مجلات >حديث زندگی>شماره 7

يك خاكريز تا بهشت

محسن صالحى حاجى‏آبادى
 

71

- بچه‏ها تشنه‏اند. دارند يكى يكى از دست مى‏روند.
اين را شيخ حبيب گفت و بعد دستش را گذاشت بالاى چشمانش. نگاهى به خورشيد كه مثل گلوله آتش وسط آسمان مى‏سوخت كرد و گفت: «بايد كارى كرد! حضرت عباس توى اين همه دشمن چه‏كار كرد! دست روى دست گذاشت؟ ترسيد؟».
و بعد از جايش برخواست و رفت آن طرف‏تر به سينه خاكريز لميد. نگاهى داخل دوربين انداخت و زيرلب چيزى گفت. دوباره نگاهى داخل دوربين كرد و بلند گفت: «سوختند! سوختند!».
رفتم كنارش به سينه خاكريز چسبيدم و نگاهش كردم. اشك توى چشمانش حلقه زده بود. زل زد توى چشمانم و گفت: «همه‏شان دارند هلاك مى‏شوند ؛ امّا!».
گفتم: «امّا چى؟».
گفت: «امّا اگر يك قطره آب به لب‏هايشان برسانيم هم محاصره شكسته مى‏شود و هم...».
با اضطراب گفتم: «چه‏طورى؟! زير اين همه آتش و گلوله، با كدام آب؟».
ابروهايش را درهم گره كرد. تيز نگاهم كرد و گفت: «پس كو اون‏همه شجاعت! پس هى نگو كاشكى روز عاشورا بودم! كاشكى يكى از ياران امام حسين بودم. آن‏وقت! آن‏وقت مثل حالا! امام حسين كه هزار بار، قربانش شوم، با مثل تو چه مى‏كرد!».
شرمنده سرم را زير انداختم و گفتم: «حالا بخواهيم برويم! كو آب؟! آب هم كه داشته باشيم، زير اين آتش سنگين چه‏طور برويم جلو! توى اين بيابان برهوتِ لم يزرع كه بدتر از كوير لوت است!».
تند نگاهم كرد و گفت: «تو هم كم‏تر از قوم بنى‏اسرائيل نيستى! اگر چنين شد چى! و اگر... ها! ترس برت داشته!».
گفتم: «حرف اينها نيست!».
گفت: «پس حرف چيه! ها؟ دوباره بهانه؟».
گفتم: «نه! حالا آب پيدا كرديم! مگر مى‏شود توى اين بلبشو، راست راست رفت جلو؟ تازه مگر يكى دو نفرند؟ هر جا را نگاه مى‏كنى، يك بسيجى لب تشنه، غبار به تن به سينه خاكريز خوابيده است!». و بعد دستم را بردم بالا. مشت كردم، به زمين كوبيدم و گفتم: «خورشيد هم انگار همه داغى‏اش را امروز به ارمغان آورده! رحمت به شمشير و نيزه‏هاى ظهر عاشورا!».
شيخ حبيب خنده‏اى كرد و گفت: «ها مى‏ترسى، يا مى‏خواهى بگويى امروز از ظهر عاشورا جانفزاتر است؟».
بعد اسلحه‏اش را روى شانه‏اش انداخت و گفت: «كاشكى هى دم نمى‏زديم از حماسه و شجاعت! اين هم جنگ! اين هم ظهر عاشورا! يك جو غيرت و مردانگى! خوب نگاه كن! در صد مترى است! پشت همين خاكريز يك گردان بچه شير چهارده پانزده ساله، با يك فرمانده ده بيست ساله! براى ما، براى اسلام ؛ امّا من و تو! آنها دارند لحظه‏لحظه جان مى‏دهند آن وقت تو شكايت خورشيد را مى‏كنى؟».
و بعد دولا دولا رفت. من هم از پشت سرش راه افتادم. هر از گاه، گلوله‏اى كنارمان به زمين مى‏خورد، زمين را مى‏شكافت و چترى از گرد و خاك و تركش درست مى‏كرد و بعد مى‏ماند غبارى كم‏رنگ از دود باروت.
شيخ حبيب تند و تيز مى‏رفت و زير لب چيزى زمزمه مى‏كرد. عرق پيشانى‏ام را با چفيه گرفتم و آهسته گفتم: «حالا هى زير لب غرغر نكن! حرفت را بلندتر بگو!». لحظه‏اى ايستاد. نگاه تندى به صورتم انداخت و گفت: «ها! آدم نمى‏تواند لحظه‏اى توى خودش باشد! با خداى خودش درد دل كند! ديگر حق يا زهرا يا زهرا گفتن را هم ندارم!». و بعد بيشتر نگاهم كرد و گفت: «كوهى از غم روى كولم سوار است! تو هم آمده‏اى خون به جگرم كنى!» و راه افتاد.
دوست داشتم زمين دهن باز مى‏كرد و مرا مى‏بلعيد. از خودم بدم آمد. لجم گرفت. توى دلم گفتم: «خاك بر سرت كنند! بى‏عرضه! اين چه حرفى بود زدى! نمى‏توانى مثل يك آدم حرف بزنى! زخم زبان زدنت چه بود!».
مى‏خواستيم از خم خاكريزى رد شويم كه يكدفعه شيخ حبيب ايستاد و بلند گفت: «خدايا! خدايا شكرت!». خودم را كشاندم جلو كه يكدفعه خنده دويد روى لبم. شيخ حبيب سر برگرداند و گفت: «مهدى! مهدى! آب! آب!».
سرم را تكان دادم و آهسته گفتم: «ديدم! خودم ديدم!».
هم مى‏خواستم گريه كنم هم مى‏خواستم بخندم!. از دور، تانكر آبى را ديده بوديم. همان‏طور كه رفتيم به طرف تانكر، شيخ حبيب گفت: «مهدى دعا كن! دعا كن تانكر، آب داشته باشد!» و پا تند كرد به طرف تانكر.
توى يك چشم به‏هم زدن خودمان را رسانديم به تانكر آب. توى دلم ولوله‏اى به پا بود. دلم شور مى‏زد.
 


72

خدا خدا مى‏كردم تانكر آب داشته باشد. شيخ حبيب دستش را برد به طرف شير. بدنم لرزيد. شير باز شد. دهانم خشك شده بود. زل زدم به لب شير كه آب از دهانه شير آويزان شد به طرف پايين. آب را كه ديد، شير را بست و گفت: «مهدى! مهدى! دبّه، دبّه مى‏خواهيم! دبّه بيست ليترى. بگرد، بجور! يا على!».
شيخ حبيب، مثل پروانه‏ها، سنگر به سنگر را دور مى‏زد و اين شعر را مى‏خواند:

در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشين كوى سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمى‏آيد به چشم غم پرست
بس‏كه در بيمارى هجر تو گريانم چو شمع!
دلم مى‏خواست مثل شيخ حبيب باشم ؛ امّا نمى‏شد. با خودم گفتم: «اى واللَّه بابا! تو كجا و شيخ حبيب كجا! اصلاً خدا شيخ حبيب خلقش كرده».
با خودم حرف مى‏زدم و دور سنگرها تاب مى‏خوردم كه يكدفعه نزديك بود خشكم بزند. ايستادم. چشم‏هايم را ماليدم و درست نگاه كردم. درست ديده بودم. رو برگرداندم و گفتم: «شيخ حبيب! بيا! پيدا كردم!». صدايم را نشنيد. انگار توى خودش بود. دوباره صدايش كردم. اين دفعه شنيد. برگشت و گفت: «چه مى‏گويى!». گفتم: «پيدا كردم». و با دست به طرف چند دبّه اشاره كردم. توى يك چشم به‏هم زدن، خودش را رساند به من و گفت: «كجاست؟ كو، كجاست!». با دست اشاره كردم و گفتم: «آن‏جاست نگاهش كن!». نگاهش كه به دبّه‏ها افتاد، برق شادى از چشمانش موج زد.
دبّه‏ها را گذاشتيم زير شير آب. انگار آب از ما بيشتر دلشوره داشت! با سرعت مى‏ريخت توى دبّه‏ها. شيخ حبيب شير را باز كرد و بعد دور تانكر و دبّه‏ها مى‏دويد، به سينه‏اش مى‏زد و مى‏گفت: «حسين حسين! جانم حسين! جانم جانم! جانم حسين!».
من هم يك چشمم به دبّه‏ها بود و يك چشمم به شيخ حبيب. با خودم گفتم: «نكند ديوانه شده! آفتاب زيادى به سرش تابيده و قاتى كرده!». انگار فكر مرا خواند. گفت: «نه آقا مهدى! نه، ديوانه نشدم! شيدا شدم! يعنى بودم. حالِ عاشق را پيدا كردم! عاشقى كه مى‏خواهد معشوقش را از مرگ نجات بدهد». با دست اشاره كرد و گفت: «آنهايى كه آن طرف خاكريز، دارند از دست مى‏روند معشوقه‏هاى من هستند! حسين جان، يازهرا!». و دوباره دويد دور تانكر.
دبه‏ها سنگين بود و راه طولانى. با زحمت خودمان را رسانديم پشت خاكريز اصلى. عرق از تمام سر و بدنمان مى‏ريخت. به نفس افتاده بوديم. شيخ حبيب نگاهم كرد و گفت: «دلاور، طناب مى‏خواهيم!». بعد نگاهى به چفيه‏اش انداخت و گفت: «اين هم طناب». او هميشه يك چفيه به گردنش بود و يكى به كمرش. چفيه گردنش را باز كرد. خنده با نمكى كرد و گفت: «اين هم طناب! اصلاً بگو كليد بهشت!».
گفتم: «خُب، فرض كن طناب است! حال مى‏خواهى چه‏كار كنى؟ حالا اين دبّه‏ها را چه‏طورى ببريم جلو؟».
من كه داشتم حرف مى‏زدم، چفيه گردنش را باز كرد. يك سرش را بست به دسته يكى از دبّه‏ها و يك سرش را به مُچ پايش. خيره نگاهش مى‏كردم. كارش كه تمام شد. زل زد توى چشمانم و گفت: «ها! چرا نشسته‏اى؟». گفتم: «چه كار كنم؟».
 

73

گفت: «دبّه را ببند به پايت. يا على! زود باش!».
تازه فهميدم مى‏خواهد چه‏كار كند. گفتم: «نكند مى‏خواهى اين همه راه را سينه خيز برويم!».
همين جور كه سرش پايين بود گفت: «اشكالى دارد؟». از كوره در رفتم و گفتم: «اين‏همه راه را؟ مگر زده به سرت! ما خودمان را هم نمى‏توانيم بكشيم! تازه!...».
گفت: «ها! عزيز دلم! همين‏جاست كه غيرت و شعور انسان‏ها فوران مى‏كند. بى‏غيرتى خودش را نشان مى‏دهد! ببين دلاور!

در ره دلبر قدم برداشتن
عشق مجنون خواهد و فكرى بلند».
دوباره شرمنده شدم. سرم را پايين انداختم و با خجالت، خودم را آماده كردم. كارم كه تمام شد گفت: «البته من به شما زور نمى‏گويم! هيچ اجبارى هم نيست! ميل، ميلِ خودت! وقتى كه خوب تمامش كردى شيرينى‏اش را مى‏فهمى!».
شيخ حبيب از جلو مى‏رفت و من به دنبالش. مچ پايم داشت كنده مى‏شد. تا اين‏جا راه زيادى آمده بوديم. نفسم ديگر بالا و پايين نمى‏آمد. تمام بدنم از خستگى مى‏لرزيد. اشعه‏هاى خورشيد مثل نيزه مى‏ريختند روى بدنم ؛ امّا جيكم درنمى‏آمد. مى‏دانستم اگر حرفى يا شكايتى داشته باشم و يا كلمه‏اى از دهانم بيرون بپرد، شيخ حبيب هم توى يك چشم به‏هم زدن مى‏گيردش و مثل گرزى مى‏كوبدش توى سرم.
با هر زحمتى بود خودمان را كشانديم طرف بچه‏ها. ديگر فاصله‏اى با بچه‏ها نداشتيم. مانع ما و بچه‏ها فقط يك خاكريز بود ؛ امّا اگر خاكشيرى روى خاكريز ديده مى‏شد، عراقى‏ها سر تمام خاكريز را مى‏بستند به گلوله.
چاره‏اى نبود. بايد آب را مى‏رسانديم به بچه‏ها. خودم را با زور كشاندم كنار شيخ حبيب. شيخ حبيب گفت: «مهدى جان، ديگر چيزى نمانده. بچه‏ها دارند هلاك مى‏شوند! بايد آب را رساند به بچه‏ها!». نفس زنان گفتم: «ما را گرفته‏اى! آخر چه‏طورى مى‏شود از اين خاكريز گذشت! خاكريزى كه مثل ديوار چين بلند است!».
شيخ حبيب چشم‏هاى عسلى و زلالش را انداخت توى چشمانم و گفت:
گر مرد رهى ميان خون بايد رفت
از پاى فتاده سرنگون بايد رفت
و بعد رو به عراقى‏ها كرد و گفت:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى
تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
و بعد گفت: «اوّل من مى‏رم بعد تو بيا!». قوسى به كمرش داد و چفيه را باز كرد. دبّه را به دست گرفت. بسم اللَّه گفت و آرام مثل مارى خزيد به سينه خاكريز. يكدفعه ديدم سينه خاكريز سوراخ سوراخ شد. جيغ زدم. شيخ حبيب بود كه خودش را از سينه خاكريز انداخت پايين. نگاهش كردم. خنده‏هاى قشنگش را كه ديدم دلم آرام گرفت. خواستم حرفى بزنم كه آرپيجى‏اى چند مترى‏مان منفجر شد. رو كردم به شيخ حبيب‏اللَّه و گفتم: «ديدى! ديدى نمى‏شود! حالا چه‏كار مى‏كنى؟». لبخندى زد و گفت: «ماهى را از داخل آب گل‏آلود مى‏گيرند! حالا وقتشه آقا مهدى!». و بعد با دست اشاره كرد و گفت: «برو آن طرف‏تر! بيست سى‏مترى از من فاصله بگير. من اين‏جا سرشان را بند خودم مى‏كنم، تو خودت را از خاكريز مى‏اندازى آن طرف».
كمى پا به پا كردم. ترس برم داشته بود. نگاهم كرد و گفت: «مرد باش، آقا مهدى! اين‏جا پل صراط است! فاصله ما با بهشت يك خاكريز است ؛ امّا مرد مى‏خواهد!».
سينه خيز حركت كردم و از شيخ حبيب فاصله گرفتم. دبّه را از مچم باز كردم و با خودم گفتم: «بلند مى‏شوم و يكدفعه مثل خرگوش مى‏پرم به خاكريز و خودم و دبّه را پرت مى‏كنم آن طرف».
آماده شدم. يك يا على گفتم. بلند شدم و دبّه را سر دست گرفتم و خودم را كشاندم وسط خاكريز. دبّه روى دو دستم بود كه يكدفعه پايم ليز خورد. مثل گهواره‏اى داشتم عقب و جلو مى‏شدم كه شيخ حبيب داد زد: «برو! برو! دِ برو!». حس كردم حالاست كه تمام گلوله‏هاى عراقى‏ها بدنم را آبكش كنند. نمى‏دانم چه‏طورى با دبّه پرت شدم آن طرف خاكريز و با سر افتادم روى زمين. همه اينها در يك چشم به‏هم زدن اتفاق افتاد. كمرم درد گرفت. كش و قوسى به كمرم دادم و نشستم كه ديدم ده‏ها رزمنده خاك‏آلود و تشنه لب، زل زده‏اند به من و هاج و واج نگاهم مى‏كنند.
باورشان نمى‏شد كه من خودم را گذاشته باشم آن طرف خاكريز. بچه‏ها را نگاه مى‏كردم كه ديدم شيخ حبيب خودش را مچاله شده انداخت اين طرف خاكريز. صداى اللَّه اكبر بچّه‏ها پيچيد در آسمان. حاجى خودش را رساند كنارم. وقتى لب‏هاى تشنه و ترك خورده حاجى را ديدم مى‏خواستم داد بزنم، گريه كنم و بال دربياوريم. احساس كردم خدمت كوچكى را انجام داده‏ام. از خوش‏حالى توى پوستم نمى‏گنجيدم. حاجى كه داد زد: «بچه‏ها، آب! آب!»، نگاهى به سينه خاكريز كردم و ديدم چند نفر از بچه‏ها را رو به قبله كرده‏اند.
دلم برايشان كباب شد. اشكم درآمد. آهى كشيدم و گفتم: «خدايا! شكرت كه لياقت دادى براى بچه‏هاى اسلام سقّايى كنم!».