مجلات >حديث زندگی>شماره 7

فاصله ميان دو نسل

مِرى پايفر
مترجم: نسرين رمضانعلى

 


34

اشاره

حركت تدريجى جامعه ما به سمت صنعتى شدن و توسعه سريع دانش و تكنولوژى، غفلت از برخى سنّت‏هاى خوب ملّى - دينى و يا مهجور ماندن ناگزير اين سنّت‏ها، و نيز الگوگيرى برخى شهروندان از شيوه زندگى غربى، نظام خانواده و ساختار اجتماعى ما را به سمت شرايطى مشابه آنچه جوامع توسعه يافته درگير آن‏اند (از جمله گسست نسل‏ها) سوق مى‏دهد.
توسعه، امرى ضرورى و ناگزير است؛ امّا مى‏توان از تجربيات ديگران در بازگشت به سنّت‏ها درس گرفت و با تعديل دو عُنصر به ظاهر ناهمخوانِ «سنّت» و «نوگرايى»، به توسعه‏اى بومى دست يافت كه در عين تضمين پيشرفت جامعه، هويّت ايرانى - اسلامى را نيز از صحنه زندگى ما خارج نسازد.
مقاله زير، با عنوان اصلى «فاصله ميان دو نسل»، نگاهى به مسئله «گسست نسل‏ها» در جامعه امروز امريكا دارد.
حديث زندگى

چرا بايد بين جوانان و پيران، ارتباط برقرار كنيم؟

تا اواخر قرن بيستم، بسيارى از امريكايى‏ها اوقات خود را با افرادى از گروه‏هاى سنّى مختلف مى‏گذراندند؛ اما بچه‏هاى امروزى تا زمانى‏كه خودشان پير نشوند، ارتباطشان با سالمندان به آن اندازه قوى نيست. اين مسئله به اين خاطر است كه ما افراد را از روى سنّشان دسته‏بندى مى‏كنيم. مثلاً همه بچه‏هاى سه ساله را در مهد كودك نگه مى‏داريم، اوقاتِ سيزده ساله‏هايمان را به مدرسه و فعاليت‏هاى ورزشى مشغول مى‏كنيم و هشتاد ساله‏ها را هم به خانه سالمندان مى‏فرستيم؛ اما به راستى چرا؟
ما به دلايل زيادى سالمندان را از خود جدا مى‏كنيم: تعصّب، نادانى، نداشتن چاره‏اى بهتر، و...! بعضى اوقات، جوان‏ترها از اين‏كه با پيران برخورد داشته باشند، صرفاً به خاطر اين‏كه نمى‏خواهند مرگ و كهن‏سالى را باور كنند، پرهيز مى‏كنند. مرگ، راحت‏تر از تحمّل زندگىِ بى‏روح و كسل كننده است. خيلى سخت است كه شاهد پژمرده شدن شخصى باشيم كه خيلى هم برايمان عزيز است.
بعضى اوقات هم واقعاً مشكل است كه از افرادى كه به ما بيشتر احتياج دارند، كناره‏گيرى كنيم؛ اما عدم ارتباط بين گروه‏هاى سنّى (پير و جوان)، پاره‏اى از اين مسائل و مشكلات را به وجود آورده است.
ده نوجوان چهارده ساله كه دور هم باشند، دنياى خاص خودشان را دارند؛ اما گروه ده نفرى‏اى را فرض كنيد كه داراى سلسله مراتب سنّى طبيعى بين دو تا هشتاد ساله باشند. مطمئناً اين افراد بر روى هم اثر گذارند. بنابراين سلامتى اجتماعى و روحى ما در گرو ارتباط با ساير گروه‏هاى سنّى است.
خوش‏بختانه بعضى از ما آدم‏ها، راه «نزديك شدن» به افراد مُسن را پيدا كرده‏ايم و به اين نكته پى‏برده‏ايم كه پيران، اغلب، جوانان را نجات مى‏دهند.
گزارشگرى با خانواده‏اش به محلّى رفت كه اغلب ساكنان آن را افراد مسن تشكيل مى‏دادند. ابتدا فرزندانش خيلى غمگين و نااميد بودند؛ امّا آن گزارشگر براى همسايه‏ها كيك موز مى‏پخت و به بچه‏هايش مى‏داد تا به همسايه‏ها بدهند و به اين بهانه، آنها را ملاقات كنند. خيلى زود، بچه‏ها دوستان جديد زيادى پيدا كردند كه با آنها غذا مى‏خوردند، برايشان قصه تعريف مى‏كردند و كارهايشان را انجام مى‏دادند. گزارشگر مى‏گويد: «فرزندانم هرگز در اين مدت، احساس تنهايى نكردند». جوانان هم در عوض، از پيران، نگهدارى مى‏كنند.
يك‏بار در يك آسايشگاه بودم كه ملاقات كننده‏اى با فرزندش از راه رسيد. بلافاصله افرادى كه در آن آسايشگاه بودند، دور آن خانم جمع شدند. افرادى كه به مدّت يك هفته حتّى از رخت‏خوابشان بيرون نيامده بودند، فوراً درخواست صندلى چرخدار كردند. حتى آنهايى كه به نظر مى‏رسيد به حالت كُما رفته‏اند، نيز از جاى خود بلند شدند تا مراقبت از بچه را به عهده بگيرند.
و امّا قدرت كودكان براى آرامش بخشيدن و بهبود حال پيران، بسيار شگفت‏آور است! مادربزرگ‏ها و پدربزرگ‏ها نيز جزو اين دسته خاص‏اند. آنها باعث مى‏شوند كه نوه‏هايشان احساس امنيت و پايدارى بيشترى كنند و اين، درست همان چيزى است كه همسرم مى‏گويد: «پدربزرگ و مادربزرگم اين حسّ عميق را به من مى‏دهند كه همه كارها نهايتاً درست خواهد شد».
نوه‏ها هم از «توجّهاتى» صحبت مى‏كنند كه از والدين پر مَشغله خود نمى‏بينند. دوستى مى‏گفت: «پدر و مادرم هميشه مى‏گن كه تو كارم عجله كنم؛ اما مامان بزرگم از من مى‏خواد كه يواش يواش كارم را انجام بدم».
 

35

معلّمى به من مى‏گفت كه مى‏تواند بگويد كدام يك از بچه‏هاى كلاسش با پدر بزرگ و مادربزرگشان در ارتباطاند. اين‏گونه بچه‏ها معمولاً آرام‏تر، بى‏سر و صداتر و خيلى هم امانتدارند.
هنرمندى را مى‏شناختم كه اسمش «ماو»(1) بود و هميشه حقيقت را دور از خانه و در محلّ كارش جستجو مى‏كرد. درست وقتى كه يك تابستان او مى‏خواهد به اروپا برود، مادر بزرگش مريض مى‏شود و خانواده‏اش از او مى‏خواهند تا سرپرستى مادربزرگش را به عهده بگيرد. ماو هم اعتراض مى‏كند؛ اما هيچ شخص ديگرى بجز او نمى‏توانست مسئوليت اين كار را بپذيرد. او شش ماه با مادربزرگش زندگى كرد و كليه مراقبت‏هاى پزشكى مادربزرگش را انجام داد؛ برايش غذا مى‏پخت و او را به حمام مى‏برد و... اين كارها ادامه داشت تا زمانى‏كه مادر بزرگش از دنيا رفت. براى اوّلين بار در زندگى، ماو به اين نتيجه رسيد كه دلواپسى او براى مادربزرگش خيلى بيشتر از نگرانى‏اى بود كه در طول عمرش براى خودش داشت. اين تجربه، زندگى‏اش را بيشتر از زمانى كه خودش معلّم اخلاق خودش شده بود، تغيير داد.
به خاطر اوقاتى كه با افراد مسن‏تر از خودم گذراندم، احساس مى‏كنم زندگى‏ام نيز پُربارتر شده است. در طول سه سال گذشته با خيلى از افراد مسن فاميل، صحبت كردم، به داستان‏هاى فاميلى آنها گوش دادم، عكس‏هاى زيادى از گذشته ديدم و غذاهاى سنّتى و خانگى زيادى خوردم. حالا كه به اين‏جا رسيده‏ام، احساس مى‏كنم خيلى بهتر، والدين و تاريخ كشورم را درك مى‏كنم. مهم‏تر از همه هنر نگهدارى از سالمندان را هم ياد گرفتم. حالا كه فكر مى‏كنم بيشتر مورد قبولم و خيلى هم سپاسگزارم. فضايل و كرامت‏هاى افراد سالخورده را با چشم خود ديدم. هرچه بيشتر با اين‏گونه افراد برخورد داشته باشى، براى چيزهايى كه مى‏مانَد، تعلّقات بيشترى دارى.
اگر بخواهيم از پيران چيزى بياموزيم، بايد آنها را دوست داشته باشيم؛ امّا نه خشك و بى‏روح، بلكه از ته قلب بايد آنها را محترم بشماريم؛ آنها را در همه جا در كنار خود، در خانه‏هايمان، در محل كارمان، در اماكن مقدّس و مدارس و... دوست بداريم.
بايد با همكارى يكديگر، مؤسّسات و مراكزى را بسازيم تا بتوانيم به بهترين نحو، از همنوعان پير خود، نگهدارى كنيم.
منبع:
Mary Pipher, Reader's di est 99.


1 Mawe .