گلينخانم
زهرا طراوتى
سلام و سپاس ننويسىها، هيچى! هرچى مىگم بنويس. بنويس: ذليلشى الهى كه ذليلم كردى! بنويس: الهى به زمين گرم بخورى! الهى آب و نون، سواره باشه و تو پياده تو كوير خدا پىاش برى و نرسى!
تو كه خبر ندارى ننه! از زندگى منِ سياهبخت كه نمىدونى چيزى، پس اين جورى لبات و آويزون نكن و قلمتُ كج نكن كه مثلاً بده و بىادبيه! از اين بدترا ننه، لياقتشه. بنويس. الهى جزّ جيگر بگيره كه جيگرمُ سوزوند؛ جوونيمُ گرفت اَزَم؛ خار و چروك به صورتم آوُرد. بنويس: خير نديده! رفتى پس الواتيهاىِ خودت، من و وِل كردى تو اين خراب شده كه حمّاليتُ بكنم. چِشام دراومد از بس صُب تا غروب ريشه زدم به اين قالى، دونه دونه نقشه زدم تا بره بالا و خرج سوگُلى خانم شهرىِ تو در بياد. الهى هرچى رنج و مشقت از اين سرانگشتا مىره تو اون حلقومِ پاره پارَت، با خونپاره بياد بيرون! سو از چِشات بره كه ديگه چشام سوىِ ديدنِ دو قدمىام رو هم نداره!
خبر ندارى كه تو ننه! از كجاىِ اين زندگىِ زهرمارىام برات بگم؟ يه شب، اون زنديق، يه خروار بار گندم زد - كه دستش قلم شه به حق همين شب و همين ساعت - ؛ همون گندمايى كه هر سال خودم، خوشه خوشه از دل زمين درآوُردم و ريختم تو دامن اون مرتيكه بى سروپا. بار زد؛ بار همين چارچرخ خراب شده مش قنبرِ از خدا بىخبر و رفت كه رفت. ديگه تو پشتِتُ ديدى، اونو هم ديدى!
آخ ننه! نپرس كه دلم خونه! ديگه خبرى از اون خبر مرگ شده، نيومد كه نيومد. اوّلش منِ ساده بىخبر از همه جا اشك مىريختم گولّه گولّه، گفتم رفته خداى نكرده، زبونم لال، تصادف كرده، پاهاش شكسته، كه بشكنه به حق پنج تن، از بيخ قلم شه الهى!
اى خُدا، اى خُداىِ بىكسون، به كى بگم من؟! تو خودت جاى حق نشستى! پس كو عدلت؟! حق و عدل اينه كه منِ پيره زنِ عليل، اينجا سگدو بزنم، بپوسم و بميرم و اون الدنگ الوات با سوگلى خانومِ شهريش آقايى كنه؟ آخ الهى زندگيش آتيش بگيره، از آقايى بيفته كه اسمِ هرچى مرده، لكّهدار كرده!
آخ ننه! تقصير اين دلِ خونه، كه تا يك كلمه مىيام حرف بزنم، اين اشكها هُرّى جارى ميشه! دست خودم كه نيست، آره ننه، گندُمارو بار زد و رفت تو شهر، فروخت،. بعدمش قنبر خبر آوُرد كه بىغيرت خونه گرفته، ننه، سوگُلى گرفته. آخ ننه، آخ خُدا، دق كردم، دقمرگ شدم! منُ ول كرد اينجا و رفت! قنبرِ بىخبر از خدا را هم مثلِ ازرق شامى هر سال مىفرستاد تا اَزَم پول بستونه، مالِ هر سالُ اينجور تو كيسه مىكرد. اوّل زمينا بركت داشت. مثل حالا نبود كه خشكسالى باشه. اون وقتا جوون بودم. خدا جوونىُ از اونُ سوگليش بگيره!
مىرفتم سرِ زمينا، آبيارى مىكردم. مثل الآن نبودم كه كمرم دوتا شده، گردن و كَت و كمرمُ با دختر هندى چرب كنم تا يه كم سرپا وايسَم. از اون روز كه اون ذىالجوشن رفت تا به حالا، صدبار كمر شكوندم و صاف كردم. نگو ننه كه اين دل خونه! خُب، معلوم واسه چى رفت، نَه ننه! به خدايى كه اون بالا رو مسند حق و عدالت نشسته اگه چيزى واسَش كم گذاشته باشم. اوه! چى مىگى ننه؟ خونه زندگيم، مثِ يه تازه عروس، نو، تميز، همه چى سرجاش! تو اين دَره دهات كه در عجبم، تو اين كوير خدا چه جور سبز شده، خونه زندگىِ گلين خانوم، سَرِ دهنا بود. همه حسرتِ زندگيمُ مىخوردند. آخ بتركه، بتركه چشمِ حسود. كور شه الهى چشمى كه نديد زندگيمُ! خانومى مو نديد! بخوره به زمين گرم كه زمينگيرم كرد. زندگيمُ از هم پاشوند.
هيچى! يه شب از سر زمين اومد. يادش به خير ننه! كلاهِشو برداشت از سرش و با جليقش گذاشت سرِ اون چوب رختى كه الآن فقط جاى دو تا ميخش مونده رو ديفار. بعد اومد نيشست همونجا كه تو نيشستى. اون هم تكيه دادِش به بالِش. يه استكان چاى دارچينى گذاشتم جلوش. اون هم نه گذاشت و نه برداشت. يه هو بىمقدمه دَهَن واكرد و گفت: «بچه مىخوام».
اَزَم بچه مىخواست! ديگه روزگارم سياه شد. بونه، پشت بونه. غُر مىزد و بونه مىگرفت. داد و قيل راه مينداخت و اگر نه من كه همه چى از شير مرغ تا جون آدميزادش هم براش گير مىآوُرم، مىذاشتم جلوش. كارد بخوره به دِلش. گفت كه دلم بچه مىخواد. اندازه صد تا پسر همين كل حسن، واسَش كار مىكردم سرِ زمين.
فكر كردى ننه! مگه چند سالَمه. اون پيرم كرد وگرنه حالا حالاها واسه خودم خانومى بودم.
اوه ننه! اون زمون مثِ حالا كه نبود. اون وقتا زن جرئت جيك زدن هم نداشت! مرد اگه قال و قيل راه مينداخت، زن مىباس سرشُ بندازه زير، لام تا كام حرف نياره تو حرفِ مردش. حالا فكر كردى از سوگليش چند تا داره. هِه هِه! نه جونَم، يكىام نداره، چه برسه ده دوازده تا! اووَه!
خدا خوارش كنه كه جلوى در و همسايه خوارم كرد. همهجا چو افتاد كه گلينخانم اجاق كوره! شووَرش ولش كرده رفته! از همه بريدم. همه پشت سرم حرف مىزدند. نُقل هر مجلس بودم. هر كس، هرجا مىنشست از من حرف مىزد. از گلينخانوم كه عمرى همه از خانوميش حرف مىزدند و حالا اُجاق كوره و شووَر نداره. شوورش گذاشته رفته. حالا هيچ كس كه خبر نداشته عيب و ايراد از خودِ مرتيكَشه.
خدا جاى حق نيشسته ننه! سوگُليش ولش كرد، رفت! هِه هِه، ننه، ولش كرد و آواره كردش. چه مىدونم حتماً از زور شرمندگيش برنگشت اينجا.
ننه چى دارى مىنويسى؟! اين چيزها رو نَه! ننه براى خودت مىگم. اين چيزهارو خودش بلده. به قول شماها: «فوله ها ننه!» سرگذشت خود ذليل شدشه!
آخ ننه، نمىدونى اون وقتا كه چقده خواستگار داشتم! يكيشون پاشنه در و از جا كند؛ امّا نرفتم بِهش. ماشااللَّه صدتاى اين زغال اخته بود. چه بَرورويى داشت. چه مىدونم ننه، جادوم كرده بودند. رفتم به اين هيچى ندار. آخرش هم شدم اين. زندگيم مثِ عنكبوتِ سر ديواره كه خونه زندگيمُ برداشته. مثِ يه تاوله كه هر لحظه ممكنه بتركه و خالى شه از چركاب.
آخ ننه! نمىخواد ديگه بنويسى! اصلاً پارهاش كن بريز دور. سى ساله هر شب نامه مىدم براش بنويسن. مگه تا حالا به كجاش برخورده ننه؟ البته هيچ كدام رو هم براش نفرستادم. مگه اصلاً آدرس داشتم؟ اگه مىدونستم جاش كجاست، مىرفتم پِيِش و به قولِ شما جوونا حالِشو جا مىآوُردم، تا ديگه از اين غلطا نكنه.
نَه ننه ننويس! اصلاً معلوم نيست اون بدبخت تو كدوم گورِ. نمىدونم كجاىِ اون شهرِ خراب شده خوابيده. دنيا دو روزه ننه . ديگه چقده ناله نفرينش كنم؟ از من كه گذشت، خدا اَزَش بِگذره . اون هم تقاصشو پس داد. آره، بسه ديگه ننويس ننه، ننويس!