مجلات >حديث زندگی>شماره 7

در كلاس زندگى

به كوشش: غلامرضا گلى‏زواره

 


60

همه فرزندان وطنم

آية اللَّه سيدحسن مدرّس، آخرين فرزندش (فاطمه بيگم) را بسيار دوست مى‏داشت و از شدّت علاقه نسبت به وى، او را «شوريه» خطاب مى‏كرد. در يكى از روزها اين دختر دلبندش به بيمارى حصبه مبتلا گرديد و با تب شديدى مواجه گشت. پزشك معالج وى، توصيه نمود كه فرزند مدرّس بايد به نقطه‏اى خوش آب و هوا چون شميران تهران انتقال يابد تا معالجات، مؤثر واقع شود و او از اين تب سوزان رهايى يابد. مدرّس در جواب وى مى‏گويد: «همه بچه‏هاى كشور، فرزندان من هستند. روا نمى‏دارم كه دختر من به جايى خوش آب و هوا انتقال يابد و ديگران در محيط گرم تهران و يا شهرهاى ديگر در شرايط سختى به سر برند ؛ مگر اين‏كه براى همه آنان چنين شرايطى فراهم باشد».
داستان‏هاى مدرّس، ص 72

اكتفا كردن به شرايط عادى

در ايّام قحطى (سال‏هاى قبل از 1320 ه .ش) كه اغلب مردم از جهت آذوقه در سختى بودند و مرحوم حكيم الهى قمشه‏اى گاه صبح، به دكّه نانوايى مى‏رفت و ظهر، با يك نان و گاهى دست خالى باز مى‏گشت، يكى از دوستان ايشان كه در دستگاه حكومت وقت، صاحب نفوذ بود به وى پيشنهاد كرد كه اگر اجازه دهند يكى دو خروار آرد براى ايشان به صورت خصوصى تأمين كند. الهى قمشه‏اى نيز چون نمى‏خواست ابراز محبت او را به طور مستقيم رد كند گفت: «فردا به شما خبر خواهم داد». فرداى آن روز، وقتى آن دوستش به ديدار ايشان آمد، در پاسخش گفت: «ديشب در رؤيايى راستين ديدم كه سروشى يك رباعى باباطاهر را كه تنها يك عبارت آن را تغيير داده بود به آوازى زيبا و لطيف مى‏خواند:
خوشا آنان كه اللَّه يارشان بى
به حمد و قل هو اللَّه، كارشان بى
خوشا آنان كه دايم در نمازند
بهشت جاودان، انبارشان بى!».
سپس از وى تشكر نمود و گفت: «انبار ما به انبار حق، وصل گرديد و ديگر نيازى نداريم». در واقع، نمى‏خواست شرايط او با موقعيت مردم عادى تفاوت كند و چنين سرود:
مُنعم نياسايد از غم و درد
گر در غم فقر بينوا نيست
نيكويى از بينوا نوازى
بر نيكمردى، خبر اين گوا نيست
و هم ايشان سروده است:
هر كس نخورد غم مسلمانان
نشناخته عقل و دين، مسلمانش .
خوشه‏ها، طيبه الهى تربتى، 123 - 124

دعاى استاد

(علامه حسن حسن‏زاده آملى نوشته است:) در مدرسه مروى تهران، مرحوم آيةالله حكيم، محيى‏الدين مهدى الهى قمشه‏اى را براى ناهار دعوت كردم. با كمال گشاده‏رويى و آقايى پذيرفتند و اين بنده، به وضع طلبگى غذايى در حجره تهيه كردم و ايشان با چه بزرگوارى‏اى ناهار را ميل نمودند و دعاى خير در حق ما فرمودند كه اكنون از يادآورى آن صحنه منفعلم. وقتى يكى از اساتيدم به اين بنده مى‏فرمود: «به آمل نرو، ضايع مى‏شوى!». مرحوم الهى فرمودند: «اگر امثال شما حمايت (مردم) را عهده‏دار نشويد، پس چه كسى بايد قبول كند».
در همه مدتى كه با او حشر و نشر داشتم، سخن ناگوارى از او نشنيدم. بنده حريم استاد را بسيار حفظ مى‏كردم. سعى مى‏نمودم در حضورشان به ديوار تكيه ندهم. چهار زانو ننشينم. سخن را مواظب بودم زياد تكرار نكنم. چون و چرا نمى‏كردم كه مبادا سبب رنجش استاد بشود. مثلاً يك وقتى محضر همين آقاى قمشه‏اى بودم. ايشان در حالت چهارزانو نشسته بود و پاى راستش بيرون بود. من پهلوى ايشان نشسته بودم، خم شدم و كف پاى ايشان را بوسيدم. ايشان فرمودند: «چرا اين كار را كردى؟». گفتم: «من لياقت ندارم كه دست شما را ببوسم. همين‏كه پاى شما را ببوسم برايم خيلى مايه مباهات است».
يك وقتى كه در محضرشان بودم، فرمودند: «آقا شما خير مى‏بينيد». عرض كردم: «الهى آمين! امّا آقا چرا و روى چه لحاظى اين بشارت را به من داديد كه من خير مى‏بينم؟». فرمودند: «چون شما را زياد در حقّ اساتيدتان متواضع مى‏بينم».
نامه‏ها - برنامه‏ها، حسن حسن‏زاده آملى، ص 87

 


61

حق‏شناسى و وفادارى

از فضايل بزرگ اخلاقى آيةاللَّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى، صفت عالى و پرافتخار «حق شناسى» و حالت «وفادارى» آن بزرگوار نسبت به اساتيدشان است. استاد محبوب ايشان، آيةاللَّه سيدمحمد فشاركى طباطبايى با داشتن مقام بسيار بالاى علمى، رساله ننوشت و خود را در معرض مرجعيت قرار نداد و چون زندگى زاهدانه‏اى پيش گرفت، در هاله‏اى از فقر و تنگدستى به سر مى‏برد.
فرزند آيةالله حائرى، از مرحوم حاج‏آقا حسن فريد - كه بسيار مرد نورانى‏اى بود - و او از پدرشان مصطفى فريد نقل كرده است كه مرحوم حاج شيخ عبدالكريم، از كسى كه به طلّاب امثال ايشان پول مى‏داد، وجه را مى‏گرفت و خود قناعت مى‏كرد و آنچه ممكن بود به آقا سيد محمد فشاركى مى‏داد.
حاج شيخ مرتضى حائرى فرزند ايشان گفته است: من در بيمارى سيد استاد براى پرستارى ايشان شب‏ها نزدش مى‏خوابيدم. چون فرزندانشان كوچك بودند و خودم متكفّل آوردن و بردن، لكن بودم تا اين‏كه ايشان رحلت نمودند. تا موقعى كه در نجف اشرف بودم نيز خدمتكارى خانه ايشان را عهده‏دار بودم و از بيرون، نان و گوشت و لوازم براى اهل منزل مى‏خريدم و مى‏آوردم. در همان مواقع ايشان را در رؤيايى راستين مشاهده كردم، در كرياس(=ورودى) منزل خود بودند. دستشان را بوسيدم و گفتم: «آقا! نجات در چيست؟». فرمود: «در تزكيه نفس و توجّه به بچه‏هاى من».
آيةالله مؤسس، على كريمى جهرمى، ص 4 - 41.

نيكى اندك و توفيق سرشار

(حضرت آيةالله خامنه‏اى آورده‏اند:) بد نيست من مطلبى را از جوانى خودم براى شما نقل كنم. بنده اگر در زندگى خود در هر زمينه‏اى توفيقاتى داشته‏ام، وقتى محاسبه مى‏كنم به نظرم مى‏رسد كه اين توفيقات بايد از كار نيكى كه من نسبت به والدينم كرده‏ام باشد. مرحوم پدرم در سنين پيرى - تقريباً بيست و چند سال قبل از فوتش كه مرد هفتاد ساله‏اى بود - به بيمارى آب چشم، كه چشم انسان نابينا مى‏شود، دچار شد. بنده آن وقت، در قم بودم. تدريجاً در نامه‏هايى كه ايشان براى ما مى‏نوشت روشن شد كه چشم ايشان درست نمى‏بيند. به مشهد كه آمدم، ديدم احتياج به درمان دارد. قدرى به دكتر مراجعه كردم و بعد براى ايّام تحصيل به قم رفتم. در تابستان سال بعد، براى تكميل معالجات، پدر را به تهران آوردم. يك چشم ايشان معالجه شد و تا آخر عمر هم مى‏ديد ؛ اما بايد دستشان را مى‏گرفتيم و راه مى‏برديم. خيلى ناراحت بودم كه به قم بروم يا خود، همراه والدين در مشهد ساكن شوم. در تهران، روزهاى سختى را به حال ترديد گذراندم. به سراغ يكى از دوستانم كه اهل معنا بود رفتم و به او گفتم: «خيلى دلم گرفته و ناراحتم ؛ زيرا نه مى‏توانم پدرم را با اين بيمارى چشم ، تنها بگذارم و نه آن‏كه از تحصيل در قم دست بردارم. دنيا و آخرت من در قم است».
او درنگى كرد و گفت: «بيا براى خاطر خدا از قم دست بكش و برو مشهد بمان! خداوند قادر است دنيا و آخرت تو را از قم به مشهد انتقال دهد». ديدم پيشنهاد خوبى است. دلم باز شد، آمدم منزل و با شادمانى به والدين خبر دادم كه مى‏خواهم به مشهد بيايم. از اين جهت، خداى متعال توفيقات زيادى به ما داد.
مجله بشارت، شماره 4، ص 9 - 10

نيمه نهان

نيمه نهان كاميابى‏هاى فكرى و علمى دكتر غلامحسين يوسفى در گرو محيط مناسب و فضاى آرامى بود كه در داخل زندگى برايش فراهم آمده بود و اين بيشتر به چشم كسانى مى‏آمد كه با او از نزديك حشر و نشر داشتند و پايشان به زندگى خانوادگى او باز شده بود. دكتر يوسفى اين محيط آرام خانوادگى را كه به حق، توفيق وى را در به ثمر رسانيدن تحقيقاتش دو چندان مى‏كرد، به كلّى مديون همسر دانادل و بردبارش مى‏دانست كه با همّتى مردانه تمام بار مسئوليتى را كه عرف زندگى خانوادگى در ايران بر عهده مردان مى‏داند، از دوش وى برداشته بود. از همسر دانشمندش عمرى همچون يك مهمان عزيز با گرمى پذيرايى كرد و اين هم توفيقى است كه به آسانى براى كسى دست نمى‏دهد. اين همسر، تنها پديدآورنده چنين محيطى مناسب نبود، بلكه در موارد بسيارى مشاور دكتر يوسفى محسوب مى‏شد. او هم به خاطر حق‏شناسى و حق‏گذارى نسبت به همسرش پيشنهاد وى را پذيرفت و در دوران بازنشستگى از مشهد به تهران كوچ نمود و خودش گفت: «همسرم بيست و چند سال پاى من صبر كرد، حال مى‏خواهم عمرى را به پاى او صرف كنم».
كتاب پاژ، شماره سوم، آذر 1370، ص 28 - 29 ؛ ماهنامه كلك، شماره 11 و 12.

 


62

سكوت متقابل

(آية اللَّه ابراهيم امينى نقل كرده است: )درس‏هاى فقه و اصول را خدمت امام خمينى(ره) خواندم و فلسفه را از حوزه درسى علامه محمدحسين طباطبايى آموختم و به اين دو استاد، ارادت و علاقه داشتم. خيلى مايل بودم ناظر بحث‏هاى فلسفه آن استاد گرانمايه باشم و بفهمم كه كدامشان در اين رشته بر ديگرى رجحان دارند. مترصّد فرصتى مناسب بودم تا آن‏كه اين دو استاد ارجمند را براى صرف ناهار طلبگى، به حجره مدرسه حجتيه دعوت نمودم. آنان هم پذيرفتند و در روز معين، به حجره مزبور تشريف‏فرما گرديدند.
به فكر افتادم از فرصتِ پيش‏آمده استفاده كنم، مسئله فلسفى را مطرح كردم. هر دو نفر خوب گوش دادند ؛ ولى ساكت بودند. بعد، علّامه نگاهى به امام خمينى كرد و امام تبسّمى نموده و با آن لبخند، جواب سؤال را به علّامه واگذار نمود. ايشان هم براى متابعت از فرمايش امام به تشريح اين موضوع پرداخت. امام در هنگام سخن گفتن وى، كاملاً گوش مى‏داد و چيزى نمى‏گفت و آن مباحثه فلسفى‏اى كه مد نظرم بود، روى نداد. بعد از آن از امام سؤالى كردم. ايشان با حالتى توأم با ادب به علّامه نگريست و جواب آن سؤال را داد. علّامه هم كاملاً گوش مى‏داد و چيزى نمى‏گفت و سكوت اختيار نموده بود. در هر حال نتوانستم اين دو استاد گرانمايه را به درس طلبگى بكشانم. گويا به هدف من پى برده بودند.
سرگذشت‏هاى ويژه از زندگى امام خمينى، ج 4، ص 110 - 111

محبّت و ارادت

بانو زهرا اشراقى - نوه امام - گفته است: امام به همسرشان (بانو خديجه ثقفى) علاقه وافرى داشتند، به طورى كه از نظر ايشان همسرشان در يك سو و بچه‏ها در يك طرف ديگر قرار داشتند و اين محبّت، با احترام ويژه‏اى توأم بود. يك روز كه خانم به مسافرت رفته بود، آقا دلتنگى مى‏نمود و چون اخم مى‏كردند، به شوخى مى‏گفتيم: «اگر خانم باشند مى‏خندند». و سرانجام گفتم: «خوشا به حال خانم كه شما اين‏قدر دوستش داريد!». امام فرمودند: «خوشا به حال من كه چنين همسرى دارم! فداكارى‏اى كه خانم در زندگى كرده‏اند، هيچ كس نكرده است. شما هم اگر مثل خانم باشيد، همسرتان به همين ميزان دوستتان خواهد داشت.
پا به پاى آفتاب، ج 1، ص 189 - 199

همدردى با مردم

(دكتر سيد محمدباقر حجتى مى‏گويد: )يك‏بار در ميان جمعى از افراد عادى به دست‏بوسى حضرت امام تشرّف يافتم. در سرمايى آزار دهنده، دست و صورت ايشان از حالت قرمزى به كبودى تبديل شده بود و من كه در بين راه تا جماران از شدّت سرما مى‏لرزيدم، با ديدن اين وضع از امام، حرارت گرفتم و دست ايشان را بوسيدم. پس از اندكى همچون ديگران، محضرشان را ترك نمودم و دوباره آثار سرما در من پديد آمد و پناهگاهى براى گرم شدن جستجو مى‏كردم ؛ ولى در اين انديشه بودم كه چرا امام بايد با آن سنّ و سال، سرما را تحمل كند و دست و چهره مباركشان دگرگون شود. سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه مى‏خواستند در تحمّل سرما، با مردم، همدرد باشند و رنج آنان را با مشقّت خويش بياميزند. آقازاده آن بزرگوار، حاج سيد احمدآقا خمينى، نظر مرا تأييد كردند، مبنى بر اين‏كه حضرت امام مى‏خواهند با مردم، همدرد باشند. راستى آيا تاريخ به ما نشان مى‏دهد كه كسى اين‏چنين با محروم‏ترين مردم، همدردى كرده باشد؟
روزنامه جمهورى اسلامى، ويژه‏نامه سومين سالگرد ارتحال حضرت امام خمينى(ره)

محبّت به همسايگان مسيحى

به هنگام امامتِ امام خمينى در نوفل لوشاتو، افرادى بودند كه افتخار همسايگى با امام خمينى را داشتند. البته در بدو ورود آن رهبر فرزانه، برخى به دليل تراكم جمعيت و اياب و ذهاب شديد، اظهار نارضايتى مى‏كردند ؛ ولى به مرور زمان تمامى اهل محل، جذب اخلاق و رفتار امام شدند.
در شب تولّد حضرت عيسى مسيح، امام، ضمن آن‏كه پيام تبريكى براى مسيحيان جهان دادند، به اطرافيان خويش توصيه نمودند هدايايى كه (علاقه‏مندان به ايشان) از ايران به عنوان سوغات و مانند آن مى‏آورند، بين همسايگان و اهل محل در نوفل لوشاتو تقسيم شود. آنان ضمن توزيع شيرينى و هدايا در كنار هر بسته، يك شاخه گل به افرادى كه با امام همسايه بودند مى‏دادند.
 

63

يكى از اطرافيان آقا مى‏گفت: «وقتى هديه‏اى به در خانه‏اى بردم و زنگ درب منزل را زدم، خانمى در را گشود و چون آن بسته را تقديم كردم از شدّت شوقْ چنان گريست كه اشك از ديدگانش بر گونه‏اش فرو ريخت». اهل محل، روز بعد، با شاخه‏هاى گل آمدند. امام به مترجم خود فرمودند: «احوال آنان را جويا شويد و ببينيد آيا كارى دارند؟». پاسخ دادند: «كارى نداريم و تنها مايل هستيم اين شخصيت را ببينيم و اين شاخه‏هاى گل را به او تقديم كنيم». امام وقتى متوجّه اين موضوع گرديد، بى‏درنگ به آنان اجازه ورود داد و با تبسّم و اظهار شادمانى، گل را از دست آنان گرفت و در ظرف كنار خويش نهاد. اين برنامه نمونه‏اى از حُسن حركت امام در برابر همسايگان بود.

سرگذشت‏هاى ويژه از زندگى امام خمينى، ج اول، ص 43 - 51 ؛ خورشيد قرن، ص 58

بيدار نمودن همسايگان

علّامه طباطبايى خيلى مشتاق بود هنگام سحر، همسايه‏ها را بيدار كند ؛ اما دوست نداشت براى انجام يك عمل مستحب، اسباب آزردگى همسايگان را فراهم نمايد. از اين جهت، در آستانه ماه مبارك رمضان به در خانه آنان مى‏رفت و از هر كدامشان اجازه مى‏گرفت كه اگر براى سحر خواب ماندند آنها را بيدار كند.
جرعه‏هاى جانبخش، غلامرضا گلى‏زواره، ص 355

در كسوت استادى

دكتر محمد معين، ساليان دراز در كسوت استادى - كه آن را وظيفه‏اى بس خطير و مهم مى‏دانست و همواره جدّى مى‏گرفت - شاگردان بسيار تعليم داد و تربيت كرد و با كمال درستى و صداقت، وظيفه استادى خود را انجام داد و تا روزى كه بيمارى او را بازنشاند، يك لحظه از كارش غافل نماند.
ايمان راسخى كه به كار و حرفه استادى داشت او را از توجّه به ماديات و شهرت‏طلبى باز مى‏داشت. صاحبان استعدادهاى نهفته را در حين تشويق به آينده درخشانشان، اميدوار مى‏ساخت. چه بسيار از اين گروه كه با تشويق و تحريض او به جايى و مقامى رسيدند. براى كار دانشجويان ارزش خاصى قائل مى‏شد و نوشته‏ها و آثار آنان را به دقّت بررسى مى‏كرد و مانند يك مربّى دلسوز، نقاط ضعف آنان را تذكر مى‏داد. علاوه بر اين، مشوّق و محرّك آنان بود تا بيشتر به‏سوى تحقيق و مطالعه كشانيده شوند. از اين گذشته اگر نكته‏اى يا نكاتى از دانشجويان مى‏شنيد و يا در آثار آنان مى‏يافت، با سعه صدر آن را مى‏پذيرفت و احياناً در آثار خود با ذكر نام نويسنده از آنها استفاده مى‏كرد. يكى از شاگردانش مى‏نويسد: «ورود او به پرهياهوترين كلاس‏ها فرمان سكوتى بود، ناگهانى و بى‏مقدمه ؛ فرمانى كه هرگز در كلامى يا تذكّرى جلوه نكرده بود».
كارنامه دكتر محمد معين، عبدالله نصرى، 101 - 102

دستگيرى از مستمندان

استاد جلال الدين همايى از دوران طلبگى، طعم تلخ فقر و تنگدستى را چشيده و حتى تا آخر عمر از يك زندگى راحت و آسوده برخوردار نشد. عمرش را در خانه كوچكى سپرى مى‏كرد كه امكانات رفاهىِ درست و حسابى نداشت. اتاق كارش نيز جايى مناسب و وسيع نبود. يك ميز تحرير كوچك كه در كنار آن انبوه كتاب‏ها و عبا و سجاده‏اش قرار داشت مى‏نشست و به خلق آثار ارزنده مى‏پرداخت. بر اثر نبودن امكانات در منزل، يك سال، سرماى شديدى خورد و به ذات الريه مبتلا شد. به دستور پزشكان، ناگزير از ترك منزل نامناسب خود شد.
با اين وجود، بى‏توجّه به فقرا و محرومين اجتماع نبود. تا آن‏جا كه مى‏توانست به افراد بى‏سرپرست و تنگدست كمك مى‏كرد. با وجود آن‏كه خانه‏اش در تهران مناسب نبود، خانه‏اى را كه در اصفهان داشت به رايگان، در اختيار عائله مردى مستمند نهاد. از حقوق بازنشستگى‏اش براى عده‏اى از فقيران مقدارى در نظر گرفته بود. وقتى كتاب «مولوى چه مى‏گويد» او چاپ شد، دوازده‏هزار تومان به استاد همايى دادند. او بلافاصله اين مبلغ را به دخترش داد و گفت كه بين فقيران تقسيم كند. شب عيد از همان لباسى كه براى خودش مى‏خريد براى فقرا هم تهيه مى‏كرد. اگر بنّا يا تعميركار به خانه مى‏آمد، اجازه نمى‏داد جدا غذا بخورد ؛ او را پيش خود مى‏آورد و با هم غذا مى‏خوردند.
مقدمه رساله شعوبيه، ص 6 ؛ كارنامه همايى، عبدالله نصرى، ص 100

آداب معاشرت

دكتر پرويز ناتل خانلرى، از اديبان و محققان معاصر، در برخورد با افراد(اعم از دوستان، شاگردان و همكاران)، خصال پسنديده‏اى داشت. هرگز در مورد افراد، زبان به مذمّت نمى‏گشود. يكايك افرادى را كه با او كار مى‏كردند مى‏شناخت و جاى هر يك را به خوبى مى‏دانست. كم حرف بود و كلام مهرآميزش كه معمولاً در حد اعتدال و بى‏مبالغه بود، براى همكاران و آشنايانش افتخارى محسوب مى‏گرديد. حرمت هيچ‏كس را خدشه‏دار نمى‏كرد. دوستى او آرام، زلال و بى‏صدا بود. نقش همه عواطف را در خود مى‏گرفت ؛ اما سخن بر لب نمى‏آورد. صادق بود ؛ به همين سبب، اگر صفتى را در ديگرى مى‏ستود و يا شعر و نوشته‏اى را نكوهش مى‏كرد، گفته‏اش درخور اعتماد بود و شائبه هيچ حبّ و بغضى در آن راه نمى‏يافت. روى هم رفته، از نظر فكرى و مزاجى در جوانى و ميان‏سالى به شب‏زنده‏دارى تمايل داشت.
در معاشرت با دوستان و نزديكان و حتى شاگردان، تندى و خشونتى يا سرسختى و لجاجتى از او ديده نمى‏شد. سخن هر كس را اگر با فكر و سيلقه او سازگار نبود به دقّت مى‏شنيد و با رويى گشاده بدان پاسخ مى‏گفت و اگر هم در موردى برداشتى نه چندان مناسب داشت، به روى خود نمى‏آورد و نظر خود را با نرم گفتارى و مدارا و عباراتى آراسته و پرمعنا چنان‏كه برخورنده نبود، بيان مى‏كرد.
لبخند از لبانش دور نمى‏شد و كاملاً بر اعصاب خود مسلّط بود. هرگز زبان به شكوه نمى‏گشود و راضى نمى‏شد با گِله سردادن، خاطر دوستان را بيازارد و ملول و مكدّر سازد. شاگردان را با همين گشاده‏رويى مى‏پذيرفت و در حلّ مشكلاتشان، هر چند مستلزم صرف وقت زياد بود، تنگْ حوصلگى نشان نمى‏داد.
احوال و آثار دكتر پرويز ناتل خانلرى، دكتر منصور رستگار فسايى، ص 25 - 26