مجلات >حديث زندگی>شماره 6

!ممنون الچايى

محسن صالحى حاجى‏آبادى
 

80

يك پرش! يك ضربه!
اين را اصغر گفت و بعد، از ته سنگر، شروع كرد به دويدن. وسط سنگر كه رسيد، بالا پريد و با دست كوبيد به بقچه‏اى كه به سقف سنگر آويزان بود. عليرضا گفت: «ماشااللَّه، يك‏بار ديگر، محكم‏تر!».
خسروان گفت: «اَه! پسره گنده! محكم‏تر مى‏زدى تا خرد و خاكشير شود!». مصطفى پتويش را كنار زد و پريد بالا. دست‏هايش را به كمرش زد و گفت: «اى اصغر لعنتى! آخرش زهر خودت را ريختى!». و بعد جلو آمد. اخم‏هايش را درهم كشيد و گفت: «اگر استكان‏هايم شكسته باشد!». نگاهى به بقچه‏اش كرد. آمد جلوتر و دستى به بقچه‏اش زد. اين طرف و آن طرفش كرد و گفت: «خدا به دادت برسد!». بقچه را از سقف باز كرد و نشست روى زمين. سرش را خاراند. زير چشمى به اصغر نگاه كرد. نگاهى به بيگى كرد و چشمكى برايش زد. بقچه را وسط دوپايش گذاشت. دستى به سر و روى بقچه كشيد و گفت: «بقچه نازنين من! مى‏ترسم! مى‏ترسم! از اين دشمن‏هاى جانى تو مى‏ترسم!».
نگاهى به اصغر كرد. اصغر خنديد و گفت: «چاكر آقا مصطفى!». مصطفى گره‏هاى بقچه را باز كرد. داخل بقچه، يك كترى سياه، يك قورى و دو تا استكان نعلبكى و كمى چايى و قند بود.
مصطفى هر روز كنار رودخانه «بهمن شير»، در مقرّ آبادان، هيزم روى هم مى‏چيد، آتش روشن مى‏كرد، آب جوش مى‏آورد، چايى دم مى‏كرد، بچه‏ها را دور خودش جمع مى‏كرد و با خنده و شلوغ‏بازى به همه آنها چايى مى‏داد.
اسماعيل داشت قرآن مى‏خواند. مصطفى كترى سياهش را بالا گرفت. به اصغر نگاه كرد و گفت: «اى بدبخت! چه‏قدر اين مظلوم دلش جوشيد، تا تو را...!».
عليرضا بلند خنديد. مصطفى نگاهش كرد و ادامه داد: «و اين گنده غول را سير چايى كرد! حالا مى‏خواهى برايش ژست بگيرى! له و لورده‏اش كنى؟ مگر چه هيزم‏ترى به تو فروخته؟ها؟».
بيگى خودش را كشيد كنار مصطفى. دستى به كترى سياه كشيد و گفت: «حيفِ اين كترى! اصلاً اينها لياقت اين كترىِ سياه سوخته را ندارند!».

 


81

مصطفى با لگد، زد به پاى بيگى و بعد، زل زد توى چشم‏هايش. بيگى گفت: «آخ! اصلاً حيف اين كترى كه تو صاحبش هستى! ظالم!».
مصطفى سرش را بالا گرفت. نگاهى به بيگى كرد. دستش را گرفت و گفت: «بله؟ بله؟ چى گفتى؟ بلبل زبانى؟ براى آقاى طاهرى، سردار سنگر!».
اسماعيل از خنده، ريسه رفت و سرش را گذاشت روى زمين. طاهرى نگاهش كرد و گفت: «چه مرگت است؟ مگر دروغ مى‏گويم؟ آقاى مخلص، قرآنت را بخوان! چه كسى در حال قرآن خواندن مى‏خندد؟! پس بگو تا حالا ريا مى‏كردى! خودشيرينى! ها!».
بعد رو كرد به بيگى و گفت: «حالا ديگه با چه جرئتى به آقا مصطفى و كترى‏اش توهين كردى؟ بدبخت نمك‏نشناس!».
با دست كشيد به شكم كترى و گفت: «بشكند دست بيگى كه كترى نمك ندارد!». بيگى گفت: «و بميرد صاحب كترى كه شك ندارد».
دوباره اسماعيل از خنده ريسه رفت. بيگى با چشم، اشاره كرد به مصطفى.مصطفى دست بيگى را گرفت و كشيدش جلو. مصطفى و بيگى كف سنگر قل مى‏خوردند و همديگر را مى‏زدند. بچه‏ها دور آنها شلوغ‏بازى راه انداخته بودند. خسروان پتويش را برداشت و داد زد: «هورا! هورا! حمله!». پتو را انداخت روى مصطفى و بيگى. پريد بالا و با آن تنه چاق و خپلش افتاد روى آنها.
بچه‏ها يكى‏يكى دويدند و پريدند روى خسروان. كوهى از آدم، سوار هم شدند. مصطفى و بيگى زير بچه‏ها جيغ و داد مى‏كشيدند.
اصغر، آخرين نفر بود. دويد و نشست روى عليرضا. مى‏خنديد و مى‏گفت: «هورا! شير تو شير شده!».
خسروان از زير بچه‏ها به عليرضا اشاره كرد. سعيد دستش را آرام آورد به طرف اصغر. قيصرى، بلند شد و خواست اصغر را بگيرد. اصغر مى‏خواست فرار كند كه سعيد، مچ پايش را گرفت. اصغر با سر آمد روى زمين. عليرضا گردنش را بغل كرد. مرتضى هم پتويى انداخت روى اصغر. اصغر تا آمد بجنبد، كوهى از رزمنده، سوارش شدند. جيغ و دادش به آسمان رفته بود. مصطفى مى‏پريد رويش و مى‏گفت: «با آقا كترى من چه‏كار داشتى؟ ها؟ دشمنى؟ نگفته بودى؟! فكر كردى خيلى زرنگى؟».
تمام بچه‏ها نفس‏زنان، دور سنگر ولو شده بودند. مصطفى بقچه‏اش را گره زد و آويزانش كرد به سقف سنگر و گفت: «آهاى، توجه فرماييد!» و بعد رفت ايستاد روى پتوى بيگى، سگرمه‏هايش را درهم كشيد و گفت: «برادران عزيز! جهادگران بى‏مزه! از اين به بعد، اگر كسى به بقچه آقا مصطفى دست بزند...!».
اما كسى گوش نمى‏داد. داد زد : «هاى جغله جهادى‏هاى نمك نشناس!». همه نگاهش كردند. بازويش را نشان داد و بامشت گره كرده گفت: «با يك بُسْكْ دهنش را...!».
حرفش تمام نشده بود كه صداى خنده، سنگر را پر كرد. بيگى و مرتضى پتو را از زير پايش كشيدند و مصطفى مثل بشكه، هِنى كرد و افتاد روى زمين. اصغر از آخر سنگر داد زد: «آخ جون! آخ جون! حالا شد! دست آقابيگى درد نكند!».
قيصرى چشم‏هاى كشيده‏اش را خيره كرد توى چشم‏هاى مصطفى و گفت: «بى‏سواد، بُكْسْ، نه بُسْكْ!».
مصطفى، دست‏هايش را مثل پير زن‏ها بالا برد و گفت: «ذليل مرده! الهى چارچرخت هوا شود!». و بعد به ساعتش نگاه كرد و گفت: «همه بدانند از اين ساعت به بعد، بيگى، براى يك هفته از چايى دم غروب، محروم شد! حتى اگر بميرى و التماس دنيا را بكنى، يك قطره چايى هم بهت نمى‏دهم!».
بيگى خنديد و گفت: «توجّه! توجّه! من امشب قرار است بهشت، چايى بخورم! شام، آن‏جا هستم. الوعده، وفا!». و بعد بلند شد و گفت: «كسى نبود؟ چايى، شام، بهشت در جمع بهشتيان؟!». قيصرى گفت: «سلام ما را هم برسان!».
مصطفى گفت: «صبر كن باهم برويم!».
احساس كردم كسى دستش را كرد زير موهايم. چشم‏هايم را باز كردم. سنگر، تاريك بود. كسى نشسته بود بالاى سرم. چشم‏هايم را ماليدم و خوب، نگاهش كردم.
بيگى بود. دوباره دستش را كرد زير موهايم و گفت: «چه‏قدر مى‏خوابى، داداش جان؟! ساعت، پنج و نيم است».
بلند شدم، نگاهش كردم و پرسيدم: «بيگى! حمام بودى؟». گفت: «نه! حمام نبودم عزيزم!». و بعد بلند شد و رفت پيش مرتضى و بيدارش كرد. در همين حال، يكدفعه دلم شور زد. احساس كردم بيگى، جور ديگرى شده! صورتش مثل ماه شده بود؛ سفيد و نورانى. چشم‏هاى كشيده‏اش مى‏درخشيدند.
 


82

دوباره آمد، روبه‏رويم نشست. نگاهم كرد و خنديد. دلم لرزيد. رفت دمِ درِ سنگر ايستاد. با دست اشاره كرد به روبه‏رويش و گفت: «داداش جان! يك ساعت ديگر، نوشته روى مقوّا را بخوان! يادت نرودها؟».
پرسيدم: «مصطفى چايى دم نكرده؟».
گفت: «هنوز نه!». و بعد دستش را بالا برد و مثل بچه‏ها خنده‏كنان، باى‏باى كرد و رفت.
انگار، خورشيد دلش نمى‏آمد از پيش بچه‏ها برود! تا فردا دلش براى رزمنده‏ها تنگ مى‏شد. با زور، خودش را گرفته بود بالا و نگاهمان مى‏كرد. آبِ «بهمن شير» آرام بود. شهر آبادان، روزى ديگر را پشت سر مى‏گذاشت.
مصطفى نشسته بود زير نخل. بچه‏ها هم دور و برش نشسته بودند و چايى مى‏خوردند. سر و صدايشان همه جا را پُر كرده بود. حاج عباسعلى، كنار تانكر آب، نشسته بود و وضو مى‏گرفت.
مصطفى، ته ليوان چايى را سركشيد و گفت: «برادرا! چايى كسى نبود؟ بريزم توى رود؟».
مهدى شاهسون گفت: «طاهرى! آقا مصطفى! بيگى كجاست؟».
طاهرى خنديد و گفت: «از امشب، تا يك هفته، بيگى ممنون الچايى است!».
اسماعيل، مثل هميشه دلش را گرفت و از خنده ريسه رفت. خورشيد هم ولو شد روى زمين. انگار، او نيز از حرف مصطفى خنده‏اش گرفته بود.
قيصرى بلند گفت: «ممنوع الچايى، بى‏سواد!».
مصطفى از جايش برخاست و گفت: «هرچى! چه فرقى مى‏كند؟ گهى پشتِ اسب و گهى زينِ اسب!».
بقچه‏اش را آهسته به دوش گرفت و راه افتاد كه سعيد، دوان‏دوان آمد، روبه‏روى بچه‏ها ايستاد و نفس‏زنان گفت: «واى بچه‏ها! بچه‏ها! بيگى... بيگى...!».
بچه‏ها پرسيدند: «بيگى چى؟».
سعيد گفت: «بى‏سيم خبر داد، بيگى شهيد شده!».
- نه! دروغ نگو! كجا شهيد شده؟
- چه دروغى! جزيره مينو، جزيره مينو شهيد شده!
هنوز حرف سعيد تمام نشده بود كه همه مثل يخ، وا رفتيم.
قيصرى پشتش را تكيه داد به درخت نخل و گفت: «آخرش بيگى، شام و چايى را مهمان بهشتى‏ها شد!».
همه دور نوشته بيگى جمع شده بوديم. قيصرى بلندبلند نوشته را مى‏خواند و بچه‏ها گريه مى‏كردند:
«ما شيفتگان شهادتيم، نه تشنگان قدرت، شهيد مظلوم، آيت‏اللَّه بهشتى».