است در كف شاعر
و چشم شاعر، اما... بلورآجين است
فاطمه پورحسين
جاده، در دست احداث
(1)
خطهاى روى پيشانىات،
تابلويى است
كه روى آن نوشتهاند:
«جاده، در دست احداث».
(2)
يادم نيست
ديشب چه خوردهام؛
ولى خوب مىدانم
كه شما مرا قورت دادهايد.
لطفاً بعد از خوردن اين شعرها
مسواك بزنيد!
مجتبى دارابى
حسرت باطل
شعر مىجوشد از اين دل كه تو را گم كردهست
مىرود تا لب ساحل كه تو را گم كردهست
هر كجا مىگذرد مىجهد آتش، آتش
باز اين باور مشكل كه تو را گم كردهست
همه جا قصه شيرينِ تو را مىگويد
با يقينى متزلزل كه تو را گم كردهست
ولى انگار كه تا حال نمىدانستم
منِ شرمنده جاهل كه تو را گم كردهست
چشم بارانىِ من نيز به دريا رو كرد
با همين حسرت باطل كه تو را گم كرده است
سيد موسى زكىزاده
پروازترين
بيدار شو اى هميشه آغازترين!
بنواز سحر دوباره، اى سازترين!
برخيز، خروسهاى اين دهكده را
بيدار نما دوباره آوازترين!
در كنج اتاق كوچكم مىپوسم
درياب مرا پنجره بازترين!
يك لحظه هر آنچه در نگاهت دارى
با من بگذار در ميان، رازترين!
من رفتنىام، پرندهها مىميرند
همواره تو زندهاى تو، پروازترين!
محدثه رضايى
(1)
تا بامها تو را پيشبينى كنند
- دست من -
- سنگ من -
با بالهاى تو آشتى خواهد كرد.
(2)
دست كم اين عينك را
برايم پست كن
وقتى كه چشمهاى تو را
از من دزديدند.
(3)
همين كه گرگى توبه مىكند
گوسفندان، مرگ را تجربه مىكنند.
چرا كه روباهى
لباس گرگ را از تن درمىآورد.
مسعود بهروان
دوباره شعر بگو
غروب بازى نور است و سايهاى گذران
رديف صندلى و... كيفهاى آويزان
تمام زندگىام مثل درس نقاشىست
- تو نيستى و جهان، يك طبيعت بىجان
چه ساده زندگىام را به قاب مىگيرى
به روى بوم، دو تا لكه مىشود انسان!؟
به روى دفتر من يك، دو خط سبز بكش
كه باز گل بدهد اين بهار و تابستان
فضاى خلوت دانشكده...، دلم تنگ است
ببين شباهت ما شاعران و گنجشكان
غروب آمده و حرف تازهاى دارد
براى قصه يك مرد، قصه باران
بپيچ از سر حافظ به سمت فردوسى
دوباره شعر بگو چند دفتر و ديوان
بيا تو از سر حافظ... دوباره فردوسى
- محيط بسته فكر من است اين ميدان!
سر قرار نيامد نسيم و... تنها ماند
دوباره حافظ سرگشته در بهارستان
به تك درخت «خيابان آشنا» كندم
كه روزگار، بفهمد چه مىكشد انسان!
«شكوفههاى دلم زير گامهايت ريخت
بهياد خاطرههامان بكش دو تا گلدان
دوباره رنگ بچين و دوباره طرح بزن
كتاب، پرده، پرنده، بهار در ايوان»
على داوودى