!ممنون الچايى
محسن صالحى حاجىآبادى
يك پرش! يك ضربه!
اين را اصغر گفت و بعد، از ته سنگر، شروع كرد به دويدن. وسط سنگر كه رسيد، بالا پريد و با دست كوبيد به بقچهاى كه به سقف سنگر آويزان بود. عليرضا گفت: «ماشااللَّه، يكبار ديگر، محكمتر!».
خسروان گفت: «اَه! پسره گنده! محكمتر مىزدى تا خرد و خاكشير شود!». مصطفى پتويش را كنار زد و پريد بالا. دستهايش را به كمرش زد و گفت: «اى اصغر لعنتى! آخرش زهر خودت را ريختى!». و بعد جلو آمد. اخمهايش را درهم كشيد و گفت: «اگر استكانهايم شكسته باشد!». نگاهى به بقچهاش كرد. آمد جلوتر و دستى به بقچهاش زد. اين طرف و آن طرفش كرد و گفت: «خدا به دادت برسد!». بقچه را از سقف باز كرد و نشست روى زمين. سرش را خاراند. زير چشمى به اصغر نگاه كرد. نگاهى به بيگى كرد و چشمكى برايش زد. بقچه را وسط دوپايش گذاشت. دستى به سر و روى بقچه كشيد و گفت: «بقچه نازنين من! مىترسم! مىترسم! از اين دشمنهاى جانى تو مىترسم!».
نگاهى به اصغر كرد. اصغر خنديد و گفت: «چاكر آقا مصطفى!». مصطفى گرههاى بقچه را باز كرد. داخل بقچه، يك كترى سياه، يك قورى و دو تا استكان نعلبكى و كمى چايى و قند بود.
مصطفى هر روز كنار رودخانه «بهمن شير»، در مقرّ آبادان، هيزم روى هم مىچيد، آتش روشن مىكرد، آب جوش مىآورد، چايى دم مىكرد، بچهها را دور خودش جمع مىكرد و با خنده و شلوغبازى به همه آنها چايى مىداد.
اسماعيل داشت قرآن مىخواند. مصطفى كترى سياهش را بالا گرفت. به اصغر نگاه كرد و گفت: «اى بدبخت! چهقدر اين مظلوم دلش جوشيد، تا تو را...!».
عليرضا بلند خنديد. مصطفى نگاهش كرد و ادامه داد: «و اين گنده غول را سير چايى كرد! حالا مىخواهى برايش ژست بگيرى! له و لوردهاش كنى؟ مگر چه هيزمترى به تو فروخته؟ها؟».
بيگى خودش را كشيد كنار مصطفى. دستى به كترى سياه كشيد و گفت: «حيفِ اين كترى! اصلاً اينها لياقت اين كترىِ سياه سوخته را ندارند!».
مصطفى با لگد، زد به پاى بيگى و بعد، زل زد توى چشمهايش. بيگى گفت: «آخ! اصلاً حيف اين كترى كه تو صاحبش هستى! ظالم!».
مصطفى سرش را بالا گرفت. نگاهى به بيگى كرد. دستش را گرفت و گفت: «بله؟ بله؟ چى گفتى؟ بلبل زبانى؟ براى آقاى طاهرى، سردار سنگر!».
اسماعيل از خنده، ريسه رفت و سرش را گذاشت روى زمين. طاهرى نگاهش كرد و گفت: «چه مرگت است؟ مگر دروغ مىگويم؟ آقاى مخلص، قرآنت را بخوان! چه كسى در حال قرآن خواندن مىخندد؟! پس بگو تا حالا ريا مىكردى! خودشيرينى! ها!».
بعد رو كرد به بيگى و گفت: «حالا ديگه با چه جرئتى به آقا مصطفى و كترىاش توهين كردى؟ بدبخت نمكنشناس!».
با دست كشيد به شكم كترى و گفت: «بشكند دست بيگى كه كترى نمك ندارد!». بيگى گفت: «و بميرد صاحب كترى كه شك ندارد».
دوباره اسماعيل از خنده ريسه رفت. بيگى با چشم، اشاره كرد به مصطفى.مصطفى دست بيگى را گرفت و كشيدش جلو. مصطفى و بيگى كف سنگر قل مىخوردند و همديگر را مىزدند. بچهها دور آنها شلوغبازى راه انداخته بودند. خسروان پتويش را برداشت و داد زد: «هورا! هورا! حمله!». پتو را انداخت روى مصطفى و بيگى. پريد بالا و با آن تنه چاق و خپلش افتاد روى آنها.
بچهها يكىيكى دويدند و پريدند روى خسروان. كوهى از آدم، سوار هم شدند. مصطفى و بيگى زير بچهها جيغ و داد مىكشيدند.
اصغر، آخرين نفر بود. دويد و نشست روى عليرضا. مىخنديد و مىگفت: «هورا! شير تو شير شده!».
خسروان از زير بچهها به عليرضا اشاره كرد. سعيد دستش را آرام آورد به طرف اصغر. قيصرى، بلند شد و خواست اصغر را بگيرد. اصغر مىخواست فرار كند كه سعيد، مچ پايش را گرفت. اصغر با سر آمد روى زمين. عليرضا گردنش را بغل كرد. مرتضى هم پتويى انداخت روى اصغر. اصغر تا آمد بجنبد، كوهى از رزمنده، سوارش شدند. جيغ و دادش به آسمان رفته بود. مصطفى مىپريد رويش و مىگفت: «با آقا كترى من چهكار داشتى؟ ها؟ دشمنى؟ نگفته بودى؟! فكر كردى خيلى زرنگى؟».
تمام بچهها نفسزنان، دور سنگر ولو شده بودند. مصطفى بقچهاش را گره زد و آويزانش كرد به سقف سنگر و گفت: «آهاى، توجه فرماييد!» و بعد رفت ايستاد روى پتوى بيگى، سگرمههايش را درهم كشيد و گفت: «برادران عزيز! جهادگران بىمزه! از اين به بعد، اگر كسى به بقچه آقا مصطفى دست بزند...!».
اما كسى گوش نمىداد. داد زد : «هاى جغله جهادىهاى نمك نشناس!». همه نگاهش كردند. بازويش را نشان داد و بامشت گره كرده گفت: «با يك بُسْكْ دهنش را...!».
حرفش تمام نشده بود كه صداى خنده، سنگر را پر كرد. بيگى و مرتضى پتو را از زير پايش كشيدند و مصطفى مثل بشكه، هِنى كرد و افتاد روى زمين. اصغر از آخر سنگر داد زد: «آخ جون! آخ جون! حالا شد! دست آقابيگى درد نكند!».
قيصرى چشمهاى كشيدهاش را خيره كرد توى چشمهاى مصطفى و گفت: «بىسواد، بُكْسْ، نه بُسْكْ!».
مصطفى، دستهايش را مثل پير زنها بالا برد و گفت: «ذليل مرده! الهى چارچرخت هوا شود!». و بعد به ساعتش نگاه كرد و گفت: «همه بدانند از اين ساعت به بعد، بيگى، براى يك هفته از چايى دم غروب، محروم شد! حتى اگر بميرى و التماس دنيا را بكنى، يك قطره چايى هم بهت نمىدهم!».
بيگى خنديد و گفت: «توجّه! توجّه! من امشب قرار است بهشت، چايى بخورم! شام، آنجا هستم. الوعده، وفا!». و بعد بلند شد و گفت: «كسى نبود؟ چايى، شام، بهشت در جمع بهشتيان؟!». قيصرى گفت: «سلام ما را هم برسان!».
مصطفى گفت: «صبر كن باهم برويم!».
احساس كردم كسى دستش را كرد زير موهايم. چشمهايم را باز كردم. سنگر، تاريك بود. كسى نشسته بود بالاى سرم. چشمهايم را ماليدم و خوب، نگاهش كردم.
بيگى بود. دوباره دستش را كرد زير موهايم و گفت: «چهقدر مىخوابى، داداش جان؟! ساعت، پنج و نيم است».
بلند شدم، نگاهش كردم و پرسيدم: «بيگى! حمام بودى؟». گفت: «نه! حمام نبودم عزيزم!». و بعد بلند شد و رفت پيش مرتضى و بيدارش كرد. در همين حال، يكدفعه دلم شور زد. احساس كردم بيگى، جور ديگرى شده! صورتش مثل ماه شده بود؛ سفيد و نورانى. چشمهاى كشيدهاش مىدرخشيدند.
دوباره آمد، روبهرويم نشست. نگاهم كرد و خنديد. دلم لرزيد. رفت دمِ درِ سنگر ايستاد. با دست اشاره كرد به روبهرويش و گفت: «داداش جان! يك ساعت ديگر، نوشته روى مقوّا را بخوان! يادت نرودها؟».
پرسيدم: «مصطفى چايى دم نكرده؟».
گفت: «هنوز نه!». و بعد دستش را بالا برد و مثل بچهها خندهكنان، باىباى كرد و رفت.
انگار، خورشيد دلش نمىآمد از پيش بچهها برود! تا فردا دلش براى رزمندهها تنگ مىشد. با زور، خودش را گرفته بود بالا و نگاهمان مىكرد. آبِ «بهمن شير» آرام بود. شهر آبادان، روزى ديگر را پشت سر مىگذاشت.
مصطفى نشسته بود زير نخل. بچهها هم دور و برش نشسته بودند و چايى مىخوردند. سر و صدايشان همه جا را پُر كرده بود. حاج عباسعلى، كنار تانكر آب، نشسته بود و وضو مىگرفت.
مصطفى، ته ليوان چايى را سركشيد و گفت: «برادرا! چايى كسى نبود؟ بريزم توى رود؟».
مهدى شاهسون گفت: «طاهرى! آقا مصطفى! بيگى كجاست؟».
طاهرى خنديد و گفت: «از امشب، تا يك هفته، بيگى ممنون الچايى است!».
اسماعيل، مثل هميشه دلش را گرفت و از خنده ريسه رفت. خورشيد هم ولو شد روى زمين. انگار، او نيز از حرف مصطفى خندهاش گرفته بود.
قيصرى بلند گفت: «ممنوع الچايى، بىسواد!».
مصطفى از جايش برخاست و گفت: «هرچى! چه فرقى مىكند؟ گهى پشتِ اسب و گهى زينِ اسب!».
بقچهاش را آهسته به دوش گرفت و راه افتاد كه سعيد، دواندوان آمد، روبهروى بچهها ايستاد و نفسزنان گفت: «واى بچهها! بچهها! بيگى... بيگى...!».
بچهها پرسيدند: «بيگى چى؟».
سعيد گفت: «بىسيم خبر داد، بيگى شهيد شده!».
- نه! دروغ نگو! كجا شهيد شده؟
- چه دروغى! جزيره مينو، جزيره مينو شهيد شده!
هنوز حرف سعيد تمام نشده بود كه همه مثل يخ، وا رفتيم.
قيصرى پشتش را تكيه داد به درخت نخل و گفت: «آخرش بيگى، شام و چايى را مهمان بهشتىها شد!».
همه دور نوشته بيگى جمع شده بوديم. قيصرى بلندبلند نوشته را مىخواند و بچهها گريه مىكردند:
«ما شيفتگان شهادتيم، نه تشنگان قدرت، شهيد مظلوم، آيتاللَّه بهشتى».