عروسك
نجّار، تكه چوبى برداشت و شروع كرد به تراشيدن. خودش هم نمىدانست كه چه مىسازد.
كمى كه روى چوب كار كرد، ديد به شكل يك عروسك زيبا درآمده است.
دوباره ادامه داد و سعى كرد عروسك، ظريفتر و با احساستر شود.
كارش كه تمام شد، خيره شد به عروسك چوبى. يك دفعه خشكش زد.
دخترش بود. دخترى كه دو سال پيش، هنگامى كه مىخواست عروسكش را كه وسط خيابان پرت شده بود نجات دهد، تصادف كرد و مُرد.
با اينكه چند روزى بود به اين موضوع فكر نكرده بود، هنوز آن كابوس رهايش نمىكرد كه قبل از تصادف، با عصبانيت، عروسك دختر كوچكش را وسط خيابان پرت كرد.
حسين فردوسىزاده - تهران