مجلات >حديث زندگی>شماره 7

شعر

 


16

سرخ

(1)

طلائيه، سكوت بى‏مثالش
هزار آيينه در ذهن و خيالش
خودم برگشتم از آن وسعت سرخ
دلم جا ماند آن‏جا، خوش به حالش!

(2)

زمين و آسمان، آن‏جا همه نور
و مى‏روييد از آه و زمزمه، نور
بفرما، اين‏هم از سوغاتى من
دو كاسه اشك با يك عالمه نور
على باباجانى

 

از كوچه‏هاى بدعت

من از مرور عقده و لبخند خسته‏ام
ديگر مگو كه از غزل و پند خسته‏ام
بغضم گرفته، خونجگرم، آتشم ببخش
از رنگ و ريو هى هى اروند خسته‏ام
غرقم به عشق سركش سنگى سينه چاك
از دختران جاده ميوند خسته‏ام
آبى! - كه تشنگى مرا سوخت لطفشان -
امشب ز وصل و هجرت دلبند خسته‏ام
فانوس را دوباره به معبر بياوريد
از نور زرد و غمزده هر چند خسته‏ام
تا در پناه شعله فانوس بنگريد
من از حضور سبز دماوند خسته‏ام
از كوچه‏هاى بدعت اين نخبگان... بلى
از هر تعلّق و همه پيوند خسته‏ام
جام مى‏اى ز خوان شهيدان به من دهيد
از شمع و اشك و گلشن و گل‏خند خسته‏ام
محمد رحيمى - افغانستان

 


17

مى‏روى و شهرى را مى‏كشى به دنبالت

نبض آسمان دارد، شوق زخمى بالت
مى‏روى و شهرى را مى‏كشى به دنبالت
روز كوچ با مردم، عهد كرده بودى تا
با تو همسفر باشند، با تو بال در بالت
حال بينشان زنده‏ست، در دو جا فقط يادت
يا سخن سرايى‏ها يا مراسم سالت
ذره‏هاى تن دردا! در حسابت افتادند
اى كه جان صد عالم، عكس محوى از خالت
گرم مى‏شود بازار، آنچنان كه مى‏بينم
عدّه‏اى نمك نشناس، مى‏شوند دلالت
شرمگينم اى كاكا! شرمگينِ آن غيرت
شرمگين آيينه، شرمگين تمثالت!
مصطفى محدثى خراسانى

مردان خدا

آن روز، غزل‏ها همه بى‏نام شدند
مردان خدا سوره انعام شدند
در حجم سكوت مطلقِ سنگرها
مشهورترين شهيد گمنام شدند
ساناز احمدى دوستدار

 


44

دوست يا دشمن

ترس آن دارم، زبانم دشمنم باشد
هركه را از خود بدانم، دشمنم باشد
غير ممكن نيست پاهايم، دو چشمانم
دست‏هاى ناتوانم دشمنم باشد
آستينم، لانه مارست، مى‏ترسم
هركه را مى‏پرورانم، دشمنم باشد
باورت شايد نباشد، ديده‏ام حتى
بهترينِ دوستانم، دشمنم باشد
سايه‏اى دارد مى‏آيد سمت من، او كيست؟
دوست، يا دشمن، گمانم دشمنم باشد
مريم سقلاطونى

هرجا نگاه مى‏كنم

هرجا كه نيست جاى تو، آن‏جا جهنّم است
با اين حساب، وسعت دنيا جهنّم است
با اين‏كه قلب و روح زمين منجمد شده است
هرجا نگاه مى‏كنم امّا جهنّم است
دنيا به رنگ بال سياه كلاغ‏هاست
اين سرزمين غمزده گويا جهنّم است
وقتى بهشت نيست كه ايمان بياوريم
وقتى زبان معجزه، تنها جهنّم است
بى‏فايده است حرف و سخن گفتن از بهشت
ديگر چه جاى بحث كه حق با جهنّم است
طاووس مست من، پر و بالى به‏هم بزن
هر گوشه در تمام زوايا جهنّم است
سخت است درك اين‏كه تو از راه مى‏رسى
در چار سوى باور من تا جهنّم است
بى‏تو اگر بهشت خدا مال من شود
فرقى نمى‏كند كه همان‏جا جهنّم است
خديجه پنجى

 

ستون گمشده‏ها

ما خودمان را گم كرده‏ايم‏
و يادمان باشد
مشخصاتمان را
در روزنامه‏ها چاپ كنيم.
مژدگانى! مژدگانى!
مردمانى كه قد ندارند
وزن ندارند
شكل و قيافه ندارند
مردمانى كه خال ندارند
اختلال ذهنى هم ندارند
مردمانى كه مردى هم ندارند
گم شده‏اند
در ضمن مژدگانى هم دريافت مى‏شود.
بگذريم!
ما از بين بقچه‏هاى زمان‏
گمشده‏هايمان را ثبت كرده‏ايم‏
پس زنده باد ستون گمشده‏هاى روزنامه‏ها

مجتبى دارابى

 


45

بار گناه

خود را اگرچه سخت، نگه‏دارى از گناه
گاهى شرايطى‏ست كه ناچارى از گناه
هر لحظه ممكن است كه با برق يك نگاه
بر دوش تو نهاده شود بارى از گناه
گفتم: گناه كردم اگر عاشقت شدم
گفتى: تو هم چه ذهنيتى دارى از گناه
سخت است اين‏كه دل بكنم از تو، از خودم
از اين نفس كشيدن اجبارى از گناه
بالا گرفته‏ام سر خود را اگرچه عشق
يك عمر، ريخت بر سرم آوارى از گناه
دارند پيله‏هاى دلم درد مى‏كشند
بايد دوباره زاده شوم - عارى از گناه
نجمه زارع

از آيينه آمدى

روزى شگفت، آخر از آيينه آمدى
اى حيرت مكرّر از آيينه آمدى
بادى وزيد، پنجره‏ام باز بود و تا
ابرى شدم، سراسر از آيينه آمدى
رنگين كمان از آيينه سر مى‏زد و غروب
با آخرين كبوتر از آيينه آمدى
پر بود اتاقم از صدف و موج و ابر و تو
بر قايقى شناور از آيينه آمدى
چون روح شعر، اى پرى جاوديى من!
پنهان شدى به دفتر، از آيينه آمدى
آيينه و دريچه و در، چشم بسته بود
تو از دريچه، از در، از آيينه آمدى
من زير گريه مى‏زدم و بچه مى‏شدم
آن شب كه شكل مادر از آيينه آمدى
عكسم مچاله مى‏شد و من پير مى‏شدم
تو شب به شب جوان‏تر از آيينه آمدى
ساعت شكسته، پنجره بسته، اتاق گيج
وقتى كه شام آخر از آيينه آمدى
تو چون عروس پيرى، با گيسوى سپيد
با حالتى مكدّر از آيينه آمدى
بر صندلى جنازه من مانده بود و تو
نه در زدى، نه ديگر از آيينه آمدى.
محمدسعيد ميرزايى

 


80

منظره سازى

دو جهان كر شد از اين طبل‏نوازى‏هاتان
به حقيقت نرسيد آه مجازى‏هاتان
كوچه گردان به تماشاى چه سرگردانند؟
همه در دايره شعبده‏بازى‏هاتان
بسته شد پنجره آويخته شد گلدان‏ها
چشم‏ها سير از اين منظره‏سازى‏هاتان
چه دعايى؟ چه اميدى؟ كه سحر با عصيان
مُهر و تسبيح بدى كرد نمازى‏هاتان
دامنى سوخت كه بوى گل خوش‏حالى داشت
كاش مى‏سوخت غم دست درازى‏هاتان!
سيدموسى زكى‏زاده

اقيانوس

برگشته است از سفر اقيانوس
با بال‏هاى شعله‏ور اقيانوس
حال و هواى چشم تو را دارد
اين آسمان خفته در اقيانوس
يك شب از اين حوالى خاك آلود
با خود مرا ببر، ببر اقيانوس
تنها تويى كه وارث پروازى
از تو گرفته بال و پر اقيانوس
باران رها شده‏ست و به جاى چتر
دريا گرفته روى سر اقيانوس
اين‏جا هميشه مرگ و شكستن هست
آن‏جا نشسته بى‏خبر اقيانوس
اما نه! روز واقعه مى‏ميرد
جاى هزار و يك نفر اقيانوس
هرگز كسى صفاى نگاهت را
جبران نمى‏كند مگر اقيانوس
كى مى‏شوند بر اثر گريه
اين چشم‏هاى نيمه‏تر اقيانوس
چيز زيادى از تو نمى‏خواهم
يك ذره ماه و مختصر اقيانوس
اكرم هاشمى

 


81

يك آدم ديگر

مى‏روم، شايد كمى حال شما بهتر شود
مى‏گذارم با خيالت روزگارم سر شود
از چه مى‏ترسى برو ديوانگى‏هاى مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود!
مى‏روم ديگر نمى‏خواهم براى هيچ‏كس
حالت غمگين چشمانم ملال‏آور شود
بايد اين بازنده هر بارِ جان عاشقم
تا به كى بازيچه اين دست بازيگر شود
ماندنم بيهوده است، امكان ندارد هيچ وقت
اين من ديرين من، يك آدم ديگر شود
شيرين خسروى

فرقى ندارد...

چشمم، به آسمان تماشا نمى‏رسم
يك روز كوته‏ام كه به فردا نمى‏رسم
فرصت نبود قصه خود را كنم مرور
از اول رسيدن خود تا «نمى‏رسم»
فرصت نبود و عشق، مرا سخت تشنه كرد
ديگر به آستانه دريا نمى‏رسم
مانند قصه‏هاى قديمى، خيالى‏ام
هرگز به واقعيت و امّا نمى‏رسم
كوتاه‏تر بگويم... فرصت كم است و من
قلبم گرفت از اين همه «آيا نمى‏رسم؟»
من عاشقم وَ عشق، مرا راه مى‏برد
فرقى ندارد اين «برسم» يا «نمى‏رسم».

.

فاطمه پورحسين

 

هايكو

(1)

رعد مى‏درخشد.
بر تاريكى مى‏گذرد،
فرياد بوتيمار شب.
ماتسو باشو(1694 - 1644)

(2)

گل‏هاى فروافتاده بلند مى‏شوند
پشت به شاخه‏ها - تماشا مى‏كنم،
آه... پروانه‏ها!
موريتا كه (1540 - 1452)
ترجمه: حنانه ظاهرى