جادّه
زهرا طراوتى
غذايش را كه خورد، آب پرتقال نصفهاش را تا ته نوشيد و بعد، تكيه داد به صندلى. كمى به شلوغى اطرافش خيره شد. به سر و صداها گوش داد. آن وقت، دفترش را كشيد جلو و صفحهاى كه خودكار لايش بود، باز كرد و شروع كرد به نوشتن ادامه داستانش:
«مرد، فرمان را مىگردانْد و آرام، توى جادّه مىرفت. صداى موسيقى مىآمد، صداى اتومبيلش و صداى باد. سيگارى برداشت و ميان لبهايش گذاشت. به دنبال كبريت گشت ؛ توى جيبهايش، روى صندلى كنارش. نگاهش به جاده بود و يك دستش به فرمان و دست ديگر، روى داشبورد مىگشت . با نگاهش دور و بر را گشت. نگاهش ثابت ماند به شيشه يا چيزى وراى آن. كنار جاده، كسى يا چيزى سفيدرنگ را ديده بود. ديده بود كسى توى تاريكى، دست يا سرى تكان داده بود. سرش را تند برگرداند. دور شده بود. چيزى توى تاريكى پيدا نبود ؛ امّا با همان نگاه آنى و گذرا به نظرش چيزى مثل تكان يك دست كه آستين سفيد داشت، يا دستى كه پارچه سفيد داشت، يا سرى كه روسرى بلند سفيد داشت را ديده بود».
- ببخشيد آقا!
سرش را از روى دفتر بلند كرد. پيشخدمت، با لبخند اشاره كرد به سيگار لاى انگشتها. سيگار، تا ته سوخته بود. خاكسترش پخش روميزى شد و گوشه كوچكى از روميزى، در خود جمع شد.
- ببخشيد! خسارتش را مىپردازم.
پيشخدمت، هنوز لبخند، روى لبهايش بود.
- اين مسئله مهم نيست آقا! فقط دود سيگارتان! در رستوران ما كشيدن سيگار، ممنوع است.
يكبار ديگر، به دور و بر خود نگاه كرد، به تابلوهايى كه گوشه و كنار رستوران زده شده بودند و حرف پيشخدمت را تكرار مىكردند.
سيگار را گذاشت توى بشقاب چينى ليوان آب پرتقال و لبخندى تحويل پيشخدمت داد كه داشت از كنار ميزش دور مىشد. با گوشه آستين، خاكسترهاى روى ميز را ريخت زير ميز. دوباره خودكارش را برداشت و نوشت:
«گوشهاى توقف كرد. ماشين رد نمىشد. دنده عقب رفت و با چشمهايش دنبال چيز سفيدى گشت. تا آنجا كه حدس مىزد از سفيدى دور شده است. نزديك رفت و نزديكتر. توقف كرد. جايى كه فكر مىكرد سفيدى را ديده بود، پياده شد. باد سرد شب احاطهاش كرد. دور و برش را كه از نور اتومبيل، روشن شده بود و حتى دورتر را كه تاريكى بود و سياهى، نگاه كرد. هيچ سفيدىاى در كار نبود. فكر كرد شايد خيالاتى شده است. مىخواست بنشيند كه از لابهلاى گَوَنهاى خشك كنار جاده، صداى خش خشى شنيد و بعد صداى نفس نفسِ ناآرام كسى كه جلو آمد ؛ مثل يك سايه».
- عذر مىخواهم آقا! ممكنه سر ميز شما بنشينم؟
سرش را بلند كرد: يك مرد و يك زن و يك دختر بچه. خيره شد به دو گوشه بلند و سفيد روسرى زن، كه روى مانتوى سياهش آويزان شده بود. مرد گفت: «آخه مىبينيد كه همه صندلىها پُره!».
لبخند زد و گفت: «خواهش مىكنم، بفرماييد».
خودكارش را گذاشت روى دفتر. نگاهى به ساعتش انداخت و سريع، دفتر را جمع كرد. دسته كليد كوچكى را كه روى ميز بود، برداشت:
- راحت باشيد قربان، من ديگر بايد مىرفتم.
مرد، نيمخيز شد و لبخند زد. او هم لبخندى تحويلش داد. براى دختربچه كه موهايش را خرگوشى بسته بود، دست تكان داد و نگاهش را از دو گوشه روسرى بلند و سفيد زن گرفت و راه افتاد به سمت پيشخوان. بيرون كه آمد، باقى پولها را جا داد توى كيف پولش و دسته كليد را از جيبش درآورد. دفترش را گذاشت گوشه اتومبيل و نشست پشت فرمان. رستوران را دور زد و افتاد توى جاده اصلى. به سايه فكر مىكرد و اينكه چهطور داستانش را ادامه دهد. آرام، رانندگى مىكرد و با سرعتى ثابت، در طول جاده جلو مىرفت. پشتش را فشار داد به صندلى و توى ذهنش ادامه داد:
«يك نفر از توى تاريكى جلو آمد و صدايى بلند شد:
- دستم به دامنتان، آقا كمكم كنيد!
صدا، صداى يك زن بود. رفت جلو. چيزى توى بغلش بود. شايد يك كودك. توى تاريكى پيدا نبود.
- به خاطر خدا كمك كنيد! ده، پانزده متر آنطرفتر، تو جادّه فرعى...
بغض كرد.
- تصادف كرديم... .
بعد، هق هق گريه.
- بچهام را برداشتم و آوردم اينجا به اميد يك كمك.
صداى زن را مىشنيد و فقط مىتوانست دو بال سفيد و بلند روسرىاش را ببيند كه توى هوا تاب مىخورد. بچه توى بغلش خواب بود يا بيهوش، آرام و بىصدا. و زن، ميان نفسنفس، هق هق، ترس، تاريكى!
- شوهرم، آقا! شوهرم! توى ماشين، نمىدانم... .
و باز، صداى بلند هق هق.
- نمىدانم. گمانم نفس نمىكشيد، به خاطر خدا كمكش كنيد! بچهام، شوهرم، تو را به خدا!... .
زن، خم شده بود روى بچهاش و گريه مىكرد.
- كمى جلوتر، همين نزديكى. شايد شوهرم زنده باشد. يك كارى كنيد، كمكم كنيد!
نگاه كرد به سرانگشت زن كه توى هوا مىلرزيد و گوشهاى را نشان مىداد. پايش را گذاشت روى خارهاى كنار جادّه. گام اوّل كوتاه بود. صداى سوزن خارها را كه زيرپايش خرد مىشد، شنيد و صداى «كمكش كنيد» و «كمكم كنيد» زن و بعد هق هق كوتاه و بلندش. قدمها را تند كرد. مستقيم مىرفت، همان سمتى كه زن با سر انگشت نشان داده بود و حالا ديگر مىدويد».
از حرارتى كه لبهايش را سوزاند متوجه سيگارش شد كه به فيلتر رسيده بود.
دستش را از روى فرمان برداشت و دكمه را فشرد و شيشه را تا آخر پايين داد و ته سيگارش را توى هوا رها كرد. آن وقت، دستش را تكيه داد به قاب شيشه اتومبيل و دوباره خيره شد به جاده مقابلش كه هر لحظه بيشتر توى تاريكى فرو مىرفت. نوارى كه تا نيمه توى ضبط بود، فشار داد به سمت داخل و دكمهاش را فشرد. فضاى اتومبيلش را موسيقى ملايمى پر كرد. صداى موسيقى مىآمد، صداى اتومبيل و صداى باد. رفت تو فكر داستان. سرانجام بايد به آخر مىرساندش. ادامه داد:
«توى تاريكى و سرما مىدويد. ده، پانزده مترى كه زن مىگفت جلو رفته بود ؛ حتى جلوتر، امّا جادهاى نبود. تا چشم كار مىكرد بيابان بود ؛ خار و گون و تاريكى. به چپ رفت و كمى به راست و باز جلوتر. بايد همين نزديكىها مىبود. بايد پيدايش مىكرد و هرسهشان را به جايى مىرساند. ياد كودك بيهوش زن افتاد و مردى كه نفس مىكشيد و نمىكشيد و زنى كه ميان ترس و تاريكى و دلهره دست و پا مىزد».
دستش را از روى فرمان برداشت. توى جيبهايش به دنبال كبريت گشت. با خودش فكر كرد، شايد سيگار كه بكشد، فكرش بهتر كار كند. به اوج داستان رسيده بود و حالا بايد يك پايان منطقى برايش ترتيب مىداد. كبريت نبود. توى تاريكىِ نيمه روشن اتومبيل، چيزى پيدا نبود. دكمهاى را فشرد و يكمرتبه از دو لامپ كوچك دو طرف سقف، نور كهربايىاى ريخت توى اتومبيل و همهچيز حتى صندلىهايى كه توى روشنايى روز، رنگ ديگرى داشتند، تغيير داد.
با زبان، سيگار را گوشه لبها هُل داد. اينور و آنور را نگاه كرد. منصرف شد و دوباره خطّ داستان را توى ذهنش گرفت و ادامه داد:
«پيشانىاش توى آن سرما عرق كرده بود. جايى ايستاد و نفس تازه كرد. به جاده نگاه كرد. جاده هم پيدا نبود. برگشت، ولى نمىدانست به كدام سمت. فقط مىدانست اين نزديكىها هيچ جاده فرعىاى وجود ندارد. تا كيلومترش هم خبرى نبود، چه برسد به چند متر. دنبال نور كهربايى مىگشت كه جايى گوشه جاده ببيند و دو بال روسرى سفيدى كه توى هوا تاب مىخورد. دويد، هيچ نورى پيدا نبود. تندتر دويد.
جاده پيدا شد و تك و توك ماشينهايى كه رد مىشدند و نور چراغهاى كوچكشان ؛ امّا از نور كهربايى اتومبيل خودش خبرى نبود.
رسيد به جاده. طول جاده را هم دويد. همينجا بود، جايى كه زن و كودك توى بغلش و اتومبيلش را گذاشته بود. همين گوشه جاده، امّا هيچ خبرى نبود، هيچ چيز پيدا نبود، نه زن، نه كودك، نه اتومبيل، نه نور كهربايى و نه حتى صداى موسيقى ملايم.
خندهاش گرفت. خواب بود يا خيال! دستهايش را بُرد لاى موهايش و دستى به صورتش كشيد. چيزى گوشه لبهايش بود. سيگار خاموشى كه تا نصفه جويده بود، به گوشهاى تف كرد. نگاه كرد به آسمان كه تاريكِ تاريك بود. نيمنگاهى هم به دور و بر جاده خلوت انداخت».
سرعتش را زياد كرد. سيگار، گوشه لبهايش بود و كبريتى كه پيدا نمىكرد. كلافه، اينور و آنور را نگاه مىكرد. در فكر داستان بود. يكبار، از اوّل تا آخر توى ذهنش مرور كرد و آن سؤال لعنتى آمد به سراغش: «كه چى؟!».
هميشه داستانهايش به پايان رسيده و نرسيده، اين سؤال يقهاش را مىگرفت.
دنبال جوابى منطقى براى چراهايش بود و كبريتى براى... ناگهان زد روى ترمز. آيا واقعاً درست ديده؟!
كسى را ديده بود يا چيزى سفيد رنگ. توى تاريكى، دست تكان داده بود يا سَر! بايد راه مىافتاد. دلش مىخواست پيش خودش قسم بخورد كه خيالاتى شده، اما ديده بود ؛ آنى و گذرا. تكان دستى كه آستين سفيد داشت، يا كسى كه پارچهاى سفيد در دست داشت، يا سرى كه روسرى بلند و سفيد داشت. مىخواست راه بيفتد و از كابوسى كه مىآمد تا گريبانگيرش شود، خود را رها كند. هيچ دلش نمىخواست مثل قهرمان داستانش دنده عقب برود، پياده شود و ناجى باشد. سوئيچ را چرخاند و زد توى دنده. آماده بود براى حركت. ناگهان، ضربههاى هراسان و پرشتاب كسى به شيشه زده شد. مىتوانست پا را بفشارد روى پدال و پُرگاز برود و رها شود تو دل تاريكى ؛ امّا ضربههايى كه به شيشه مىخوردند نه داستان بودند و نه كابوس.
در را باز كرد و رفت پايين. دو بال سفيد و بلند روسرى يك زن كه توى هوا تاب مىخوردند و دختر بچهاى كه به رويش لبخند مىزد. زن، سريع به جايى اشاره كرد. نگاه كرد به سرانگشت زن، مردى را ديد كه كمى پايينتر، گوشه جاده روى ماشينش خم شده است. عرق پيشانىاش را پاك كرد. نفسى عميق كشيد. دوباره نگاه كرد. كاپوت ماشين مسافر بالا بود. روى لباس سفيد مرد، لكّههاى سياه دوده و روغن موتور بود. دفترش گوشه ماشين ورق مىخورد. در را بست و رفت جلو. براى دخترك كه لبخند مىزد و موهايش را خرگوشى بسته بود، دست تكان داد و نگاهش را از دو بال سفيد و بلند روسرى زن گرفت. سيگارِ خاموش كنار لبها را گوشهاى انداخت. آستينهايش را بالا زد و رو به مرد گفت: «كمكى از دست من برمىآيد، قربان؟!».