مجلات >حديث زندگی>شماره 7

(از خودى تا بى‏خودى(حرف‏هايى درباره انتقال و تحميل فرهنگ

مريم هاشمى جنّت‏آبادى

 


56

1 . حرف اوّل، حرف دل

براى برآوردن مقصود اين نوشته، روش معمول اين است كه ابتدا مفردات، يا به اصطلاح امروزى كليدواژه‏هاى آن را شناسايى و توصيف كنيم. اين روش، البتّه، علمى است و با قواعد امروزى پژوهش هم‏سازگار است؛ امّا به دلايلى بهتر است فعلاً اين روش را كنار بگذاريم و به جاى آن، موضوع اين نوشته را بر يكى از وجوه وضعيّت موجود خودمان تطبيق كنيم. منظور از «وضعيّت موجود»، وضعيت فرهنگى، و منظور از «خودمان»، نسل جوان است. لازمه وفادارى به آن روشِ به اصطلاح علمى مثلاً يكى اين است كه مفهوم «فرهنگ» را - كه مفهوم مركزى اين نوشته است - ، توضيح دهيم.
مى‏دانيم كه فرهنگ، از اين جهت كه با گونه‏هاى مختلف دانش نسبت برقرار مى‏كند، مفهومى چند وجهى است؛ يعنى مثلاً جامعه‏شناس، مورّخ، فيلسوف، هنرمند و... هر يك فرهنگ را به گونه‏اى مى‏فهمند. پس بايد معلوم كنيم كدام يك از اين وجوه و با كدام يك از مؤلّفه آن با كمك ابزارهاى انتقال دهنده يا تحميل كننده، در يك حوزه انسانى مطرح مى‏شود.
علاوه بر اين، هر يك از ما، دركى، اگرچه ابتدايى و اجمالى، از فرهنگ داريم و نمودهاى آن را در حوزه زيست خود ملاحظه مى‏كنيم. منظور ما از فرهنگ، همين معناى متعارف است كه ما، با نگاهى به وضعيت خودمان، آن را ضعيف و عقب مانده مى‏شماريم و يا آن را عميق و داراى پشتوانه مى‏بينيم. همچنين، به پيروى از روش علمى، بايد حوزه‏هاى مختلفى را كه فرهنگ از آنها تأثير مى‏پذيرد و يا بر آنها تأثير مى‏گذارد، شناسايى كنيم و آن گاه با ذكر دلايل كافى معلوم كنيم كه كدام يك از اين حوزه‏ها حضور عينى‏تر و قابل قبول‏ترى در انتقال يا تحميل فرهنگ دارند. و تازه همه اينها در حكم مقدّماتى هستند تا بتوانيم با اعتماد برآنها داورى نهايى خود را ارائه كنيم.
ما، در اين نوشته به دنبال اين توصيف‏هاى كلان نيستيم، بلكه مى‏خواهيم ببينيم «خودِ» ما به عنوان «فرد»، با تمام امكانات، توانايى‏ها و ناتوانى‏هاى فردى، چه مى‏كنيم و چگونه مى‏انديشيم تا تبديل به سوژه‏اى براى تحميل يا انتقال فرهنگ مى‏شويم. خلاصه اين كه ببينيم خودِ خودمان چگونه (با انفعال يا آگاهى)، زمينه‏ساز ظهور چيزى مى‏شويم كه امروزه آن را «هجوم فرهنگى» مى‏نامند.
ناگفته پيداست كه منظور از فرهنگ در اين‏جا، كه انتقال مى‏يابد يا تحميل مى‏شود، «فرهنگ غير خودى» است. توضيح معناى فرهنگ غيرخودى نيز براى خود، معركه آرايى است. گروهى هستند كه بر اساس ذائقه تاريخى و استعمار گَزيده خود، معنايى منفى و مردود از آن مراد مى‏كنند و ترجيح مى‏دهند آن را بيشتر «فرهنگ بيگانه» بنامند تا «غير خودى». در مقابل، گروه ديگر، اين ايده را پيشداورانه و نمونه محافظه‏كارى و «استغراق در سنّت» مى‏دانند. در هر حال، منظور ما از فرهنگ غير خودى، در توصيفى ساده و عامْ فهم، فرهنگى است كه بيرون از جهان شناخت‏هاى فطرى، عقلانى و تاريخى ماست.
حرف آخر اين مقدمه اين است كه معمولاً چنين توصيه مى‏شود كه براى رسيدن به نتيجه درست و منطقى، بايد از داورى و دخالت دادن نگرش‏ها و گرايش‏هاى شخصى در نوشته پرهيز كرد؛ امّا اين ايده، در واقع، عملى نيست.
اگر چنين بود، هيچ نويسنده‏اى دست به قلم نمى‏برد؛ چرا كه هر
 

57

نويسنده بر اساس پيشْ فرضِ ذهنى، كه ساخته و پرداخته خود اوست، مى‏انديشد و مى‏نويسد و ديگران را به جهان انديشه خود فرا مى‏خواند. اين توضيح كوچك از اين نظر ضرورى بود كه وقتى بحث انتقال و تحميل فرهنگ در ميان است و مخاطبان بحث نيز جوانان هستند، معمولاً گفته مى‏شود كه براى جوانان «حرف» نزنيد، «سخنرانى» نكنيد، «پند و اندرز» ندهيد و در موضوع مورد بحث، داورى قاطعانه نكنيد و متوقّع نباشيد كه جوانان، يكسره، همان شوند كه شما مى‏خواهيد. اينها همه درست، امّا «حرف حساب» را گاه مى‏توان قاطعانه و با لحنى آميخته به اندرز بيان كرد و از مخاطب «حسابى»، حداقل انتظار شنيدن آن را داشت و اين توقّع زيادى نيست. در هر حال اين چند كلمه، پيش از هرچيز، «حرف دل» است و خدا كند كه بر گِل ننشيند!

2 . عشق من، لجن!؟

شما حتماً دخترها و پسرهاى جوانى را ديده‏ايد كه لباس‏هاى عجيب و غريب مى‏پوشند. بر روى بعضى از اين لباس‏ها به زبان خارجى جملاتى نوشته شده كه بسيارى از آن جوان‏ها معناى آن را نمى‏دانند. نويسنده محترمى، كه از بى‏فكرى و سر به هوايىِ بعضى جوان‏ها دل پرخونى داشت، مى‏گفت: يك بار كه براى تعمير اتومبيلم به تعميرگاهى رفته بودم، از ظاهر غريب جوانكى چهارده - پانزده ساله، كه كارهاى ابتدايى و دمِ دستىِ تعميرگاه را انجام مى‏داد، تعجّب كردم. آن جوان، كه به گفته خودش تا كلاس پنجم بيشتر درس نخوانده بود و قاعدتاً از انگليسى چيزى نمى‏دانست، پيراهن سياهى بر تن داشت كه روى آن به انگليسى عبارتى نوشته شده بود كه ترجمه فارسى‏اش مى‏شد: «عشق من، لجن!». بالاى نوشته هم كلّه بى‏موى جوانى نقش بسته بود كه با قدرت و نفرت فرياد مى‏كشيد. بعد معلوم شد كه آن جوان، فقط به پيروى از مُد، يا به قول خودش بچه‏هاى محل، آن پيراهن را پوشيده بود.
اين جوان و جوانان نظير او نمى‏دانند كه پوشيدن لباس‏ها و آرايش سر و صورت آن چنانى، تنها در فضاى فرهنگ غربى، يا به عبارت بهتر «غير خودى»، معنا دارد. غرب در دوران تاريخى خودش، مراحلى از تغيير نگرش را پشت سر گذاشته است. غرب اين تغيير نگرش را - كه فعلاً به درستى يا نادرستى آن‏كارى نداريم - ، در تمام حوزه‏هاى عملى و رفتارى خودش ظاهر كرده است: در سياست، اقتصاد، صنعت، علم، اخلاق و...؛ بنابراين نوع خاصّ زندگى غربى، در جلوه‏هاى گوناگون آن، در واقع، مطابق اقتضاى فرهنگ غربى و جزء طبيعت آن است. پس اگر انسان غربى امروزى، يا هر انسانى كه در فضاى فرهنگ غير خودى زندگى مى‏كند، در روابط و در رفتارهاى فردى به گونه‏اى خاص ظاهر مى‏شود، بى زمينه نيست.
اكنون بايد بگوييم فرد يا قومى كه از آن زمينه‏هاى تاريخى، كه در نگرش عمومى او تغيير جدّى به وجود آورده باشد، برخوردار نيست، اگر در روابط و رفتارهاى فردى از نمونه‏هاى غربى پيروى كند، مى‏توانيم او را مصداق بارز پذيرش اجبارى فرهنگ بدانيم. رفتار چنين فردى «بى‏ارزش» به نظر مى‏رسد؛ چرا كه با «آگاهى» همراه نيست. آگاهى نيز محصول مستقيم «انديشه» است. انسان غربى به شيوه غربى مى‏انديشد و مى‏فهمد؛ بنابراين رفتار بيرونى او نيز برخاسته از همان انديشه آگاهى‏آور است كه البتّه، چنان كه گفتيم، در همان فضا معنادار است؛ امّا انسان غيرغربى براى آن‏كه رفتارهاى فردى و جمعى خود را به شيوه غربى سامان دهد، بايد انديشه غربى را به رسميّت بشناسد و
 

58

براى اين كار، بايد پس از گذر از مراحل تاريخى اجتناب‏ناپذير، به آگاهى لازم براى تغيير نگرش دست يابد.
حالا سؤال اين است كه آيا تمام مدّعيانى كه غربى، يا غير خودى، رفتار مى‏كنند، مطابق قواعد غربى نيز مى‏انديشند؟ معلوم است كه اين طور نيست؛ چرا كه آنان نه در خود و نه در محيط زيست فكرى خود، زمينه‏هايى را سراغ ندارند كه آنان را به صورت تاريخى و فلسفى در تغيير نگرش رهنمون شود. اين كار پس از يك دوره تاريخى و با ظهور بسيارى از مناسبات و اقتضائات ممكن است، نه با ادا و اطوار.
دليل ديگر نپذيرفتن چنين رفتارى، علاوه بر آگاهانه نبودن آن، اين است كه نمونه بارز «ظاهر بينى» است. غرب، يا هر فرهنگ غيرخودى ديگر، جلوه‏هاى درخشان فرهنگى نيز دارد كه محصول انديشه جستجوگر، تلاش خلاّقانه و صداقت علمى اوست. اگر قرار بر اقتباس و انتقال است، چرا به اين جلوه‏هاى حقيقى توجّه نمى‏شود؟ چرا فقط به ظاهر بيرونى آن توجّه مى‏كنيم؟ توجّه به ظاهر اين پديده‏ها چيزى نيست جز همان «تقليد لعنتى» كه در شعر اقبال لاهورى آمده است:

خلق را تقليدشان بر باد داد

اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد!

بدون اين آگاهى و زمينه، تظاهر به «فرهنگ ديگر» اتّفاقاً نشان بى‏فرهنگى است. نشان اين است كه ما به جلوه‏اى از جلوه‏هاى تحميل فرهنگ تبديل شده‏ايم. ماجراى لباس‏ها و سر و وضع عجيب و غريب، براى روشن شدن اصل مطلب بود، وگرنه بى‏فرهنگى، بى‏مايگى، لودگى و تحميل فرهنگ غير خودى، جلوه‏ها و نمودهاى مختلف دارد كه به بعضى از آنها اشاره خواهيم كرد.

3 . شرايط پذيرنده فرهنگ: آگاهى و احساس ضرورت

از لابه‏لاى اين حرف‏ها معلوم شد كه ميان «انتقال» و «تحميل»، مرزهاى مشخّصى وجود دارد. ما، در اين‏جا را بخشى از اين فرق‏ها سر و كار داريم كه به فردِ گيرنده فرهنگ مربوط است: در انتقال فرهنگ، آگاهى در ميان است؛ آگاهى از ضرورت، حدود و ثغور و احياناً نقايص احتمالى آنچه به عنوان فرهنگ منتقل مى‏شود. اين آگاهى باعث مى‏شود تا مخاطبانِ فرهنگ جديد نه در مقابل آن سپر بيندازند و راه انفعال و تقليد را در پيش بگيرند. و نه اگر آن را نامطلوب يافتند، وحشت كنند و آن را يكسره پس بزنند؛ امّا در تحميل فرهنگ، مخاطبان، نداشته‏ها و حسرت‏هاى خود را در آينه پيشرفت و كمال فرهنگ غير خودى مى‏بينند و چون از آگاهى و زمينه تاريخى خبرى نيست، به جلوه‏هاى ظاهرى آن فرهنگ‏ها توجّه مى‏شود.
گفتيم كه از نشانه‏هاى فرهنگ تحميل شده، ظاهربينى و توجّه به لايه‏هاى رويين آن است. اين ظاهربينى، علاوه بر اين‏كه تزوير و بى‏صداقتى را به همراه مى‏آورد، به روحيه تفنّن‏گرايى، مصرف كنندگى و نيازمندى هميشه به فرهنگِ غيرخودى نيز دامن مى‏زند؛ مثلاً اگر فرض كنيم يك فرهنگ غالب، معارف و دانش‏هايى را در رشته‏هاى گوناگون توليد، دسته‏بندى و ارائه كند، مخاطبان دست دوم، كه اين معارف براى آنان به عنوان واردات مطرح است، فقط آن را مصرف مى‏كنند و اين مصرف كنندگىِ صِرف، به علم‏زدگى، مدرك‏گرايى، دانشگاه دوستى، بى‏سوادى، تفاخر و فريب منتهى مى‏شود.
براى مثال، كامپيوتر يك كالاى تكنولوژيكى - فرهنگى است با خاستگاهى كاملاً غربى. آيا در همين دور و بَر خودمان تمام كسانى كه از اين ابزار استفاده مى‏كنند، آن را واقعاً مى‏شناسند و در جايگاه شايسته‏اش به كار مى‏گيرند؟ يا فقط به دليل برخوردارى از جذّابيت‏هاى ظاهرى، خود را با آن سرگرم مى‏كنند؟
يكى ديگر از شرايط تحميل فرهنگ، اين است كه هيچ يك از زمينه‏هاى موجود در فرد پذيرنده، مانند علم، مذهب، زبان و... آن‏قدر قوى نباشد كه در مقابل فرهنگ غيرخودى مقاومت كند. بنابراين، ناآگاهى افراد از فرهنگ وارداتى و بى‏اعتبارى و كافى نبودن داشته‏هاى فرهنگى آنان، دست به دست هم مى‏دهند تا پديده‏اى كه در جايگاه اصلى خود معتبر است، در جامعه‏اى جا باز كند كه آن جامعه فاقد نيروى فكرى و روانى لازم براى فهم و ارزيابى آن است.

4 . شرايط خود فرهنگ: مربوط بودن و معقول بودن

فرض مى‏كنيم كه ما به آنچه به عنوان فرهنگ، انتقال مى‏يابد، هم آگاهى داريم و هم دوره تاريخى مربوط به انتقال را پشت سرگذاشته‏ايم. همه اينها شرايط ضرورى پذيرنده فرهنگ بود. خودِ محتواى فرهنگ هم، آن‏گاه كه با ما و داشته‏هاى فرهنگى ما نسبت برقرار مى‏كند، هم بايد شرايطى داشته باشد: اوّل اين‏كه بايد «مربوط باشد». مربوط بودن به اين معناست كه مسائلى كه آن فرهنگ توليد مى‏كند، «مسأله ما» باشد و به كار ما بيايد و مشكلى از مشكلات ما را از راه بردارد، نه اين كه حيرت و انفعال ايجاد كند، شبهه بسازد و باورهاى ما را سست و تباه كند.
در اين جا خوب است، به مناسبت، به يكى از ابزارهاى تحميل
 

59

فرهنگ اشاره كنيم و بگوييم كه يكى از پيامدهاى اين ابزار، اين است كه باعث مى‏شود تا محتوايى كه در واقع مسئله ما نيست، در فضاى فكرى ما به طور مصنوعى رواج پيدا كند و به جاى حلّ بحران، بحران‏ساز شود. اين ابزار همان «زبان» است. تحميل فرهنگ به وسيله زبان، معانى و جلوه‏هاى مختلف دارد و ما، در اين‏جا به يكى از ابعاد آن، كه شما جوانان با آن بيشتر آشنا هستيد، اشاره مى‏كنيم: «ترجمه».
ترديد نداريم كه اصل ترجمه كارى است لازم، داراى ابعاد هنرى و آسان‏ترين وسيله براى انتقال و گزارش انديشه از راه نوشته؛ امّا حرف بر سرِ اين است كه وقتى ترجمه فقط ترجمه باشد و ادبيات، اخلاق، هنر، دين، سياست و هزار چيز ديگرِ ملل اگر را چشم‏بسته و دربست به ما برساند، اين كار فقط باعث مى‏شود كه نوعى از «فرهنگ عاريتى» به جامعه عرضه شود. فرهنگى نبودن اين ترجمه‏ها، و در واقع اين نوع استفاده از زبان، به اين دليل است كه موضوع اين ترجمه‏ها فقط مربوط به بخش خاصّى از فرهنگ غيرخودى است و به اصطلاح، به گرايش خاصّى تعلق دارد؛ همان گرايشى كه لزوماً مسئله ما نيست. اين كارْ ديگر انتقال فرهنگ نيست، بلكه گرته‏بردارى و ظاهربينى است.
بعضى از شما در اين سال‏ها حتماً رمان‏هايى را خوانده‏ايد يا ديده‏ايد كه به فارسى ترجمه شده‏اند. مى‏دانيم كه از آغاز شكل‏گيرىِ قالبِ رمان تا به حال، رمان‏ها و داستان‏هاى كوتاه بسيارى با مضامين مختلف، خلق شده‏اند. در اين ميان، بسيارى از انديشه‏هاى متعالى خود را با رمان بيان كرده‏اند؛ امّا وقتى آگاهى در كار نباشد، از ميان اين همه آثار ادبى فقط بخشى از آنها ترجمه مى‏شوند كه اتّفاقاً هم از نظر ادبى و فنّى بى‏ارزش يا كم ارزش هستند و هم از نظر محتوا. ترجمه چنين آثارى باعث مى‏شود كه خوانندگان آنها در حدّ همين آثار باقى بمانند و هيچ‏گاه نتوانند آثار بهتر را بخوانند و بفهمند.
شرط ديگر محتواى فرهنگ غيرخودى براى انتقال، «معقول بودن» آن است. منظور، اين است كه حتّى اگر فرض كنيم كه ما به جلوه‏اى از فرهنگ غير خودى توجّه كرده‏ايم كه به «وضعيّت خودمان» مربوط است، باز هم نمى‏توانيم مطمئن باشيم كه آن جلوه‏هاى برگزيده شده، در سنّت فكرى ما هم قابل فهم باشد. معناى ديگر معقول بودن، اين است كه محتواى فرهنگ وارداتى را بتوانيم در چارچوب فكرى قوم و قبيله خودمان سازمان دهيم و جوانب عقلى آن را معلوم كنيم.

5 . «خود» همه كاره است

ممكن است بگوييد كه فرهنگ و فرهنگ‏سازى پديده‏اى جمعى است و آنچه به شكل فرهنگ تحميل مى‏شود، عبارت از وضعيّتى است كه مجموعه‏اى از عوامل در ايجاد آن دخالت داشته‏اند نه يك فرد. منظور از اين حرف را اين طور هم مى‏توان توضيح داد كه ايجاد يك وضعيّت فرهنگى، تابع بسيارى از جريان‏هايى است كه پيش از فرهنگ وجود داشته‏اند؛ مثلاً اقتصاد و سياست ناهنجار و ناسالم، كه فرهنگ غير خودى - و نيز فرد - گاه كوچك‏ترين دخالتى در ظهور آن نداشته‏اند، باعث پيدايش جلوه‏هاى نادرست فرهنگ در جامعه مى‏شود.
اين حرف درست است، امّا نه به طور مطلق. بله! سردمداران فرهنگى مى‏توانند با برنامه‏ريزى ناقص يا غلط، رشد فرهنگى «فرد» را محدود كنند، امّا نمى‏توانند يكسره مانع آن شوند. حتّى در محيطها و نظام‏هاى كاملاً ناروا، فرد يا گروه‏هايى بوده‏اند كه تسلّط وضع موجود را نشانه درستى و حقيقت آن نمى‏دانسته‏اند. پس فرد، اگر چه جزيى از مجموعه است، امّا «خود»ش نيز هست و اين «خود» مى‏تواند، با وجود رواج بسيارى از مظاهر ضدّ فرهنگ در فضاى جمعى، از جلوه‏هاى نادرست آن تأثير نپذيرد. اين «خود» به دليل خلّاقيتش هميشه در حال تغيير است و بنابراين مى‏كوشد تا عناصر قديمى فرهنگ خود را با صورت‏هاى جديد هماهنگ كند. امّا او مى‏داند كه همه صورت‏هاى جديد، بخشى از فرهنگ نمى‏شوند و به همين دليل، عناصرى را برمى‏گزيند كه به فرهنگش مربوط باشد و يا فرهنگش داراى سابقه‏اى در آن باشد.

6 . حرف آخر

اسمِ «فرهنگ» كه مى‏آيد، هر كس نمودى از آن را به ذهن مى‏آورد. از هر يك از اين نمودها هم تصوّرهاى گوناگونى به ذهن مى‏آيد. آنچه در اين نوشته خوانديد، يك گونه از اين نمودها و تصوّرهاست كه به «خودِ» ما و به «فرديّتِ» ما مربوط مى‏شود. فرهنگ انتقال يافته، زمانى به درد ما مى‏خورد كه با فرديّت ما رابطه برقرار كند و تبديل به «تجربه ما» شود، به گونه‏اى كه آن را از آنِ «خود» كنيم. اگر چنين شود، آن‏گاه كه با تعالى و شكوه فرهنگ غيرِ خودى روبه‏رو مى‏شويم، آن را نه به چشم دلدادگى و حيرت، بلكه با نگاه عبرت مى‏بينيم و خوشا كه چنين شود!