مجلات >حديث زندگی>شماره 7

خط تماس

جواد محدّثى
 

13

«زندگى»، يك راه است.
همراهان ما، كسانى‏اند كه از آنها «شناخت» و با آنها «رابطه» و «معاشرت» داريم.
برخى تا پايان راه، همراه‏اند و برخى رفيقان نيمه‏راه! نمى‏توان «اثرپذيرى» و «اثرگذارى» انسان‏ها را از يكديگر و بر يكديگر ناديده گرفت:
«بسا كس‏اند از اين همرهانِ «آرى» گوى،
كه دل به وسوسه راه ديگرى دارند.
بدين سبب، نخست بايد آيين همرهى دانست».
بايد «دوست» را از «دوست نما» بازشناخت. بايد از هر رابطه‏اى، در پى درس و آموزش و كمال و رسيدن به هدف و دورشدن از غفلت بود. تن دادن به كارهاى جمعى و كاركردن بر اساس مشورت و همفكرى و پرهيز از تكروى و خودمحورى و احترام به فكر و انتخاب ديگران و گذشتن از حقّ شخصى به خاطر حقّ جامعه، هر يك گامى در مسير «خودسازى» است.
روابط اجتماعى، اگر بر اساس صداقت و احترام متقابل و حسن نيّت باشد، ارزنده است.
معاشرت‏هاى خانوادگى و پيوندهاى دوستانه نيز، اگر با صميميّت و خيرخواهى همراه باشد، جامعه‏اى خونگرم و با احساس و شاداب پديد مى‏آورد و موريانه اختلاف را نابود مى‏كند.
گوشه‏نشينان منزوى و بريدگان از جامعه و خويشاوندان، دچار فرسايش روح مى‏شوند ؛ ولى رفت و آمد با بستگان و دوستان، سربلندى و عزّت و محبوبيّت مى‏آورد و احياگر جان است.
كسى كه از بستگان، قطع رابطه كند و به خويشاوندان، سركشى و احسان و دلجويى نداشته باشد، از رحمت الهى نيز دور است ؛ چرا كه خداوند، به اين محبّت و پيوند، فرمان داده است.
اگر هر كس در لاك «زندگى فردى» خويش فرو رود، پس چه تفاوتى است ميان جامعه دينى و فرهنگ غربى؟
در حديثى، امير مؤمنان(ع) فرموده است:
«عشيره و فاميل خودت را گرامى بدار و اكرام كن ؛ زيرا آنان بال‏هاى تو هستند كه با آنها پرواز مى‏كنى، اصل و ريشه تو هستند كه به آن ريشه و اصل برمى‏گردى، دستانِ پر قدرت تو هستند كه به كمك آنها حمله و دفاع مى‏كنى...».(1)
با اين حساب، چرا از اين دست و بازو و اين بال و پر، در توانمند شدن خويش بهره نگيريم؟ بلكه بدتر، اين بال و پر را بچينيم و اين دست و بازو را بشكنيم؟ اين، همان «قطع رحم» است كه منفورترين خصلت و رفتار در ديدگاه خداى متعال و كتاب آسمانى ماست.
گاهى ديده‏ايد كه هنگام درگذشت عزيزى از يك خانواده، چه پير باشد و چه جوان، كوچك باشد يا بزرگ، عدّه زيادى از اقوام و فاميل‏هاى دور و نزديك، در مراسم ياد بود و هفتم و چهلم، گردهم مى‏آيند و با صاحب عزا همدردى مى‏كنند. كوچك‏ترهاى فاميل، گاهى خيلى از اين مهمان‏ها را كه براى تسليت آمده‏اند، نمى‏شناسند و از بزرگ‏ترها مى‏پرسند: آن‏كه بود و اين كيست؟
راستى، چرا اين‏چنين؟
مگر نه اين‏كه همه، شاخ و برگ يك درخت‏اند؟ پس چرا تا اين حد با يكديگر غريبه و ناآشنا و بى‏مهر و بى‏رابطه‏اند؟ كدام آفت در اين زندگى ماشينى، اين‏گونه رشته‏هاى پيوند و ديدار را پوسانده و گسسته
 


14

است؟ چرا در مواقع عادى، با يكديگر ارتباط و رفت و آمد ندارند؟ آيا تنها يك سوگ و ماتم بايد آنان را به همدلى و همدردى و شركت در غم و اندوه يكديگر بكشاند؟
صفاى زندگى در همين رفت و آمدها و آشنايى‏هاست. مى‏گوييد: «كار و مشغله و گرفتارى و... نمى‏گذارند». چرا رفت و آمد با بستگان و به تعبير دينى: «صله رحم»، يكى از همين مشغله‏ها و كارها نباشد؟
پيوندهاى فاميلى، به افراد يك خاندان، احساس شخصيّت و قدرت مى‏دهد. بر عكس، قطع رابطه‏ها و بريدن پاى خود از خانه‏ها و خانواده‏هاى اقوام، دلمردگى و يأس مى‏آورد و افراد را به افسردگى، پريشان‏حالى و احساس تنهايى و بى‏پناهى و بى‏ريشه بودن مى‏كشاند.
وقتى با يك سلام و احوال‏پرسى، با يك سركشى و جوياى حال شدن، با يك تماس تلفنى و نوشتن چند خط نامه، مى‏توان «خطّ تماس» را برقرار كرد، چرا قطع رابطه و بى‏خبرى؟
دريغا كه فرهنگ صله رحم، رفته رفته رنگ مى‏بازد و ارتباطهاى مستحكم خانوادگى و انس و الفت‏هاى فاميلى و پيوندهاى دوستانه و رفت و آمدهاى همسايگى و ديد و بازديدها در لابه‏لاى چرخ‏هاى زندگى امروزى (كه رنگ غربى گرفته‏اند،) له مى‏شود، گسسته مى‏گردد و خيلى از «آشنا»ها به «غريبه» تبديل مى‏شوند!
برخورد مؤدّبانه و ملاطفت‏آميز با خويشان و نزديكان سالخورده، بويژه پدر و مادر، سفارش اكيد قرآن كريم است. خداى مهربان ما مى‏فرمايد:
«هرگاه يكى از پدر و مادرتان، يا هر دوى آنها به پيرى رسيدند، به آنها «اُف» نگو و آنان را از خويش مران و سخنى شايسته و بزرگوارانه به آنان بگو ؛ بال رحمت و عطوفت و تواضع خويش را زير پاى آنان بگستر، و بگو: خدايا! همان‏گونه كه آنان در كوچكى و خُردسالى مرا تربيت كردند، تو هم بر آنان رحمت آور».(2)
مگر نه اين‏كه پدر و مادرهاى سالخورده، اين مظاهر رحمت و عاطفه خانوادگى و كانون‏هاى مهر و عشق به فرزندان، گوهرهاى درخشان خانه‏هايند؟ كدام خردمند است كه اين گوهرهاى خانگى را بشكند و نسبت به آنها بى‏مهرى نشان دهد؟
از آنان كه اين گوهرها را از دست داده‏اند، بپرسيد كه چه احساسى نسبت به والدين خويش - كه چهره در نقاب خاك كشيده‏اند - دارند. اگر اينها گوهرند، بايد مراقب بود تا نشكنند، گم نشوند و غبار تنهايى بر رويشان ننشيند.
سخن و رفتار و رابطه و محبّت دختران و پسران نسبت به بزرگان فاميل و پدر و مادر سالخورده، مى‏تواند غبار اندوه را از چهره اين گوهرها بزدايد.
تا دست اجل، آنها را نربوده و تا اين جواهرهاى گران‏قيمت و ناياب، «مفقود» نشده‏اند، بايد قدرشان را دانست، و الّا حسرت‏هاى آينده، غير قابل جبران است و چيزى جاى خالى اقوام از دست رفته را پر نمى‏كند.
آنچه قلب پدر و مادر را شاد مى‏كند، ادب و احترام و حق‏شناسى فرزند است. از آن طرف هم آنچه غُنچه دل فرزند را مى‏شكوفاند، نگاه پر عاطفه و سخن پر مهر پدر و مادر است. اين رابطه صميمى و اين محبّت دو جانبه، خانه را گلشن مى‏سازد و ديده را روشن! گاهى والدين، براى فرزندان خود، احترام و ارزشى قائل نمى‏شوند، يامحبّت‏هاى درونى خويش را «ابراز» نمى‏كنند. حاصلش بى‏پناهى و فقدان شخصيّت و پيدايش «عقده حقارت» در فرزندان است.
چه مى‏شود كه دوستان و آشنايان و اقوام، سبدهاى پر از شكوفه‏هاى عشق و محبّت را نثار يكديگر كنند؟ «محبت»، چراغ رابطه را روشن مى‏كند و حيات معنوى و صفاى روحى را توسعه مى‏بخشد.
 


15

چرا بايد محبت‏ها «احتكار» شوند و از آنان كه نيازمند مهر ورزيدن مايند، دريغ شود؟
بارى! «رابطه»، نشان وجود احساس و عاطفه در عصب‏هاى روحى انسان است. هرچند كه سعدى گفته است: «بنى‏آدم اعضاى يك پيكرند...»، ولى اين شعر، ريشه در فرهنگى عميق و متّكى به وحى دارد. سخن، سخن حضرت رسول(ص) است كه آدمى‏زادگان را همچون اعضاى يك جسد و پيكر دانسته و بر اين باور است كه همه با هم پيوند دارند و «چو عضوى به‏درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار».(3)
اگر با درد يك عضو، عضو ديگر، احساس درد نكرد، يا جدا شده از آن پيكر است يا دچار «بى حسّى» شده است ؛ يعنى نوعى مُردگى!
بعضى‏ها همه همّ و غمّ و فكر و خيالشان، «خود» است. مى‏گويند: من راحت باشم، ديگران هر طور مى‏شوند، به من چه! من به پول و رفاه برسم، هزاران بينواى زمينگير و اجاره نشين و بى‏شغل و مسكن و بيمار و بى‏سرپرست، در هر وضع دلخراشى كه به سر مى‏برند، به من چه ارتباطى دارد؟
اگر اين «من»، بت نيست، پس چيست؟ و اگر اين «خودخواهى»، يك درد نيست، پس چه مى‏تواند باشد؟

تو كز محنت ديگران بى‏غمى
نشايد كه نامت نهند آدمى
«رابطه» است كه سلسله پيوندهاى روحى را مستحكم و با حس و جاندار مى‏سازد و در سايه آن، آدمى احساس «انسان» بودن مى‏كند.
بارى! معاشرت و خوشرويى و خوشخويى، نشاطآور زندگى‏هاست. مردم‏دارى و سلوك شايسته با ديگران، نشانه «حسن خلق» و از كمالات بشرى است. مهمانى رفتن و مهمان دعوت كردن و ديگران را سر سفره خود نشاندن و شادى‏هاى خود را با ديگران تقسيم كردن و در غم ديگران شريك شدن و با همسايه‏ها «حسن همجوارى» داشتن، لذّت زندگى است.
براى شنيدن درد دل‏هاى ديگران، «گوش شنوا» داشتن و سنگ صبور دلسوختگان بودن، آيين دوستى را شناختن و شرط رفاقت را مراعات كردن و نمك خوردن و نمكدان نشكستن، زبان ستايش‏آميز داشتن و با بذل و بخشش و احسان، رشته‏هاى رابطه را تحكيم بخشيدن، همه و همه پُر كننده خانه‏هاى جدول «معاشرت شايسته» است.
نگذاريم كه بين ما و دوستان و همسايگان و همكاران و همكيشان و حتى همنوعان، «خطّ فاصله» و «ديوار جدايى» پديد آيد.

1 . بحارالأنوار، ج 71، ص 105.
2 . سوره اسراء، آيه 23 و 24.
3 . مَثَلُ المُؤمنينَ في تَوادِّهم و تراحُمهم كَمَثَلِ الْجَسَدِ، إذا اشْتَكى‏ بَعْضُهُ تداعى سائره بالسَّهَرِ و الحُمّى‏(بحارالأنوار، ج 58، ص 150).