مجلات >حديث زندگی>شماره 8

روزها و رازها

فاضل ارجمند

 


4

كبوتر صلح مسيح، زخمى است

وقتى پيامبر، رو به تو مى‏ايستاد و قامت مى‏بست، چه حالى به تو دست مى‏داد، حرم زخم خورده تصرّف شده؟
وقتى صداى قد قامت پيامبر، هواى تو را پُر مى‏كرد، فرشته‏ها در گوشَت چه مى‏گفتند؟
كفترها روى گنبدت جشن پرواز نمى‏گيرند. اين روزها ابرهاى آسمان، روى دوشت سنگينى مى‏كنند. از زيارت آدمهاى خوب، محروم شده‏اى. زمانى كه مسيح، كبوتر صلحش را روى بامت پرواز داد، زمين، خوشحال بود و آفتاب، صميمى‏تر مى‏تابيد؛ امّا اين روزها كبوتر صلح مسيح زخمى است. زبان مسيح از كينه و تهمت، خالى بود و تو امروز زيرباران كينه و تهمت، بدون چتر ايستاده‏اى.
به ياد جمعه‏ها كه ميزبان سجّاده‏هاى لطيف بودى و با تكبيرة الإحرام مردم، هزار پنجره در دلت به سوى خدا باز مى‏شد.
به ياد دستهايى كه با آرامش، بر در و ديوارت كشيده مى‏شد و گريه‏هايى كه تو را از خود بى‏خود مى‏كرد.
به ياد همه روزهاى خوبى كه دلها براى زيارتت پَر مى‏كشيد.
بدون كبوترانت چه مى‏كنى؟ در چنگال هيولاى خون، چه حالى دارى اى قدس شريف! دختر باكره جبرئيل!

زندگى ما با حرف و حديث تو خو گرفته است

چقدر حرفهايت ريشه‏دار بود و چقدر امتداد داشت كه از هزارسال پيش كه آنها را به لب آورده‏اى تا حال، باقى مانده است. از حرفهايت بوى زندگى مى‏آيد. فرشته‏ها با حرفهاى تو بال وا مى‏كنند و آسمان را به زمين مى‏آورند. من با حديثهاى تو نفس مى‏كِشم. وقتى احاديث تو را مى‏خوانم، شاعر مى‏شوم و بوى شعر، ديوارهاى خانه را رنگ مى‏كند. تو هرچه باشى و هركجا باشى، زندگى ما با حرف و حديث تو خو گرفته است. هرچند ضريحت را به يغما برده باشند و هرچند نگذارند كفشهايمان با گرد مقبره‏ات، راه رفتن را بياموزند.
از تمام تو، حرفهايت براى ما يادگارى مانده است و از تمام حرفهايت، زندگى جارى مى‏شود و تمام زندگى ما به سوى تو قنوت گرفته است.
هميشه عطر خنده‏هاى پيامبر از نام تو مى‏وزد. هميشه بوى دامان فاطمه(س) و رداى على(ع) را دارى، حتى اگر ششمين امام باشى.

 


5

سفره نور

مثل يك آسمان، امام رضا
ساده دل، مهربان، امام رضا
خواندنى و عميق و پر معنا
مثل شعرى روان، امام رضا
باز هم آتشى به پا كرده
در دل زايران، امام رضا
ناله مرد و زن: امام غريب!
غم پير و جوان: امام رضا!
من چه هستم: كبوترى خسته
مثل يك سايبان: امام رضا
مى‏شوم ميهمان سفره نور
مى‏شود ميزبان امام رضا
سيد سعيد هاشمى

هميشه حسرت يك مرد مى‏كشد تاريخ

تو از تبار كدامين سپيده سحرى؟
به اوج مى‏روى امّا بدون بال و پرى
چرا سكوت گزيدى و شب‏نورد شدى؟
تو اى بزرگ! چرا ذره ذره درد شدى؟
من و حديث كسا تا غروب باريديم
حديث شرح تو را گفت و خوب باريديم
غروب و خلوت و شام سياه منتظرند
و چشمهاى هميشه به راه منتظرند
هميشه منتظر يك بزرگ، يك همدرد
كسى كه در دل شب، نان و عشق مى‏آورد
كسى كه در دل شب در سكوت مى‏آمد
شبيه سجده به رنگ قنوت مى‏آمد
و روز، خفته به خون، درد مى‏كشد تاريخ
هميشه حسرت يك مرد مى‏كشد تاريخ.
الهام خضرايى‏منش