هر روز از كوچه ما رد مىشوى
زيبايىات زبانزد تمام آينههاست. وقتى مىخندى، لحظهها به حركت درمىآيند و نسيم به رقص مىآيد. سپيدى دندانهايت رونق برفها را از ميان برده است. لختى بخند تا همه دنيا روشن شود. زلف سياهرنگت روزگار چشمها را سياه كرده است. دَمى كه سر تكان دهى و موهايت موج بردارند، وَهمِ شب همه را مىگيرد.
شنيدهام خال محمدىات گلها را شرمنده كرده است، زيباى ازلى! خال محمدىات حجرالاسود كعبه روى توست كه وقتى دورت طواف مىكنيم بايد برآن بوسه بزنيم.
قامت دلفريبت، دلها را پريشان كرده است. راه برو تا تو را از سروها بشناسيم.
نفس بكش، بخند، سر تكان بده، حرف بزن، شعر بخوان، راه برو، چشمانت را ببند و باز كن. بگذار زندگى جريان پيدا كند. بگذار با خندهات دنيا زيباتر شود. بگذار آسمان محوِ تو شود. بگذار دستهاى شاعران پُر از شعر گردد. خوش به حال آينهها كه شعر موزون قامت تو را از بر كردهاند. خوش به حال آبها كه بارها در آنها نگريستهاى و زيبايىات را در آنها ريختهاى.
هر روز از كوچه ما رد مىشوى و عطر قدمهايت تا مدتها كوچه را گيج و حيران مىكند. همسايهها كه درِ خانهها را باز مىكنند، مىفهمند كه عابر مهربان كوچه تو بودهاى ؛ اما هرچه مىگردند تو را نمىيابند. چرا اين قدر بى سر و صدا از كوچهها مىگذرى؟ چرا چشمها را از زيبايى محروم كردهاى؟ ما به زيبايى تو محتاجيم. زندگىمان ببخش. نگاهمان را با رنگ لبخندت آشنا كن. بگذار مردمك چشممان از بهار رويت بهرهاى ببرند. چهقدر دل نگاهمان بهياد ليلى لبخندت مىتپد!
س . حسينى
و كسى هست در اين نزديكى
شكوفهها، بوى تو را مىدهند از آنجا كه بهار، تنها يك نشانه از وجود توست. و باران، يادآور تكرار آشناى صفا و سخاوت چشمان آبى توست. و شب كه تنها اشارهاى است به راز سكوت و آرامش مهتابىات.
وقتى از ابر، مهربانىات بر كوير خشك دلها مىبارد، صميمانه به تماشاى وسعت سادگىات مىنشينم.
صداى زندگى را از لابهلاى نفسهاى پاك تو بايد شنيد و در پناه لبخند آسمانىات، تا دورها مىتوان اوج گرفت و از زمين خاكى گريخت.
در جادههاى ساكت و خاموش دل كه پا مىنهم، بهجز عطر آشنا و دلنشين تو به مشامم نمىرسد. گر چه گاهى در ازدحام بىامان سايههاى تاريك، لبخند سادهات را به فراموشى مىسپرم.
نگاهت فراتر از آسمان و زمين است و گرد و غبار دلتنگىات را از سينهها مىزدايد. غنچهها تنها به باور آمدنت نفس مىكشند كه كسى هست در اين نزديكى، كه نگاهش درمان تمام غصّهها و زخمهاست.
كسى در اين نزديكىهاست كه آمدنش را ستارهها مژده مىدهند. كسى كه اگر بيايد، بهار براى هميشه در كلبه كوچك دلها مىماند. كه اگر بيايد سرانجام تمام قصّهها سپيد خواهند شد و پرندهها همه سلامت به آشيانه بازخواهند گشت. كه اگر بيايد!...
نعيمه ارنگ - اصفهان
مثل پنجره
وقتى كه با فراق تو زنجير مىشوم
مثل غروب، خسته و دلگير مىشوم
هر پيچكى كه هست همه روى چشم توست
من مثل بيد شبزدهاى پير مىشوم
زود است گرچه مرگ من اى آبى زلال!
مثل زمان، براى سفر دير مىشوم
در زير ژالههاى غزل دارم اندكى
چون واژههاى سبز تو تطهير مىشوم
وقتى طلوع كنى از شرق آسمان
آن لحظه، مثل پنجره تعبير مىشوم
معصومه اسماعيلى - قم
يك قبيله انتظار
در غروب جادهها: يك پياده يك سوار
يك عشيره آفتاب، يك قبيله انتظار
بر صليب آسمان: يك ستاره، يك حضور
سايه سايهبان و پر، قطره قطره اعتبار
آيههاى بىدرنگ، سورههاى پر تپش
سينههاى منفعل، از كرامت بهار
شك نكن سوار صبح، در اصالت غروب
اين شكسته تخته سنگ، اين عبور آشكار
حرف، حرف آخر است، حرف، حرف ديگرىست
حرف، حرف بودن است، حرف رفتنِ غبار
در غروب جادهها، ردّ يك اشاره است
مانده روى دست شهر، خوشه خوشه انتظار
حميد يعقوبى سامانى