مجلات >حديث زندگی>شماره 7

پنجره‏هاى باز

رضا بابايى


23

غيرتِ عشق، زبانِ همه خاصان ببُريد
كز كجا سرّ غمش در دهن عام افتاد
حافظ
پيداست كه ارائه تعريفى جامع و مانع از «ادبيات»، نه لازم است و نه ممكن؛ اما وقتى موضوع مقاله‏اى «تأثير ادبيات بر پيوند ملّت‏ها» باشد، نوشتنِ چند سطرى در اين باره، خالى از لطف و فايده نيست. البته اين تعريف، به حتم، تعريفِ منطقى و دقيقى نخواهد بود. از طرفى، چون موضوع(ادبيات)، به ذوق و جنبه شاعرانگى و نيروى تخيّل انسان‏ها مربوط مى‏شود، شايد ارائه يك تعريف شاعرانه از آن، مشكل را حل كند.
مرحوم دكتر عبدالحسين زرّين‏كوب، هماره ادبيات را «نغمه زندگى» معنا مى‏كرد؛ (1) ولى «نغمه زندگى» نيز بيش از آن‏كه تعريف ادبيات باشد، تفسير آن است. با وجود اين، در موضوع مقاله حاضر، چندان تفاوتى ندارد. پس از اين تعريفِ تفسيرى، نوبت آن است كه معلوم كنيم مرادمان از ادبيات، چه شاخه‏ها و انواعى از آن است. اين نيز سهل است؛ زيرا وقتى مى‏گوييم «ادبيات»، هر فعاليتِ بشرى - اعم از گفتارى، نوشتارى و حتى رفتارى - را كه در آن به غير واقعيت‏هاى مشهود، توجه شده است، منظور كرده‏ايم؛ از شعر و رمان گرفته تا نمايشنامه‏نويسى و حتى هنرمندى‏هاى فنّى در مقالات علمى و... . فقط براى اين‏كه اين تعريفِ جامع، كما بيش مانع هم باشد، مى‏افزاييم كه در ادبيات، زبان و سخن، نقش محورى دارد و به قول منطقى‏ها، فصلِ مقدّم اين تعريف است.

24

نغمه زندگى

اگر ادبيات را - بنابر همان تعريف اديبانه - نغمه زندگى بخوانيم، آن‏گاه بايد سر و كار ادبيات را با همه «زنده‏ها» بدانيم. به اين معنا كه هر يك از آفرينندگان ادبى، به عدد و رقم زندگان، مخاطب دارد؛ زيرا نغمه زندگى و ترنّم حيات، چترى است كه بر سر همه آفريده‏هاى زنده خدا سايه مى‏اندازد و مى‏توان آن را از زبان هر زنده‏اى شنيد. در اين معامله، زبانِ لفظى و تفاوت‏هاى ميان السنه، هيچ اهميّتى ندارد، كه به قول حافظ:
يكى است تركى و تازى در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو دانى
حديث عشق در بيت بالا، همان «نغمه حيات» است كه در تعريف ادبيات گفتيم و به فتواى حافظ، اين حديث را به هر زبانى مى‏توان بيان كرد. بنابراين، لغت و گرامر و يا ساختارهاى بيرونى السنه، در اين «بيان» تأثير و مدخليّتى ندارند. دور از صواب نيست اگر مولوى را نيز در ابيات زير، در مقام بيان همين نكته ببينيم:
هم زبانى، خويشى و پيوندى است
مرد با نامحرمان چون بندى است
اى بسا هندو و ترك هم زبان
اى بسا دو ترك چون بيگانگان
پس زبان محرمى، خود ديگر است
هم دلى از هم زبانى بهتر است
غير نطق و غير ايما و سِجِل
صد هزاران ترجمان خيزد ز دل(2)
شرح اين ابيات را كه با مقاله حاضر، ارتباط بسيار دارد، به عهده شارح بزرگ مثنوى، مرحوم فروزانفر مى‏گذاريم:
به احتمال قوى، مقصود مولانا از «همزبانى» مناسبت روحى و جنسيّت است؛ به دليل مصراع دوم از بيت اول كه به موجب آن، محرم بودن و خويشاوندى روحى به سبب آسايش، و نامحرمى، موجب گرفتارى و قيد روح است و به دليل آن‏كه در اين مورد، مولانا مناسبت روحى را بر همزبانى ظاهرى و به يك لغت «سخن گفتن»، ترجيح مى‏دهد. قرينه ديگر آن است كه مولانا «منطق الطير سليمانى» را به آشنايى دل و فهم زبان استعداد و يا لسان حال، تفسير فرموده است... .
بنابراين مى‏توان گفت كه اين ابيات به منزله ردّ عقيده كسانى است كه همزبانى و اتّحاد لغت را از عوامل اجتماع و پايه تشكيل قوميّت و يا مليّت مى‏شمارند. نظر مولانا در اين باره روشن است و به طور محسوس در روزگار خود مى‏بينيم كه بعضى اقوام با آن‏كه به يك زبان، سخن مى‏گويند، بر ضدّ هم مى‏كوشند و با يكديگر به پيكار برمى‏خيزند. پس اساس يگانگى، هم‏آهنگى دل و جنسيّت روحى و به اصطلاح امروزين «اشتراك منافع» و «وحدت خواطر» است. از اين‏رو مى‏توان گفت كه مولانا همزبانى را به خويشى و پيوند روحى تفسير فرموده و از راه اختلاف و بيگانگى دو تن كه به يك لغت حرف مى‏زنند، عقيده خويش را تأييد نموده است.(3)
سخن همين است كه «مناسبت‏هاى روحى» و «پيوندهاى عميق فرهنگى» زبانى مى‏آفرينند كه فارغ از لفظ و لغتِ خاص است و به قول حافظ، در «دهن عام» مى‏افتد. اين زبان عمومى و همه فهم و بين المللى، همان ادبيات است كه چونان آيينه‏اى، درونيات اقوام مختلف را يكسان و همگون مى‏تاباند.

ادبيات، زبانى جهانى

دليل آن‏كه مى‏توان ادبيات را زبان جهانى همه اقوام و ملل شمرد و آن را در ويترين گفتگوى تمدن‏ها جاى داد، همين است كه موضوع و مقوله ادبيات، جهانى است و حلّ اين مسئله، به عهده يكايك مردمان جهان گذاشته شده است.
«ادبيات»، زبان و حال و هوايى دارد كه خود را در هيچ كجاى دنيا، محصور نمى‏كند و به همه جا سر مى‏كشد. آرى، اين سخن واحد و احساسِ همگانى را از هر زبان كه مى‏شنويم، نا مكرّر است؛ گرچه «يك نكته بيش نيست».
دليل ديگرى نيز مى‏توان افزود. ادبياتِ هر قومى، پوسته‏اى دارد و لايه‏هايى. در منطقه پوسته، مى‏توان گفت فلان كتاب، ملّى يا ايرانى يا محلّى است؛ اما لايه‏هاى آن، همچون آب‏هاى زيرزمينى از كشورى مى‏آغازد و به قاره‏اى مى‏رسد و از آن‏جا به كوهستان‏هاى دورافتاده تبّت و چين راه مى‏برد و در هر جا كه روزنى بيابد، چشمه‏سارى مى‏شود و سر برمى‏آورد. اگر شاهنامه را حماسه ملّى مى‏خوانند، ملّى بودن آن به دليل لغت و اسامى قهرمان‏هاى او و گاه، رفتارهاى خاص آنان است؛ اما در محضِ حماسى بودن، هيچ اختصاصى به ايران و ايرانى ندارد. همچنين است حماسه‏هاى ايلياد و معديكرب و... .

25

جهانى شدن ادبيات

وقتى ادبيات، چنين وجهه‏اى مى‏يابد و اين‏گونه سيرت و سانِ جهانى براى خود رقم مى‏زند، به حتم، بهترين وسيله براى ارتباطات و گفتمان‏هاى عمومى و جهانى نيز هست. خلاصه آن‏كه آماج و آمال ادبيات، امورى است كه در ميان همه اقوام بشرى، طرفدار دارد و هر قومى - با هر زبان و نژادى - آثارى درباره آنها آفريده است. همين وجهه عمومى و جهانْ شمول است كه راه ادبيات را از فلسفه و ديگر انديشه‏هاى خردساز جدا مى‏كند. هيچ طبقه و گروهى از دانشمندان، به اندازه ادب‏وران بر مشتركاتِ عمومى بشر تكيه نكرده‏اند. صفحات ادبى هر قومى، عرصه‏هاى بروز آن دسته از خلاقيت‏هاى فكرى است كه مرز نمى‏شناسند و تعلّق به همه انسان‏ها دارند؛ اگر حماسه است و اگر تغزّل است و اگر درام يا تراژدى است و اگر خيالات تجسّمى است و اگر شعر و تئاتر و نمايش است و اگر... .
رفتارهاى مشابه اقوام در امر ادبيات، بر اين دعوى صحّه مى‏گذارند؛ مثلاً اين‏كه همه ملت‏ها، پيش از آن‏كه به خط و كتابت مسلّح شوند، شعر مى‏گفتند. به گفته يكى از پرمايه‏ترين نويسندگان ادب‏پژوه:
پيش از آن‏كه يك قوم و ملّت، داراى خط بشود و بتواند وقايع زندگى خود را ثبت و تدوين نمايد، افرادى از آن قوم كه داراى طبع موزون و صوت مطبوع و قوه تخيّل مافوق سايرين هستند، عبارات مقطّعى تركيب و تلفيق مى‏كنند كه به گوش، خوشايند باشد و بتوان آنها را به آواز خواند و به آهنگ آنها سير و حركت كرد؛ اين عبارات است كه اصطلاحاً شعر خوانده مى‏شود.(4)
وقتى «ادبيات» چنين منزلت و خاستگاهى دارد، طبيعى است كه از آن مى‏توان براى برقرارى ارتباطات عميق‏تر ميان ملّت‏ها سود جست. ملت‏ها و نژادهاى بشرى، حتى اگر در دين و فلسفه و رفتارهاى اجتماعى با يكديگر متفاوت باشند، در نقطه ادبيات به همديگر مى‏رسند و در آن‏جا مى‏توان همه انديشه‏ها و صاحبان آنها را ديد. بدين منوال، ادبيات را مى‏توان آلاچيق بشرى خواند؛ يعنى جايى كه هر از گاه، از هر كوچه و خيابان شهر، گروهى به آن‏جا مى‏آيند و با هم گپ و گفت دارند. در اين آلاچيق، جز سخن ادبى و يا هر سخنى كه مايه‏اى از ادبيات دارد، نمى‏توان زد. براى حرف‏هاى فلسفى و غيره، مدرسه و خانقاه ساخته‏اند و براى ادبيات، همين آلاچيق‏هاى عمومى كه در آن از هر مردمى، نماينده‏اى حضور دارد و از هر موضوع و مقوله‏اى، سخنى در ميان است. در همين آلاچيق‏هاى دلگشاست كه آدميان، به يكديگر نزديك‏تر مى‏شوند و پيوندهاى نخستين و اصيلى كه ميان انسان‏هاست، دوباره منعقد مى‏شود.
همه سخن همين است كه وقتى چنين وفاقِ مقدّسى در ميان است، از همين جا مى‏توان دانه‏هاى از هم گسيخته را در يك نخ كرد و دوباره ابناى بشر را گرد هم آورد. اگر ديده مى‏شود كه اديبان، از هر قوم و ملّتى، سخنان همگون، بسيار دارند و بسى مشابه هم سخن مى‏گويند، علّتى جز اين ندارد كه دغدغه‏ها و آمال بشرى، يكسان است. به گفته يكى از منتقدان بزرگ فرانسوى، به نام «ويلمن»: اين داد و ستدها (و سرقت‏هاى) ادبى تا ابد ميان ملت‏ها ادامه دارد.(5)
نيز تاگور شاعر بزرگ هند، در نطقى كه به سال 1908 ميلادى در يكى از دانشگاه‏هاى كلكته ايراد نمود گفته است:
از من دعوت شد تا درباره موضوعى كه آن را به انگليسى Comparative, literature(ادبيات تطبيقى) مى‏نامند، سخن بگويم... آنچه را كه در اين موضوع خواهم گفت در يك مثال خلاصه مى‏شود. همان‏گونه كه كره زمين جز مجموعه سرزمين‏هاى گوناگون، چيز ديگرى به حساب نمى‏آيد، و عمران و آبادى زمين، جز به وسيله كوشش كشاورزان و دهقانان ميسّر نيست، ادبيات نيز بر همين قياس است! ادبيات، به تنهايى مجموعه‏اى از آثار ادبى و نويسندگان نيست؛ اما بسيارى از ما درباره ادبيات بر شيوه‏اى كه آن را شيوه كشاورزان در برابر زمين مثال زدم، مى‏انديشند.
ما بايد خود را از اين اقليم‏گرايى محدود رها كنيم. بايد بكوشيم اثر يك نويسنده را به عنوان «كل» بنگريم و به اين «كل» به چشم جزئى از آفرينش جهانى انديشه انسان‏ها بنگريم و از خلال ادب جهانى، به پديده‏هاى گوناگون اين روح و تفكّر جهانى بينديشيم. اين مسئوليتى است كه اينك بايد انجام دهيم.(6)
بى‏گمان، مراد حافظ نيز از كلمه «عام» در بيت زير، عام بشرى است، نه عامه شهر يا كشورى:
غيرت عشق، زبان همه خاصان ببُريد
كز كجا سرّ غمش در دهنِ عام افتاد
آرى، آنچه در «دهن عام» افتاده است، همان سرّى است كه خاصانِ جهان، عمرى را بر سر بيان آن گذاشتند و اين پنجره در هر خانه‏اى از اين شهر، به روى همسايگان باز است.
1 . براى نمونه ر.ك: مقالات «آشتى با ادبيات» و «درباره تجدّد ادبى» در كتاب نه غربى، نه شرقى، انسانى، چاپ سوم، امير كبير.
2 . مثنوى معنوى، تصحيح نيكسون، دفتر اول، ابيات 7 - 1205.
3 . شرح مثنوى شريف، بديع الزمان فروزانفر، ج دوم، ص 1 - 450.
4 . پانزده گفتار درباره چند تن از رجال ادب اروپا، مجتبى مينوى، ص 3.
5 . ر.ك: ادبيات تطبيقى، دكتر محمد غنيمى هلال، ترجمه سيد مرتضى آيت‏اللَّه زاده شيرازى، انتشارات امير كبير، ص 34.
6 . ر.ك: همان، مقدمه مترجم.