پايانى در مثلث تلخى، سردى و صنعت
سيد سعيد هاشمى
نگاهى به داستان «مرا بفرستيد به تونل» از مجموعه داستان «يوزپلنگانى كه با من دويدهاند»، نوشته زندهياد بيژن نجدى، تهران، نشر مركز، 1380، 85 ص، رقعى.
داستان «مرا بفرستيد به تونل»، با داستانهاى ديگر كتاب فرق دارد. داستانهاى كتاب درباره همه چيزهايى است كه دور و برمان جريان دارد. همه، ساده، ملموس و رواناند؛ امّا داستان «مرا بفرستيد به تونل» در ميان اين داستانها كمى غريب مىنمايد. شايد به خاطر اين است كه موضوع آن درآينده روى داده است (و يا احتمالاً روى خواهد داد)؛ اما نه آينده دور. آيندهاى بسيار نزديك و اصلاً شايد اين آينده همين روزها شروع شده باشد.
مرتضى، مُردهاى است كه جسدش در پزشكى قانونى توسط يك آقاى دكتر و يك خانم دستيار، وارد مكانى تونلْ شكل در دستگاههاى بزرگ رايانهاى مىشود، تا بعد از طى مراحلى، جواز دفن صادر شود؛ اما آن روز، دكتر برنامهاى به دستگاههاى رايانه مىدهد. اين برنامه، باعث مىشود تمام خاطرات مرتضى از قسمتى به نام لايههاى فراموشى مغز (كه سلولهاى اين قسمت، هنوز نمردهاند و اندك اندك در حال مردن هستند)، روى كاستى ضبط شود. وقتى دكتر موفقيت خود را در اين كار مىبيند تصميم مىگيرد خودش هم مثل جسد، وارد تونل رايانهاى شود، تا رايانه، تمام خاطرات فراموش شده او را بيرون بكشد؛ چرا كه او معتقد است: «همه ما توى كلّههاى خودمان دفن شدهايم».
داستان، يك داستان تخيّلى است؛ اما شايد نويسنده معتقد بوده در آيندهاى نزديك، از اين اتفاقها بيفتد؛ چرا كه در لابهلاى جملههاى داستان، صحبت از تاريخهاى نزديكى مثل 1397 و 1399 شمسى كرده است.
در داستانهاى ديگر كتاب، شاعرانگى به حدّ وفور يافت مىشود؛ اما در اين داستان، شاعرانگى كمتر به چشم مىخورد. داستان، بيشتر يك طنز تلخ مىنمايد. تلخى آن از همان اوّل داستان شروع مىشود:
«روزى كه جنازهاش را براى گرفتن جواز دفن به پزشكى قانونى، به آن زيرزمين سفيد بردند، درِ آسانسور با صداى گريه باز شد».
و همچنين ديالوگها نيز اين تلخى را به خواننده القا مىكنند:
«اين تكه از مغز، ديرتر از تمام سلولهاى مىميرد. اينجا هم لايههاى فراموشى است. صداهايى كه ما مىشنويم به اينجا كه مىرسند جذب اين توده ليز مىشوند و ما آن را فراموش مىكنيم. در حالىكه هميشه توى كلّه ماست. اينجا پُر از اعتقادات فراموش شده است. جاى دفن شدن اسم كسانى كه دوستشان داشتهايم، بىآنكه بتوانيم به يادآوريم كه آنها چه كسانى بودهاند. هزاران سلول اينجاست كه كارشان فقط خاكسپارى است؛ خاكسپارى رؤياهاى ما».
حتى قهوهاى هم كه آقاى دكتر مىخورد تلخ است:
«گفت: قهوه، خانم مهران! حالا يك فنجان قهوه.
خانم مهران گفت: تلخ؟
دكتر گفت: تلخ!».
و باز حتى شاعرانگىهاى زيباى داستان بجز تلخى نيست:
«سرتاسر اطراف آنها بىهيچ سايهاى روشن بود. بجز فنجان، كه
آهسته از تاريكى قهوه پُر مىشد».
داستان، كمى سرد به نظر مىرسد. خواننده با خواندن آن، احساس سرما مىكند. انگار سطح داستان را با يخ پوشاندهاند. توجه كنيد:
شخصيت:
«خانم مهران، پيردخترى كه مىتوانست با نگاه سرد و ماهيچههاى يخزده تنش، هر كسى را وسط تابستان بهياد پنجرههاى قنديل زده بيندازد».
فضاسازى:
«حالا صدا شبيه يورتمه اسبى روى يخ يا شيشه بود».
ديالوگ:
«دكتر گفت: ضربان قلب را دوباره چك كنيد. پس شما چى را مىفهميد؟ نتيجه آزمايش خون چه بود؟
خانم مهران: همان جمود هميشگى گلبولها».
داستان پر از صنعت است. پر از ماشين و پر از رايانه. خواننده در اين طنز تلخ، از رايانه و ماشين به شدت بيزار مىشود. به اين صحنه دقت كنيد:
«قبل از آنكه دكتر دوباره به بوى اطرافش فكر كند و يا بتواند بار ديگر آن را پيدا كند، صدايى را شنيد؛ صداى يك حشره. انگار موريانهاى همان نزديكىها، چوب يا پايه مبل يا تابوتى را مىجَويد. پرسيد اين صداى چيه؟
خانم مهران به شبكهها و چراغهاى زيرزمين نگاه كرد، به جعبه فركانسياب كه رسيد گفت:
بايد از اينجا باشد».
خواننده احساس مىكند صنعت و ماشين، مثل موريانه دارند مخ عصر ما را مىجَوَند.
داستان خوب است؛ زيباست؛ خلاصه است؛ آينده نزديك ما را نشان مىدهد؛ جلوى پايمان را نشانه گرفته است. نثر داستان، راحت مىبارد. شخصيتها، فضا و ديالوگها - با اينكه اتفاق، در آينده روى داده است - ملموساند. هيچ چيز، نمادين نيست. حتى نامها واقعىاند و به قول گلشيرى «بار» ندارند. پايان داستان هم در همان فضاى مثلثى شكل كه نويسنده نشان داده، گم مىشود. فضايى «تلخ»، «سرد» و «ماشينى». جايى كه جنازه مرتضى را بيرون مىآورند و خانم مهران كمك مىكند تا دكتر، وارد تونل رايانهاى شود و لايههاى فراموش شده مغزش فعال شوند:
«خانم مهران انگشتش را روى دكمه نارنجى و پس از آن روى FNگذاشت و دكتر، كاملاً توانست بلعيده شدنش را در تونل احساس كند. همينكه صداى ذهن دكتر به دستگاه تجزيه رسيد، خانم مهران، مغناطيسهاى پاك كننده صدا را به كار انداخت و از زيرزمين بيرون رفت، بىآنكه به كسى چيزى بگويد و يا تلفن كند كه بيايند و مرتضى را از روى موزاييكها بردارند».