مجلات >حديث زندگی>شماره 7

از لابه‏لاى متون

به كوشش: محمّد خُنَيفِرزاده
 

53

در فرهنگ ديرپاى ايرانى - اسلامى به بحث روابط اجتماعى، با گستردگى خاصّى پرداخته شده است. عارفان نغز گفتار، شاعران شيرين سخن، حكيمان نكته‏ياب، فلاسفه ژرف‏نگر و عالمان دين و اخلاق، هر يك با منظر خاصّ خود به اين مقوله پرداخته‏اند. اهميّت خاصّى كه ارباب معرفت به اين مسئله داده‏اند، از اين باب است كه دين اسلام به گونه‏هاى مختلف و عرصه‏هاى متفاوتِ رفتار و روابط اجتماعى پرداخته و سفارش كرده است. اينك در اين مجال اندك در لابه‏لاى متون كهن، به يافتن جواهر سخن مى‏نشينيم و حُسن مطلع را به كلام جاودانه خداوند اختصاص مى‏دهيم.
در سوره إسراء، درباره والدين و اهميّت خوش‏رفتارى با آنها چنين آمده است:
و پروردگار تو چنين مقرّر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر خود احسان كنيد. اگر يكى از آن دو يا هر دو، در كنار تو به سالخوردگى رسيدند، به آنها حتّى «اُف» مگو و به آنان پرخاش مكن و به آنها سخنى شايسته بگوى، و از سرِ مهربانى، بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو: «پروردگارا! آن دو را رحمت كن، چنان‏كه مرا در خُردى پروردند».(1)
بحث روابط اجتماعى در قرآن به فراوانى مطرح شده است كه ما به دو آيه ياد شده بسنده مى‏كنيم و به عين الحياة علامه مجلسى (م 1111 ق) نگاهى شتابناك مى‏اندازيم. علّامه در فصل انتخاب رفيق و همنشين كه از بارزترينِ روابط اجتماعى و نمود پيوستگى اجتماعى آدميان است، مى‏فرمايد:
... و از حضرت امام محمد باقر(ع) منقول است كه پدرم حضرت على بن حسين(ع) فرمود: اى فرزند! با پنج كس مصاحبت و هم‏زبانى و رفاقت مكن». گفتم: اى پدر! ايشان را به من بشناسان. فرمود: «زينهار! با دروغگو مصاحبت مكن كه مانند سراب، تو را فريب مى‏دهد و نزديك را براى تو دور مى‏گردانَد و دور را براى تو نزديك مى‏كند؛ و با فاسق مصاحبت مكن كه تو را با يك لقمه يا كم‏تر مى‏فروشد و ديگرى را اختيار مى‏كند؛ و زنهار! با بخيل مصاحبت مكن كه تو را در مال خود فرو مى‏گذارد، و يادى نمى‏كند در هنگامى كه نهايتِ احتياج دارى؛ و زنهار با احمق مصاحب مباش كه اگر خواهد به تو نفع رسانَد، ضرر مى‏زند؛ و زنهارِ كه با قطع كننده رَحِم مصاحبت مكن كه حق تعالى در سه جاى قرآن او را لعنت فرموده.(2)
امام صادق(ع) در روايتى مرزهاى روابط اجتماعى و دوستى را چنين معيّن مى‏فرمايد:
... صداقت و دوستى، حدّى چند دارند كه در هركه آنها نيست، او بهره‏اى از صداقت ندارد: اوّل آن‏كه آشكار و پنهان او با تو موافق باشد؛ دويم آن‏كه زينت تو را زينت خود، و عيب تو را عيب خود داند؛ سيّم آن‏كه اگر حكومتى يا مالى به‏هم رسانَد، با تو تغيير سلوك نكند؛ چهارم آن‏كه از تو منع ننمايد هرچه را بر آن قدرت داشته باشد؛ پنجم خصلتى است كه جميع خصلت‏هاى گذشته در آن جمع است، آن است كه تو را در حوادث روزگار كه رو دهد، وا نگذارد... .(3)
در تاريخ‏نامه طبرى (گردانيده منسوب به بلعمى)، در بيان در گهواره سخن گفتن عيسى(ع) از زبان آن حضرت چنين مى‏خوانيم:
- (عيسى(ع) گفت:) ... «و جعلنى مباركاً أين ما كنت»؛ و مرا مبارك كرد، هر كجا كه باشم. از من علم و حكمت آموزند و به من راه يابند «و
 


54

أوصانى بالصلاة و الزكوة»؛ و مرا دين‏دار و نماز و زكات فرمود، «ما دُمت حياً»؛ تا زنده‏ام، «و برّاً بوالدتى»؛(4) و مرا فرمانبردار كرد، مادر را... .(5)
در تفسير محمّد مؤمن مشهدى، دانشمند سده يازدهم هجرى، در تفسير آيه «فأمَّا اليَتيمَ فَلا تَقْهَرْ»، چنين آمده است:
از سَرىّ سَقطى منقول است كه گفت روزى معروف كَرْخى را ديدم كه دانه خرما مى‏چيد. گفتم: «اين را چه مى‏كنى؟». گفت: «كودكى ديدم كه مى‏گريست». گفتم: «تو را چه بوده است؟». گفت: «اى شيخ! من يتيمم، نه مادر دارم و نه پدر و اين كودكان را جامه‏هاست و مرا نه، و ايشان جوز(6) دارند و من ندارم». اين دانه‏هاى خرما از بهر آن مى‏جُستم تا بفروشم و از براى او جوز خرم تا او نيز بازى كند.
سَرى گفت: من اين كار را كفايت مى‏كنم و دل تو را شاد گردانم. آن كودك را بردم و جامه به وى در پوشاندم و جوزش خريدم. معروف گفت: در حال، نورى در دل من پديد آمد و حال من نوعِ ديگر شد.(7)
و همان‏جا در ذيل آيه «فَذلِكَ الذَّى‏ يَدُعُّ اليَتيم» چنين مى‏خوانيم:
و اين در حقّ ابوجهل نازل شد كه يتيم برهنه‏اى نزد او آمد و از او سؤال كرد.(8) پس او زَجْر و منع كرد او را؛ و بعضى گفته‏اند: در شأن ابوسفيان نازل شد كه شترى مى‏كُشت. پس يتيمى از او گوشت مى‏طلبيد. پس او را به عصا زد...
نقل است كه در روز عيدى، خواجه كائنات و فخر موجودات (پيامبر(ص)) با ياران مى‏گذشت. قومى را ديد از كودكان كه بازى مى‏كردند و هر يك از سرِ ناز، شادى مى‏نمودند. كودكى بود از دور نشسته، سرِ تحيّر به زانوى تفكّر نهاده، قطرات اشك حسرت از ابر محنت بر رخسار ندامت مى‏باريد، جانش منزل بلا گشته و وجودش هدف تير بلا گشته، ياد پدر و مادر، او را غمگين ساخته. حضرت رسالت چون آن يتيم را ديد، گفت: «اى فرزند! متحيّر و اندوهمند از براى چيستى؟ و دردمند و مستمند از براى كيستى؟ چرا با ياران خويش در صحراى آزادى بازى نمى‏نمايى؟». كودك گفت: من بى‏كسم و يارى ندارم. يتيمم. پدر و مادر ندارم. ماه رمضان رفت (و) هيچ‏كس در اين
 


55

ماه، از سفيد و سياه، لقمه‏اى طعام براى رضاى ذوالجلال و الإكرام به حلق گرسنه من نرسانيده است. در اين شب‏هاى ماه رمضان، نور چراغ به حجره اِدبار(9) من راه نيافته. عيد آمده (و) همه كار عيد ساختند، كار من ساخته نمى‏شود. همه در خانه مادرِ غمخوار دارند و در بازار، پدرِ مهربان. من فقير را نه غمخوارى و نه خويش و تبارى (است). حضرت رسالت، آب غيرت از روى حيرت از چشم نرگسينِ «ما زاغَ البصر و ماطَغى»(10) بگردانيد و دست آن كودك را بگرفت و گفت: «پدر يتيمان منم. به خانه من آى تا لطف من تو را پدرى كند». بيت:

يكى خارِ پاى يتيمى بكَند
به خواب اندرش ديد صدر خُجَند
همى گفت و در روضه‏ها مى‏چميد
كز آن خار بر من چه گل‏ها دميد(11)
خواجه نصير طوسى در كتاب اخلاق ناصرى، حقوق والدين و شيوه ايجاد رابطه عاطفى و اجتماعى با آنان را بيان مى‏كند و مى‏گويد:
و رعايت حقوق پدر و مادر، به سه چيز است: اوّل، دوستى خالص ايشان را به دل (داشتن)...؛ و دوم، مساعدت با ايشان در مقتنيات‏(12) پيش از طلب، بى‏شايبه منّت و طلبِ عوض به قدر امكان؛ و سِيم، اظهار خيرخواهى ايشان در سرّ و علانيت‏(13) به دنيا و آخرت.(14)
در كتاب مصباح الشريعة، منسوب به امام صادق(ع)، در باب معاشرت و رفتارهاى اجتماعى به اين روايت برمى‏خوريم:
امام صادق(ع) فرمود: خوش‏خويى با بندگان خدا در غيرِ معصيت، از فضل و عنايت خداوند است بر بنده‏اش. هر كه در پنهان براى خداوند فروتن‏تر است، در آشكارا با آدميان خوش‏خوتر است. پس با بندگان خدا براى خدا معاشرت كن، نه براى بهره و نصيب از امور دنيايى و جاه‏طلبى و دروغكارى و خوش‏نامى...».(15)
اكنون، در لابه‏لاى گلستان و بوستان استاد سخنورى و سخندانى، شيخ اجل سعدى شيرازى، به جستجوى معانى ناب مى‏پردازيم:
پادشاهى پسر به مكتب داد
لوح سيمينش بر كنار نهاد
بر سرِ لوح او نبشته به زر
جورِ استاد بهْ زِ مهر پدر(16)
***
شكايت كند نو عروسى جوان
به پيرى ز داماد نامهربان
كه مپسند چندين كه با اين پسر
به تلخى رود روزگارم به سر
كسانى كه با ما درين منزل‏اند
نبينم كه چون من پريشان دل‏اند
زن و مرد با هم چنان دوست‏اند
كه گويى دو مغز و يكى پوست‏اند
نديدم در اين مدّت از شوى من
كه بارى بخنديد در روى من
شنيد اين سخن پير فرخنده فال
سخندان بُود مردِ ديرينه سال
يكى پاسخش داد شيرين و خوش
كه گر خوب‏روى است بارش بكش
دريغ است روى از كسى تافتن
كه ديگر نشايد چون او يافتن
تو را بنده از من بْه افتد بسى
مرا چون تو ديگر نيفتد كسى(17)
***
سگى پاى صحرا نشينى گزيد
به خشمى كه زَهرش ز دندان چكيد
شب از درد، بيچاره خوابش نبُرد
به خيل اندرش دخترى بود خُرد
پدر را جفا كرد و تندى نمود
كه آخر تو را نيز دندان نبود؟
پس از گريه، مرد پراكنده روز
بخنديد كاى بابك‏(18) دلفروز!
مرا گرچه هم سلطنت بود و بيش
دريغ آمدم كام و دندان خويش
محال است گر تيغ بر سر خورم
كه دندان به پاى سگ اندر بَرَم
توان كرد با ناكسان، بَد رَگى
و ليكن نيايد ز مردم، سگى(19)
***
يكى خوبْ كردارِ خوش‏خوى بود
كه بد سيرتان را نكو گوى بود
به خوابش كسى ديد درگذشت
كه بارى حكايت كن از سرگذشت
دهانى به خنده چو گل باز كرد
چو بلبل به صوتى خوش آغاز كرد
كه بر من نكردند سختى بسى
كه من سخت نگْرفتمى بر كسى(20)

1 . سوره اسرا، آيه 23 - 24.
2 . عين الحياة، محمدباقر مجلسى، تهران: انتشارات قائم، ص 442.
3 . همان، ص 443.
4 . سوره مريم، آيه 31 - 32.
5 . تاريخ‏نامه طبرى، گردانيده منسوب به بلعمى، تصحيح: محمد روشن، تهران: سروش، ص 442.
6 . جوز: گردو.
7 . تفسير محمّد مؤمن مشهدى، تصحيح و مقدمه: على محدّث، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، ص 148.
8 . سؤال كرد: چيزى خواست.
9 . اِدبار: بيچارگى و رويگردانى بخت و زمانه.
10 . سوره نجم، آيه 53: «ديده (اش) منحرف نگشت و (از حد )نگذشت».
11 . تفسير محمّد مؤمن مشهدى، ص 214 - 215.
12 . مقتنيات: اسباب دنيوى، چيزهاى به دست آمده.
13 . آشكارا.
14 . اخلاق ناصرى، خواجه نصيرالدين طوسى، تصحيح: مجتبى مينوى و عليرضا حيدرى، تهران: خوارزمى، 1360، دوم، ص 238.
15 . مصباح الشريعه، منسوب به امام صادق(ع)، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، ص 147 (سيّد ابن طاووس اين كتاب را ستوده و از بهترين كتاب‏ها شمرده است).
16 . كليات سعدى، تصحيح: محمّد على فروغى، تهران، اميركبير، 1372 ش، نهم، ص 155.
17 . همان، 286 .
18 . باَبك: عزيز پدر .
19 . كليات سعدى، تصحيح: محمدعلى فروغى، 307 .
20 . همان، ص 320.