روزها و رازها
فاضل ارجمند
كوچهاى به لحظههاى شاخ طوبى
كسى نمى دانست كه روزى آن غار كوچك، آن دخمه تاريك، آن سوراخ سنگى، روزنهاى رو به روزهاى خوب خواهد بود. كسى نمى دانست آن ميعادگاه كوچك كه هر وقت دلت مىگرفت قدم به آنجا مىگذاشتى و از پلّههاى خدا بالا مىرفتى، روزى كوچهاى به لحظههاى شاخ طوبى خواهد شد. هيچ كس نمىدانست كلماتِ رازگونهات در آن غار، حرفهاى خودمانىات در آن اتاقك، درد دلهاى غريبانهات در آن حفره محقّر، روزى تبديل به آيههايى پيامبرانه خواهد شد و هيچ كس نمىدانست كه آن كودك يتيم، آن پسر فقير كه در كودكى، همراه حليمه بيابانگرد، روزهاى خاك و باد و آفتاب را طى مىكرد و خستگى و چوپانى، كارِ لحظههاى بيابانش بود، روزى به اندازه تاريخ، حرف براى گفتن خواهد داشت.
از سالهاى دور مىگويم كه هنر شگفت اعراب در به زنده به گور كردن دختران، خلاصه مىشد و از سر و روى كوچههاى مكه، جاهليّت مىباريد. در مدينه، جوانان اوس و خزرج، محبتهايشان را با تيرهاى سوزنده و شمشيرهاى برنده به يكديگر ابراز مىكردند. روزهاى بتخانه از نادانى و پرستش لبريز بود. سالها مىگذشت و بتها در سكوت و سكون، همه را به تمسخر گرفته بودند. سالهايى كه روزهاى ما در ابرهه و باده غرق بود و هوس تخريب كعبه، فيلها را از خود بىخود كرده بود. جبرئيل با روزهاى ما قهر بود و داناترين فرد قبيله ابو «جهل» نام داشت. «هند» با چهره آرايش كرده و حركات موزونش يكّهتاز روزهاى جوانان شده بود و كودكان بىشناسنامه، شهر را در دست داشتند. آن قدر فضا آغشته به هرزگى بود كه خدا را تبعيد كرده بوديم تا اينكه ناگهان از گوشه آن دخمه آوازى بلند شد كه: إقرأ بِسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَق...
زمين را نوازش كردى
چهقدر منتظرت بوديم. روزهايمان در انتظار مىتپيد، ما كه از تمام بادها نشانىِ تو را پرسيده بوديم. ديگر موريانههاى نااميدى داشتند ما را مىجويدند و مثنوى «آه»، ورد زبانمان شده بود. با اينكه همه آدمهاى خوب، تو را وعده داده بودند و گفته بودند روزى كسى مىرسد كه هواى ما را با جبرئيل مىآميزد و تنفّس را براى ما آسان مىكند. گفته بودند روزى از روزهاى خوب خدا لبخند در نگاهمان فواره مىزند و هرچه گنجشك و كبوتر، دور و برِ شانههاى ما بال مىزنند.
هرچند خيلىها بودند كه نمىخواستند آمدنت انقلاب به پا كند. از شور و حرارت، بدشان مىآمد و در يكنواختى غوطهور بودند. خيلىها بودند كه با عنكبوتهاى پشت پنجرهشان خو گرفته بودند و هيچ علاقهاى به هواى تازه نداشتند. بيدها تا عمق زندگىشان را جويده بودند ؛ امّا هنوز دست از يكنواختى برنمىداشتند. تا اينكه آمدى و يكدفعه چشمها روشن شد. تا اينكه آمدى و ياكريم سالها مانده در دلها به پرواز درآمد.
چهقدر زمين تنها بود. زمين را نوازش كردى و روزهايش را از بيدارى انباشتى. آمدنت دلها را شعلهور كرد و نهايت مهربانى را جارى ساخت. از لبها دامندامن گل مىريخت و ما دوباره با پنجرهها آشتى كرديم. عنكبوتها پاك شدند و پنجرهها بال گشودند. مشت مشت اكسيژن، ريههاى اتاق را پر مىكرد و حالا كه سالها از آن جريان مىگذرد، هنوز در سالروز آمدنت هوا پاك مىشود و ياكريمها روى شانههايمان مىنشينند. هنوز در نيمه شعبان...