عبدالهادى مسعودى
جوانى ، فصل پيوند است و با هم زيستن. ما نه «تنها» هستيم و نه از «تنهايى» لذت مىبريم. ما به مردم نياز داريم و آنان به ما. همه ما از بدو تولد، پدر و مادر و خواهر و برادر و يا برخى از اينها را در كنار خود مىبينيم و اندك اندك، همسالان و همسايگان و همكلاسان و هم گروهها و بسيارى «هم»هاى ديگر را در نزديكى خود مىيابيم.
در بيرون از خانواده ، ما با همسايگان و دوستان زندگى مىكنيم ، همشاگردىها و معلمان نيز در اوقات و سالهاى تحصيل، در كنار ما هستند و براى برخى از ما پيش مىآيد كه در موقعيتهاى شغلى و تحصيلى و محل زندگى با افرادى ديگر نيز برخورد كنيم.
در اين ميان يكى از ما در دل ديگران جاى مىگيرد ، همه ما او را دوست داريم و به او محبت مىورزيم، با او راحتتر مىگوييم و مىشنويم و آسانتر ارتباط برقرار مىكنيم. گاه اسرار نهان خود را از پدر و مادر و خويش و نزديك ، پوشيده مىداريم ، اما با او در ميان مىگذاريم. او ، سنگ صبور ما مىشود و مايه تسكين روحى همه. نه ما از او مىرنجيم و نه او از ما مىرنجد .
در اين جا، بنا داريم به اصول استوارسازى و سالم نگاه داشتن اين ارتباط بپردازيم و نيز آداب آن را از ديدگاه كسانى كه خود، سالمترين ، عميقترين و استوارترين ارتباطها را با ديگران پىريزى كردهاند و بسيارى از بزرگان تاريخ، شيدايىترين پيوندها را با آنها داشتهاند ، اشاره كنيم.
الف) با دوستان
اصل اول: برابرى و برادرى
ما همه دوست داريم ديگران به ما احترام بگذارند ، عزّت و آبروى ما را حفظ كنند ، عذر ما را بپذيرند و از خطاى ما چشم بپوشند و آن را براى كسى نگويند و رازهاى ما را فاش نكنند. آيا ديگران، اينها را از ما نمىخواهند؟ پس نخستين اصل در رفتار - كه مهمترين هم هست - اين است كه: «همان گونه با مردم رفتار كن كه دوست دارى مردم با تو رفتار كنند».
(1)
بايد دوست را برادرى بدانيم كه تنها همزاد ما نيست
(2) و برتر از اين، او خود ماست و ما وظيفه داريم در رفتار با او، خودمان را به جاى او بگذاريم
(3) كه اگر چنين كرديم، عدالت ورزيدهايم و لقب «عادل»، برازنده ماست.
(4)
اصل دوم: «خوش ...» بودن
اگر به گفتار و رفتار خود ، عملاً پيشوند «خوش» را بيفزاييم، حتما ارتباطهاى خوش و سرزندهاى خواهيم داشت .
در اولين لحظه ديدار و پيش از نزديك شدن دوست ، بايد «خوشرو» باشيم. كليد گشودن دل دوست ، خوشرويى و لبخند است . چهره شكفته ، پيام محبّت است و فرستادن موج دوستى. لب گشودن ، دل گشودن را به ارمغان مىآورد و خود، اولين كار نيك در نخستين ثانيههاى ارتباط است
(5) و در مقابل، ابروان گرهخورده ، بستن دريچه ارتباط!
كار زيباى ديگر ، «خوشگويى» است: سخن گفتن بدون تحقير و مسخره كردن و سرزنش، سخن گفتن به قصد زدودن اندوه و از ميان بردن بيم و در آغاز ، سلام دادن.
سلام يعنى سلامتى و آرامش، يعنى آرزوى تندرستى دوست و آسوده كردن او از گزند دست و زبان. و نيك روشن است كه هر كس پيشدستى كند ، مسابقه محبّت را برده است. سلام را كوچكتر به بزرگتر تقديم مىكند، اما با سلام دادن، بزرگتر مىشود و بزرگتر نيز بايد خود را كوچكتر ببيند و زودتر سلام دهد و كسى از پيامبر اكرم بزرگتر نيست؛ اما هيچ كس نتوانست در سلام دادن، بر او پيشى بگيرد.
(6)
و بايد «خوش برخورد» باشيم. با دوستِ از راه رسيده، دست بدهيم و چون صفحه دستان را بر هم مىنهيم ، بر دوستىهايمان پاى بفشاريم و آواى محبّت را از همه سر انگشتانمان سردهيم و بدانيم كه دست محبت خدا در ميان ماست و دست آن يكى را مىفشارد كه ديگرى را بيشتر دوست دارد،
(7) اگر چه با نگاه رحمت به هر دو مىنگرد و گناهان هر دو چون برگ درخت مىريزد.
(8) و شايد به همين دليل ، پيامبر به هنگام مصافحه دست خود را جدا نمىكرد و صبر مىكرد تا طرف ديگر ، دستش رابكشد.
(9)
«خوشخويى» را نيز بيفزاييد . خوشگويى و خوشرويى و خوشخويى، در هم تنيده و تور دوستى را تابيدهاند ؛ تورى كه گستردن آن، محبت نيكان را شكار ما مىكند. ما با سلام دادن، گفتار مؤدبانه و رفتار مقبول ، محبت همه را جلب مىكنيم و سخن زيبا ، جواب زيبا مىآورد.
(10)
خوشخويى ، يعنى تحمّل و شكيبايى و بردبارى و دلسوزى و گذشت و انصاف. ما مىتوانيم سنگ صبور همديگر باشيم و آب گوارايى براى تشنگان در كوير تفتيده زندگى.
(11)
اصل سوم: به ياد ديگران بودن
برخى به مجلس نيامده ، از خود مىگويند و خويشتن را مطرح و شيرينكارىهاى خود را بازگو مىكنند و آنگاه هم كه اندك توجهى به ما مىكنند و مىخواهند ما صحبت كنيم، به ما مىگويند: بازىِ مرا ديدى؟!
اينان نه ما را مىبينند و نه از ما سراغ مىگيرند و نه حضور و غيبت ما برايشان محسوس است؛ اما دوستان ديگرى هم ، به گرمى از ما احوالپرسى مىكنند و صميمانه ، از مشكلات ما جويا مىشوند و از درس و مشق و خانه و كاشانه مىپرسند و در هر كجا كه كمكى نياز باشد دست مردانگى و جوانمردى پيش مىآورند و همچون انصار پيامبر در مدينه ، ايثارگرانه ، شام خود را براى ديگرى مىفرستند.
(12) در مرور درسها و حل تمرينها ، به ياريمان مىشتابند و جزوه روزهاى غيبت و بيمارى ما را در عيادتمان ، هديه مىآورند. ما جزو كدامين دستهايم؟
گرهگشايى و حل مسائل مردم و البته از طريق حق و نه به باطل، منحصر به كارهاى بزرگ نيست. امام سجّاد(ع) هرگاه در راه به سنگ و كلوخى برمىخورد ، از مركب به پايين مىآمد و آن را به كنارى مىنهاد و دوباره بر مركب مىنشست و مىرفت
(13) و ما نيز مىتوانيم كلاس و محلّه خود را تميز كنيم و كاغذهاى زمين ورزش را جمع كنيم. مهم، در انديشه ديگران بودن و به مردم انديشيدن است ، امّا كار به حدّ توان و در مرز حق و راستى.
ما اگر هم نتوانيم بايد نيازمند را به سمت كسى كه مىتواند، راهنمايى كنيم و بدانيم كه كمك ، فقط كمك مالى نيست. آموختن يك نكته كوچك ، ارائه راه حل يك مسئله جبر و زيستشناسى و دادن نشانى بهترين كتابفروشى و معرفى يك كتاب خوب و سودمند، گاه از هزاران تومان صدقه ، پر ارزشتر و براى روابط دوستى ، تقويت كنندهتر است.
و فراخوانى به خوبىها و باز داشتن دوست از بدىها و هشداردادن به چاهها و چالههاى راه، كمتر از اينها نيست.
(14) و شاد كردن دوست غمزده و عيادت آسيب ديده و خوددارى از تمسخر مصيبت ديده، همه در اين اصل، جاى مىگيرند.
(15)
اصل چهارم: هوشيارى
همان گونه كه انتخاب دوست و گزينش همسفران زندگى مىبايد بر اساس بينش درست و نگرش صحيح باشد و پس از آزمونهاى نهان و پيداى متعدد انجام گيرد ، در طول دوستى و در ادامه همراهى نيز بايد اين شناخت و تيزبينى ادامه يابد. دوست، هر چند هم كه دوست باشد، ممكن است روزگارى هر چند دور و ناپيدا ، از حلقه دوستى بيرون رود و رشته محبتش را بگسلد . روزگار، يك جاده ناهموار و پر از فراز و نشيبهاى ناديدنى است و هر لحظه امكان دارد كه همسفر ما در يكى از چالهها بماند و با ما نيايد. آيندهنگرى و هوشيارى مىگويد: اعتماد مطلق و دادن همه چيز و افشاى همه اسرار نهان ، شرط خردورزى نيست و شكستهاى حاصل از اعتماد مطلق ، جبرانناپذير است.
(16)
اين بدان معنا نيست كه همه دوستى و محبّت خود را نثار دوست حقيقى امتحان داده خود نكنيم و مال و جان خود را از او دريغ داريم. نه! بلكه منظور، رعايت همزمانِ حق دوستى از يك سو و حق حكمت و خرد ورزى از سوى ديگر است. آنچه را كه از واجبات دوستى است، نثار دوستت كن ، اما همه رازهايت را با او در ميان منه، تا هم حق حكمت و هم حق محبّت را ادا كرده باشى.
(17)
چهره ديگر هوشيارى ، در ارتباطهاى سهجانبه است. من با شما و هر دو با شخص سومى آشنا هستيم. يكى در اين ميان ، از ديگرى سخنچينى مىكند و مىخواهد يكى از سه نفر را از اين حلقه ارتباط ، خارج سازد. هوشيارى در برخورد خردمندانه با پديده زشت سخنچينى ، ترسيمگر هوشيارى در ارتباط و دوستى و نيز موجب استمرار آن است. سخنچين ، ساحرى اِغواگر است كه جامه پند و اندرز به تن مىكند و پرده سر و حجاب تغافل را مىدرد و بذر دشمنى مىافشاند.
از اين رو به منظور مغلوب نشدن در برابر اين شگرد شيطانى ، خداوند در قرآن، ما را از پيروى هر سخنچينى ، باز داشته است، هر كه باشد! و پيشوايان ما نيز دستور تكذيب و راندن سخنچين را صادر كردهاند، خواه خبر راست آورده باشد و يا خبر را هم خود ساخته باشد!
(18)
اصل پنجم: صداقت و وفادارى
در زبان احاديث ، صدق و صديق به هم آميختهاند و دوستى و محبّت ، يادآور صفا و صميميتاند؛ اگر چه كسانى هستند كه دم از دوستى مىزنند و به واقع ، سوداى سود خود در سر دارند ،
(19) اما اينان دوستان زبانىاند. دوستان قلبى و حقيقى ، دل صاف و روشن خود را در دستان بى فريب خود مىنهند و آن را نثار و ايثار مىكنند. اينان نه دوست را فريب مىدهند و نه پيمان مىشكنند.
(20) اينان در بازار دوستى ، كالاى بى عيب آوردهاند و از وسوسههاى شيطان، رهيده و خود را آزاد ساختهاند.
صداقت در دوستى ، راستى در ادعاى ماست كه ما دوست را نه براى منافع خود كه براى خود او مىخواهيم و نه براىبهرهگيرى كه براى بهرهدهى. ارزش دوست نه به جزوه شب آزمون است و نه به اندازه بهاى غذا و توپ فوتبال و كتاب رُمان. قيمت دوست به اندازه صداقت و صفا و راستى و درستى او و احترامش به محبّت و پاىبندىاش به صميميت است، به پاسْ داشتن او از دوستى و محبّت بدون غلّ و غشّ است. و در اين فضا، ما نه توقعى داريم تا از برآورده نشدنش برنجيم و نه به انتظار سودى نشستهايم تا همه حقوق خود را تمام و كمال از او طلب كنيم ؛ چرا كه انصاف خواهى از دوستان ، منافى با انصافورزى و مروّت است.
(21)
اصل ششم: رفق و مدارا
زيبايى روح و آراستگى رفتار انسان در مدارا و نرمى اوست .
(22) همه ما گاه و بيگاه خشم مىگيريم و جان خود را آلوده مىسازيم. آلودگىهاى روح ما به حمام هميشگى نياز دارند و آب اين جانشويى، از چشمه رفق و مدارا مىجوشد و با نرمى و سازگارى ، روان مىگردد.
دوستان، گاه خشم مىگيرند و پرآشوب و پر همهمه به ما هجوم مىآورند و در اين موقعيت ، تنها مدارا و بردبارى ماست كه ارتباط را پابرجا نگه مىدارد و خاموشى و تحمّل و نرمى است كه ريسمان محبّت را محكم مىسازد.
همراهى و همدلى ، كليد موفقيت و گشاينده آسايش و آرامش است.
(23) با رفق و مدارا ، دوست سرسخت و دشمن كينهتوز خود را در تور دوستى گرفتار مىآوريم و سختترين موانع را از ميانه راه مىزداييم.
(24) رفق و همدلى و همراهى ، شاه كليد حل مسائل و آخرين چاره كارهاى گره خورده است.
(25) اين اصل اگر در كنار اصل چهارم بنشيند و ما بتوانيم با همگام شدن ، مشكلات دوست خود را درك كنيم و موقعيتهاى او را درست بسنجيم ، همه عقدهها و گرههاى طناب دوستى را مىگشايد و ما را بر تخت كرامت و بزرگى مىنشاند و به آنچه از ديگران انتظار داريم ، مىرساند.
(26)
اصل هفتم: ادب
ضابطه دوستى ، ادب است و حتى دوستىِ عميق و ريشهدار ، بى نياز از ادب نيست. اين سخن كه «ميان دوستان ، لزومى به رعايت ادب نيست» ، نه حديث است و نه درست! مگر توهين و زشتگويى و دشنام دهىِ دوستان، ما را ناراحتتر و افسردهتر نمىكند؟ آيا زشتى به خاطر صورت گرفتن از سوى شخص خاصّى ، زيبا مىشود؟ بى ادبى ، فراتر از مرز خويش رفتن و تجاوز به حريم ديگران است و حريم دوست، بسى محترمتر و پر بهاتر است.
(27)
زندگى خردمندانه و گفتار مؤدبانه و به دور از بدزبانى و زشتگويى و ستيزهجويى و سبكسرى، همه نمادهاى ادباند و دوستىفزا و دوستى آفرين؛ نامبردن دوست با احترام و عظمت و دورى از مسخره كردن و غيبت ، ياوه و بيهوده نگفتن ، و داد و فرياد نكشيدن و حنجره را آسوده نهادن نيز از ديگر نمودهاى ادب است و اينها نيز محبت افزايند. مىتوان گفت علت سفارش پيشوايان ما به پرهيز از شوخىهاى زياد و بيجا ، رعايت ادب دوستى است، شوخىهايى كه به جاى محبّت ، بذر دشمنى مىنشانند و كينه به بار مىآورند.
(28)
اصل هشتم: آراستگى
ما دوست داريم كه دوست ما ، ظاهرى آراسته و اخلاقى زيبا داشته باشد و مطابق اصل نخست ، بايد خود نيز اينگونه باشيم. خدا نيز دوست دارد كه به گاه در آمدن به مسجد
(29) و رفتن به نزد دوست ، آراسته و تميز و نظيف باشيم.
(30)
امام على(ع) مىفرمايد: همان گونه كه شما در برابر شخص غريب ، آراسته و زيبا ، ظاهر مىشويد ، بايد در برابر دوست خود نيز به بهترين هيئت و زيباترين شكل درآييد.
(31) ناگفته پيداست كه اين به معناى استفاده از لباس گرانقيمت و روغن و عطر خارجى نيست . مىتوان لباس كهنه را تميز و مرتب نمود و در عين فقر ، بهنجار و بسامان بود. اين بهنجار بودنِ ظاهر است كه نشان از سازگارى انسان با محيط و اطرافيان و دوستان دارد و انگشت اشاره آنان را از ما دور مىگرداند و
زبان ايشان را از بدگويى ما و دلهايشان را از اظهار تنفّر از ما باز مىدارد.(32)
تنها نكته باقىمانده، آن است كه باطن و جان ما نيز بايد آراسته باشد و زيبايى جان به ايمان و آرامش و خوشخويى و اعتدال است(33) و در يك كلمه: اطاعت از خدا و در راه او بودن.(34)
پس بكوشيم تا از جاده هدايت الهى بيرون نرويم تا درونمان نيز زيبا باشد و دوستىها و ارتباطها، بر سرعت ما در پيمودن مسير انسانى به سوى مقصد خدايى بيفزايد ، نه آن كه از شتاب آن بكاهد.
ب) با استادان
استاد ، يعنى كسى كه حاصل زحمات پيگير خود را در بستههاى سخن به ما هديه مىدهد و دسترنج معنوى خود را در برگههاى سپيد محبت مىپيچيد و برايمان به ارمغان مىآورد. استاد در هر رشته و فنّى كه به ما چيزى آموخته است ، بر ما حقّى دارد و از اين رو قابل احترام و اكرام است
(35) تا سر حدّ خدمت و اطاعت و تواضع در برابر او.
(36) بزرگداشت استاد، به گوشسپارى و دقت و تمركز به گاه آموزش است و پايين آوردن صدا و اظهار فضل در برابر او و ساكت نگاه داشتن مجلس درس و حفظ حرمت او و بدگويى نكردن از او و دفاع كردن از او در پشت سرش.
و البته حقوق استاد، بيش از اينهاست (دوستداران را به كتاب «علم و حكمت در قرآن و حديث» كه اين حقوق به تفضيل آورده است ، ارجاع مىدهيم).
ج) با نامهربانان
جوانى، بهار دوستى است و فصل شكوفههاى پيوند؛ اما گاه و بيگاه ، باد هجران مىوزد، فصل سرد «قهر» آغاز مىگردد و دلهاى آتشناك محبّت به سردى مىگرايد. در اين ميان، وظيفه ما ، دميدن در تنور داغ محبّت و كوتاه كردن هجران است و تبديل سه ماه به سه روز.
(37)
جلوههاى نامهربانى، رنگ تندترى نيز دارد. نامهربانى افراد ناسازگار كه گاه در كنار ما حضور مىيابند و در كلاس درس و يا خوابگاه دانشگاه و يا آسايشگاه و چادر پادگان، مزاحم همه مىشوند . ما نه مىخواهيم و نه خوب است كه با اينان دوست شويم؛ اما ناگزير از ارتباط با آنان هستيم. چاره كار در نياشفتن است و تحمل كردن و يافتن راهها و شيوههاى سازگارى با ايشان. اين، نشانه خرد و قدرت مهار انسان است.
(38)
آنچه مهمتر است ، تصوير ذهنى ما از نامهربانى است. ما، دوستى را كه هميشه مىخندد و ما را تأييد مىكند و هيچ مخالفتى از خود نشان نمىدهد ، «يار مهربان» مىدانيم و آن ديگرى را كه گاه به گاه، روى ترش مىكند و مخالفتى نشان مىدهد و خردهاى مىگيرد ، يار نامهربان مىخوانيم.
اما اين پندار ، پردهاى بر حقيقت و مانعى براى شناخت است. پيشوايان ما ، كسى را كه خيرخواهانه از آنها ايرادى مىگرفت، بهترين دوست خود مىشمردند و انتقاد او را هديهاى براى خود مىدانستند (با آنكه كه عيب از ساحت امامان به دور است)، اما ما چه؟
گاه همه وجودمان از عيب، انباشته شده و ديده خودپسندمان ، آن را نمىبيند. دوست است كه چون بزرگى و پاكى مرا مىخواهد ، لب مىگشايد و مرا در خلوت درونم به فكر فرو مىبرد و گاه به گريه مىاندازد و مرا وامدار خود مىسازد و نام خود را براى هميشه در خاطر من ثبت مىكند؛ چرا كه دوستى را كه با او خنديدهام، از ياد خواهم برد ، اما اين دوست را هرگز.
(39) ديده تيزبين دوست است كه مىتواند پرده غفلت ديدگان ما را بدرد و به كژىهاى جان ما آگاهى يابد و از ما بخواهد كه آنها را برطرف سازيم.
دوست ، آيينه دوست است و كسى آينه را نمىشكند. انتقاد
ديگران ، داروى تلخى در دهان ماست و نصيحت دوست ، سوزنى براى بادكنك غفلت ما. از اين روست كه امام سجّاد(ع) حقّ منتقد را تواضع ما در برابر او و گوش سپارى ما به سخن او و سپس انديشيدن به انتقاد او مىداند، تا اگر درست بود ، بپذيريم و تشكر كنيم و او را خيرخواه خود بدانيم و اگر نادرست بود ، آن را به كنارى بنهيم و باز هم سپاسگزار او باشيم.(40)
د) با نامحرمان
ما انسانهاى عادى ، پاى در خاك داريم و نشان از افلاك. پاى خاكى ما در پى چشمان غبار گرفته مىرود و ما را بر زمين مىكوبد. موسى(ع) ، پيش از پيامبرى در چنين ورطهاى گرفتار مىآيد. دو دختر جوان در كنار چاه آب ، مظلومانه ايستادهاند. پدر، پير است و دختران ، چوپان گله . گوسفندان، تشنهاند و كناره چاه، پر از ازدحام شبانها.
به زحمت، گله تشنه را نگاه داشتهاند تا در كشاكش آب كشيدن ، با مردان، تماسى نيابند. منتظرند تا همه بروند و آنگاه، آب از چاه كشند. موسى ، جوانى غيور و قوى ، احترامى از سوى مردان نمىبيند و دل به حال دختران مىسوزاند. پيش مىآيد و با دستان نيرومندش همه آن گله را سيراب مىكند و بى هيچ چشمداشتى به سايهاى پناه مىبرد، گرسنه و تشنه . اندكى بعد ، دختران چوپان را مىبيند كه با وقار و شرم كامل بر خاكهاى بيابان سينا ، گام مىنهند و پيش مىآيند. آنان پيام شعيب(ع) را ابلاغ مىكنند: به نزد من بيا تا پاداش كارت را بدهم.
- چگونه؟ من كه راه را نمىدانم.
- ما كه مىدانيم ، با ما بيا.
- باشد ، اما شما جلوى من نرويد. نمىخواهم چشمانم دائماً به شما باشد، حتّى از پشت سرتان.
- پس چگونه راه را به تو نشان دهيم؟!
- هرگاه من راه را به اشتباه پيمودم ، راهنمايىام كنيد.
(41)
و بدين گونه ، موسى(ع) خود را با عفت ورزى و حيا از لغزشى احتمالى، دور نگه مىدارد و همانگونه هم دختران شعيب .
موسى مىدانست كه نگاه، تير مسمومى از جانب شيطان است و تور پهن شده او
(42) و چشم و گوش، جاسوسانى هستند كه قلب را فريب مىدهند و هرچه بخواهند از او مىگيرند. از اين رو خداوند ، حتى راه رفتن دختر شعيب را با حيا همراه كرده
(43) و در خطاب به زنان پيامبر ، شرط تقوا را ، ناز و عشوه نريختن در سخن گفتن دانسته است؛ چرا كه قلب بيمار دلان را وسوسه مىكند
(44) و اين نيست جز به سبب حضور فعالانه شيطان در اين ميان.
شيطان، نخستين حضور را در ميان دو نامحرم دارد و از اينرو، خلوت كردن دو نامحرم با يكديگر ، حرمت دارد و تنها ارتباط عمومى، آن گونه كه حيا كردن از آدميان را هم بر حياى از خداوند بيفزايد ، مجاز دانسته شده است.
در سيره ائمه، احتياطهاى شديدترى را نيز مىيابيم. امام على(ع) كه مجسمه تقوا و عفاف و نيرومندى است ، دوست نداشت به دختران جوان سلام كند و مىفرمود: مىترسم كه از صداى آنها خوشم آيد و بيش از آنچه از پاداش سلام دادنم بهره ببرم ، از اغواگرى شيطان به رنج افتم.
(45) و امام باقر(ع) ابوبصير را به سبب مزاحى كه هنگام تعليم قرآن نموده است ، توبيخ مىكند.
(46)
1 . ميزان الحكمة، ح 12966.
2 . همان، ح 145.
3 . نهج البلاغه، نامه 31.
4 . ميزان الحكمة، ح 12004.
5 . الكافى، ج 2، ص 188.
6 . ر.ك: ميزان الحكمة، باب «سلام».
7 . الكافى، ج 2، ص 179، ح 2.
8 . همان، ص 183، 19 و 20.
9 . همان، ص 182، ح 15.
10 . غرر الحكم، ج 1، ص 139.
11 . بحارالأنوار، ج 71، ص 280 .
12 . الكافى، ج 2، ص 175 (باب تراحم و تعاطف).
13 . بحارالأنوار، ج 72، ص 23.
14 . الكافى، ج2 ، ص196 (باب: السعى في حاجة المؤمن).
15 . همان، ج 2، ص 199 (باب تفريح كرب المؤمن).
16 . دوستى در قرآن و حديث، ح 564 .
17 . همان، ح 572.
18 . ميزان الحكمة، ح 20687 و 20707.
19 . دوستى در قرآن و حديث، ح544.
20 . همان، ح 551.
21 . همان، ح575.
22 . همان، ح 2643 و 2644.
23 . گزيده ميزان الحكمه ، ح 2638.
24 . همان، ح 2649.
25 . همان، ح 2650.
26 . همان، ح 3 و 2652.
27 . الكافى، ج 2، ص 672، ح 5.
28 . ميزان الحكمة، باب مزاح.
29 . سوره اعراف، آيه 31.
30 . گزيده ميزان الحمكه، ح 2865.
31 . همان، ح 2866.
32 . همان، ح 287.
33 . همان، ح 2869.
34 . همان، ح 2871.
35 . علم و حكمت در قرآن و حديث ، باب حقوق عالم و معلّم و متعلم.
36 . همان ، ح 1837 و 1831 .
37 . گزيده ميزان الحكمه، ح6354.
38 . ر.ك: ميزانالحكمه، باب عقل.
39 . ر.ك: گزيده ميزان الحكمه، ح 6106.
40 . ميزان الحكمة، ج10 ، ص57.
41 . سوره قصص، آيه 23 - 25 .
42 . گزيده ميزان الحكمه، ح 6129 و 6141 .
43 . سوره قصص، آيه 25.
44 . سوره احزاب، آيه 32.
45 . ر.ك: ميزان الحكمة، ح8865.
46 . رجال الطوسى، ص 404، ح 295.