مجلات >حديث زندگی>شماره 7

جادّه

زهرا طراوتى
 

38

غذايش را كه خورد، آب پرتقال نصفه‏اش را تا ته نوشيد و بعد، تكيه داد به صندلى. كمى به شلوغى اطرافش خيره شد. به سر و صداها گوش داد. آن وقت، دفترش را كشيد جلو و صفحه‏اى كه خودكار لايش بود، باز كرد و شروع كرد به نوشتن ادامه داستانش:
«مرد، فرمان را مى‏گردانْد و آرام، توى جادّه مى‏رفت. صداى موسيقى مى‏آمد، صداى اتومبيلش و صداى باد. سيگارى برداشت و ميان لب‏هايش گذاشت. به دنبال كبريت گشت ؛ توى جيب‏هايش، روى صندلى كنارش. نگاهش به جاده بود و يك دستش به فرمان و دست ديگر، روى داشبورد مى‏گشت . با نگاهش دور و بر را گشت. نگاهش ثابت ماند به شيشه يا چيزى وراى آن. كنار جاده، كسى يا چيزى سفيدرنگ را ديده بود. ديده بود كسى توى تاريكى، دست يا سرى تكان داده بود. سرش را تند برگرداند. دور شده بود. چيزى توى تاريكى پيدا نبود ؛ امّا با همان نگاه آنى و گذرا به نظرش چيزى مثل تكان يك دست كه آستين سفيد داشت، يا دستى كه پارچه سفيد داشت، يا سرى كه روسرى بلند سفيد داشت را ديده بود».
- ببخشيد آقا!
سرش را از روى دفتر بلند كرد. پيشخدمت، با لبخند اشاره كرد به سيگار لاى انگشت‏ها. سيگار، تا ته سوخته بود. خاكسترش پخش روميزى شد و گوشه كوچكى از روميزى، در خود جمع شد.
- ببخشيد! خسارتش را مى‏پردازم.
پيشخدمت، هنوز لبخند، روى لب‏هايش بود.
- اين مسئله مهم نيست آقا! فقط دود سيگارتان! در رستوران ما كشيدن سيگار، ممنوع است.
يك‏بار ديگر، به دور و بر خود نگاه كرد، به تابلوهايى كه گوشه و كنار رستوران زده شده بودند و حرف پيشخدمت را تكرار مى‏كردند.
سيگار را گذاشت توى بشقاب چينى ليوان آب پرتقال و لبخندى تحويل پيشخدمت داد كه داشت از كنار ميزش دور مى‏شد. با گوشه آستين، خاكسترهاى روى ميز را ريخت زير ميز. دوباره خودكارش را برداشت و نوشت:
«گوشه‏اى توقف كرد. ماشين رد نمى‏شد. دنده عقب رفت و با چشم‏هايش دنبال چيز سفيدى گشت. تا آن‏جا كه حدس مى‏زد از سفيدى دور شده است. نزديك رفت و نزديك‏تر. توقف كرد. جايى كه فكر مى‏كرد سفيدى را ديده بود، پياده شد. باد سرد شب احاطه‏اش كرد. دور و برش را كه از نور اتومبيل، روشن شده بود و حتى دورتر را كه تاريكى بود و سياهى، نگاه كرد. هيچ سفيدى‏اى در كار نبود. فكر كرد شايد خيالاتى شده است. مى‏خواست بنشيند كه از لابه‏لاى گَوَن‏هاى خشك كنار جاده، صداى خش خشى شنيد و بعد صداى نفس نفسِ ناآرام كسى كه جلو آمد ؛ مثل يك سايه».
- عذر مى‏خواهم آقا! ممكنه سر ميز شما بنشينم؟
سرش را بلند كرد: يك مرد و يك زن و يك دختر بچه. خيره شد به دو گوشه بلند و سفيد روسرى زن، كه روى مانتوى سياهش آويزان شده بود. مرد گفت: «آخه مى‏بينيد كه همه صندلى‏ها پُره!».
لبخند زد و گفت: «خواهش مى‏كنم، بفرماييد».
خودكارش را گذاشت روى دفتر. نگاهى به ساعتش انداخت و سريع، دفتر را جمع كرد. دسته كليد كوچكى را كه روى ميز بود، برداشت:
- راحت باشيد قربان، من ديگر بايد مى‏رفتم.
مرد، نيم‏خيز شد و لبخند زد. او هم لبخندى تحويلش داد. براى دختربچه كه موهايش را خرگوشى بسته بود، دست تكان داد و نگاهش را از دو گوشه روسرى بلند و سفيد زن گرفت و راه افتاد به سمت پيشخوان. بيرون كه آمد، باقى پول‏ها را جا داد توى كيف پولش و دسته كليد را از جيبش درآورد. دفترش را گذاشت گوشه اتومبيل و نشست پشت فرمان. رستوران را دور زد و افتاد توى جاده اصلى. به سايه فكر مى‏كرد و اين‏كه چه‏طور داستانش را ادامه دهد. آرام، رانندگى مى‏كرد و با سرعتى ثابت، در طول جاده جلو مى‏رفت. پشتش را فشار داد به صندلى و توى ذهنش ادامه داد:
«يك نفر از توى تاريكى جلو آمد و صدايى بلند شد:
- دستم به دامنتان، آقا كمكم كنيد!
صدا، صداى يك زن بود. رفت جلو. چيزى توى بغلش بود. شايد يك كودك. توى تاريكى پيدا نبود.
- به خاطر خدا كمك كنيد! ده، پانزده متر آن‏طرف‏تر، تو جادّه فرعى...
بغض كرد.
 


39

- تصادف كرديم... .
بعد، هق هق گريه.
- بچه‏ام را برداشتم و آوردم اين‏جا به اميد يك كمك.
صداى زن را مى‏شنيد و فقط مى‏توانست دو بال سفيد و بلند روسرى‏اش را ببيند كه توى هوا تاب مى‏خورد. بچه توى بغلش خواب بود يا بيهوش، آرام و بى‏صدا. و زن، ميان نفس‏نفس، هق هق، ترس، تاريكى!
- شوهرم، آقا! شوهرم! توى ماشين، نمى‏دانم... .
و باز، صداى بلند هق هق.
- نمى‏دانم. گمانم نفس نمى‏كشيد، به خاطر خدا كمكش كنيد! بچه‏ام، شوهرم، تو را به خدا!... .
زن، خم شده بود روى بچه‏اش و گريه مى‏كرد.
- كمى جلوتر، همين نزديكى. شايد شوهرم زنده باشد. يك كارى كنيد، كمكم كنيد!
نگاه كرد به سرانگشت زن كه توى هوا مى‏لرزيد و گوشه‏اى را نشان مى‏داد. پايش را گذاشت روى خارهاى كنار جادّه. گام اوّل كوتاه بود. صداى سوزن خارها را كه زيرپايش خرد مى‏شد، شنيد و صداى «كمكش كنيد» و «كمكم كنيد» زن و بعد هق هق كوتاه و بلندش. قدم‏ها را تند كرد. مستقيم مى‏رفت، همان سمتى كه زن با سر انگشت نشان داده بود و حالا ديگر مى‏دويد».
از حرارتى كه لب‏هايش را سوزاند متوجه سيگارش شد كه به فيلتر رسيده بود.
 


40

دستش را از روى فرمان برداشت و دكمه را فشرد و شيشه را تا آخر پايين داد و ته سيگارش را توى هوا رها كرد. آن وقت، دستش را تكيه داد به قاب شيشه اتومبيل و دوباره خيره شد به جاده مقابلش كه هر لحظه بيشتر توى تاريكى فرو مى‏رفت. نوارى كه تا نيمه توى ضبط بود، فشار داد به سمت داخل و دكمه‏اش را فشرد. فضاى اتومبيلش را موسيقى ملايمى پر كرد. صداى موسيقى مى‏آمد، صداى اتومبيل و صداى باد. رفت تو فكر داستان. سرانجام بايد به آخر مى‏رساندش. ادامه داد:
«توى تاريكى و سرما مى‏دويد. ده، پانزده مترى كه زن مى‏گفت جلو رفته بود ؛ حتى جلوتر، امّا جاده‏اى نبود. تا چشم كار مى‏كرد بيابان بود ؛ خار و گون و تاريكى. به چپ رفت و كمى به راست و باز جلوتر. بايد همين نزديكى‏ها مى‏بود. بايد پيدايش مى‏كرد و هرسه‏شان را به جايى مى‏رساند. ياد كودك بيهوش زن افتاد و مردى كه نفس مى‏كشيد و نمى‏كشيد و زنى كه ميان ترس و تاريكى و دلهره دست و پا مى‏زد».
دستش را از روى فرمان برداشت. توى جيب‏هايش به دنبال كبريت گشت. با خودش فكر كرد، شايد سيگار كه بكشد، فكرش بهتر كار كند. به اوج داستان رسيده بود و حالا بايد يك پايان منطقى برايش ترتيب مى‏داد. كبريت نبود. توى تاريكىِ نيمه روشن اتومبيل، چيزى پيدا نبود. دكمه‏اى را فشرد و يكمرتبه از دو لامپ كوچك دو طرف سقف، نور كهربايى‏اى ريخت توى اتومبيل و همه‏چيز حتى صندلى‏هايى كه توى روشنايى روز، رنگ ديگرى داشتند، تغيير داد.
با زبان، سيگار را گوشه لب‏ها هُل داد. اين‏ور و آن‏ور را نگاه كرد. منصرف شد و دوباره خطّ داستان را توى ذهنش گرفت و ادامه داد:
«پيشانى‏اش توى آن سرما عرق كرده بود. جايى ايستاد و نفس تازه كرد. به جاده نگاه كرد. جاده هم پيدا نبود. برگشت، ولى نمى‏دانست به كدام سمت. فقط مى‏دانست اين نزديكى‏ها هيچ جاده فرعى‏اى وجود ندارد. تا كيلومترش هم خبرى نبود، چه برسد به چند متر. دنبال نور كهربايى مى‏گشت كه جايى گوشه جاده ببيند و دو بال روسرى سفيدى كه توى هوا تاب مى‏خورد. دويد، هيچ نورى پيدا نبود. تندتر دويد.
جاده پيدا شد و تك و توك ماشين‏هايى كه رد مى‏شدند و نور چراغ‏هاى كوچكشان ؛ امّا از نور كهربايى اتومبيل خودش خبرى نبود.
رسيد به جاده. طول جاده را هم دويد. همين‏جا بود، جايى كه زن و كودك توى بغلش و اتومبيلش را گذاشته بود. همين گوشه جاده، امّا هيچ خبرى نبود، هيچ چيز پيدا نبود، نه زن، نه كودك، نه اتومبيل، نه نور كهربايى و نه حتى صداى موسيقى ملايم.
خنده‏اش گرفت. خواب بود يا خيال! دست‏هايش را بُرد لاى موهايش و دستى به صورتش كشيد. چيزى گوشه لب‏هايش بود. سيگار خاموشى كه تا نصفه جويده بود، به گوشه‏اى تف كرد. نگاه كرد به آسمان كه تاريكِ تاريك بود. نيم‏نگاهى هم به دور و بر جاده خلوت انداخت».
سرعتش را زياد كرد. سيگار، گوشه لب‏هايش بود و كبريتى كه پيدا نمى‏كرد. كلافه، اين‏ور و آن‏ور را نگاه مى‏كرد. در فكر داستان بود. يك‏بار، از اوّل تا آخر توى ذهنش مرور كرد و آن سؤال لعنتى آمد به سراغش: «كه چى؟!».
هميشه داستان‏هايش به پايان رسيده و نرسيده، اين سؤال يقه‏اش را مى‏گرفت.
دنبال جوابى منطقى براى چراهايش بود و كبريتى براى... ناگهان زد روى ترمز. آيا واقعاً درست ديده؟!
كسى را ديده بود يا چيزى سفيد رنگ. توى تاريكى، دست تكان داده بود يا سَر! بايد راه مى‏افتاد. دلش مى‏خواست پيش خودش قسم بخورد كه خيالاتى شده، اما ديده بود ؛ آنى و گذرا. تكان دستى كه آستين سفيد داشت، يا كسى كه پارچه‏اى سفيد در دست داشت، يا سرى كه روسرى بلند و سفيد داشت. مى‏خواست راه بيفتد و از كابوسى كه مى‏آمد تا گريبانگيرش شود، خود را رها كند. هيچ دلش نمى‏خواست مثل قهرمان داستانش دنده عقب برود، پياده شود و ناجى باشد. سوئيچ را چرخاند و زد توى دنده. آماده بود براى حركت. ناگهان، ضربه‏هاى هراسان و پرشتاب كسى به شيشه زده شد. مى‏توانست پا را بفشارد روى پدال و پُرگاز برود و رها شود تو دل تاريكى ؛ امّا ضربه‏هايى كه به شيشه مى‏خوردند نه داستان بودند و نه كابوس.
در را باز كرد و رفت پايين. دو بال سفيد و بلند روسرى يك زن كه توى هوا تاب مى‏خوردند و دختر بچه‏اى كه به رويش لبخند مى‏زد. زن، سريع به جايى اشاره كرد. نگاه كرد به سرانگشت زن، مردى را ديد كه كمى پايين‏تر، گوشه جاده روى ماشينش خم شده است. عرق پيشانى‏اش را پاك كرد. نفسى عميق كشيد. دوباره نگاه كرد. كاپوت ماشين مسافر بالا بود. روى لباس سفيد مرد، لكّه‏هاى سياه دوده و روغن موتور بود. دفترش گوشه ماشين ورق مى‏خورد. در را بست و رفت جلو. براى دخترك كه لبخند مى‏زد و موهايش را خرگوشى بسته بود، دست تكان داد و نگاهش را از دو بال سفيد و بلند روسرى زن گرفت. سيگارِ خاموش كنار لب‏ها را گوشه‏اى انداخت. آستين‏هايش را بالا زد و رو به مرد گفت: «كمكى از دست من برمى‏آيد، قربان؟!».