به كوشش: غلامرضا گلىزواره
همه فرزندان وطنم
آية اللَّه سيدحسن مدرّس، آخرين فرزندش (فاطمه بيگم) را بسيار دوست مىداشت و از شدّت علاقه نسبت به وى، او را «شوريه» خطاب مىكرد. در يكى از روزها اين دختر دلبندش به بيمارى حصبه مبتلا گرديد و با تب شديدى مواجه گشت. پزشك معالج وى، توصيه نمود كه فرزند مدرّس بايد به نقطهاى خوش آب و هوا چون شميران تهران انتقال يابد تا معالجات، مؤثر واقع شود و او از اين تب سوزان رهايى يابد. مدرّس در جواب وى مىگويد: «همه بچههاى كشور، فرزندان من هستند. روا نمىدارم كه دختر من به جايى خوش آب و هوا انتقال يابد و ديگران در محيط گرم تهران و يا شهرهاى ديگر در شرايط سختى به سر برند ؛ مگر اينكه براى همه آنان چنين شرايطى فراهم باشد».
داستانهاى مدرّس، ص 72
اكتفا كردن به شرايط عادى
در ايّام قحطى (سالهاى قبل از 1320 ه .ش) كه اغلب مردم از جهت آذوقه در سختى بودند و مرحوم حكيم الهى قمشهاى گاه صبح، به دكّه نانوايى مىرفت و ظهر، با يك نان و گاهى دست خالى باز مىگشت، يكى از دوستان ايشان كه در دستگاه حكومت وقت، صاحب نفوذ بود به وى پيشنهاد كرد كه اگر اجازه دهند يكى دو خروار آرد براى ايشان به صورت خصوصى تأمين كند. الهى قمشهاى نيز چون نمىخواست ابراز محبت او را به طور مستقيم رد كند گفت: «فردا به شما خبر خواهم داد». فرداى آن روز، وقتى آن دوستش به ديدار ايشان آمد، در پاسخش گفت: «ديشب در رؤيايى راستين ديدم كه سروشى يك رباعى باباطاهر را كه تنها يك عبارت آن را تغيير داده بود به آوازى زيبا و لطيف مىخواند:
خوشا آنان كه اللَّه يارشان بى
به حمد و قل هو اللَّه، كارشان بى
خوشا آنان كه دايم در نمازند
بهشت جاودان، انبارشان بى!».
سپس از وى تشكر نمود و گفت: «انبار ما به انبار حق، وصل گرديد و ديگر نيازى نداريم». در واقع، نمىخواست شرايط او با موقعيت مردم عادى تفاوت كند و چنين سرود:
مُنعم نياسايد از غم و درد
گر در غم فقر بينوا نيست
نيكويى از بينوا نوازى
بر نيكمردى، خبر اين گوا نيست
و هم ايشان سروده است:
هر كس نخورد غم مسلمانان
نشناخته عقل و دين، مسلمانش .
خوشهها، طيبه الهى تربتى، 123 - 124
دعاى استاد
(علامه حسن حسنزاده آملى نوشته است:) در مدرسه مروى تهران، مرحوم آيةالله حكيم، محيىالدين مهدى الهى قمشهاى را براى ناهار دعوت كردم. با كمال گشادهرويى و آقايى پذيرفتند و اين بنده، به وضع طلبگى غذايى در حجره تهيه كردم و ايشان با چه بزرگوارىاى ناهار را ميل نمودند و دعاى خير در حق ما فرمودند كه اكنون از يادآورى آن صحنه منفعلم. وقتى يكى از اساتيدم به اين بنده مىفرمود: «به آمل نرو، ضايع مىشوى!». مرحوم الهى فرمودند: «اگر امثال شما حمايت (مردم) را عهدهدار نشويد، پس چه كسى بايد قبول كند».
در همه مدتى كه با او حشر و نشر داشتم، سخن ناگوارى از او نشنيدم. بنده حريم استاد را بسيار حفظ مىكردم. سعى مىنمودم در حضورشان به ديوار تكيه ندهم. چهار زانو ننشينم. سخن را مواظب بودم زياد تكرار نكنم. چون و چرا نمىكردم كه مبادا سبب رنجش استاد بشود. مثلاً يك وقتى محضر همين آقاى قمشهاى بودم. ايشان در حالت چهارزانو نشسته بود و پاى راستش بيرون بود. من پهلوى ايشان نشسته بودم، خم شدم و كف پاى ايشان را بوسيدم. ايشان فرمودند: «چرا اين كار را كردى؟». گفتم: «من لياقت ندارم كه دست شما را ببوسم. همينكه پاى شما را ببوسم برايم خيلى مايه مباهات است».
يك وقتى كه در محضرشان بودم، فرمودند: «آقا شما خير مىبينيد». عرض كردم: «الهى آمين! امّا آقا چرا و روى چه لحاظى اين بشارت را به من داديد كه من خير مىبينم؟». فرمودند: «چون شما را زياد در حقّ اساتيدتان متواضع مىبينم».
نامهها - برنامهها، حسن حسنزاده آملى، ص 87
حقشناسى و وفادارى
از فضايل بزرگ اخلاقى آيةاللَّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى، صفت عالى و پرافتخار «حق شناسى» و حالت «وفادارى» آن بزرگوار نسبت به اساتيدشان است. استاد محبوب ايشان، آيةاللَّه سيدمحمد فشاركى طباطبايى با داشتن مقام بسيار بالاى علمى، رساله ننوشت و خود را در معرض مرجعيت قرار نداد و چون زندگى زاهدانهاى پيش گرفت، در هالهاى از فقر و تنگدستى به سر مىبرد.
فرزند آيةالله حائرى، از مرحوم حاجآقا حسن فريد - كه بسيار مرد نورانىاى بود - و او از پدرشان مصطفى فريد نقل كرده است كه مرحوم حاج شيخ عبدالكريم، از كسى كه به طلّاب امثال ايشان پول مىداد، وجه را مىگرفت و خود قناعت مىكرد و آنچه ممكن بود به آقا سيد محمد فشاركى مىداد.
حاج شيخ مرتضى حائرى فرزند ايشان گفته است: من در بيمارى سيد استاد براى پرستارى ايشان شبها نزدش مىخوابيدم. چون فرزندانشان كوچك بودند و خودم متكفّل آوردن و بردن، لكن بودم تا اينكه ايشان رحلت نمودند. تا موقعى كه در نجف اشرف بودم نيز خدمتكارى خانه ايشان را عهدهدار بودم و از بيرون، نان و گوشت و لوازم براى اهل منزل مىخريدم و مىآوردم. در همان مواقع ايشان را در رؤيايى راستين مشاهده كردم، در كرياس(=ورودى) منزل خود بودند. دستشان را بوسيدم و گفتم: «آقا! نجات در چيست؟». فرمود: «در تزكيه نفس و توجّه به بچههاى من».
آيةالله مؤسس، على كريمى جهرمى، ص 4 - 41.
نيكى اندك و توفيق سرشار
(حضرت آيةالله خامنهاى آوردهاند:) بد نيست من مطلبى را از جوانى خودم براى شما نقل كنم. بنده اگر در زندگى خود در هر زمينهاى توفيقاتى داشتهام، وقتى محاسبه مىكنم به نظرم مىرسد كه اين توفيقات بايد از كار نيكى كه من نسبت به والدينم كردهام باشد. مرحوم پدرم در سنين پيرى - تقريباً بيست و چند سال قبل از فوتش كه مرد هفتاد سالهاى بود - به بيمارى آب چشم، كه چشم انسان نابينا مىشود، دچار شد. بنده آن وقت، در قم بودم. تدريجاً در نامههايى كه ايشان براى ما مىنوشت روشن شد كه چشم ايشان درست نمىبيند. به مشهد كه آمدم، ديدم احتياج به درمان دارد. قدرى به دكتر مراجعه كردم و بعد براى ايّام تحصيل به قم رفتم. در تابستان سال بعد، براى تكميل معالجات، پدر را به تهران آوردم. يك چشم ايشان معالجه شد و تا آخر عمر هم مىديد ؛ اما بايد دستشان را مىگرفتيم و راه مىبرديم. خيلى ناراحت بودم كه به قم بروم يا خود، همراه والدين در مشهد ساكن شوم. در تهران، روزهاى سختى را به حال ترديد گذراندم. به سراغ يكى از دوستانم كه اهل معنا بود رفتم و به او گفتم: «خيلى دلم گرفته و ناراحتم ؛ زيرا نه مىتوانم پدرم را با اين بيمارى چشم ، تنها بگذارم و نه آنكه از تحصيل در قم دست بردارم. دنيا و آخرت من در قم است».
او درنگى كرد و گفت: «بيا براى خاطر خدا از قم دست بكش و برو مشهد بمان! خداوند قادر است دنيا و آخرت تو را از قم به مشهد انتقال دهد». ديدم پيشنهاد خوبى است. دلم باز شد، آمدم منزل و با شادمانى به والدين خبر دادم كه مىخواهم به مشهد بيايم. از اين جهت، خداى متعال توفيقات زيادى به ما داد.
مجله بشارت، شماره 4، ص 9 - 10
نيمه نهان
نيمه نهان كاميابىهاى فكرى و علمى دكتر غلامحسين يوسفى در گرو محيط مناسب و فضاى آرامى بود كه در داخل زندگى برايش فراهم آمده بود و اين بيشتر به چشم كسانى مىآمد كه با او از نزديك حشر و نشر داشتند و پايشان به زندگى خانوادگى او باز شده بود. دكتر يوسفى اين محيط آرام خانوادگى را كه به حق، توفيق وى را در به ثمر رسانيدن تحقيقاتش دو چندان مىكرد، به كلّى مديون همسر دانادل و بردبارش مىدانست كه با همّتى مردانه تمام بار مسئوليتى را كه عرف زندگى خانوادگى در ايران بر عهده مردان مىداند، از دوش وى برداشته بود. از همسر دانشمندش عمرى همچون يك مهمان عزيز با گرمى پذيرايى كرد و اين هم توفيقى است كه به آسانى براى كسى دست نمىدهد. اين همسر، تنها پديدآورنده چنين محيطى مناسب نبود، بلكه در موارد بسيارى مشاور دكتر يوسفى محسوب مىشد. او هم به خاطر حقشناسى و حقگذارى نسبت به همسرش پيشنهاد وى را پذيرفت و در دوران بازنشستگى از مشهد به تهران كوچ نمود و خودش گفت: «همسرم بيست و چند سال پاى من صبر كرد، حال مىخواهم عمرى را به پاى او صرف كنم».
كتاب پاژ، شماره سوم، آذر 1370، ص 28 - 29 ؛ ماهنامه كلك، شماره 11 و 12.
سكوت متقابل
(آية اللَّه ابراهيم امينى نقل كرده است: )درسهاى فقه و اصول را خدمت امام خمينى(ره) خواندم و فلسفه را از حوزه درسى علامه محمدحسين طباطبايى آموختم و به اين دو استاد، ارادت و علاقه داشتم. خيلى مايل بودم ناظر بحثهاى فلسفه آن استاد گرانمايه باشم و بفهمم كه كدامشان در اين رشته بر ديگرى رجحان دارند. مترصّد فرصتى مناسب بودم تا آنكه اين دو استاد ارجمند را براى صرف ناهار طلبگى، به حجره مدرسه حجتيه دعوت نمودم. آنان هم پذيرفتند و در روز معين، به حجره مزبور تشريففرما گرديدند.
به فكر افتادم از فرصتِ پيشآمده استفاده كنم، مسئله فلسفى را مطرح كردم. هر دو نفر خوب گوش دادند ؛ ولى ساكت بودند. بعد، علّامه نگاهى به امام خمينى كرد و امام تبسّمى نموده و با آن لبخند، جواب سؤال را به علّامه واگذار نمود. ايشان هم براى متابعت از فرمايش امام به تشريح اين موضوع پرداخت. امام در هنگام سخن گفتن وى، كاملاً گوش مىداد و چيزى نمىگفت و آن مباحثه فلسفىاى كه مد نظرم بود، روى نداد. بعد از آن از امام سؤالى كردم. ايشان با حالتى توأم با ادب به علّامه نگريست و جواب آن سؤال را داد. علّامه هم كاملاً گوش مىداد و چيزى نمىگفت و سكوت اختيار نموده بود. در هر حال نتوانستم اين دو استاد گرانمايه را به درس طلبگى بكشانم. گويا به هدف من پى برده بودند.
سرگذشتهاى ويژه از زندگى امام خمينى، ج 4، ص 110 - 111
محبّت و ارادت
بانو زهرا اشراقى - نوه امام - گفته است: امام به همسرشان (بانو خديجه ثقفى) علاقه وافرى داشتند، به طورى كه از نظر ايشان همسرشان در يك سو و بچهها در يك طرف ديگر قرار داشتند و اين محبّت، با احترام ويژهاى توأم بود. يك روز كه خانم به مسافرت رفته بود، آقا دلتنگى مىنمود و چون اخم مىكردند، به شوخى مىگفتيم: «اگر خانم باشند مىخندند». و سرانجام گفتم: «خوشا به حال خانم كه شما اينقدر دوستش داريد!». امام فرمودند: «خوشا به حال من كه چنين همسرى دارم! فداكارىاى كه خانم در زندگى كردهاند، هيچ كس نكرده است. شما هم اگر مثل خانم باشيد، همسرتان به همين ميزان دوستتان خواهد داشت.
پا به پاى آفتاب، ج 1، ص 189 - 199
همدردى با مردم
(دكتر سيد محمدباقر حجتى مىگويد: )يكبار در ميان جمعى از افراد عادى به دستبوسى حضرت امام تشرّف يافتم. در سرمايى آزار دهنده، دست و صورت ايشان از حالت قرمزى به كبودى تبديل شده بود و من كه در بين راه تا جماران از شدّت سرما مىلرزيدم، با ديدن اين وضع از امام، حرارت گرفتم و دست ايشان را بوسيدم. پس از اندكى همچون ديگران، محضرشان را ترك نمودم و دوباره آثار سرما در من پديد آمد و پناهگاهى براى گرم شدن جستجو مىكردم ؛ ولى در اين انديشه بودم كه چرا امام بايد با آن سنّ و سال، سرما را تحمل كند و دست و چهره مباركشان دگرگون شود. سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه مىخواستند در تحمّل سرما، با مردم، همدرد باشند و رنج آنان را با مشقّت خويش بياميزند. آقازاده آن بزرگوار، حاج سيد احمدآقا خمينى، نظر مرا تأييد كردند، مبنى بر اينكه حضرت امام مىخواهند با مردم، همدرد باشند. راستى آيا تاريخ به ما نشان مىدهد كه كسى اينچنين با محرومترين مردم، همدردى كرده باشد؟
روزنامه جمهورى اسلامى، ويژهنامه سومين سالگرد ارتحال حضرت امام خمينى(ره)
محبّت به همسايگان مسيحى
به هنگام امامتِ امام خمينى در نوفل لوشاتو، افرادى بودند كه افتخار همسايگى با امام خمينى را داشتند. البته در بدو ورود آن رهبر فرزانه، برخى به دليل تراكم جمعيت و اياب و ذهاب شديد، اظهار نارضايتى مىكردند ؛ ولى به مرور زمان تمامى اهل محل، جذب اخلاق و رفتار امام شدند.
در شب تولّد حضرت عيسى مسيح، امام، ضمن آنكه پيام تبريكى براى مسيحيان جهان دادند، به اطرافيان خويش توصيه نمودند هدايايى كه (علاقهمندان به ايشان) از ايران به عنوان سوغات و مانند آن مىآورند، بين همسايگان و اهل محل در نوفل لوشاتو تقسيم شود. آنان ضمن توزيع شيرينى و هدايا در كنار هر بسته، يك شاخه گل به افرادى كه با امام همسايه بودند مىدادند.
يكى از اطرافيان آقا مىگفت: «وقتى هديهاى به در خانهاى بردم و زنگ درب منزل را زدم، خانمى در را گشود و چون آن بسته را تقديم كردم از شدّت شوقْ چنان گريست كه اشك از ديدگانش بر گونهاش فرو ريخت». اهل محل، روز بعد، با شاخههاى گل آمدند. امام به مترجم خود فرمودند: «احوال آنان را جويا شويد و ببينيد آيا كارى دارند؟». پاسخ دادند: «كارى نداريم و تنها مايل هستيم اين شخصيت را ببينيم و اين شاخههاى گل را به او تقديم كنيم». امام وقتى متوجّه اين موضوع گرديد، بىدرنگ به آنان اجازه ورود داد و با تبسّم و اظهار شادمانى، گل را از دست آنان گرفت و در ظرف كنار خويش نهاد. اين برنامه نمونهاى از حُسن حركت امام در برابر همسايگان بود.
سرگذشتهاى ويژه از زندگى امام خمينى، ج اول، ص 43 - 51 ؛ خورشيد قرن، ص 58
بيدار نمودن همسايگان
علّامه طباطبايى خيلى مشتاق بود هنگام سحر، همسايهها را بيدار كند ؛ اما دوست نداشت براى انجام يك عمل مستحب، اسباب آزردگى همسايگان را فراهم نمايد. از اين جهت، در آستانه ماه مبارك رمضان به در خانه آنان مىرفت و از هر كدامشان اجازه مىگرفت كه اگر براى سحر خواب ماندند آنها را بيدار كند.
جرعههاى جانبخش، غلامرضا گلىزواره، ص 355
در كسوت استادى
دكتر محمد معين، ساليان دراز در كسوت استادى - كه آن را وظيفهاى بس خطير و مهم مىدانست و همواره جدّى مىگرفت - شاگردان بسيار تعليم داد و تربيت كرد و با كمال درستى و صداقت، وظيفه استادى خود را انجام داد و تا روزى كه بيمارى او را بازنشاند، يك لحظه از كارش غافل نماند.
ايمان راسخى كه به كار و حرفه استادى داشت او را از توجّه به ماديات و شهرتطلبى باز مىداشت. صاحبان استعدادهاى نهفته را در حين تشويق به آينده درخشانشان، اميدوار مىساخت. چه بسيار از اين گروه كه با تشويق و تحريض او به جايى و مقامى رسيدند. براى كار دانشجويان ارزش خاصى قائل مىشد و نوشتهها و آثار آنان را به دقّت بررسى مىكرد و مانند يك مربّى دلسوز، نقاط ضعف آنان را تذكر مىداد. علاوه بر اين، مشوّق و محرّك آنان بود تا بيشتر بهسوى تحقيق و مطالعه كشانيده شوند. از اين گذشته اگر نكتهاى يا نكاتى از دانشجويان مىشنيد و يا در آثار آنان مىيافت، با سعه صدر آن را مىپذيرفت و احياناً در آثار خود با ذكر نام نويسنده از آنها استفاده مىكرد. يكى از شاگردانش مىنويسد: «ورود او به پرهياهوترين كلاسها فرمان سكوتى بود، ناگهانى و بىمقدمه ؛ فرمانى كه هرگز در كلامى يا تذكّرى جلوه نكرده بود».
كارنامه دكتر محمد معين، عبدالله نصرى، 101 - 102
دستگيرى از مستمندان
استاد جلال الدين همايى از دوران طلبگى، طعم تلخ فقر و تنگدستى را چشيده و حتى تا آخر عمر از يك زندگى راحت و آسوده برخوردار نشد. عمرش را در خانه كوچكى سپرى مىكرد كه امكانات رفاهىِ درست و حسابى نداشت. اتاق كارش نيز جايى مناسب و وسيع نبود. يك ميز تحرير كوچك كه در كنار آن انبوه كتابها و عبا و سجادهاش قرار داشت مىنشست و به خلق آثار ارزنده مىپرداخت. بر اثر نبودن امكانات در منزل، يك سال، سرماى شديدى خورد و به ذات الريه مبتلا شد. به دستور پزشكان، ناگزير از ترك منزل نامناسب خود شد.
با اين وجود، بىتوجّه به فقرا و محرومين اجتماع نبود. تا آنجا كه مىتوانست به افراد بىسرپرست و تنگدست كمك مىكرد. با وجود آنكه خانهاش در تهران مناسب نبود، خانهاى را كه در اصفهان داشت به رايگان، در اختيار عائله مردى مستمند نهاد. از حقوق بازنشستگىاش براى عدهاى از فقيران مقدارى در نظر گرفته بود. وقتى كتاب «مولوى چه مىگويد» او چاپ شد، دوازدههزار تومان به استاد همايى دادند. او بلافاصله اين مبلغ را به دخترش داد و گفت كه بين فقيران تقسيم كند. شب عيد از همان لباسى كه براى خودش مىخريد براى فقرا هم تهيه مىكرد. اگر بنّا يا تعميركار به خانه مىآمد، اجازه نمىداد جدا غذا بخورد ؛ او را پيش خود مىآورد و با هم غذا مىخوردند.
مقدمه رساله شعوبيه، ص 6 ؛ كارنامه همايى، عبدالله نصرى، ص 100
آداب معاشرت
دكتر پرويز ناتل خانلرى، از اديبان و محققان معاصر، در برخورد با افراد(اعم از دوستان، شاگردان و همكاران)، خصال پسنديدهاى داشت. هرگز در مورد افراد، زبان به مذمّت نمىگشود. يكايك افرادى را كه با او كار مىكردند مىشناخت و جاى هر يك را به خوبى مىدانست. كم حرف بود و كلام مهرآميزش كه معمولاً در حد اعتدال و بىمبالغه بود، براى همكاران و آشنايانش افتخارى محسوب مىگرديد. حرمت هيچكس را خدشهدار نمىكرد. دوستى او آرام، زلال و بىصدا بود. نقش همه عواطف را در خود مىگرفت ؛ اما سخن بر لب نمىآورد. صادق بود ؛ به همين سبب، اگر صفتى را در ديگرى مىستود و يا شعر و نوشتهاى را نكوهش مىكرد، گفتهاش درخور اعتماد بود و شائبه هيچ حبّ و بغضى در آن راه نمىيافت. روى هم رفته، از نظر فكرى و مزاجى در جوانى و ميانسالى به شبزندهدارى تمايل داشت.
در معاشرت با دوستان و نزديكان و حتى شاگردان، تندى و خشونتى يا سرسختى و لجاجتى از او ديده نمىشد. سخن هر كس را اگر با فكر و سيلقه او سازگار نبود به دقّت مىشنيد و با رويى گشاده بدان پاسخ مىگفت و اگر هم در موردى برداشتى نه چندان مناسب داشت، به روى خود نمىآورد و نظر خود را با نرم گفتارى و مدارا و عباراتى آراسته و پرمعنا چنانكه برخورنده نبود، بيان مىكرد.
لبخند از لبانش دور نمىشد و كاملاً بر اعصاب خود مسلّط بود. هرگز زبان به شكوه نمىگشود و راضى نمىشد با گِله سردادن، خاطر دوستان را بيازارد و ملول و مكدّر سازد. شاگردان را با همين گشادهرويى مىپذيرفت و در حلّ مشكلاتشان، هر چند مستلزم صرف وقت زياد بود، تنگْ حوصلگى نشان نمىداد.
احوال و آثار دكتر پرويز ناتل خانلرى، دكتر منصور رستگار فسايى، ص 25 - 26