مجلات >حديث زندگی>شماره 7

توبه

 

64

نشسته بودم پشت به تلويزيون و زانوهايم را گرفته بودم در بغلم. نگاه مى‏كردم به تسبيح گِلى ننه‏جون كه در دستش به سرعت، بالا و پايين مى‏رفت و لب‏هايش تكان تكان مى‏خورد و فوت مى‏كرد به چهار گوشه اتاق. كنارش سجاده آقام پهن بود و قرآنى كه در دست‏هايش به آرامى مى‏لرزيد. با صداى دو رگه‏اش، آرام و ملايم، با آهنگ مى‏خواند. چادر سفيد مادرم كه از سرش باز شد، دلم لرزيد و سرم را انداختم پايين. از جلويم كه رد شد نگاهش كردم، ابروهايش سخت به‏هم گره خورده بودند.
- امشب بايد تكليف من روشن بشه. يا جاى من تو اين خونه‏اس يا جاى اين بچه شيطان!
آقام جانمازش را گذاشت داخل كشوى ميز تلويزيون و تكيه داد به پشتى روبه‏روى من. برگشتم به طرف تلويزيون. مادرم آن را خاموش كرد و استكان چاى را گذاشت جلوى آقام.
- بايد اين بچّه رو درست كنى مرد ؛ يا اين طرفى، يا اون طرفى!
مداد بدون نوك خواهرم آمد جلوى چشم‏هايم. مداد را كه مى‏تراشيدم دست‏هايم مى‏لرزيدند، درست مثل دست‏هاى آقام وقتى كه استكان چاى را برد جلوى سبيل‏هاى پر پشتش.
- من ديدم از صبح داره به قِر و فِرش مى‏رسه! نگو خبريه.
صدايم از ته چاه آمد بالا.
- چه خبرى ننه جون؟ من فقط هر روز يه شونه...
صداى آقام بدنم را هم مثل دست‏هايم لرزاند.
- تو غلط كردى با اون شونت! مگه صد بار نگفتم موهاتو از ته بزن؟
سرم را انداختم پايين و داغ شدم و فكر كنم سرخ، درست مثل لبوهاى قاسم لبويى.
- شيطون اومده تو اين خونه. بايد هرچه زودتر فكرى بكنيم!
تسبيح سرخ آقام تند تند در دستش چرخيد و خورد به انگشتر عقيق سبز رنگش.
- آخه من به تو چى بگم... بى‏آبرو!...
كلّه آقام به چپ و راست رفت و افتاد پايين.
- چند بار گفتم مواظب اين بچه باشين! چند بار گفتم جوونه، جاهله، با دوست و رفيق ناباب...
ياد حسين افتادم. تنها دوستم كه هنوز اجازه داشت بيايد در خانه‏مان.
- اصلاً تقصير همين پسره حسينه. همين پسر صغرا خانم.
اين بار صداى خودم را خودم هم نشنيدم.
- حسين چه تقصيرى داره. اصلاً تقصير كسى نيست كه. من فقط مى‏خواستم ثواب... .
اگر سرم را به موقع پايين نمى‏آوردم استكان آقام حتماً نفلم مى‏كرد.
- غلط كردى، ثواب! ننه جون همه چيزو ديده. ثواب اين‏جوريه.
ننه جون هيزم‏هاى تازه را ريخت درون آتش.
- من خودم ديدم كه جفت چشات از كاسه زده بود بيرون. بايد دختره رو هم ادب كرد.
صداى مادرم از آشپزخانه آمد.
- ننه‏جون دختره بى‏تقصيره. خيلى نجيبه. مقصر، اين بى‏چشم و رويه!...
داخل كوچه شدم و نگاه كردم به چادر مشكى‏اى كه ايستاده بود جلوى در خانه همسايه‏مان.
- آقا مصطفى، آقا مصطفى، ببخشيد مى‏شه درِ خونه مارو باز كنين! كليدم تو خونه جا مونده. كسى هم خونمون نيست. خيلى وقته واستادم.
و ننه جون همچنان حرف مى‏زد:
- آره مثل قرقى رفت بالاى ديوار و پريد تو حياط خونه مردم. دختره چه لبخندى بهش زد.
عرق از روى پيشانى‏ام مى‏ريخت روى صورتم و حتم داشتم رگ‏هاى گردنم زده‏اند بيرون.
- اما من اصلاً به اون نگاهم...!
يكدفعه صورتم سوخت و گوشم سوت كشيد و اشك‏هايم با عرق صورتم قاطى شدند.
- تورو چه به اين كارا! به‏جاى اين كارا اگه دَرست‏رو مى‏خوندى، حالا شاگرد اوّل بودى.
ادامه حرف‏ها را نشنيدم. گوش‏هايم سوت مى‏كشيدند و يك نفر در گوشم تكرار مى‏كرد: دست شما درد نكنه، آقا مصطفى!
سوت گوش‏هايم آرام‏تر شد و حرف‏ها ريختند داخل آنها.
- عاقت مى‏كنم، عاق! شيرم حرومت! اين دنيا هيچى، اون دنيا هم خرابى، خراب!
بدنم خيس شده بود. به سختى نفس مى‏كشيدم. انگار، تب كرده بودم. مى‏خواستم بروم آب بخورم، آقام نگذاشت:
- بشين حيف نون!
 


65

دوباره نشستم.
- تو زن مى‏خواى پسر؟
- نه. عاشق شده. از اين سريال‏هاى تلويزيونى ياد گرفته.
- آره! نگفتم اين‏قدر تلويزيون نگاه نكن! از كى با هم قرار گذاشتين؟ از كى با هم دوست شدين؟ ها؟
چشم‏هايم را بستم و بغضم را با آب دهانم به سختى دادم پايين.
- آقاجون، به حضرت عباس، به امام حسين، به خدا، تا حالا نديده بودمش! به جون آبجى...!
و دوباره صورتم سوخت و خون از بينى‏ام پريد بيرون.
- قسم دروغ مى‏خوره به‏خاطر دختره! ديگه تموم شد، تموم.
چشم‏هايم سياهى رفتند و صورتم يكدفعه افتاد روى گل‏هاى سرخ قالى.
- اصلاً چرا نگاهش كردى؟ چرا سرت روبه‏رو بود؟ مرد يا بايد آسمون‏رو نگاه كنه يا زمينو! چه معنا داره چشم بدوزه به...؟
نگاه كردم به خواهر كوچكم كه تار بود و با چشم‏هاى خيس چسبيده بود به ديوار.
- آخرش راستش رو مى‏گى يا نه؟
ديگر بغضم را قورت ندادم. نتوانستم.
- آقاجون به قرآن، به امام رضا، به...!
- قسم نخور، خدا مى‏زنه تو كمرت!
و آقام با كمربند، افتاد دنبالم. دويدم طرف حياط و رفتم داخل زيرزمين. كمربند هم دنبالم آمد و رفت روى كمر و پاهايم با كلمات:
عشق... بدبخت... ولگرد... گناه... جهنم... توبه...توبه...توبه...!

عباس قدير محسنى - تهران