زمزمه
مثل يك پروانه
چيزى در انتهاى افكارم مدام تكان مىخورد. مثل پروانهاى كه تازه بهياد پرواز افتاده باشد، از شاخهاى به شاخهاى ديگر مىپرد. انگار چيزى در دور دستهاى ذهنم مىخواهد به جلو حركت كند. انگار مىخواهد فضاى سرد وجودم را با شعلهاى به اندازه روشنايى يك كرم شبتاب، گرما ببخشد. كسى چه مىداند؟ شايد اين شرر كوچك، پرتوانتر از هزاران هزار شعله سركش بتواند به دستانِ سردم حرارتى بخشد، به اندازهاى كه قلمم را روى كاغذ بگردانم. اين بار، ديگر خودم نيستم كه مىخواهم بنويسم. شايد يك حسّى، به غريبى ناآشنايىها، خودش را در ميان مدادم پنهان مىكند و آن را لابهلاى انگشتانم بازى مىدهد. شايد اينبار، من نيستم كه براى قلبم مىنويسم، قلبم است كه براى من مىنويسد. او زبان مىگشايد تا هرآنچه را كه مدتها در درون خود انبار كرده، به يكباره بيرون بريزد و غبارروبى و آب و جاروش را شروع كند؛ اما چه خيال باطلى!
هيچ قلبى مثل قلب من، اينگونه نابخردانه خانه تكانى نمىكند. آنقدر از خودش دور شده كه نمىداند بعضى چيزها، بعضى خاطرهها و بعضى حرفها، مثل تار عنكبوتهاى سمجىاند كه با آب و جارو از ديواره قلب، كنده نمىشوند. راهى ديگر براى آنها بايد جست.
مدادم را در دستم جابهجا مىكنم. پروانه توى خيالم، هنوز هم پرواز مىكند. شايد مىخواهد چيزى را به يادم آورد؛ اما نمىتواند. ديگر آن چيزهايى كه به چشمم مىآيند، آنقدر تكرارى و كهنه شدهاند كه از نوشتنشان پرهيز مىكنم. حتماً بايد چيز ديگرى بنويسم؛ اما نمىدانم چه. از چه كسى؟ از كجا؟
مىروم در عمق خيالاتم و هر چيزى را كه هنوز برايم رنگى دارد، به جلو مىفرستم. خوب مىدانم آدمهاى عزيز را هيچ غبارى از فراموشى در بر نمىگيرد، حتى اگر تازه و جديد نباشند.
حالا كه درست فكر مىكنم، مىبينم شايد آن پروانه كوچك توى ذهنم، مىخواهد مرا بهياد چيزهايى بيندازد كه فكر مىكردم كهنه شدهاند، سياه و سفيد شدهاند، درحالىكه هنوز رنگىاند.
شايد معناى زمزمههايى كه مدام در گوشم مىخواند، اين باشد كه من هم مثل او مىتوانم يك پروانه باشم، با بالهايى از رنگهاى شيشهاى؛ درست مثل يك پروانه واقعى.
فاطمه احمدىنژاد - قم
پلاك مهر
نجيب بود؛ سادهتر از غزلها و مهربانتر از آينهها. چشمانش امتداد بهار و آفتاب بود و دستانش از حماسهاى آسمانى خبر مىداد. ستارهها را مىشناخت و طعم ابرها برايش آشنا بود. از سرزمين ريحان و ياس آمده بود. دلش را به ضريح مناجات، دخيل بسته بود. آسمان را مىفهميد. خاك، برايش بهترين ترانه بود.
او از تبار بنفشهها بود؛ از تبار شقايقهاى عاشق. مىدانست منوّرهاى عشق، در كدامين آسمان طلوع خواهند كرد. مىدانست بهار، كدام سنگر را گلباران خواهد كرد. مىدانست كه تانكهاى نامهربان، بهار را نمىشناسند و خمپارههاى نانجيب، عشق را دوست ندارند.
هميشه دستانش را براى دلخوشى قاصدكها مىنواخت و احساس غريبش را با دلواپسى كبوترها قسمت مىكرد.
حالا كبوترها، عطر عكس او را گريه مىكنند و قاصدكها در هاى و هوىِ باران زارىِ نبودنش، مرثيه عشق مىخوانند.
تنها يادگار سالهاى سبز بودنش، امتداد بهارى است كه در قاب عكسى نجيب خلاصه مىشود. قاب عكسى كه پلاك مِهر را بر دوش دارد و غبار نبودن و پرواز كردن او را.
ساناز احمدى دوستدار