فاضل ارجمند
كبوتر صلح مسيح، زخمى است
وقتى پيامبر، رو به تو مىايستاد و قامت مىبست، چه حالى به تو دست مىداد، حرم زخم خورده تصرّف شده؟
وقتى صداى قد قامت پيامبر، هواى تو را پُر مىكرد، فرشتهها در گوشَت چه مىگفتند؟
كفترها روى گنبدت جشن پرواز نمىگيرند. اين روزها ابرهاى آسمان، روى دوشت سنگينى مىكنند. از زيارت آدمهاى خوب، محروم شدهاى. زمانى كه مسيح، كبوتر صلحش را روى بامت پرواز داد، زمين، خوشحال بود و آفتاب، صميمىتر مىتابيد؛ امّا اين روزها كبوتر صلح مسيح زخمى است. زبان مسيح از كينه و تهمت، خالى بود و تو امروز زيرباران كينه و تهمت، بدون چتر ايستادهاى.
به ياد جمعهها كه ميزبان سجّادههاى لطيف بودى و با تكبيرة الإحرام مردم، هزار پنجره در دلت به سوى خدا باز مىشد.
به ياد دستهايى كه با آرامش، بر در و ديوارت كشيده مىشد و گريههايى كه تو را از خود بىخود مىكرد.
به ياد همه روزهاى خوبى كه دلها براى زيارتت پَر مىكشيد.
بدون كبوترانت چه مىكنى؟ در چنگال هيولاى خون، چه حالى دارى اى قدس شريف! دختر باكره جبرئيل!
زندگى ما با حرف و حديث تو خو گرفته است
چقدر حرفهايت ريشهدار بود و چقدر امتداد داشت كه از هزارسال پيش كه آنها را به لب آوردهاى تا حال، باقى مانده است. از حرفهايت بوى زندگى مىآيد. فرشتهها با حرفهاى تو بال وا مىكنند و آسمان را به زمين مىآورند. من با حديثهاى تو نفس مىكِشم. وقتى احاديث تو را مىخوانم، شاعر مىشوم و بوى شعر، ديوارهاى خانه را رنگ مىكند. تو هرچه باشى و هركجا باشى، زندگى ما با حرف و حديث تو خو گرفته است. هرچند ضريحت را به يغما برده باشند و هرچند نگذارند كفشهايمان با گرد مقبرهات، راه رفتن را بياموزند.
از تمام تو، حرفهايت براى ما يادگارى مانده است و از تمام حرفهايت، زندگى جارى مىشود و تمام زندگى ما به سوى تو قنوت گرفته است.
هميشه عطر خندههاى پيامبر از نام تو مىوزد. هميشه بوى دامان فاطمه(س) و رداى على(ع) را دارى، حتى اگر ششمين امام باشى.
سفره نور
مثل يك آسمان، امام رضا
ساده دل، مهربان، امام رضا
خواندنى و عميق و پر معنا
مثل شعرى روان، امام رضا
باز هم آتشى به پا كرده
در دل زايران، امام رضا
ناله مرد و زن: امام غريب!
غم پير و جوان: امام رضا!
من چه هستم: كبوترى خسته
مثل يك سايبان: امام رضا
مىشوم ميهمان سفره نور
مىشود ميزبان امام رضا
سيد سعيد هاشمى
هميشه حسرت يك مرد مىكشد تاريخ
تو از تبار كدامين سپيده سحرى؟
به اوج مىروى امّا بدون بال و پرى
چرا سكوت گزيدى و شبنورد شدى؟
تو اى بزرگ! چرا ذره ذره درد شدى؟
من و حديث كسا تا غروب باريديم
حديث شرح تو را گفت و خوب باريديم
غروب و خلوت و شام سياه منتظرند
و چشمهاى هميشه به راه منتظرند
هميشه منتظر يك بزرگ، يك همدرد
كسى كه در دل شب، نان و عشق مىآورد
كسى كه در دل شب در سكوت مىآمد
شبيه سجده به رنگ قنوت مىآمد
و روز، خفته به خون، درد مىكشد تاريخ
هميشه حسرت يك مرد مىكشد تاريخ.
الهام خضرايىمنش