مجلات >حديث زندگی>شماره 7

پيوستگى و همسبتگى

عبدالهادى مسعودى
 

88

جوانى ، فصل پيوند است و با هم زيستن. ما نه «تنها» هستيم و نه از «تنهايى» لذت مى‏بريم. ما به مردم نياز داريم و آنان به ما. همه ما از بدو تولد، پدر و مادر و خواهر و برادر و يا برخى از اينها را در كنار خود مى‏بينيم و اندك اندك، همسالان و همسايگان و همكلاسان و هم گروه‏ها و بسيارى «هم»هاى ديگر را در نزديكى خود مى‏يابيم.
در بيرون از خانواده ، ما با همسايگان و دوستان زندگى مى‏كنيم ، همشاگردى‏ها و معلمان نيز در اوقات و سال‏هاى تحصيل، در كنار ما هستند و براى برخى از ما پيش مى‏آيد كه در موقعيت‏هاى شغلى و تحصيلى و محل زندگى با افرادى ديگر نيز برخورد كنيم.
در اين ميان يكى از ما در دل ديگران جاى مى‏گيرد ، همه ما او را دوست داريم و به او محبت مى‏ورزيم، با او راحت‏تر مى‏گوييم و مى‏شنويم و آسان‏تر ارتباط برقرار مى‏كنيم. گاه اسرار نهان خود را از پدر و مادر و خويش و نزديك ، پوشيده مى‏داريم ، اما با او در ميان مى‏گذاريم. او ، سنگ صبور ما مى‏شود و مايه تسكين روحى همه. نه ما از او مى‏رنجيم و نه او از ما مى‏رنجد .
در اين جا، بنا داريم به اصول استوارسازى و سالم نگاه داشتن اين ارتباط بپردازيم و نيز آداب آن را از ديدگاه كسانى كه خود، سالم‏ترين ، عميق‏ترين و استوارترين ارتباطها را با ديگران پى‏ريزى كرده‏اند و بسيارى از بزرگان تاريخ، شيدايى‏ترين پيوندها را با آنها داشته‏اند ، اشاره كنيم.

الف) با دوستان

اصل اول: برابرى و برادرى

ما همه دوست داريم ديگران به ما احترام بگذارند ، عزّت و آبروى ما را حفظ كنند ، عذر ما را بپذيرند و از خطاى ما چشم بپوشند و آن را براى كسى نگويند و رازهاى ما را فاش نكنند. آيا ديگران، اينها را از ما نمى‏خواهند؟ پس نخستين اصل در رفتار - كه مهم‏ترين هم هست - اين است كه: «همان گونه با مردم رفتار كن كه دوست دارى مردم با تو رفتار كنند».(1)
بايد دوست را برادرى بدانيم كه تنها همزاد ما نيست‏(2) و برتر از اين، او خود ماست و ما وظيفه داريم در رفتار با او، خودمان را به جاى او بگذاريم‏(3) كه اگر چنين كرديم، عدالت ورزيده‏ايم و لقب «عادل»، برازنده ماست.(4)

89

اصل دوم: «خوش ...» بودن

اگر به گفتار و رفتار خود ، عملاً پيشوند «خوش» را بيفزاييم، حتما ارتباطهاى خوش و سرزنده‏اى خواهيم داشت .
در اولين لحظه ديدار و پيش از نزديك شدن دوست ، بايد «خوشرو» باشيم. كليد گشودن دل دوست ، خوشرويى و لبخند است . چهره شكفته ، پيام محبّت است و فرستادن موج دوستى. لب گشودن ، دل گشودن را به ارمغان مى‏آورد و خود، اولين كار نيك در نخستين ثانيه‏هاى ارتباط است‏(5) و در مقابل، ابروان گره‏خورده ، بستن دريچه ارتباط!
كار زيباى ديگر ، «خوشگويى» است: سخن گفتن بدون تحقير و مسخره كردن و سرزنش، سخن گفتن به قصد زدودن اندوه و از ميان بردن بيم و در آغاز ، سلام دادن.
سلام يعنى سلامتى و آرامش، يعنى آرزوى تندرستى دوست و آسوده كردن او از گزند دست و زبان. و نيك روشن است كه هر كس پيشدستى كند ، مسابقه محبّت را برده است. سلام را كوچك‏تر به بزرگ‏تر تقديم مى‏كند، اما با سلام دادن، بزرگ‏تر مى‏شود و بزرگ‏تر نيز بايد خود را كوچك‏تر ببيند و زودتر سلام دهد و كسى از پيامبر اكرم بزرگ‏تر نيست؛ اما هيچ كس نتوانست در سلام دادن، بر او پيشى بگيرد.(6)
و بايد «خوش برخورد» باشيم. با دوستِ از راه رسيده، دست بدهيم و چون صفحه دستان را بر هم مى‏نهيم ، بر دوستى‏هايمان پاى بفشاريم و آواى محبّت را از همه سر انگشتانمان سردهيم و بدانيم كه دست محبت خدا در ميان ماست و دست آن يكى را مى‏فشارد كه ديگرى را بيشتر دوست دارد،(7) اگر چه با نگاه رحمت به هر دو مى‏نگرد و گناهان هر دو چون برگ درخت مى‏ريزد.(8) و شايد به همين دليل ، پيامبر به هنگام مصافحه دست خود را جدا نمى‏كرد و صبر مى‏كرد تا طرف ديگر ، دستش رابكشد.(9)
«خوشخويى» را نيز بيفزاييد . خوشگويى و خوشرويى و خوشخويى، در هم تنيده و تور دوستى را تابيده‏اند ؛ تورى كه گستردن آن، محبت نيكان را شكار ما مى‏كند. ما با سلام دادن، گفتار مؤدبانه و رفتار مقبول ، محبت همه را جلب مى‏كنيم و سخن زيبا ، جواب زيبا مى‏آورد.(10)
خوشخويى ، يعنى تحمّل و شكيبايى و بردبارى و دلسوزى و گذشت و انصاف. ما مى‏توانيم سنگ صبور همديگر باشيم و آب گوارايى براى تشنگان در كوير تفتيده زندگى.(11)

اصل سوم: به ياد ديگران بودن

برخى به مجلس نيامده ، از خود مى‏گويند و خويشتن را مطرح و شيرين‏كارى‏هاى خود را بازگو مى‏كنند و آن‏گاه هم كه اندك توجهى به ما مى‏كنند و مى‏خواهند ما صحبت كنيم، به ما مى‏گويند: بازىِ مرا ديدى؟!
اينان نه ما را مى‏بينند و نه از ما سراغ مى‏گيرند و نه حضور و غيبت ما برايشان محسوس است؛ اما دوستان ديگرى هم ، به گرمى از ما احوالپرسى مى‏كنند و صميمانه ، از مشكلات ما جويا مى‏شوند و از درس و مشق و خانه و كاشانه مى‏پرسند و در هر كجا كه كمكى نياز باشد دست مردانگى و جوانمردى پيش مى‏آورند و همچون انصار پيامبر در مدينه ، ايثارگرانه ، شام خود را براى ديگرى مى‏فرستند.(12) در مرور درس‏ها و حل تمرين‏ها ، به ياريمان مى‏شتابند و جزوه روزهاى غيبت و بيمارى ما را در عيادتمان ، هديه مى‏آورند. ما جزو كدامين دسته‏ايم؟
گره‏گشايى و حل مسائل مردم و البته از طريق حق و نه به باطل، منحصر به كارهاى بزرگ نيست. امام سجّاد(ع) هرگاه در راه به سنگ و كلوخى برمى‏خورد ، از مركب به پايين مى‏آمد و آن را به كنارى مى‏نهاد و دوباره بر مركب مى‏نشست و مى‏رفت‏(13) و ما نيز مى‏توانيم كلاس و محلّه خود را تميز كنيم و كاغذهاى زمين ورزش را جمع كنيم. مهم، در انديشه ديگران بودن و به مردم انديشيدن است ، امّا كار به حدّ توان و در مرز حق و راستى.
ما اگر هم نتوانيم بايد نيازمند را به سمت كسى كه مى‏تواند، راهنمايى كنيم و بدانيم كه كمك ، فقط كمك مالى نيست. آموختن يك نكته كوچك ، ارائه راه حل يك مسئله جبر و زيست‏شناسى و دادن نشانى بهترين كتابفروشى و معرفى يك كتاب خوب و سودمند، گاه از هزاران تومان صدقه ، پر ارزش‏تر و براى روابط دوستى ، تقويت كننده‏تر است.
و فراخوانى به خوبى‏ها و باز داشتن دوست از بدى‏ها و هشداردادن به چاه‏ها و چاله‏هاى راه، كم‏تر از اينها نيست.(14) و شاد كردن دوست غمزده و عيادت آسيب ديده و خوددارى از تمسخر مصيبت ديده، همه در اين اصل، جاى مى‏گيرند.(15)

90

اصل چهارم: هوشيارى

همان گونه كه انتخاب دوست و گزينش همسفران زندگى مى‏بايد بر اساس بينش درست و نگرش صحيح باشد و پس از آزمون‏هاى نهان و پيداى متعدد انجام گيرد ، در طول دوستى و در ادامه همراهى نيز بايد اين شناخت و تيزبينى ادامه يابد. دوست، هر چند هم كه دوست باشد، ممكن است روزگارى هر چند دور و ناپيدا ، از حلقه دوستى بيرون رود و رشته محبتش را بگسلد . روزگار، يك جاده ناهموار و پر از فراز و نشيب‏هاى ناديدنى است و هر لحظه امكان دارد كه همسفر ما در يكى از چاله‏ها بماند و با ما نيايد. آينده‏نگرى و هوشيارى مى‏گويد: اعتماد مطلق و دادن همه چيز و افشاى همه اسرار نهان ، شرط خردورزى نيست و شكست‏هاى حاصل از اعتماد مطلق ، جبران‏ناپذير است.(16)
اين بدان معنا نيست كه همه دوستى و محبّت خود را نثار دوست حقيقى امتحان داده خود نكنيم و مال و جان خود را از او دريغ داريم. نه! بلكه منظور، رعايت هم‏زمانِ حق دوستى از يك سو و حق حكمت و خرد ورزى از سوى ديگر است. آنچه را كه از واجبات دوستى است، نثار دوستت كن ، اما همه رازهايت را با او در ميان منه، تا هم حق حكمت و هم حق محبّت را ادا كرده باشى.(17)
چهره ديگر هوشيارى ، در ارتباطهاى سه‏جانبه است. من با شما و هر دو با شخص سومى آشنا هستيم. يكى در اين ميان ، از ديگرى سخن‏چينى مى‏كند و مى‏خواهد يكى از سه نفر را از اين حلقه ارتباط ، خارج سازد. هوشيارى در برخورد خردمندانه با پديده زشت سخن‏چينى ، ترسيم‏گر هوشيارى در ارتباط و دوستى و نيز موجب استمرار آن است. سخن‏چين ، ساحرى اِغواگر است كه جامه پند و اندرز به تن مى‏كند و پرده سر و حجاب تغافل را مى‏درد و بذر دشمنى مى‏افشاند.
از اين رو به منظور مغلوب نشدن در برابر اين شگرد شيطانى ، خداوند در قرآن، ما را از پيروى هر سخن‏چينى ، باز داشته است، هر كه باشد! و پيشوايان ما نيز دستور تكذيب و راندن سخن‏چين را صادر كرده‏اند، خواه خبر راست آورده باشد و يا خبر را هم خود ساخته باشد!(18)

اصل پنجم: صداقت و وفادارى

در زبان احاديث ، صدق و صديق به هم آميخته‏اند و دوستى و محبّت ، يادآور صفا و صميميت‏اند؛ اگر چه كسانى هستند كه دم از دوستى مى‏زنند و به واقع ، سوداى سود خود در سر دارند ،(19) اما اينان دوستان زبانى‏اند. دوستان قلبى و حقيقى ، دل صاف و روشن خود را در دستان بى فريب خود مى‏نهند و آن را نثار و ايثار مى‏كنند. اينان نه دوست را فريب مى‏دهند و نه پيمان مى‏شكنند.(20) اينان در بازار دوستى ، كالاى بى عيب آورده‏اند و از وسوسه‏هاى شيطان، رهيده و خود را آزاد ساخته‏اند.
صداقت در دوستى ، راستى در ادعاى ماست كه ما دوست را نه براى منافع خود كه براى خود او مى‏خواهيم و نه براى‏بهره‏گيرى كه براى بهره‏دهى. ارزش دوست نه به جزوه شب آزمون است و نه به اندازه بهاى غذا و توپ فوتبال و كتاب رُمان. قيمت دوست به اندازه صداقت و صفا و راستى و درستى او و احترامش به محبّت و پاى‏بندى‏اش به صميميت است، به پاسْ داشتن او از دوستى و محبّت بدون غلّ و غشّ است. و در اين فضا، ما نه توقعى داريم تا از برآورده نشدنش برنجيم و نه به انتظار سودى نشسته‏ايم تا همه حقوق خود را تمام و كمال از او طلب كنيم ؛ چرا كه انصاف خواهى از دوستان ، منافى با انصاف‏ورزى و مروّت است.(21)

اصل ششم: رفق و مدارا

زيبايى روح و آراستگى رفتار انسان در مدارا و نرمى اوست .(22) همه ما گاه و بيگاه خشم مى‏گيريم و جان خود را آلوده مى‏سازيم. آلودگى‏هاى روح ما به حمام هميشگى نياز دارند و آب اين جان‏شويى، از چشمه رفق و مدارا مى‏جوشد و با نرمى و سازگارى ، روان مى‏گردد.
دوستان، گاه خشم مى‏گيرند و پرآشوب و پر همهمه به ما هجوم مى‏آورند و در اين موقعيت ، تنها مدارا و بردبارى ماست كه ارتباط را پابرجا نگه مى‏دارد و خاموشى و تحمّل و نرمى است كه ريسمان محبّت را محكم مى‏سازد.
همراهى و همدلى ، كليد موفقيت و گشاينده آسايش و آرامش است.(23) با رفق و مدارا ، دوست سرسخت و دشمن كينه‏توز خود را در تور دوستى گرفتار مى‏آوريم و سخت‏ترين موانع را از ميانه راه مى‏زداييم.(24) رفق و همدلى و همراهى ، شاه كليد حل مسائل و آخرين چاره كارهاى گره خورده است.(25) اين اصل اگر در كنار اصل چهارم بنشيند و ما بتوانيم با همگام شدن ، مشكلات دوست خود را درك كنيم و موقعيت‏هاى او را درست بسنجيم ، همه عقده‏ها و گره‏هاى طناب دوستى را مى‏گشايد و ما را بر تخت كرامت و بزرگى مى‏نشاند و به آنچه از ديگران انتظار داريم ، مى‏رساند.(26)

اصل هفتم: ادب

ضابطه دوستى ، ادب است و حتى دوستىِ عميق و ريشه‏دار ، بى نياز از ادب نيست. اين سخن كه «ميان دوستان ، لزومى به رعايت ادب نيست» ، نه حديث است و نه درست! مگر توهين و زشتگويى و دشنام دهىِ دوستان، ما را ناراحت‏تر و افسرده‏تر نمى‏كند؟ آيا زشتى به خاطر صورت گرفتن از سوى شخص خاصّى ، زيبا مى‏شود؟ بى ادبى ، فراتر از مرز خويش رفتن و تجاوز به حريم ديگران است و حريم دوست، بسى محترم‏تر و پر بهاتر است.(27)
زندگى خردمندانه و گفتار مؤدبانه و به دور از بدزبانى و زشتگويى و ستيزه‏جويى و سبكسرى، همه نمادهاى ادب‏اند و دوستى‏فزا و دوستى آفرين؛ نام‏بردن دوست با احترام و عظمت و دورى از مسخره كردن و غيبت ، ياوه و بيهوده نگفتن ، و داد و فرياد نكشيدن و حنجره را آسوده نهادن نيز از ديگر نمودهاى ادب است و اينها نيز محبت افزايند. مى‏توان گفت علت سفارش پيشوايان ما به پرهيز از شوخى‏هاى زياد و بيجا ، رعايت ادب دوستى است، شوخى‏هايى كه به جاى محبّت ، بذر دشمنى مى‏نشانند و كينه به بار مى‏آورند.(28)

اصل هشتم: آراستگى

ما دوست داريم كه دوست ما ، ظاهرى آراسته و اخلاقى زيبا داشته باشد و مطابق اصل نخست ، بايد خود نيز اين‏گونه باشيم. خدا نيز دوست دارد كه به گاه در آمدن به مسجد(29) و رفتن به نزد دوست ، آراسته و تميز و نظيف باشيم.(30)
امام على(ع) مى‏فرمايد: همان گونه كه شما در برابر شخص غريب ، آراسته و زيبا ، ظاهر مى‏شويد ، بايد در برابر دوست خود نيز به بهترين هيئت و زيباترين شكل درآييد.(31) ناگفته پيداست كه اين به معناى استفاده از لباس گران‏قيمت و روغن و عطر خارجى نيست . مى‏توان لباس كهنه را تميز و مرتب نمود و در عين فقر ، بهنجار و بسامان بود. اين بهنجار بودنِ ظاهر است كه نشان از سازگارى انسان با محيط و اطرافيان و دوستان دارد و انگشت اشاره آنان را از ما دور مى‏گرداند و
 

91

زبان ايشان را از بدگويى ما و دل‏هايشان را از اظهار تنفّر از ما باز مى‏دارد.(32)
تنها نكته باقى‏مانده، آن است كه باطن و جان ما نيز بايد آراسته باشد و زيبايى جان به ايمان و آرامش و خوش‏خويى و اعتدال است‏(33) و در يك كلمه: اطاعت از خدا و در راه او بودن.(34)
پس بكوشيم تا از جاده هدايت الهى بيرون نرويم تا درونمان نيز زيبا باشد و دوستى‏ها و ارتباطها، بر سرعت ما در پيمودن مسير انسانى به سوى مقصد خدايى بيفزايد ، نه آن كه از شتاب آن بكاهد.

ب) با استادان

استاد ، يعنى كسى كه حاصل زحمات پيگير خود را در بسته‏هاى سخن به ما هديه مى‏دهد و دسترنج معنوى خود را در برگه‏هاى سپيد محبت مى‏پيچيد و برايمان به ارمغان مى‏آورد. استاد در هر رشته و فنّى كه به ما چيزى آموخته است ، بر ما حقّى دارد و از اين رو قابل احترام و اكرام است‏(35) تا سر حدّ خدمت و اطاعت و تواضع در برابر او.(36) بزرگداشت استاد، به گوش‏سپارى و دقت و تمركز به گاه آموزش است و پايين آوردن صدا و اظهار فضل در برابر او و ساكت نگاه داشتن مجلس درس و حفظ حرمت او و بدگويى نكردن از او و دفاع كردن از او در پشت سرش.
و البته حقوق استاد، بيش از اينهاست (دوستداران را به كتاب «علم و حكمت در قرآن و حديث» كه اين حقوق به تفضيل آورده است ، ارجاع مى‏دهيم).

ج) با نامهربانان

جوانى، بهار دوستى است و فصل شكوفه‏هاى پيوند؛ اما گاه و بيگاه ، باد هجران مى‏وزد، فصل سرد «قهر» آغاز مى‏گردد و دل‏هاى آتشناك محبّت به سردى مى‏گرايد. در اين ميان، وظيفه ما ، دميدن در تنور داغ محبّت و كوتاه كردن هجران است و تبديل سه ماه به سه روز.(37)
جلوه‏هاى نامهربانى، رنگ تندترى نيز دارد. نامهربانى افراد ناسازگار كه گاه در كنار ما حضور مى‏يابند و در كلاس درس و يا خوابگاه دانشگاه و يا آسايشگاه و چادر پادگان، مزاحم همه مى‏شوند . ما نه مى‏خواهيم و نه خوب است كه با اينان دوست شويم؛ اما ناگزير از ارتباط با آنان هستيم. چاره كار در نياشفتن است و تحمل كردن و يافتن راه‏ها و شيوه‏هاى سازگارى با ايشان. اين، نشانه خرد و قدرت مهار انسان است.(38)
آنچه مهم‏تر است ، تصوير ذهنى ما از نامهربانى است. ما، دوستى را كه هميشه مى‏خندد و ما را تأييد مى‏كند و هيچ مخالفتى از خود نشان نمى‏دهد ، «يار مهربان» مى‏دانيم و آن ديگرى را كه گاه به گاه، روى ترش مى‏كند و مخالفتى نشان مى‏دهد و خرده‏اى مى‏گيرد ، يار نامهربان مى‏خوانيم.
اما اين پندار ، پرده‏اى بر حقيقت و مانعى براى شناخت است. پيشوايان ما ، كسى را كه خيرخواهانه از آنها ايرادى مى‏گرفت، بهترين دوست خود مى‏شمردند و انتقاد او را هديه‏اى براى خود مى‏دانستند (با آن‏كه كه عيب از ساحت امامان به دور است)، اما ما چه؟
گاه همه وجودمان از عيب، انباشته شده و ديده خودپسندمان ، آن را نمى‏بيند. دوست است كه چون بزرگى و پاكى مرا مى‏خواهد ، لب مى‏گشايد و مرا در خلوت درونم به فكر فرو مى‏برد و گاه به گريه مى‏اندازد و مرا وامدار خود مى‏سازد و نام خود را براى هميشه در خاطر من ثبت مى‏كند؛ چرا كه دوستى را كه با او خنديده‏ام، از ياد خواهم برد ، اما اين دوست را هرگز.(39) ديده تيزبين دوست است كه مى‏تواند پرده غفلت ديدگان ما را بدرد و به كژى‏هاى جان ما آگاهى يابد و از ما بخواهد كه آنها را برطرف سازيم.
دوست ، آيينه دوست است و كسى آينه را نمى‏شكند. انتقاد
 

92

ديگران ، داروى تلخى در دهان ماست و نصيحت دوست ، سوزنى براى بادكنك غفلت ما. از اين روست كه امام سجّاد(ع) حقّ منتقد را تواضع ما در برابر او و گوش سپارى ما به سخن او و سپس انديشيدن به انتقاد او مى‏داند، تا اگر درست بود ، بپذيريم و تشكر كنيم و او را خيرخواه خود بدانيم و اگر نادرست بود ، آن را به كنارى بنهيم و باز هم سپاسگزار او باشيم.(40)

د) با نامحرمان

ما انسان‏هاى عادى ، پاى در خاك داريم و نشان از افلاك. پاى خاكى ما در پى چشمان غبار گرفته مى‏رود و ما را بر زمين مى‏كوبد. موسى(ع) ، پيش از پيامبرى در چنين ورطه‏اى گرفتار مى‏آيد. دو دختر جوان در كنار چاه آب ، مظلومانه ايستاده‏اند. پدر، پير است و دختران ، چوپان گله . گوسفندان، تشنه‏اند و كناره چاه، پر از ازدحام شبان‏ها.
به زحمت، گله تشنه را نگاه داشته‏اند تا در كشاكش آب كشيدن ، با مردان، تماسى نيابند. منتظرند تا همه بروند و آن‏گاه، آب از چاه كشند. موسى ، جوانى غيور و قوى ، احترامى از سوى مردان نمى‏بيند و دل به حال دختران مى‏سوزاند. پيش مى‏آيد و با دستان نيرومندش همه آن گله را سيراب مى‏كند و بى هيچ چشمداشتى به سايه‏اى پناه مى‏برد، گرسنه و تشنه . اندكى بعد ، دختران چوپان را مى‏بيند كه با وقار و شرم كامل بر خاك‏هاى بيابان سينا ، گام مى‏نهند و پيش مى‏آيند. آنان پيام شعيب(ع) را ابلاغ مى‏كنند: به نزد من بيا تا پاداش كارت را بدهم.
- چگونه؟ من كه راه را نمى‏دانم.
- ما كه مى‏دانيم ، با ما بيا.
- باشد ، اما شما جلوى من نرويد. نمى‏خواهم چشمانم دائماً به شما باشد، حتّى از پشت سرتان.
- پس چگونه راه را به تو نشان دهيم؟!
- هرگاه من راه را به اشتباه پيمودم ، راهنمايى‏ام كنيد.(41)
و بدين گونه ، موسى(ع) خود را با عفت ورزى و حيا از لغزشى احتمالى، دور نگه مى‏دارد و همان‏گونه هم دختران شعيب .
موسى مى‏دانست كه نگاه، تير مسمومى از جانب شيطان است و تور پهن شده او(42) و چشم و گوش، جاسوسانى هستند كه قلب را فريب مى‏دهند و هرچه بخواهند از او مى‏گيرند. از اين رو خداوند ، حتى راه رفتن دختر شعيب را با حيا همراه كرده‏(43) و در خطاب به زنان پيامبر ، شرط تقوا را ، ناز و عشوه نريختن در سخن گفتن دانسته است؛ چرا كه قلب بيمار دلان را وسوسه مى‏كند(44) و اين نيست جز به سبب حضور فعالانه شيطان در اين ميان.
شيطان، نخستين حضور را در ميان دو نامحرم دارد و از اين‏رو، خلوت كردن دو نامحرم با يكديگر ، حرمت دارد و تنها ارتباط عمومى، آن گونه كه حيا كردن از آدميان را هم بر حياى از خداوند بيفزايد ، مجاز دانسته شده است.
در سيره ائمه، احتياطهاى شديدترى را نيز مى‏يابيم. امام على(ع) كه مجسمه تقوا و عفاف و نيرومندى است ، دوست نداشت به دختران جوان سلام كند و مى‏فرمود: مى‏ترسم كه از صداى آنها خوشم آيد و بيش از آنچه از پاداش سلام دادنم بهره ببرم ، از اغواگرى شيطان به رنج افتم.(45) و امام باقر(ع) ابوبصير را به سبب مزاحى كه هنگام تعليم قرآن نموده است ، توبيخ مى‏كند.(46)

1 . ميزان الحكمة، ح 12966.
2 . همان، ح 145.
3 . نهج البلاغه، نامه 31.
4 . ميزان الحكمة، ح 12004.
5 . الكافى، ج 2، ص 188.
6 . ر.ك: ميزان الحكمة، باب «سلام».
7 . الكافى، ج 2، ص 179، ح 2.
8 . همان، ص 183، 19 و 20.
9 . همان، ص 182، ح 15.
10 . غرر الحكم، ج 1، ص 139.
11 . بحارالأنوار، ج 71، ص 280 .
12 . الكافى، ج 2، ص 175 (باب تراحم و تعاطف).
13 . بحارالأنوار، ج 72، ص 23.
14 . الكافى، ج‏2 ، ص‏196 (باب: السعى في حاجة المؤمن).
15 . همان، ج 2، ص 199 (باب تفريح كرب المؤمن).
16 . دوستى در قرآن و حديث، ح 564 .
17 . همان، ح 572.
18 . ميزان الحكمة، ح 20687 و 20707.
19 . دوستى در قرآن و حديث، ح‏544.
20 . همان، ح 551.
21 . همان، ح‏575.
22 . همان، ح 2643 و 2644.
23 . گزيده ميزان الحكمه ، ح 2638.
24 . همان، ح 2649.
25 . همان، ح 2650.
26 . همان، ح 3 و 2652.
27 . الكافى، ج 2، ص 672، ح 5.
28 . ميزان الحكمة، باب مزاح.
29 . سوره اعراف، آيه 31.
30 . گزيده ميزان الحمكه، ح 2865.
31 . همان، ح 2866.
32 . همان، ح 287.
33 . همان، ح 2869.
34 . همان، ح 2871.
35 . علم و حكمت در قرآن و حديث ، باب حقوق عالم و معلّم و متعلم.
36 . همان ، ح 1837 و 1831 .
37 . گزيده ميزان الحكمه، ح‏6354.
38 . ر.ك: ميزان‏الحكمه، باب عقل.
39 . ر.ك: گزيده ميزان الحكمه، ح 6106.
40 . ميزان الحكمة، ج‏10 ، ص‏57.
41 . سوره قصص، آيه 23 - 25 .
42 . گزيده ميزان الحكمه، ح 6129 و 6141 .
43 . سوره قصص، آيه 25.
44 . سوره احزاب، آيه 32.
45 . ر.ك: ميزان الحكمة، ح‏8865.
46 . رجال الطوسى، ص 404، ح 295.