سرخ
(1)
طلائيه، سكوت بىمثالش
هزار آيينه در ذهن و خيالش
خودم برگشتم از آن وسعت سرخ
دلم جا ماند آنجا، خوش به حالش!
(2)
زمين و آسمان، آنجا همه نور
و مىروييد از آه و زمزمه، نور
بفرما، اينهم از سوغاتى من
دو كاسه اشك با يك عالمه نور
على باباجانى
از كوچههاى بدعت
من از مرور عقده و لبخند خستهام
ديگر مگو كه از غزل و پند خستهام
بغضم گرفته، خونجگرم، آتشم ببخش
از رنگ و ريو هى هى اروند خستهام
غرقم به عشق سركش سنگى سينه چاك
از دختران جاده ميوند خستهام
آبى! - كه تشنگى مرا سوخت لطفشان -
امشب ز وصل و هجرت دلبند خستهام
فانوس را دوباره به معبر بياوريد
از نور زرد و غمزده هر چند خستهام
تا در پناه شعله فانوس بنگريد
من از حضور سبز دماوند خستهام
از كوچههاى بدعت اين نخبگان... بلى
از هر تعلّق و همه پيوند خستهام
جام مىاى ز خوان شهيدان به من دهيد
از شمع و اشك و گلشن و گلخند خستهام
محمد رحيمى - افغانستان
مىروى و شهرى را مىكشى به دنبالت
نبض آسمان دارد، شوق زخمى بالت
مىروى و شهرى را مىكشى به دنبالت
روز كوچ با مردم، عهد كرده بودى تا
با تو همسفر باشند، با تو بال در بالت
حال بينشان زندهست، در دو جا فقط يادت
يا سخن سرايىها يا مراسم سالت
ذرههاى تن دردا! در حسابت افتادند
اى كه جان صد عالم، عكس محوى از خالت
گرم مىشود بازار، آنچنان كه مىبينم
عدّهاى نمك نشناس، مىشوند دلالت
شرمگينم اى كاكا! شرمگينِ آن غيرت
شرمگين آيينه، شرمگين تمثالت!
مصطفى محدثى خراسانى
مردان خدا
آن روز، غزلها همه بىنام شدند
مردان خدا سوره انعام شدند
در حجم سكوت مطلقِ سنگرها
مشهورترين شهيد گمنام شدند
ساناز احمدى دوستدار
دوست يا دشمن
ترس آن دارم، زبانم دشمنم باشد
هركه را از خود بدانم، دشمنم باشد
غير ممكن نيست پاهايم، دو چشمانم
دستهاى ناتوانم دشمنم باشد
آستينم، لانه مارست، مىترسم
هركه را مىپرورانم، دشمنم باشد
باورت شايد نباشد، ديدهام حتى
بهترينِ دوستانم، دشمنم باشد
سايهاى دارد مىآيد سمت من، او كيست؟
دوست، يا دشمن، گمانم دشمنم باشد
مريم سقلاطونى
هرجا نگاه مىكنم
هرجا كه نيست جاى تو، آنجا جهنّم است
با اين حساب، وسعت دنيا جهنّم است
با اينكه قلب و روح زمين منجمد شده است
هرجا نگاه مىكنم امّا جهنّم است
دنيا به رنگ بال سياه كلاغهاست
اين سرزمين غمزده گويا جهنّم است
وقتى بهشت نيست كه ايمان بياوريم
وقتى زبان معجزه، تنها جهنّم است
بىفايده است حرف و سخن گفتن از بهشت
ديگر چه جاى بحث كه حق با جهنّم است
طاووس مست من، پر و بالى بههم بزن
هر گوشه در تمام زوايا جهنّم است
سخت است درك اينكه تو از راه مىرسى
در چار سوى باور من تا جهنّم است
بىتو اگر بهشت خدا مال من شود
فرقى نمىكند كه همانجا جهنّم است
خديجه پنجى
ستون گمشدهها
ما خودمان را گم كردهايم
و يادمان باشد
مشخصاتمان را
در روزنامهها چاپ كنيم.
مژدگانى! مژدگانى!
مردمانى كه قد ندارند
وزن ندارند
شكل و قيافه ندارند
مردمانى كه خال ندارند
اختلال ذهنى هم ندارند
مردمانى كه مردى هم ندارند
گم شدهاند
در ضمن مژدگانى هم دريافت مىشود.
بگذريم!
ما از بين بقچههاى زمان
گمشدههايمان را ثبت كردهايم
پس زنده باد ستون گمشدههاى روزنامهها
مجتبى دارابى
بار گناه
خود را اگرچه سخت، نگهدارى از گناه
گاهى شرايطىست كه ناچارى از گناه
هر لحظه ممكن است كه با برق يك نگاه
بر دوش تو نهاده شود بارى از گناه
گفتم: گناه كردم اگر عاشقت شدم
گفتى: تو هم چه ذهنيتى دارى از گناه
سخت است اينكه دل بكنم از تو، از خودم
از اين نفس كشيدن اجبارى از گناه
بالا گرفتهام سر خود را اگرچه عشق
يك عمر، ريخت بر سرم آوارى از گناه
دارند پيلههاى دلم درد مىكشند
بايد دوباره زاده شوم - عارى از گناه
نجمه زارع
از آيينه آمدى
روزى شگفت، آخر از آيينه آمدى
اى حيرت مكرّر از آيينه آمدى
بادى وزيد، پنجرهام باز بود و تا
ابرى شدم، سراسر از آيينه آمدى
رنگين كمان از آيينه سر مىزد و غروب
با آخرين كبوتر از آيينه آمدى
پر بود اتاقم از صدف و موج و ابر و تو
بر قايقى شناور از آيينه آمدى
چون روح شعر، اى پرى جاوديى من!
پنهان شدى به دفتر، از آيينه آمدى
آيينه و دريچه و در، چشم بسته بود
تو از دريچه، از در، از آيينه آمدى
من زير گريه مىزدم و بچه مىشدم
آن شب كه شكل مادر از آيينه آمدى
عكسم مچاله مىشد و من پير مىشدم
تو شب به شب جوانتر از آيينه آمدى
ساعت شكسته، پنجره بسته، اتاق گيج
وقتى كه شام آخر از آيينه آمدى
تو چون عروس پيرى، با گيسوى سپيد
با حالتى مكدّر از آيينه آمدى
بر صندلى جنازه من مانده بود و تو
نه در زدى، نه ديگر از آيينه آمدى.
محمدسعيد ميرزايى
منظره سازى
دو جهان كر شد از اين طبلنوازىهاتان
به حقيقت نرسيد آه مجازىهاتان
كوچه گردان به تماشاى چه سرگردانند؟
همه در دايره شعبدهبازىهاتان
بسته شد پنجره آويخته شد گلدانها
چشمها سير از اين منظرهسازىهاتان
چه دعايى؟ چه اميدى؟ كه سحر با عصيان
مُهر و تسبيح بدى كرد نمازىهاتان
دامنى سوخت كه بوى گل خوشحالى داشت
كاش مىسوخت غم دست درازىهاتان!
سيدموسى زكىزاده
اقيانوس
برگشته است از سفر اقيانوس
با بالهاى شعلهور اقيانوس
حال و هواى چشم تو را دارد
اين آسمان خفته در اقيانوس
يك شب از اين حوالى خاك آلود
با خود مرا ببر، ببر اقيانوس
تنها تويى كه وارث پروازى
از تو گرفته بال و پر اقيانوس
باران رها شدهست و به جاى چتر
دريا گرفته روى سر اقيانوس
اينجا هميشه مرگ و شكستن هست
آنجا نشسته بىخبر اقيانوس
اما نه! روز واقعه مىميرد
جاى هزار و يك نفر اقيانوس
هرگز كسى صفاى نگاهت را
جبران نمىكند مگر اقيانوس
كى مىشوند بر اثر گريه
اين چشمهاى نيمهتر اقيانوس
چيز زيادى از تو نمىخواهم
يك ذره ماه و مختصر اقيانوس
اكرم هاشمى
يك آدم ديگر
مىروم، شايد كمى حال شما بهتر شود
مىگذارم با خيالت روزگارم سر شود
از چه مىترسى برو ديوانگىهاى مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود!
مىروم ديگر نمىخواهم براى هيچكس
حالت غمگين چشمانم ملالآور شود
بايد اين بازنده هر بارِ جان عاشقم
تا به كى بازيچه اين دست بازيگر شود
ماندنم بيهوده است، امكان ندارد هيچ وقت
اين من ديرين من، يك آدم ديگر شود
شيرين خسروى
فرقى ندارد...
چشمم، به آسمان تماشا نمىرسم
يك روز كوتهام كه به فردا نمىرسم
فرصت نبود قصه خود را كنم مرور
از اول رسيدن خود تا «نمىرسم»
فرصت نبود و عشق، مرا سخت تشنه كرد
ديگر به آستانه دريا نمىرسم
مانند قصههاى قديمى، خيالىام
هرگز به واقعيت و امّا نمىرسم
كوتاهتر بگويم... فرصت كم است و من
قلبم گرفت از اين همه «آيا نمىرسم؟»
من عاشقم وَ عشق، مرا راه مىبرد
فرقى ندارد اين «برسم» يا «نمىرسم».
.
فاطمه پورحسين
هايكو
(1)
رعد مىدرخشد.
بر تاريكى مىگذرد،
فرياد بوتيمار شب.
ماتسو باشو(1694 - 1644)
(2)
گلهاى فروافتاده بلند مىشوند
پشت به شاخهها - تماشا مىكنم،
آه... پروانهها!
موريتا كه (1540 - 1452)
ترجمه: حنانه ظاهرى