مجلات >حديث زندگی>شماره 6

زمزمه

 


90

مثل يك پروانه

چيزى در انتهاى افكارم مدام تكان مى‏خورد. مثل پروانه‏اى كه تازه به‏ياد پرواز افتاده باشد، از شاخه‏اى به شاخه‏اى ديگر مى‏پرد. انگار چيزى در دور دست‏هاى ذهنم مى‏خواهد به جلو حركت كند. انگار مى‏خواهد فضاى سرد وجودم را با شعله‏اى به اندازه روشنايى يك كرم شب‏تاب، گرما ببخشد. كسى چه مى‏داند؟ شايد اين شرر كوچك، پرتوان‏تر از هزاران هزار شعله سركش بتواند به دستانِ سردم حرارتى بخشد، به اندازه‏اى كه قلمم را روى كاغذ بگردانم. اين بار، ديگر خودم نيستم كه مى‏خواهم بنويسم. شايد يك حسّى، به غريبى ناآشنايى‏ها، خودش را در ميان مدادم پنهان مى‏كند و آن را لابه‏لاى انگشتانم بازى مى‏دهد. شايد اين‏بار، من نيستم كه براى قلبم مى‏نويسم، قلبم است كه براى من مى‏نويسد. او زبان مى‏گشايد تا هرآنچه را كه مدت‏ها در درون خود انبار كرده، به يكباره بيرون بريزد و غبارروبى و آب و جاروش را شروع كند؛ اما چه خيال باطلى!
هيچ قلبى مثل قلب من، اين‏گونه نابخردانه خانه تكانى نمى‏كند. آن‏قدر از خودش دور شده كه نمى‏داند بعضى چيزها، بعضى خاطره‏ها و بعضى حرف‏ها، مثل تار عنكبوت‏هاى سمجى‏اند كه با آب و جارو از ديواره قلب، كنده نمى‏شوند. راهى ديگر براى آنها بايد جست.
مدادم را در دستم جابه‏جا مى‏كنم. پروانه توى خيالم، هنوز هم پرواز مى‏كند. شايد مى‏خواهد چيزى را به يادم آورد؛ اما نمى‏تواند. ديگر آن چيزهايى كه به چشمم مى‏آيند، آن‏قدر تكرارى و كهنه شده‏اند كه از نوشتنشان پرهيز مى‏كنم. حتماً بايد چيز ديگرى بنويسم؛ اما نمى‏دانم چه. از چه كسى؟ از كجا؟
مى‏روم در عمق خيالاتم و هر چيزى را كه هنوز برايم رنگى دارد، به جلو مى‏فرستم. خوب مى‏دانم آدم‏هاى عزيز را هيچ غبارى از فراموشى در بر نمى‏گيرد، حتى اگر تازه و جديد نباشند.
حالا كه درست فكر مى‏كنم، مى‏بينم شايد آن پروانه كوچك توى ذهنم، مى‏خواهد مرا به‏ياد چيزهايى بيندازد كه فكر مى‏كردم كهنه شده‏اند، سياه و سفيد شده‏اند، درحالى‏كه هنوز رنگى‏اند.
شايد معناى زمزمه‏هايى كه مدام در گوشم مى‏خواند، اين باشد كه من هم مثل او مى‏توانم يك پروانه باشم، با بال‏هايى از رنگ‏هاى شيشه‏اى؛ درست مثل يك پروانه واقعى.
فاطمه احمدى‏نژاد - قم

 


91

پلاك مهر

نجيب بود؛ ساده‏تر از غزل‏ها و مهربان‏تر از آينه‏ها. چشمانش امتداد بهار و آفتاب بود و دستانش از حماسه‏اى آسمانى خبر مى‏داد. ستاره‏ها را مى‏شناخت و طعم ابرها برايش آشنا بود. از سرزمين ريحان و ياس آمده بود. دلش را به ضريح مناجات، دخيل بسته بود. آسمان را مى‏فهميد. خاك، برايش بهترين ترانه بود.
او از تبار بنفشه‏ها بود؛ از تبار شقايق‏هاى عاشق. مى‏دانست منوّرهاى عشق، در كدامين آسمان طلوع خواهند كرد. مى‏دانست بهار، كدام سنگر را گلباران خواهد كرد. مى‏دانست كه تانك‏هاى نامهربان، بهار را نمى‏شناسند و خمپاره‏هاى نانجيب، عشق را دوست ندارند.
هميشه دستانش را براى دلخوشى قاصدك‏ها مى‏نواخت و احساس غريبش را با دلواپسى كبوترها قسمت مى‏كرد.
حالا كبوترها، عطر عكس او را گريه مى‏كنند و قاصدك‏ها در هاى و هوىِ باران زارىِ نبودنش، مرثيه عشق مى‏خوانند.
تنها يادگار سال‏هاى سبز بودنش، امتداد بهارى است كه در قاب عكسى نجيب خلاصه مى‏شود. قاب عكسى كه پلاك مِهر را بر دوش دارد و غبار نبودن و پرواز كردن او را.
ساناز احمدى دوستدار