مريم هاشمى جنّتآبادى
1 . حرف اوّل، حرف دل
براى برآوردن مقصود اين نوشته، روش معمول اين است كه ابتدا مفردات، يا به اصطلاح امروزى كليدواژههاى آن را شناسايى و توصيف كنيم. اين روش، البتّه، علمى است و با قواعد امروزى پژوهش همسازگار است؛ امّا به دلايلى بهتر است فعلاً اين روش را كنار بگذاريم و به جاى آن، موضوع اين نوشته را بر يكى از وجوه وضعيّت موجود خودمان تطبيق كنيم. منظور از «وضعيّت موجود»، وضعيت فرهنگى، و منظور از «خودمان»، نسل جوان است. لازمه وفادارى به آن روشِ به اصطلاح علمى مثلاً يكى اين است كه مفهوم «فرهنگ» را - كه مفهوم مركزى اين نوشته است - ، توضيح دهيم.
مىدانيم كه فرهنگ، از اين جهت كه با گونههاى مختلف دانش نسبت برقرار مىكند، مفهومى چند وجهى است؛ يعنى مثلاً جامعهشناس، مورّخ، فيلسوف، هنرمند و... هر يك فرهنگ را به گونهاى مىفهمند. پس بايد معلوم كنيم كدام يك از اين وجوه و با كدام يك از مؤلّفه آن با كمك ابزارهاى انتقال دهنده يا تحميل كننده، در يك حوزه انسانى مطرح مىشود.
علاوه بر اين، هر يك از ما، دركى، اگرچه ابتدايى و اجمالى، از فرهنگ داريم و نمودهاى آن را در حوزه زيست خود ملاحظه مىكنيم. منظور ما از فرهنگ، همين معناى متعارف است كه ما، با نگاهى به وضعيت خودمان، آن را ضعيف و عقب مانده مىشماريم و يا آن را عميق و داراى پشتوانه مىبينيم. همچنين، به پيروى از روش علمى، بايد حوزههاى مختلفى را كه فرهنگ از آنها تأثير مىپذيرد و يا بر آنها تأثير مىگذارد، شناسايى كنيم و آن گاه با ذكر دلايل كافى معلوم كنيم كه كدام يك از اين حوزهها حضور عينىتر و قابل قبولترى در انتقال يا تحميل فرهنگ دارند. و تازه همه اينها در حكم مقدّماتى هستند تا بتوانيم با اعتماد برآنها داورى نهايى خود را ارائه كنيم.
ما، در اين نوشته به دنبال اين توصيفهاى كلان نيستيم، بلكه مىخواهيم ببينيم «خودِ» ما به عنوان «فرد»، با تمام امكانات، توانايىها و ناتوانىهاى فردى، چه مىكنيم و چگونه مىانديشيم تا تبديل به سوژهاى براى تحميل يا انتقال فرهنگ مىشويم. خلاصه اين كه ببينيم خودِ خودمان چگونه (با انفعال يا آگاهى)، زمينهساز ظهور چيزى مىشويم كه امروزه آن را «هجوم فرهنگى» مىنامند.
ناگفته پيداست كه منظور از فرهنگ در اينجا، كه انتقال مىيابد يا تحميل مىشود، «فرهنگ غير خودى» است. توضيح معناى فرهنگ غيرخودى نيز براى خود، معركه آرايى است. گروهى هستند كه بر اساس ذائقه تاريخى و استعمار گَزيده خود، معنايى منفى و مردود از آن مراد مىكنند و ترجيح مىدهند آن را بيشتر «فرهنگ بيگانه» بنامند تا «غير خودى». در مقابل، گروه ديگر، اين ايده را پيشداورانه و نمونه محافظهكارى و «استغراق در سنّت» مىدانند. در هر حال، منظور ما از فرهنگ غير خودى، در توصيفى ساده و عامْ فهم، فرهنگى است كه بيرون از جهان شناختهاى فطرى، عقلانى و تاريخى ماست.
حرف آخر اين مقدمه اين است كه معمولاً چنين توصيه مىشود كه براى رسيدن به نتيجه درست و منطقى، بايد از داورى و دخالت دادن نگرشها و گرايشهاى شخصى در نوشته پرهيز كرد؛ امّا اين ايده، در واقع، عملى نيست.
اگر چنين بود، هيچ نويسندهاى دست به قلم نمىبرد؛ چرا كه هر
نويسنده بر اساس پيشْ فرضِ ذهنى، كه ساخته و پرداخته خود اوست، مىانديشد و مىنويسد و ديگران را به جهان انديشه خود فرا مىخواند. اين توضيح كوچك از اين نظر ضرورى بود كه وقتى بحث انتقال و تحميل فرهنگ در ميان است و مخاطبان بحث نيز جوانان هستند، معمولاً گفته مىشود كه براى جوانان «حرف» نزنيد، «سخنرانى» نكنيد، «پند و اندرز» ندهيد و در موضوع مورد بحث، داورى قاطعانه نكنيد و متوقّع نباشيد كه جوانان، يكسره، همان شوند كه شما مىخواهيد. اينها همه درست، امّا «حرف حساب» را گاه مىتوان قاطعانه و با لحنى آميخته به اندرز بيان كرد و از مخاطب «حسابى»، حداقل انتظار شنيدن آن را داشت و اين توقّع زيادى نيست. در هر حال اين چند كلمه، پيش از هرچيز، «حرف دل» است و خدا كند كه بر گِل ننشيند!
2 . عشق من، لجن!؟
شما حتماً دخترها و پسرهاى جوانى را ديدهايد كه لباسهاى عجيب و غريب مىپوشند. بر روى بعضى از اين لباسها به زبان خارجى جملاتى نوشته شده كه بسيارى از آن جوانها معناى آن را نمىدانند. نويسنده محترمى، كه از بىفكرى و سر به هوايىِ بعضى جوانها دل پرخونى داشت، مىگفت: يك بار كه براى تعمير اتومبيلم به تعميرگاهى رفته بودم، از ظاهر غريب جوانكى چهارده - پانزده ساله، كه كارهاى ابتدايى و دمِ دستىِ تعميرگاه را انجام مىداد، تعجّب كردم. آن جوان، كه به گفته خودش تا كلاس پنجم بيشتر درس نخوانده بود و قاعدتاً از انگليسى چيزى نمىدانست، پيراهن سياهى بر تن داشت كه روى آن به انگليسى عبارتى نوشته شده بود كه ترجمه فارسىاش مىشد: «عشق من، لجن!». بالاى نوشته هم كلّه بىموى جوانى نقش بسته بود كه با قدرت و نفرت فرياد مىكشيد. بعد معلوم شد كه آن جوان، فقط به پيروى از مُد، يا به قول خودش بچههاى محل، آن پيراهن را پوشيده بود.
اين جوان و جوانان نظير او نمىدانند كه پوشيدن لباسها و آرايش سر و صورت آن چنانى، تنها در فضاى فرهنگ غربى، يا به عبارت بهتر «غير خودى»، معنا دارد. غرب در دوران تاريخى خودش، مراحلى از تغيير نگرش را پشت سر گذاشته است. غرب اين تغيير نگرش را - كه فعلاً به درستى يا نادرستى آنكارى نداريم - ، در تمام حوزههاى عملى و رفتارى خودش ظاهر كرده است: در سياست، اقتصاد، صنعت، علم، اخلاق و...؛ بنابراين نوع خاصّ زندگى غربى، در جلوههاى گوناگون آن، در واقع، مطابق اقتضاى فرهنگ غربى و جزء طبيعت آن است. پس اگر انسان غربى امروزى، يا هر انسانى كه در فضاى فرهنگ غير خودى زندگى مىكند، در روابط و در رفتارهاى فردى به گونهاى خاص ظاهر مىشود، بى زمينه نيست.
اكنون بايد بگوييم فرد يا قومى كه از آن زمينههاى تاريخى، كه در نگرش عمومى او تغيير جدّى به وجود آورده باشد، برخوردار نيست، اگر در روابط و رفتارهاى فردى از نمونههاى غربى پيروى كند، مىتوانيم او را مصداق بارز پذيرش اجبارى فرهنگ بدانيم. رفتار چنين فردى «بىارزش» به نظر مىرسد؛ چرا كه با «آگاهى» همراه نيست. آگاهى نيز محصول مستقيم «انديشه» است. انسان غربى به شيوه غربى مىانديشد و مىفهمد؛ بنابراين رفتار بيرونى او نيز برخاسته از همان انديشه آگاهىآور است كه البتّه، چنان كه گفتيم، در همان فضا معنادار است؛ امّا انسان غيرغربى براى آنكه رفتارهاى فردى و جمعى خود را به شيوه غربى سامان دهد، بايد انديشه غربى را به رسميّت بشناسد و
براى اين كار، بايد پس از گذر از مراحل تاريخى اجتنابناپذير، به آگاهى لازم براى تغيير نگرش دست يابد.
حالا سؤال اين است كه آيا تمام مدّعيانى كه غربى، يا غير خودى، رفتار مىكنند، مطابق قواعد غربى نيز مىانديشند؟ معلوم است كه اين طور نيست؛ چرا كه آنان نه در خود و نه در محيط زيست فكرى خود، زمينههايى را سراغ ندارند كه آنان را به صورت تاريخى و فلسفى در تغيير نگرش رهنمون شود. اين كار پس از يك دوره تاريخى و با ظهور بسيارى از مناسبات و اقتضائات ممكن است، نه با ادا و اطوار.
دليل ديگر نپذيرفتن چنين رفتارى، علاوه بر آگاهانه نبودن آن، اين است كه نمونه بارز «ظاهر بينى» است. غرب، يا هر فرهنگ غيرخودى ديگر، جلوههاى درخشان فرهنگى نيز دارد كه محصول انديشه جستجوگر، تلاش خلاّقانه و صداقت علمى اوست. اگر قرار بر اقتباس و انتقال است، چرا به اين جلوههاى حقيقى توجّه نمىشود؟ چرا فقط به ظاهر بيرونى آن توجّه مىكنيم؟ توجّه به ظاهر اين پديدهها چيزى نيست جز همان «تقليد لعنتى» كه در شعر اقبال لاهورى آمده است:
خلق را تقليدشان بر باد داد
اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد!
بدون اين آگاهى و زمينه، تظاهر به «فرهنگ ديگر» اتّفاقاً نشان بىفرهنگى است. نشان اين است كه ما به جلوهاى از جلوههاى تحميل فرهنگ تبديل شدهايم. ماجراى لباسها و سر و وضع عجيب و غريب، براى روشن شدن اصل مطلب بود، وگرنه بىفرهنگى، بىمايگى، لودگى و تحميل فرهنگ غير خودى، جلوهها و نمودهاى مختلف دارد كه به بعضى از آنها اشاره خواهيم كرد.
3 . شرايط پذيرنده فرهنگ: آگاهى و احساس ضرورت
از لابهلاى اين حرفها معلوم شد كه ميان «انتقال» و «تحميل»، مرزهاى مشخّصى وجود دارد. ما، در اينجا را بخشى از اين فرقها سر و كار داريم كه به فردِ گيرنده فرهنگ مربوط است: در انتقال فرهنگ، آگاهى در ميان است؛ آگاهى از ضرورت، حدود و ثغور و احياناً نقايص احتمالى آنچه به عنوان فرهنگ منتقل مىشود. اين آگاهى باعث مىشود تا مخاطبانِ فرهنگ جديد نه در مقابل آن سپر بيندازند و راه انفعال و تقليد را در پيش بگيرند. و نه اگر آن را نامطلوب يافتند، وحشت كنند و آن را يكسره پس بزنند؛ امّا در تحميل فرهنگ، مخاطبان، نداشتهها و حسرتهاى خود را در آينه پيشرفت و كمال فرهنگ غير خودى مىبينند و چون از آگاهى و زمينه تاريخى خبرى نيست، به جلوههاى ظاهرى آن فرهنگها توجّه مىشود.
گفتيم كه از نشانههاى فرهنگ تحميل شده، ظاهربينى و توجّه به لايههاى رويين آن است. اين ظاهربينى، علاوه بر اينكه تزوير و بىصداقتى را به همراه مىآورد، به روحيه تفنّنگرايى، مصرف كنندگى و نيازمندى هميشه به فرهنگِ غيرخودى نيز دامن مىزند؛ مثلاً اگر فرض كنيم يك فرهنگ غالب، معارف و دانشهايى را در رشتههاى گوناگون توليد، دستهبندى و ارائه كند، مخاطبان دست دوم، كه اين معارف براى آنان به عنوان واردات مطرح است، فقط آن را مصرف مىكنند و اين مصرف كنندگىِ صِرف، به علمزدگى، مدركگرايى، دانشگاه دوستى، بىسوادى، تفاخر و فريب منتهى مىشود.
براى مثال، كامپيوتر يك كالاى تكنولوژيكى - فرهنگى است با خاستگاهى كاملاً غربى. آيا در همين دور و بَر خودمان تمام كسانى كه از اين ابزار استفاده مىكنند، آن را واقعاً مىشناسند و در جايگاه شايستهاش به كار مىگيرند؟ يا فقط به دليل برخوردارى از جذّابيتهاى ظاهرى، خود را با آن سرگرم مىكنند؟
يكى ديگر از شرايط تحميل فرهنگ، اين است كه هيچ يك از زمينههاى موجود در فرد پذيرنده، مانند علم، مذهب، زبان و... آنقدر قوى نباشد كه در مقابل فرهنگ غيرخودى مقاومت كند. بنابراين، ناآگاهى افراد از فرهنگ وارداتى و بىاعتبارى و كافى نبودن داشتههاى فرهنگى آنان، دست به دست هم مىدهند تا پديدهاى كه در جايگاه اصلى خود معتبر است، در جامعهاى جا باز كند كه آن جامعه فاقد نيروى فكرى و روانى لازم براى فهم و ارزيابى آن است.
4 . شرايط خود فرهنگ: مربوط بودن و معقول بودن
فرض مىكنيم كه ما به آنچه به عنوان فرهنگ، انتقال مىيابد، هم آگاهى داريم و هم دوره تاريخى مربوط به انتقال را پشت سرگذاشتهايم. همه اينها شرايط ضرورى پذيرنده فرهنگ بود. خودِ محتواى فرهنگ هم، آنگاه كه با ما و داشتههاى فرهنگى ما نسبت برقرار مىكند، هم بايد شرايطى داشته باشد: اوّل اينكه بايد «مربوط باشد». مربوط بودن به اين معناست كه مسائلى كه آن فرهنگ توليد مىكند، «مسأله ما» باشد و به كار ما بيايد و مشكلى از مشكلات ما را از راه بردارد، نه اين كه حيرت و انفعال ايجاد كند، شبهه بسازد و باورهاى ما را سست و تباه كند.
در اين جا خوب است، به مناسبت، به يكى از ابزارهاى تحميل
فرهنگ اشاره كنيم و بگوييم كه يكى از پيامدهاى اين ابزار، اين است كه باعث مىشود تا محتوايى كه در واقع مسئله ما نيست، در فضاى فكرى ما به طور مصنوعى رواج پيدا كند و به جاى حلّ بحران، بحرانساز شود. اين ابزار همان «زبان» است. تحميل فرهنگ به وسيله زبان، معانى و جلوههاى مختلف دارد و ما، در اينجا به يكى از ابعاد آن، كه شما جوانان با آن بيشتر آشنا هستيد، اشاره مىكنيم: «ترجمه».
ترديد نداريم كه اصل ترجمه كارى است لازم، داراى ابعاد هنرى و آسانترين وسيله براى انتقال و گزارش انديشه از راه نوشته؛ امّا حرف بر سرِ اين است كه وقتى ترجمه فقط ترجمه باشد و ادبيات، اخلاق، هنر، دين، سياست و هزار چيز ديگرِ ملل اگر را چشمبسته و دربست به ما برساند، اين كار فقط باعث مىشود كه نوعى از «فرهنگ عاريتى» به جامعه عرضه شود. فرهنگى نبودن اين ترجمهها، و در واقع اين نوع استفاده از زبان، به اين دليل است كه موضوع اين ترجمهها فقط مربوط به بخش خاصّى از فرهنگ غيرخودى است و به اصطلاح، به گرايش خاصّى تعلق دارد؛ همان گرايشى كه لزوماً مسئله ما نيست. اين كارْ ديگر انتقال فرهنگ نيست، بلكه گرتهبردارى و ظاهربينى است.
بعضى از شما در اين سالها حتماً رمانهايى را خواندهايد يا ديدهايد كه به فارسى ترجمه شدهاند. مىدانيم كه از آغاز شكلگيرىِ قالبِ رمان تا به حال، رمانها و داستانهاى كوتاه بسيارى با مضامين مختلف، خلق شدهاند. در اين ميان، بسيارى از انديشههاى متعالى خود را با رمان بيان كردهاند؛ امّا وقتى آگاهى در كار نباشد، از ميان اين همه آثار ادبى فقط بخشى از آنها ترجمه مىشوند كه اتّفاقاً هم از نظر ادبى و فنّى بىارزش يا كم ارزش هستند و هم از نظر محتوا. ترجمه چنين آثارى باعث مىشود كه خوانندگان آنها در حدّ همين آثار باقى بمانند و هيچگاه نتوانند آثار بهتر را بخوانند و بفهمند.
شرط ديگر محتواى فرهنگ غيرخودى براى انتقال، «معقول بودن» آن است. منظور، اين است كه حتّى اگر فرض كنيم كه ما به جلوهاى از فرهنگ غير خودى توجّه كردهايم كه به «وضعيّت خودمان» مربوط است، باز هم نمىتوانيم مطمئن باشيم كه آن جلوههاى برگزيده شده، در سنّت فكرى ما هم قابل فهم باشد. معناى ديگر معقول بودن، اين است كه محتواى فرهنگ وارداتى را بتوانيم در چارچوب فكرى قوم و قبيله خودمان سازمان دهيم و جوانب عقلى آن را معلوم كنيم.
5 . «خود» همه كاره است
ممكن است بگوييد كه فرهنگ و فرهنگسازى پديدهاى جمعى است و آنچه به شكل فرهنگ تحميل مىشود، عبارت از وضعيّتى است كه مجموعهاى از عوامل در ايجاد آن دخالت داشتهاند نه يك فرد. منظور از اين حرف را اين طور هم مىتوان توضيح داد كه ايجاد يك وضعيّت فرهنگى، تابع بسيارى از جريانهايى است كه پيش از فرهنگ وجود داشتهاند؛ مثلاً اقتصاد و سياست ناهنجار و ناسالم، كه فرهنگ غير خودى - و نيز فرد - گاه كوچكترين دخالتى در ظهور آن نداشتهاند، باعث پيدايش جلوههاى نادرست فرهنگ در جامعه مىشود.
اين حرف درست است، امّا نه به طور مطلق. بله! سردمداران فرهنگى مىتوانند با برنامهريزى ناقص يا غلط، رشد فرهنگى «فرد» را محدود كنند، امّا نمىتوانند يكسره مانع آن شوند. حتّى در محيطها و نظامهاى كاملاً ناروا، فرد يا گروههايى بودهاند كه تسلّط وضع موجود را نشانه درستى و حقيقت آن نمىدانستهاند. پس فرد، اگر چه جزيى از مجموعه است، امّا «خود»ش نيز هست و اين «خود» مىتواند، با وجود رواج بسيارى از مظاهر ضدّ فرهنگ در فضاى جمعى، از جلوههاى نادرست آن تأثير نپذيرد. اين «خود» به دليل خلّاقيتش هميشه در حال تغيير است و بنابراين مىكوشد تا عناصر قديمى فرهنگ خود را با صورتهاى جديد هماهنگ كند. امّا او مىداند كه همه صورتهاى جديد، بخشى از فرهنگ نمىشوند و به همين دليل، عناصرى را برمىگزيند كه به فرهنگش مربوط باشد و يا فرهنگش داراى سابقهاى در آن باشد.
6 . حرف آخر
اسمِ «فرهنگ» كه مىآيد، هر كس نمودى از آن را به ذهن مىآورد. از هر يك از اين نمودها هم تصوّرهاى گوناگونى به ذهن مىآيد. آنچه در اين نوشته خوانديد، يك گونه از اين نمودها و تصوّرهاست كه به «خودِ» ما و به «فرديّتِ» ما مربوط مىشود. فرهنگ انتقال يافته، زمانى به درد ما مىخورد كه با فرديّت ما رابطه برقرار كند و تبديل به «تجربه ما» شود، به گونهاى كه آن را از آنِ «خود» كنيم. اگر چنين شود، آنگاه كه با تعالى و شكوه فرهنگ غيرِ خودى روبهرو مىشويم، آن را نه به چشم دلدادگى و حيرت، بلكه با نگاه عبرت مىبينيم و خوشا كه چنين شود!