مِرى پايفر
مترجم: نسرين رمضانعلى
اشاره
حركت تدريجى جامعه ما به سمت صنعتى شدن و توسعه سريع دانش و تكنولوژى، غفلت از برخى سنّتهاى خوب ملّى - دينى و يا مهجور ماندن ناگزير اين سنّتها، و نيز الگوگيرى برخى شهروندان از شيوه زندگى غربى، نظام خانواده و ساختار اجتماعى ما را به سمت شرايطى مشابه آنچه جوامع توسعه يافته درگير آناند (از جمله گسست نسلها) سوق مىدهد.
توسعه، امرى ضرورى و ناگزير است؛ امّا مىتوان از تجربيات ديگران در بازگشت به سنّتها درس گرفت و با تعديل دو عُنصر به ظاهر ناهمخوانِ «سنّت» و «نوگرايى»، به توسعهاى بومى دست يافت كه در عين تضمين پيشرفت جامعه، هويّت ايرانى - اسلامى را نيز از صحنه زندگى ما خارج نسازد.
مقاله زير، با عنوان اصلى «فاصله ميان دو نسل»، نگاهى به مسئله «گسست نسلها» در جامعه امروز امريكا دارد.
حديث زندگى
چرا بايد بين جوانان و پيران، ارتباط برقرار كنيم؟
تا اواخر قرن بيستم، بسيارى از امريكايىها اوقات خود را با افرادى از گروههاى سنّى مختلف مىگذراندند؛ اما بچههاى امروزى تا زمانىكه خودشان پير نشوند، ارتباطشان با سالمندان به آن اندازه قوى نيست. اين مسئله به اين خاطر است كه ما افراد را از روى سنّشان دستهبندى مىكنيم. مثلاً همه بچههاى سه ساله را در مهد كودك نگه مىداريم، اوقاتِ سيزده سالههايمان را به مدرسه و فعاليتهاى ورزشى مشغول مىكنيم و هشتاد سالهها را هم به خانه سالمندان مىفرستيم؛ اما به راستى چرا؟
ما به دلايل زيادى سالمندان را از خود جدا مىكنيم: تعصّب، نادانى، نداشتن چارهاى بهتر، و...! بعضى اوقات، جوانترها از اينكه با پيران برخورد داشته باشند، صرفاً به خاطر اينكه نمىخواهند مرگ و كهنسالى را باور كنند، پرهيز مىكنند. مرگ، راحتتر از تحمّل زندگىِ بىروح و كسل كننده است. خيلى سخت است كه شاهد پژمرده شدن شخصى باشيم كه خيلى هم برايمان عزيز است.
بعضى اوقات هم واقعاً مشكل است كه از افرادى كه به ما بيشتر احتياج دارند، كنارهگيرى كنيم؛ اما عدم ارتباط بين گروههاى سنّى (پير و جوان)، پارهاى از اين مسائل و مشكلات را به وجود آورده است.
ده نوجوان چهارده ساله كه دور هم باشند، دنياى خاص خودشان را دارند؛ اما گروه ده نفرىاى را فرض كنيد كه داراى سلسله مراتب سنّى طبيعى بين دو تا هشتاد ساله باشند. مطمئناً اين افراد بر روى هم اثر گذارند. بنابراين سلامتى اجتماعى و روحى ما در گرو ارتباط با ساير گروههاى سنّى است.
خوشبختانه بعضى از ما آدمها، راه «نزديك شدن» به افراد مُسن را پيدا كردهايم و به اين نكته پىبردهايم كه پيران، اغلب، جوانان را نجات مىدهند.
گزارشگرى با خانوادهاش به محلّى رفت كه اغلب ساكنان آن را افراد مسن تشكيل مىدادند. ابتدا فرزندانش خيلى غمگين و نااميد بودند؛ امّا آن گزارشگر براى همسايهها كيك موز مىپخت و به بچههايش مىداد تا به همسايهها بدهند و به اين بهانه، آنها را ملاقات كنند. خيلى زود، بچهها دوستان جديد زيادى پيدا كردند كه با آنها غذا مىخوردند، برايشان قصه تعريف مىكردند و كارهايشان را انجام مىدادند. گزارشگر مىگويد: «فرزندانم هرگز در اين مدت، احساس تنهايى نكردند». جوانان هم در عوض، از پيران، نگهدارى مىكنند.
يكبار در يك آسايشگاه بودم كه ملاقات كنندهاى با فرزندش از راه رسيد. بلافاصله افرادى كه در آن آسايشگاه بودند، دور آن خانم جمع شدند. افرادى كه به مدّت يك هفته حتّى از رختخوابشان بيرون نيامده بودند، فوراً درخواست صندلى چرخدار كردند. حتى آنهايى كه به نظر مىرسيد به حالت كُما رفتهاند، نيز از جاى خود بلند شدند تا مراقبت از بچه را به عهده بگيرند.
و امّا قدرت كودكان براى آرامش بخشيدن و بهبود حال پيران، بسيار شگفتآور است! مادربزرگها و پدربزرگها نيز جزو اين دسته خاصاند. آنها باعث مىشوند كه نوههايشان احساس امنيت و پايدارى بيشترى كنند و اين، درست همان چيزى است كه همسرم مىگويد: «پدربزرگ و مادربزرگم اين حسّ عميق را به من مىدهند كه همه كارها نهايتاً درست خواهد شد».
نوهها هم از «توجّهاتى» صحبت مىكنند كه از والدين پر مَشغله خود نمىبينند. دوستى مىگفت: «پدر و مادرم هميشه مىگن كه تو كارم عجله كنم؛ اما مامان بزرگم از من مىخواد كه يواش يواش كارم را انجام بدم».
معلّمى به من مىگفت كه مىتواند بگويد كدام يك از بچههاى كلاسش با پدر بزرگ و مادربزرگشان در ارتباطاند. اينگونه بچهها معمولاً آرامتر، بىسر و صداتر و خيلى هم امانتدارند.
هنرمندى را مىشناختم كه اسمش «ماو»(1) بود و هميشه حقيقت را دور از خانه و در محلّ كارش جستجو مىكرد. درست وقتى كه يك تابستان او مىخواهد به اروپا برود، مادر بزرگش مريض مىشود و خانوادهاش از او مىخواهند تا سرپرستى مادربزرگش را به عهده بگيرد. ماو هم اعتراض مىكند؛ اما هيچ شخص ديگرى بجز او نمىتوانست مسئوليت اين كار را بپذيرد. او شش ماه با مادربزرگش زندگى كرد و كليه مراقبتهاى پزشكى مادربزرگش را انجام داد؛ برايش غذا مىپخت و او را به حمام مىبرد و... اين كارها ادامه داشت تا زمانىكه مادر بزرگش از دنيا رفت. براى اوّلين بار در زندگى، ماو به اين نتيجه رسيد كه دلواپسى او براى مادربزرگش خيلى بيشتر از نگرانىاى بود كه در طول عمرش براى خودش داشت. اين تجربه، زندگىاش را بيشتر از زمانى كه خودش معلّم اخلاق خودش شده بود، تغيير داد.
به خاطر اوقاتى كه با افراد مسنتر از خودم گذراندم، احساس مىكنم زندگىام نيز پُربارتر شده است. در طول سه سال گذشته با خيلى از افراد مسن فاميل، صحبت كردم، به داستانهاى فاميلى آنها گوش دادم، عكسهاى زيادى از گذشته ديدم و غذاهاى سنّتى و خانگى زيادى خوردم. حالا كه به اينجا رسيدهام، احساس مىكنم خيلى بهتر، والدين و تاريخ كشورم را درك مىكنم. مهمتر از همه هنر نگهدارى از سالمندان را هم ياد گرفتم. حالا كه فكر مىكنم بيشتر مورد قبولم و خيلى هم سپاسگزارم. فضايل و كرامتهاى افراد سالخورده را با چشم خود ديدم. هرچه بيشتر با اينگونه افراد برخورد داشته باشى، براى چيزهايى كه مىمانَد، تعلّقات بيشترى دارى.
اگر بخواهيم از پيران چيزى بياموزيم، بايد آنها را دوست داشته باشيم؛ امّا نه خشك و بىروح، بلكه از ته قلب بايد آنها را محترم بشماريم؛ آنها را در همه جا در كنار خود، در خانههايمان، در محل كارمان، در اماكن مقدّس و مدارس و... دوست بداريم.
بايد با همكارى يكديگر، مؤسّسات و مراكزى را بسازيم تا بتوانيم به بهترين نحو، از همنوعان پير خود، نگهدارى كنيم.
منبع:
Mary Pipher, Reader's di est 99.
1 Mawe .