مجلات >حديث زندگی>شماره 7

آدينه

 


86

هر روز از كوچه ما رد مى‏شوى

زيبايى‏ات زبانزد تمام آينه‏هاست. وقتى مى‏خندى، لحظه‏ها به حركت درمى‏آيند و نسيم به رقص مى‏آيد. سپيدى دندان‏هايت رونق برف‏ها را از ميان برده است. لختى بخند تا همه دنيا روشن شود. زلف سياه‏رنگت روزگار چشم‏ها را سياه كرده است. دَمى كه سر تكان دهى و موهايت موج بردارند، وَهمِ شب همه را مى‏گيرد.
شنيده‏ام خال محمدى‏ات گل‏ها را شرمنده كرده است، زيباى ازلى! خال محمدى‏ات حجرالاسود كعبه روى توست كه وقتى دورت طواف مى‏كنيم بايد برآن بوسه بزنيم.
قامت دلفريبت، دل‏ها را پريشان كرده است. راه برو تا تو را از سروها بشناسيم.
نفس بكش، بخند، سر تكان بده، حرف بزن، شعر بخوان، راه برو، چشمانت را ببند و باز كن. بگذار زندگى جريان پيدا كند. بگذار با خنده‏ات دنيا زيباتر شود. بگذار آسمان محوِ تو شود. بگذار دست‏هاى شاعران پُر از شعر گردد. خوش به حال آينه‏ها كه شعر موزون قامت تو را از بر كرده‏اند. خوش به حال آب‏ها كه بارها در آنها نگريسته‏اى و زيبايى‏ات را در آنها ريخته‏اى.
هر روز از كوچه ما رد مى‏شوى و عطر قدم‏هايت تا مدت‏ها كوچه را گيج و حيران مى‏كند. همسايه‏ها كه درِ خانه‏ها را باز مى‏كنند، مى‏فهمند كه عابر مهربان كوچه تو بوده‏اى ؛ اما هرچه مى‏گردند تو را نمى‏يابند. چرا اين قدر بى سر و صدا از كوچه‏ها مى‏گذرى؟ چرا چشم‏ها را از زيبايى محروم كرده‏اى؟ ما به زيبايى تو محتاجيم. زندگى‏مان ببخش. نگاهمان را با رنگ لبخندت آشنا كن. بگذار مردمك چشممان از بهار رويت بهره‏اى ببرند. چه‏قدر دل نگاهمان به‏ياد ليلى لبخندت مى‏تپد!
س . حسينى

و كسى هست در اين نزديكى

شكوفه‏ها، بوى تو را مى‏دهند از آن‏جا كه بهار، تنها يك نشانه از وجود توست. و باران، يادآور تكرار آشناى صفا و سخاوت چشمان آبى توست. و شب كه تنها اشاره‏اى است به راز سكوت و آرامش مهتابى‏ات.
وقتى از ابر، مهربانى‏ات بر كوير خشك دل‏ها مى‏بارد، صميمانه به تماشاى وسعت سادگى‏ات مى‏نشينم.
صداى زندگى را از لابه‏لاى نفس‏هاى پاك تو بايد شنيد و در پناه لبخند آسمانى‏ات، تا دورها مى‏توان اوج گرفت و از زمين خاكى گريخت.
در جاده‏هاى ساكت و خاموش دل كه پا مى‏نهم، به‏جز عطر آشنا و دلنشين تو به مشامم نمى‏رسد. گر چه گاهى در ازدحام بى‏امان سايه‏هاى تاريك، لبخند ساده‏ات را به فراموشى مى‏سپرم.
نگاهت فراتر از آسمان و زمين است و گرد و غبار دلتنگى‏ات را از سينه‏ها مى‏زدايد. غنچه‏ها تنها به باور آمدنت نفس مى‏كشند كه كسى هست در اين نزديكى، كه نگاهش درمان تمام غصّه‏ها و زخم‏هاست.
كسى در اين نزديكى‏هاست كه آمدنش را ستاره‏ها مژده مى‏دهند. كسى كه اگر بيايد، بهار براى هميشه در كلبه كوچك دل‏ها مى‏ماند. كه اگر بيايد سرانجام تمام قصّه‏ها سپيد خواهند شد و پرنده‏ها همه سلامت به آشيانه بازخواهند گشت. كه اگر بيايد!...
نعيمه ارنگ - اصفهان

 


87

مثل پنجره

وقتى كه با فراق تو زنجير مى‏شوم
مثل غروب، خسته و دلگير مى‏شوم
هر پيچكى كه هست همه روى چشم توست
من مثل بيد شبزده‏اى پير مى‏شوم
زود است گرچه مرگ من اى آبى زلال!
مثل زمان، براى سفر دير مى‏شوم
در زير ژاله‏هاى غزل دارم اندكى
چون واژه‏هاى سبز تو تطهير مى‏شوم
وقتى طلوع كنى از شرق آسمان
آن لحظه، مثل پنجره تعبير مى‏شوم
معصومه اسماعيلى - قم

يك قبيله انتظار

در غروب جاده‏ها: يك پياده يك سوار
يك عشيره آفتاب، يك قبيله انتظار
بر صليب آسمان: يك ستاره، يك حضور
سايه سايه‏بان و پر، قطره قطره اعتبار
آيه‏هاى بى‏درنگ، سوره‏هاى پر تپش
سينه‏هاى منفعل، از كرامت بهار
شك نكن سوار صبح، در اصالت غروب
اين شكسته تخته سنگ، اين عبور آشكار
حرف، حرف آخر است، حرف، حرف ديگرى‏ست
حرف، حرف بودن است، حرف رفتنِ غبار
در غروب جاده‏ها، ردّ يك اشاره است
مانده روى دست شهر، خوشه خوشه انتظار
حميد يعقوبى سامانى