ماشينِ شن پاش
تلخيص: جنيك
مترجم: ر . رها
صبح يكشنبه، پسر كوچولو در ساحل با ماشين شن پاشش مشغول بازى بود. او در ماشينش جعبه ماشينهاى اسباببازى، كاميون، سطل و بيلچه برّاق كوچكش را به همراه داشت. وقتى كه داشت جاده و تونل مىساخت، ناگهان به سنگ بزرگى كه سر راه ماشينِ شن پاشش بود برخورد كرد.
پسر بچه ابتدا دور تا دور سنگ را حفر كرد تا سنگ را از ميان جايى كه بود خارج كند. او بدون هيچ زحمتى سنگ را هل داد. در واقع، پسر بچه به كمك پاهايش سنگ را به طرف ماشين شنپاش بُرد؛ امّا نتوانست سنگ را از روى لبه ماشين عبور دهد.
پسرك اگرچه كمتوان و نحيف به نظر مىرسيد، امّا تصميم گرفت به هر صورت ممكن، اينكار را انجام دهد؛ امّا بعد از هر سعى و تلاش مىديد كه سنگ، دوباره جلو ماشين قل مىخورد. او هر بار بيش از پيش سعى مىكرد؛ امّا نتيجهاى نمىگرفت. تنها سنگ، اندكى از جايش قل مىخورد. سرانجام خسته و واخورده، بىاختيار شروع به گريستن كرد. در تمام اين مدت، پدرش او را از پشت پنجره مىنگريست. پدر آنچنان به اين صحنه نگاه مىكرد كه گويى به يك نمايش درام مىنگرد. در صورت پسر، نااميدى و افسوس موج مىزد.
پدر به سمت او آمد و گفت: «پسرم چرا از تمام توان خود بهره نبردى؟». پسرك با لحنى تدافعى گفت: «پدر، من از همه توانم بهره جستم، از همه توانم!».
پدر با لحنى آرام و آمرانه گفت: «نه پسرم. تو از همه توانت بهره نجُستى! چرا از من نخواستى تا به تو كمك كنم؟».
پسرك خيره به پدر نگريست. پدرش بزرگترين درس زندگى را به وى آموخته بود.
او با كمك پدرش سنگ را جابهجا كرد.