مجلات >حديث زندگی>شماره 7

روزها و رازها

فاضل ارجمند

 


4

كوچه‏اى به لحظه‏هاى شاخ طوبى

كسى نمى دانست كه روزى آن غار كوچك، آن دخمه تاريك، آن سوراخ سنگى، روزنه‏اى رو به روزهاى خوب خواهد بود. كسى نمى دانست آن ميعادگاه كوچك كه هر وقت دلت مى‏گرفت قدم به آن‏جا مى‏گذاشتى و از پلّه‏هاى خدا بالا مى‏رفتى، روزى كوچه‏اى به لحظه‏هاى شاخ طوبى خواهد شد. هيچ كس نمى‏دانست كلماتِ رازگونه‏ات در آن غار، حرف‏هاى خودمانى‏ات در آن اتاقك، درد دل‏هاى غريبانه‏ات در آن حفره محقّر، روزى تبديل به آيه‏هايى پيامبرانه خواهد شد و هيچ كس نمى‏دانست كه آن كودك يتيم، آن پسر فقير كه در كودكى، همراه حليمه بيابانگرد، روزهاى خاك و باد و آفتاب را طى مى‏كرد و خستگى و چوپانى، كارِ لحظه‏هاى بيابانش بود، روزى به اندازه تاريخ، حرف براى گفتن خواهد داشت.
از سال‏هاى دور مى‏گويم كه هنر شگفت اعراب در به زنده به گور كردن دختران، خلاصه مى‏شد و از سر و روى كوچه‏هاى مكه، جاهليّت مى‏باريد. در مدينه، جوانان اوس و خزرج، محبت‏هايشان را با تيرهاى سوزنده و شمشيرهاى برنده به يكديگر ابراز مى‏كردند. روزهاى بتخانه از نادانى و پرستش لبريز بود. سال‏ها مى‏گذشت و بت‏ها در سكوت و سكون، همه را به تمسخر گرفته بودند. سال‏هايى كه روزهاى ما در ابرهه و باده غرق بود و هوس تخريب كعبه، فيل‏ها را از خود بى‏خود كرده بود. جبرئيل با روزهاى ما قهر بود و داناترين فرد قبيله ابو «جهل» نام داشت. «هند» با چهره آرايش كرده و حركات موزونش يكّه‏تاز روزهاى جوانان شده بود و كودكان بى‏شناسنامه، شهر را در دست داشتند. آن قدر فضا آغشته به هرزگى بود كه خدا را تبعيد كرده بوديم تا اين‏كه ناگهان از گوشه آن دخمه آوازى بلند شد كه: إقرأ بِسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَق...

5

زمين را نوازش كردى

چه‏قدر منتظرت بوديم. روزهايمان در انتظار مى‏تپيد، ما كه از تمام بادها نشانىِ تو را پرسيده بوديم. ديگر موريانه‏هاى نااميدى داشتند ما را مى‏جويدند و مثنوى «آه»، ورد زبانمان شده بود. با اين‏كه همه آدم‏هاى خوب، تو را وعده داده بودند و گفته بودند روزى كسى مى‏رسد كه هواى ما را با جبرئيل مى‏آميزد و تنفّس را براى ما آسان مى‏كند. گفته بودند روزى از روزهاى خوب خدا لبخند در نگاهمان فواره مى‏زند و هرچه گنجشك و كبوتر، دور و برِ شانه‏هاى ما بال مى‏زنند.
هرچند خيلى‏ها بودند كه نمى‏خواستند آمدنت انقلاب به پا كند. از شور و حرارت، بدشان مى‏آمد و در يكنواختى غوطه‏ور بودند. خيلى‏ها بودند كه با عنكبوت‏هاى پشت پنجره‏شان خو گرفته بودند و هيچ علاقه‏اى به هواى تازه نداشتند. بيدها تا عمق زندگى‏شان را جويده بودند ؛ امّا هنوز دست از يكنواختى برنمى‏داشتند. تا اين‏كه آمدى و يكدفعه چشم‏ها روشن شد. تا اين‏كه آمدى و ياكريم سال‏ها مانده در دل‏ها به پرواز درآمد.
چه‏قدر زمين تنها بود. زمين را نوازش كردى و روزهايش را از بيدارى انباشتى. آمدنت دل‏ها را شعله‏ور كرد و نهايت مهربانى را جارى ساخت. از لب‏ها دامن‏دامن گل مى‏ريخت و ما دوباره با پنجره‏ها آشتى كرديم. عنكبوت‏ها پاك شدند و پنجره‏ها بال گشودند. مشت مشت اكسيژن، ريه‏هاى اتاق را پر مى‏كرد و حالا كه سال‏ها از آن جريان مى‏گذرد، هنوز در سالروز آمدنت هوا پاك مى‏شود و ياكريم‏ها روى شانه‏هايمان مى‏نشينند. هنوز در نيمه شعبان...