مجلات >حديث زندگی>شماره 6

عروسك

 

92

نجّار، تكه چوبى برداشت و شروع كرد به تراشيدن. خودش هم نمى‏دانست كه چه مى‏سازد.
كمى كه روى چوب كار كرد، ديد به شكل يك عروسك زيبا درآمده است.
دوباره ادامه داد و سعى كرد عروسك، ظريف‏تر و با احساس‏تر شود.
كارش كه تمام شد، خيره شد به عروسك چوبى. يك دفعه خشكش زد.
دخترش بود. دخترى كه دو سال پيش، هنگامى كه مى‏خواست عروسكش را كه وسط خيابان پرت شده بود نجات دهد، تصادف كرد و مُرد.
با اين‏كه چند روزى بود به اين موضوع فكر نكرده بود، هنوز آن كابوس رهايش نمى‏كرد كه قبل از تصادف، با عصبانيت، عروسك دختر كوچكش را وسط خيابان پرت كرد.

حسين فردوسى‏زاده - تهران