خط تماس
جواد محدّثى
«زندگى»، يك راه است.
همراهان ما، كسانىاند كه از آنها «شناخت» و با آنها «رابطه» و «معاشرت» داريم.
برخى تا پايان راه، همراهاند و برخى رفيقان نيمهراه! نمىتوان «اثرپذيرى» و «اثرگذارى» انسانها را از يكديگر و بر يكديگر ناديده گرفت:
«بسا كساند از اين همرهانِ «آرى» گوى،
كه دل به وسوسه راه ديگرى دارند.
بدين سبب، نخست بايد آيين همرهى دانست».
بايد «دوست» را از «دوست نما» بازشناخت. بايد از هر رابطهاى، در پى درس و آموزش و كمال و رسيدن به هدف و دورشدن از غفلت بود. تن دادن به كارهاى جمعى و كاركردن بر اساس مشورت و همفكرى و پرهيز از تكروى و خودمحورى و احترام به فكر و انتخاب ديگران و گذشتن از حقّ شخصى به خاطر حقّ جامعه، هر يك گامى در مسير «خودسازى» است.
روابط اجتماعى، اگر بر اساس صداقت و احترام متقابل و حسن نيّت باشد، ارزنده است.
معاشرتهاى خانوادگى و پيوندهاى دوستانه نيز، اگر با صميميّت و خيرخواهى همراه باشد، جامعهاى خونگرم و با احساس و شاداب پديد مىآورد و موريانه اختلاف را نابود مىكند.
گوشهنشينان منزوى و بريدگان از جامعه و خويشاوندان، دچار فرسايش روح مىشوند ؛ ولى رفت و آمد با بستگان و دوستان، سربلندى و عزّت و محبوبيّت مىآورد و احياگر جان است.
كسى كه از بستگان، قطع رابطه كند و به خويشاوندان، سركشى و احسان و دلجويى نداشته باشد، از رحمت الهى نيز دور است ؛ چرا كه خداوند، به اين محبّت و پيوند، فرمان داده است.
اگر هر كس در لاك «زندگى فردى» خويش فرو رود، پس چه تفاوتى است ميان جامعه دينى و فرهنگ غربى؟
در حديثى، امير مؤمنان(ع) فرموده است:
«عشيره و فاميل خودت را گرامى بدار و اكرام كن ؛ زيرا آنان بالهاى تو هستند كه با آنها پرواز مىكنى، اصل و ريشه تو هستند كه به آن ريشه و اصل برمىگردى، دستانِ پر قدرت تو هستند كه به كمك آنها حمله و دفاع مىكنى...».(1)
با اين حساب، چرا از اين دست و بازو و اين بال و پر، در توانمند شدن خويش بهره نگيريم؟ بلكه بدتر، اين بال و پر را بچينيم و اين دست و بازو را بشكنيم؟ اين، همان «قطع رحم» است كه منفورترين خصلت و رفتار در ديدگاه خداى متعال و كتاب آسمانى ماست.
گاهى ديدهايد كه هنگام درگذشت عزيزى از يك خانواده، چه پير باشد و چه جوان، كوچك باشد يا بزرگ، عدّه زيادى از اقوام و فاميلهاى دور و نزديك، در مراسم ياد بود و هفتم و چهلم، گردهم مىآيند و با صاحب عزا همدردى مىكنند. كوچكترهاى فاميل، گاهى خيلى از اين مهمانها را كه براى تسليت آمدهاند، نمىشناسند و از بزرگترها مىپرسند: آنكه بود و اين كيست؟
راستى، چرا اينچنين؟
مگر نه اينكه همه، شاخ و برگ يك درختاند؟ پس چرا تا اين حد با يكديگر غريبه و ناآشنا و بىمهر و بىرابطهاند؟ كدام آفت در اين زندگى ماشينى، اينگونه رشتههاى پيوند و ديدار را پوسانده و گسسته
است؟ چرا در مواقع عادى، با يكديگر ارتباط و رفت و آمد ندارند؟ آيا تنها يك سوگ و ماتم بايد آنان را به همدلى و همدردى و شركت در غم و اندوه يكديگر بكشاند؟
صفاى زندگى در همين رفت و آمدها و آشنايىهاست. مىگوييد: «كار و مشغله و گرفتارى و... نمىگذارند». چرا رفت و آمد با بستگان و به تعبير دينى: «صله رحم»، يكى از همين مشغلهها و كارها نباشد؟
پيوندهاى فاميلى، به افراد يك خاندان، احساس شخصيّت و قدرت مىدهد. بر عكس، قطع رابطهها و بريدن پاى خود از خانهها و خانوادههاى اقوام، دلمردگى و يأس مىآورد و افراد را به افسردگى، پريشانحالى و احساس تنهايى و بىپناهى و بىريشه بودن مىكشاند.
وقتى با يك سلام و احوالپرسى، با يك سركشى و جوياى حال شدن، با يك تماس تلفنى و نوشتن چند خط نامه، مىتوان «خطّ تماس» را برقرار كرد، چرا قطع رابطه و بىخبرى؟
دريغا كه فرهنگ صله رحم، رفته رفته رنگ مىبازد و ارتباطهاى مستحكم خانوادگى و انس و الفتهاى فاميلى و پيوندهاى دوستانه و رفت و آمدهاى همسايگى و ديد و بازديدها در لابهلاى چرخهاى زندگى امروزى (كه رنگ غربى گرفتهاند،) له مىشود، گسسته مىگردد و خيلى از «آشنا»ها به «غريبه» تبديل مىشوند!
برخورد مؤدّبانه و ملاطفتآميز با خويشان و نزديكان سالخورده، بويژه پدر و مادر، سفارش اكيد قرآن كريم است. خداى مهربان ما مىفرمايد:
«هرگاه يكى از پدر و مادرتان، يا هر دوى آنها به پيرى رسيدند، به آنها «اُف» نگو و آنان را از خويش مران و سخنى شايسته و بزرگوارانه به آنان بگو ؛ بال رحمت و عطوفت و تواضع خويش را زير پاى آنان بگستر، و بگو: خدايا! همانگونه كه آنان در كوچكى و خُردسالى مرا تربيت كردند، تو هم بر آنان رحمت آور».(2)
مگر نه اينكه پدر و مادرهاى سالخورده، اين مظاهر رحمت و عاطفه خانوادگى و كانونهاى مهر و عشق به فرزندان، گوهرهاى درخشان خانههايند؟ كدام خردمند است كه اين گوهرهاى خانگى را بشكند و نسبت به آنها بىمهرى نشان دهد؟
از آنان كه اين گوهرها را از دست دادهاند، بپرسيد كه چه احساسى نسبت به والدين خويش - كه چهره در نقاب خاك كشيدهاند - دارند. اگر اينها گوهرند، بايد مراقب بود تا نشكنند، گم نشوند و غبار تنهايى بر رويشان ننشيند.
سخن و رفتار و رابطه و محبّت دختران و پسران نسبت به بزرگان فاميل و پدر و مادر سالخورده، مىتواند غبار اندوه را از چهره اين گوهرها بزدايد.
تا دست اجل، آنها را نربوده و تا اين جواهرهاى گرانقيمت و ناياب، «مفقود» نشدهاند، بايد قدرشان را دانست، و الّا حسرتهاى آينده، غير قابل جبران است و چيزى جاى خالى اقوام از دست رفته را پر نمىكند.
آنچه قلب پدر و مادر را شاد مىكند، ادب و احترام و حقشناسى فرزند است. از آن طرف هم آنچه غُنچه دل فرزند را مىشكوفاند، نگاه پر عاطفه و سخن پر مهر پدر و مادر است. اين رابطه صميمى و اين محبّت دو جانبه، خانه را گلشن مىسازد و ديده را روشن! گاهى والدين، براى فرزندان خود، احترام و ارزشى قائل نمىشوند، يامحبّتهاى درونى خويش را «ابراز» نمىكنند. حاصلش بىپناهى و فقدان شخصيّت و پيدايش «عقده حقارت» در فرزندان است.
چه مىشود كه دوستان و آشنايان و اقوام، سبدهاى پر از شكوفههاى عشق و محبّت را نثار يكديگر كنند؟ «محبت»، چراغ رابطه را روشن مىكند و حيات معنوى و صفاى روحى را توسعه مىبخشد.
چرا بايد محبتها «احتكار» شوند و از آنان كه نيازمند مهر ورزيدن مايند، دريغ شود؟
بارى! «رابطه»، نشان وجود احساس و عاطفه در عصبهاى روحى انسان است. هرچند كه سعدى گفته است: «بنىآدم اعضاى يك پيكرند...»، ولى اين شعر، ريشه در فرهنگى عميق و متّكى به وحى دارد. سخن، سخن حضرت رسول(ص) است كه آدمىزادگان را همچون اعضاى يك جسد و پيكر دانسته و بر اين باور است كه همه با هم پيوند دارند و «چو عضوى بهدرد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار».(3)
اگر با درد يك عضو، عضو ديگر، احساس درد نكرد، يا جدا شده از آن پيكر است يا دچار «بى حسّى» شده است ؛ يعنى نوعى مُردگى!
بعضىها همه همّ و غمّ و فكر و خيالشان، «خود» است. مىگويند: من راحت باشم، ديگران هر طور مىشوند، به من چه! من به پول و رفاه برسم، هزاران بينواى زمينگير و اجاره نشين و بىشغل و مسكن و بيمار و بىسرپرست، در هر وضع دلخراشى كه به سر مىبرند، به من چه ارتباطى دارد؟
اگر اين «من»، بت نيست، پس چيست؟ و اگر اين «خودخواهى»، يك درد نيست، پس چه مىتواند باشد؟
تو كز محنت ديگران بىغمى
نشايد كه نامت نهند آدمى
«رابطه» است كه سلسله پيوندهاى روحى را مستحكم و با حس و جاندار مىسازد و در سايه آن، آدمى احساس «انسان» بودن مىكند.
بارى! معاشرت و خوشرويى و خوشخويى، نشاطآور زندگىهاست. مردمدارى و سلوك شايسته با ديگران، نشانه «حسن خلق» و از كمالات بشرى است. مهمانى رفتن و مهمان دعوت كردن و ديگران را سر سفره خود نشاندن و شادىهاى خود را با ديگران تقسيم كردن و در غم ديگران شريك شدن و با همسايهها «حسن همجوارى» داشتن، لذّت زندگى است.
براى شنيدن درد دلهاى ديگران، «گوش شنوا» داشتن و سنگ صبور دلسوختگان بودن، آيين دوستى را شناختن و شرط رفاقت را مراعات كردن و نمك خوردن و نمكدان نشكستن، زبان ستايشآميز داشتن و با بذل و بخشش و احسان، رشتههاى رابطه را تحكيم بخشيدن، همه و همه پُر كننده خانههاى جدول «معاشرت شايسته» است.
نگذاريم كه بين ما و دوستان و همسايگان و همكاران و همكيشان و حتى همنوعان، «خطّ فاصله» و «ديوار جدايى» پديد آيد.
1 . بحارالأنوار، ج 71، ص 105.
2 . سوره اسراء، آيه 23 و 24.
3 . مَثَلُ المُؤمنينَ في تَوادِّهم و تراحُمهم كَمَثَلِ الْجَسَدِ، إذا اشْتَكى بَعْضُهُ تداعى سائره بالسَّهَرِ و الحُمّى(بحارالأنوار، ج 58، ص 150).