توبه
نشسته بودم پشت به تلويزيون و زانوهايم را گرفته بودم در بغلم. نگاه مىكردم به تسبيح گِلى ننهجون كه در دستش به سرعت، بالا و پايين مىرفت و لبهايش تكان تكان مىخورد و فوت مىكرد به چهار گوشه اتاق. كنارش سجاده آقام پهن بود و قرآنى كه در دستهايش به آرامى مىلرزيد. با صداى دو رگهاش، آرام و ملايم، با آهنگ مىخواند. چادر سفيد مادرم كه از سرش باز شد، دلم لرزيد و سرم را انداختم پايين. از جلويم كه رد شد نگاهش كردم، ابروهايش سخت بههم گره خورده بودند.
- امشب بايد تكليف من روشن بشه. يا جاى من تو اين خونهاس يا جاى اين بچه شيطان!
آقام جانمازش را گذاشت داخل كشوى ميز تلويزيون و تكيه داد به پشتى روبهروى من. برگشتم به طرف تلويزيون. مادرم آن را خاموش كرد و استكان چاى را گذاشت جلوى آقام.
- بايد اين بچّه رو درست كنى مرد ؛ يا اين طرفى، يا اون طرفى!
مداد بدون نوك خواهرم آمد جلوى چشمهايم. مداد را كه مىتراشيدم دستهايم مىلرزيدند، درست مثل دستهاى آقام وقتى كه استكان چاى را برد جلوى سبيلهاى پر پشتش.
- من ديدم از صبح داره به قِر و فِرش مىرسه! نگو خبريه.
صدايم از ته چاه آمد بالا.
- چه خبرى ننه جون؟ من فقط هر روز يه شونه...
صداى آقام بدنم را هم مثل دستهايم لرزاند.
- تو غلط كردى با اون شونت! مگه صد بار نگفتم موهاتو از ته بزن؟
سرم را انداختم پايين و داغ شدم و فكر كنم سرخ، درست مثل لبوهاى قاسم لبويى.
- شيطون اومده تو اين خونه. بايد هرچه زودتر فكرى بكنيم!
تسبيح سرخ آقام تند تند در دستش چرخيد و خورد به انگشتر عقيق سبز رنگش.
- آخه من به تو چى بگم... بىآبرو!...
كلّه آقام به چپ و راست رفت و افتاد پايين.
- چند بار گفتم مواظب اين بچه باشين! چند بار گفتم جوونه، جاهله، با دوست و رفيق ناباب...
ياد حسين افتادم. تنها دوستم كه هنوز اجازه داشت بيايد در خانهمان.
- اصلاً تقصير همين پسره حسينه. همين پسر صغرا خانم.
اين بار صداى خودم را خودم هم نشنيدم.
- حسين چه تقصيرى داره. اصلاً تقصير كسى نيست كه. من فقط مىخواستم ثواب... .
اگر سرم را به موقع پايين نمىآوردم استكان آقام حتماً نفلم مىكرد.
- غلط كردى، ثواب! ننه جون همه چيزو ديده. ثواب اينجوريه.
ننه جون هيزمهاى تازه را ريخت درون آتش.
- من خودم ديدم كه جفت چشات از كاسه زده بود بيرون. بايد دختره رو هم ادب كرد.
صداى مادرم از آشپزخانه آمد.
- ننهجون دختره بىتقصيره. خيلى نجيبه. مقصر، اين بىچشم و رويه!...
داخل كوچه شدم و نگاه كردم به چادر مشكىاى كه ايستاده بود جلوى در خانه همسايهمان.
- آقا مصطفى، آقا مصطفى، ببخشيد مىشه درِ خونه مارو باز كنين! كليدم تو خونه جا مونده. كسى هم خونمون نيست. خيلى وقته واستادم.
و ننه جون همچنان حرف مىزد:
- آره مثل قرقى رفت بالاى ديوار و پريد تو حياط خونه مردم. دختره چه لبخندى بهش زد.
عرق از روى پيشانىام مىريخت روى صورتم و حتم داشتم رگهاى گردنم زدهاند بيرون.
- اما من اصلاً به اون نگاهم...!
يكدفعه صورتم سوخت و گوشم سوت كشيد و اشكهايم با عرق صورتم قاطى شدند.
- تورو چه به اين كارا! بهجاى اين كارا اگه دَرسترو مىخوندى، حالا شاگرد اوّل بودى.
ادامه حرفها را نشنيدم. گوشهايم سوت مىكشيدند و يك نفر در گوشم تكرار مىكرد: دست شما درد نكنه، آقا مصطفى!
سوت گوشهايم آرامتر شد و حرفها ريختند داخل آنها.
- عاقت مىكنم، عاق! شيرم حرومت! اين دنيا هيچى، اون دنيا هم خرابى، خراب!
بدنم خيس شده بود. به سختى نفس مىكشيدم. انگار، تب كرده بودم. مىخواستم بروم آب بخورم، آقام نگذاشت:
- بشين حيف نون!
دوباره نشستم.
- تو زن مىخواى پسر؟
- نه. عاشق شده. از اين سريالهاى تلويزيونى ياد گرفته.
- آره! نگفتم اينقدر تلويزيون نگاه نكن! از كى با هم قرار گذاشتين؟ از كى با هم دوست شدين؟ ها؟
چشمهايم را بستم و بغضم را با آب دهانم به سختى دادم پايين.
- آقاجون، به حضرت عباس، به امام حسين، به خدا، تا حالا نديده بودمش! به جون آبجى...!
و دوباره صورتم سوخت و خون از بينىام پريد بيرون.
- قسم دروغ مىخوره بهخاطر دختره! ديگه تموم شد، تموم.
چشمهايم سياهى رفتند و صورتم يكدفعه افتاد روى گلهاى سرخ قالى.
- اصلاً چرا نگاهش كردى؟ چرا سرت روبهرو بود؟ مرد يا بايد آسمونرو نگاه كنه يا زمينو! چه معنا داره چشم بدوزه به...؟
نگاه كردم به خواهر كوچكم كه تار بود و با چشمهاى خيس چسبيده بود به ديوار.
- آخرش راستش رو مىگى يا نه؟
ديگر بغضم را قورت ندادم. نتوانستم.
- آقاجون به قرآن، به امام رضا، به...!
- قسم نخور، خدا مىزنه تو كمرت!
و آقام با كمربند، افتاد دنبالم. دويدم طرف حياط و رفتم داخل زيرزمين. كمربند هم دنبالم آمد و رفت روى كمر و پاهايم با كلمات:
عشق... بدبخت... ولگرد... گناه... جهنم... توبه...توبه...توبه...!
عباس قدير محسنى - تهران