خيابان
خيابان،
از شرم جنايت، سرخ است.
چشمها،
امتداد طپشهايت را نشانه رفتهاند،
و تو
پيام همسنگهايت را پرتاب مىكنى.
در تبادل گلولهها و نفسها
مردم، همديگر را مىپرسند؛
اما پاسخهاى خاكى را كسى از زمين برنمىچيند.
نالهها
در سوراخهاى ديوار، پنهان مىشوند،
و تو ميدانى
كه همخونانت، آمدنت را بر دروازهها به استقبال نشستهاند.
آخرين سنگت را فرياد كن!
فريد كيهان - تهران
دست اجابت
تو مثل خنده ابرى، به روى گريه باران
و من چو شاخه بيدى، هميشه زخمىِ توفان
تو مثل بوى بهارى، پر از صداى شكفتن
و من چو حال و هواى غريب و سرد زمستان
تو چشم سبز درختى كه شبنم از تو چكيده
من ابروان گره خورده و بلند بيابان
تو عطر بوسه صبحى به دستهاى شبى سرد
و من غريو نفسهاى يك غروب پريشان
من آن كوير غريبم پر از نياز و تمنّا
تو دست سبز اجابت، به شانههاى گلستان
طيبه خاكبيز - قم
باز بيا...
باز بيا تا همه جا گل شود
حرف دل و آه و دعا گل شود
ديده خاموش همه غرق نور
دشت كوير دل ما گل شود
آينهها بوى زلالى دهند
همهمهها هلهلهها گل شود
عطر تو ريزد به سر كوه و دشت
دامن صحرا، همهجا گل شود
شعر برويد به لب شاعران
درد دل ما و شما گل شود
محسن صالحىحاجىآبادى - قم
انتظار
رسيد باز به آخر، تمام طاقت ما
كسى نمىكند اين روزها شفاعت ما
هنوز رو به تو باز است چشم بسته من
خبر نداشتهاى آشنا از عادت ما!
بيا بپرس از احوال باغ سوختهاى
و غصّههاى پريشان و بىنهايت ما
چگونه كُشت مرا درد لحظههاى غريب؟
بيا بپرس دريغا! شب شهادت ما
هنوز پنجرهها عاشقانه منتظرند
ولى رسيد به آخر، دوباره طاقت ما
مريم تيكنى - اصفهان
خدايا مددى كن!
يك قرن يخزده، يك غفلت مهيب
يك زندگى پوچ، يك آسمان فريب
هر كس به فكر خود، در ازدحام رنج
ما بين صدهزار، افسوس چون غريب
محزون دل خدا، از اين همه گناه
پوسيدگى روح، در ظلمتى عجيب
احساسها به دار، بر قلّه زوال
كشتار اعتنا، در غربتى نقيب
ابريق من شكست از مرگ عاطفه
عريان كلام عشق، بر واژه صليب
فرجام آدمى، در زمهرير دل
مهجور از اميد، خود چاره كن مجيب
انسيه براتى - قم