به كوشش: محمّد خُنَيفِرزاده
در فرهنگ ديرپاى ايرانى - اسلامى به بحث روابط اجتماعى، با گستردگى خاصّى پرداخته شده است. عارفان نغز گفتار، شاعران شيرين سخن، حكيمان نكتهياب، فلاسفه ژرفنگر و عالمان دين و اخلاق، هر يك با منظر خاصّ خود به اين مقوله پرداختهاند. اهميّت خاصّى كه ارباب معرفت به اين مسئله دادهاند، از اين باب است كه دين اسلام به گونههاى مختلف و عرصههاى متفاوتِ رفتار و روابط اجتماعى پرداخته و سفارش كرده است. اينك در اين مجال اندك در لابهلاى متون كهن، به يافتن جواهر سخن مىنشينيم و حُسن مطلع را به كلام جاودانه خداوند اختصاص مىدهيم.
در سوره إسراء، درباره والدين و اهميّت خوشرفتارى با آنها چنين آمده است:
و پروردگار تو چنين مقرّر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر خود احسان كنيد. اگر يكى از آن دو يا هر دو، در كنار تو به سالخوردگى رسيدند، به آنها حتّى «اُف» مگو و به آنان پرخاش مكن و به آنها سخنى شايسته بگوى، و از سرِ مهربانى، بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو: «پروردگارا! آن دو را رحمت كن، چنانكه مرا در خُردى پروردند».(1)
بحث روابط اجتماعى در قرآن به فراوانى مطرح شده است كه ما به دو آيه ياد شده بسنده مىكنيم و به عين الحياة علامه مجلسى (م 1111 ق) نگاهى شتابناك مىاندازيم. علّامه در فصل انتخاب رفيق و همنشين كه از بارزترينِ روابط اجتماعى و نمود پيوستگى اجتماعى آدميان است، مىفرمايد:
... و از حضرت امام محمد باقر(ع) منقول است كه پدرم حضرت على بن حسين(ع) فرمود: اى فرزند! با پنج كس مصاحبت و همزبانى و رفاقت مكن». گفتم: اى پدر! ايشان را به من بشناسان. فرمود: «زينهار! با دروغگو مصاحبت مكن كه مانند سراب، تو را فريب مىدهد و نزديك را براى تو دور مىگردانَد و دور را براى تو نزديك مىكند؛ و با فاسق مصاحبت مكن كه تو را با يك لقمه يا كمتر مىفروشد و ديگرى را اختيار مىكند؛ و زنهار! با بخيل مصاحبت مكن كه تو را در مال خود فرو مىگذارد، و يادى نمىكند در هنگامى كه نهايتِ احتياج دارى؛ و زنهار با احمق مصاحب مباش كه اگر خواهد به تو نفع رسانَد، ضرر مىزند؛ و زنهارِ كه با قطع كننده رَحِم مصاحبت مكن كه حق تعالى در سه جاى قرآن او را لعنت فرموده.(2)
امام صادق(ع) در روايتى مرزهاى روابط اجتماعى و دوستى را چنين معيّن مىفرمايد:
... صداقت و دوستى، حدّى چند دارند كه در هركه آنها نيست، او بهرهاى از صداقت ندارد: اوّل آنكه آشكار و پنهان او با تو موافق باشد؛ دويم آنكه زينت تو را زينت خود، و عيب تو را عيب خود داند؛ سيّم آنكه اگر حكومتى يا مالى بههم رسانَد، با تو تغيير سلوك نكند؛ چهارم آنكه از تو منع ننمايد هرچه را بر آن قدرت داشته باشد؛ پنجم خصلتى است كه جميع خصلتهاى گذشته در آن جمع است، آن است كه تو را در حوادث روزگار كه رو دهد، وا نگذارد... .(3)
در تاريخنامه طبرى (گردانيده منسوب به بلعمى)، در بيان در گهواره سخن گفتن عيسى(ع) از زبان آن حضرت چنين مىخوانيم:
- (عيسى(ع) گفت:) ... «و جعلنى مباركاً أين ما كنت»؛ و مرا مبارك كرد، هر كجا كه باشم. از من علم و حكمت آموزند و به من راه يابند «و
أوصانى بالصلاة و الزكوة»؛ و مرا ديندار و نماز و زكات فرمود، «ما دُمت حياً»؛ تا زندهام، «و برّاً بوالدتى»؛(4) و مرا فرمانبردار كرد، مادر را... .(5)
در تفسير محمّد مؤمن مشهدى، دانشمند سده يازدهم هجرى، در تفسير آيه «فأمَّا اليَتيمَ فَلا تَقْهَرْ»، چنين آمده است:
از سَرىّ سَقطى منقول است كه گفت روزى معروف كَرْخى را ديدم كه دانه خرما مىچيد. گفتم: «اين را چه مىكنى؟». گفت: «كودكى ديدم كه مىگريست». گفتم: «تو را چه بوده است؟». گفت: «اى شيخ! من يتيمم، نه مادر دارم و نه پدر و اين كودكان را جامههاست و مرا نه، و ايشان جوز(6) دارند و من ندارم». اين دانههاى خرما از بهر آن مىجُستم تا بفروشم و از براى او جوز خرم تا او نيز بازى كند.
سَرى گفت: من اين كار را كفايت مىكنم و دل تو را شاد گردانم. آن كودك را بردم و جامه به وى در پوشاندم و جوزش خريدم. معروف گفت: در حال، نورى در دل من پديد آمد و حال من نوعِ ديگر شد.(7)
و همانجا در ذيل آيه «فَذلِكَ الذَّى يَدُعُّ اليَتيم» چنين مىخوانيم:
و اين در حقّ ابوجهل نازل شد كه يتيم برهنهاى نزد او آمد و از او سؤال كرد.(8) پس او زَجْر و منع كرد او را؛ و بعضى گفتهاند: در شأن ابوسفيان نازل شد كه شترى مىكُشت. پس يتيمى از او گوشت مىطلبيد. پس او را به عصا زد...
نقل است كه در روز عيدى، خواجه كائنات و فخر موجودات (پيامبر(ص)) با ياران مىگذشت. قومى را ديد از كودكان كه بازى مىكردند و هر يك از سرِ ناز، شادى مىنمودند. كودكى بود از دور نشسته، سرِ تحيّر به زانوى تفكّر نهاده، قطرات اشك حسرت از ابر محنت بر رخسار ندامت مىباريد، جانش منزل بلا گشته و وجودش هدف تير بلا گشته، ياد پدر و مادر، او را غمگين ساخته. حضرت رسالت چون آن يتيم را ديد، گفت: «اى فرزند! متحيّر و اندوهمند از براى چيستى؟ و دردمند و مستمند از براى كيستى؟ چرا با ياران خويش در صحراى آزادى بازى نمىنمايى؟». كودك گفت: من بىكسم و يارى ندارم. يتيمم. پدر و مادر ندارم. ماه رمضان رفت (و) هيچكس در اين
ماه، از سفيد و سياه، لقمهاى طعام براى رضاى ذوالجلال و الإكرام به حلق گرسنه من نرسانيده است. در اين شبهاى ماه رمضان، نور چراغ به حجره اِدبار(9) من راه نيافته. عيد آمده (و) همه كار عيد ساختند، كار من ساخته نمىشود. همه در خانه مادرِ غمخوار دارند و در بازار، پدرِ مهربان. من فقير را نه غمخوارى و نه خويش و تبارى (است). حضرت رسالت، آب غيرت از روى حيرت از چشم نرگسينِ «ما زاغَ البصر و ماطَغى»(10) بگردانيد و دست آن كودك را بگرفت و گفت: «پدر يتيمان منم. به خانه من آى تا لطف من تو را پدرى كند». بيت:
يكى خارِ پاى يتيمى بكَند
به خواب اندرش ديد صدر خُجَند
همى گفت و در روضهها مىچميد
كز آن خار بر من چه گلها دميد
(11)
خواجه نصير طوسى در كتاب اخلاق ناصرى، حقوق والدين و شيوه ايجاد رابطه عاطفى و اجتماعى با آنان را بيان مىكند و مىگويد:
و رعايت حقوق پدر و مادر، به سه چيز است: اوّل، دوستى خالص ايشان را به دل (داشتن)...؛ و دوم، مساعدت با ايشان در مقتنيات
(12) پيش از طلب، بىشايبه منّت و طلبِ عوض به قدر امكان؛ و سِيم، اظهار خيرخواهى ايشان در سرّ و علانيت
(13) به دنيا و آخرت.
(14)
در كتاب مصباح الشريعة، منسوب به امام صادق(ع)، در باب معاشرت و رفتارهاى اجتماعى به اين روايت برمىخوريم:
امام صادق(ع) فرمود: خوشخويى با بندگان خدا در غيرِ معصيت، از فضل و عنايت خداوند است بر بندهاش. هر كه در پنهان براى خداوند فروتنتر است، در آشكارا با آدميان خوشخوتر است. پس با بندگان خدا براى خدا معاشرت كن، نه براى بهره و نصيب از امور دنيايى و جاهطلبى و دروغكارى و خوشنامى...».
(15)
اكنون، در لابهلاى گلستان و بوستان استاد سخنورى و سخندانى، شيخ اجل سعدى شيرازى، به جستجوى معانى ناب مىپردازيم:
پادشاهى پسر به مكتب داد
لوح سيمينش بر كنار نهاد
بر سرِ لوح او نبشته به زر
جورِ استاد بهْ زِ مهر پدر
(16)
***
شكايت كند نو عروسى جوان
به پيرى ز داماد نامهربان
كه مپسند چندين كه با اين پسر
به تلخى رود روزگارم به سر
كسانى كه با ما درين منزلاند
نبينم كه چون من پريشان دلاند
زن و مرد با هم چنان دوستاند
كه گويى دو مغز و يكى پوستاند
نديدم در اين مدّت از شوى من
كه بارى بخنديد در روى من
شنيد اين سخن پير فرخنده فال
سخندان بُود مردِ ديرينه سال
يكى پاسخش داد شيرين و خوش
كه گر خوبروى است بارش بكش
دريغ است روى از كسى تافتن
كه ديگر نشايد چون او يافتن
تو را بنده از من بْه افتد بسى
مرا چون تو ديگر نيفتد كسى
(17)
***
سگى پاى صحرا نشينى گزيد
به خشمى كه زَهرش ز دندان چكيد
شب از درد، بيچاره خوابش نبُرد
به خيل اندرش دخترى بود خُرد
پدر را جفا كرد و تندى نمود
كه آخر تو را نيز دندان نبود؟
پس از گريه، مرد پراكنده روز
بخنديد كاى بابك
(18) دلفروز!
مرا گرچه هم سلطنت بود و بيش
دريغ آمدم كام و دندان خويش
محال است گر تيغ بر سر خورم
كه دندان به پاى سگ اندر بَرَم
توان كرد با ناكسان، بَد رَگى
و ليكن نيايد ز مردم، سگى
(19)
***
يكى خوبْ كردارِ خوشخوى بود
كه بد سيرتان را نكو گوى بود
به خوابش كسى ديد درگذشت
كه بارى حكايت كن از سرگذشت
دهانى به خنده چو گل باز كرد
چو بلبل به صوتى خوش آغاز كرد
كه بر من نكردند سختى بسى
كه من سخت نگْرفتمى بر كسى
(20)
1 . سوره اسرا، آيه 23 - 24.
2 . عين الحياة، محمدباقر مجلسى، تهران: انتشارات قائم، ص 442.
3 . همان، ص 443.
4 . سوره مريم، آيه 31 - 32.
5 . تاريخنامه طبرى، گردانيده منسوب به بلعمى، تصحيح: محمد روشن، تهران: سروش، ص 442.
6 . جوز: گردو.
7 . تفسير محمّد مؤمن مشهدى، تصحيح و مقدمه: على محدّث، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، ص 148.
8 . سؤال كرد: چيزى خواست.
9 . اِدبار: بيچارگى و رويگردانى بخت و زمانه.
10 . سوره نجم، آيه 53: «ديده (اش) منحرف نگشت و (از حد )نگذشت».
11 . تفسير محمّد مؤمن مشهدى، ص 214 - 215.
12 . مقتنيات: اسباب دنيوى، چيزهاى به دست آمده.
13 . آشكارا.
14 . اخلاق ناصرى، خواجه نصيرالدين طوسى، تصحيح: مجتبى مينوى و عليرضا حيدرى، تهران: خوارزمى، 1360، دوم، ص 238.
15 . مصباح الشريعه، منسوب به امام صادق(ع)، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، ص 147 (سيّد ابن طاووس اين كتاب را ستوده و از بهترين كتابها شمرده است).
16 . كليات سعدى، تصحيح: محمّد على فروغى، تهران، اميركبير، 1372 ش، نهم، ص 155.
17 . همان، 286 .
18 . باَبك: عزيز پدر .
19 . كليات سعدى، تصحيح: محمدعلى فروغى، 307 .
20 . همان، ص 320.