مجلات >حديث زندگی>شماره 7

ماشينِ شن پاش

تلخيص: جنيك
مترجم: ر . رها
 

93

صبح يكشنبه، پسر كوچولو در ساحل با ماشين شن پاشش مشغول بازى بود. او در ماشينش جعبه ماشين‏هاى اسباب‏بازى، كاميون، سطل و بيلچه برّاق كوچكش را به همراه داشت. وقتى كه داشت جاده و تونل مى‏ساخت، ناگهان به سنگ بزرگى كه سر راه ماشينِ شن پاشش بود برخورد كرد.
پسر بچه ابتدا دور تا دور سنگ را حفر كرد تا سنگ را از ميان جايى كه بود خارج كند. او بدون هيچ زحمتى سنگ را هل داد. در واقع، پسر بچه به كمك پاهايش سنگ را به طرف ماشين شن‏پاش بُرد؛ امّا نتوانست سنگ را از روى لبه ماشين عبور دهد.
پسرك اگرچه كم‏توان و نحيف به نظر مى‏رسيد، امّا تصميم گرفت به هر صورت ممكن، اين‏كار را انجام دهد؛ امّا بعد از هر سعى و تلاش مى‏ديد كه سنگ، دوباره جلو ماشين قل مى‏خورد. او هر بار بيش از پيش سعى مى‏كرد؛ امّا نتيجه‏اى نمى‏گرفت. تنها سنگ، اندكى از جايش قل مى‏خورد. سرانجام خسته و واخورده، بى‏اختيار شروع به گريستن كرد. در تمام اين مدت، پدرش او را از پشت پنجره مى‏نگريست. پدر آنچنان به اين صحنه نگاه مى‏كرد كه گويى به يك نمايش درام مى‏نگرد. در صورت پسر، نااميدى و افسوس موج مى‏زد.
پدر به سمت او آمد و گفت: «پسرم چرا از تمام توان خود بهره نبردى؟». پسرك با لحنى تدافعى گفت: «پدر، من از همه توانم بهره جستم، از همه توانم!».
پدر با لحنى آرام و آمرانه گفت: «نه پسرم. تو از همه توانت بهره نجُستى! چرا از من نخواستى تا به تو كمك كنم؟».
پسرك خيره به پدر نگريست. پدرش بزرگ‏ترين درس زندگى را به وى آموخته بود.
او با كمك پدرش سنگ را جابه‏جا كرد.