به كوشش: محمّدمهدى خوشقلب
روابط اجتماعى در گفتار بزرگان:
تو بر روى زمين يك فرد واحد نيستى، بلكه جزيى از كل و اندكى از بسيار هستى. تو را به زمين از آن نهادهاند كه با ديگر آفريدگان، هم آهنگ شوى و در بساط نمايش آفرينش، به نوبت خويش، بهبازى پردازى.
پوشه
براى برقرارى روابط دوستانه، طرح اختلافات، مفيدتر از سرپوش گذاشتن بر روى آنهاست.
سولون
دوستى با كسانى كه در دوستى خود پايدار و با وفا هستند و درستكار و راستگويند و نيز تجربههاى بسيار دارند، سود بخش است. ليكن دوستى با مردمان چاپلوس و دو رو، بدبختى و رسوايى بهبار مىآورد.
كنفوسيوس
همديگر را دوست بداريد، اما محبّت را به زنجير نكشيد. بگذاريد محبّت، درياى موّاجى باشد در ميان كرانههاى نفوس شما، تا هر كس جام دوستىهاى خود را از آن لبريز كند؛ امّا محتاط باشيد كه هيچگاه همگى از يك كاسه ننوشيد.
جبران خليل جبران
بهترين كار براى جذب قلوب مردم، خيرخواهى و نيكوكارى نسبت به آنهاست.
ناپلئون
ديگران را همانطور كه هستند بپذيريد.
دِيْل كارْنِگى
اگر به كسى اعتماد ندارى از او دورى كن.
ناپلئون
وقتى عدم اعتماد شروع مىشود، صميميت از بين مىرود.
پوشكين
براى جلب علاقه بايد اظهار علاقهمندى كرد.
ديل كارنگى
مردم در قلمرو احساسات، خيلى زودتر با يكديگر آشنا و صميمى مىشوند تا در منطقه نفوذ عقل و منطق.
گوستاو لوبون
اگر مىخواهى دقيقهاى خوشحال باشى، انتقام بگير و اگر براى هميشه طالب خوشى هستى، عفو نما.
لاكودر
هر كسى در طلب خير و سعادت ديگران باشد، سرانجام، سعادت خودش را به دست خواهد آورد.
افلاطون
غمى كه به خاطر ديگران باشد، لذّت دارد.
محمد حجازى
خدمت به خلق وظيفه نيست، بلكه لذّت است؛ زيرا سلامتى و شادمانى شخص را زياد مىكند.
زرتشت
حِسّ شفقت و مهربانى مانند كليدى زرّين است كه دريچه دلها را بر روى انسان مىگشايد.
اسمايلز
هر اندازه كه وفاى به عهد و نگهدارى پيمان در مردمى فزونى يابد، آن جامعه شايستهتر و برومندتر مىگردد.
عطاء اللَّه روحى
آنچه وعده كردى وفا كن تا حائز دو فضيلت گردى: جود و صدق.
افلاطون
شبلى گفت: از يوسف پرسيدند كه غايت تواضع چيست؟ گفت: آنكه از خانه برون آيى و هركه را بينى، چنان دانى كه از تو بهتر است.
عطار نيشابورى
تواضع و فروتنىِ محجوبانه، تاج زيبايى و جمال است.
اسمايلز
با پدر و مادر چنان رفتار كن كه از اولاد خود توقّع دارى.
سقراط
هر كس به چشم خويش بزرگ و عظيم نمايد، مردمان، او را كوچك و حقير به نظر آورند.
كيكاووس وُشمگير
وقتى كه به خوشبختى ديگران حسد برديم، خود عقوبتى براى خويش فراهم كردهايم.
پترون
يا چنان نماى كه هستى، يا چنان باش كه مىنمايى.
بايزيد
به گوش دل خود بخوانيد كه هميشه از شادى ديگران شاد شويد.
پوشه
دقايقى را كه به عيب جويى ديگران مىگذرانيم، اگر به تأمل در معايب خويشتن صرف كنيم، هزار فايده مىبريم كه كوچكترين آن خودشناسى است.
جان لوبوك آويبورى
بكوش كه نسبت به مردم بدبين نشوى؛ زيرا كه صاحب سوءظن را جز زحمت ابدى و كسالت روحى بهره نباشد.
سقراط
بدبينى و بدگمانى پردهاى است كه ميان ما و ديگران حايل مىشود و هيچ وقت نمىگذارد رشته دوستى خود را با آنها محكم ساخته و از نعمت وفا و محبّت، بهرهمند شويم.
آويبورى
نه چندان درشتى كن كه از تو سير شوند و نه چندان نرمى كه بر تو دلير گردند.
سعدى
انسان كه معنا و هدف زندگى را بداند، خود را نه تنها با افراد ملّت خويش برابر خواهد دانست بلكه با تمام اقوام ديگر نيز مساوى خواهد شمرد.
تولستوى
مروّتْ آن است كه چون كسى از كسى خيرى ديده باشد، منّت آن بر خود بشناسد و حق آن به جاى آورد و جانب آن را مهمل نگذارد.
سعدى
با هم سرود بخوانيد، به شادى و سرور برخيزيد و هميشه با نشاط و خرّم باشيد؛ امّا استقلال ذاتى و درونى خود را حفظ كنيد.
جبران خليل جبران
روابط اجتماعى در شعر شاعران:
كسى نيك بيند به هر دو سراى
كه نيكى رساند به خلق خداى
خدا را به آن بنده بخشايش است
كه خلق از وجودش در آسايش است
سعدى
هر آنكه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حافظ
خدا را بود رحم بر بندهاى
كه رحمش بود به هر افكندهاى
به خلق جهان گر شوى چارهساز
نيفتد به خلق جهانت نياز
مُحال است و بيهوده اين ظن برى
كه از تخم ناكشته خرمن برى
وصال شيرازى
بدى را بدى سهل باشد جزا
اگر مردى، أحسِن إلى من أسا
سعدى
تيرهروزان جهان را به چراغى درياب
تا پس از مرگ، تو را شمع مزارى باشد
صائب تبريزى
به پيرى خدمت مادر پدر كن
جوانى و جنون از سر به در كن
مزن طعنه بر ايشان از دل سير
كه گر يابى زمان، گردى تو هم پير
ناصر خسرو
خودفروشى مكن و ناز كسان نيز مخر
كاين تجارت، به همه حال، ضررها دارد
بينش
هر كه در مزرع دل، تخمِ وفا سبز نكرد
زردرويى كشد از حاصل خود، وقت درو
حافظ
عيب است بزرگ بر كشيدنْ خود را
از جمله خلق، برگزيدنْ خود را
از مردمك ديده ببايد آموخت
ديدنْ همه كس را و نديدنْ خود را
انصارى هروى
دوست، آن است كو معايب دوست
همچو آيينه رو به رو گويد
نه كه چون شانه با هزار زبان
پشت سر رفته مو به مو گويد
امير خسرو دهلوى
تواضع ز گردن فرازان نكوست
گِدا گر تواضع كند، خوى اوست
سعدى
مردى و مردانگى آن است كز اَبناى نوع
تا توانى دستگيرى و مددكارى كنى
كينه و بغض و حسد هرچند بينى از كسان
سينه را از كينه و بغض و حسد، عارى كنى
خوى خوش با زشتخويان راستى با كجروان
با بدان نيكى و با نايار ما يارى كنى
شايق هروى
افتادگىآموز اگر طالب فيضى
هرگز نخورد آب، زمينى كه بلند است
صائب تبريزى
پير پيمانه كش ما كه روانش خوش باد
گفت: پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
حافظ