دقايق آخر
اين لحظهها، قيامت عظماى چيستند؟
چون آيههاى واقعه هستند و نيستند؟
اين لحظهها كه بىتو سراسيمه مىدوند
اى كاش اين دقايق آخر بايستند!
يا لااقل براى كسى بازگو كنند
چشمان بىقرارِ كه را مىگريستند
اين چرخ چرخهاى مداوم براى چيست؟
تبدار مىوزند، مگر شعله زيستند؟
تبدار مىوزند - سراسيمه مىدوند
در جستجوى روشنِ چشمان كيستند؟
يك روز سرد جمعه ديگر، بدون تو
اى كاش اين دقايق آخر بايستند!
مريم سقلاطونى
انتظار
پنهان بودنش
پنهان بودنش
چه رازى را برايم خواهد گشود
غيابش كه من هر روز
با دستهاى گريه با او دست مىدهم...
نسيمى را مىگويم
كه هيچگاه
پاهايش نمىلغزد
مردمى را مىگويم
كه نبض درياها
با عقربههاى ساعتش
تنظيم مىشود.
تا زمانهاى كه چشمهايم
دكمههايى است بر در.
محمّد الامين
شاعر مهاجر عراقى
در كلاف سردرگم رازها
س. حسينى
سالهاست كه من كلاس اولم و سالهاست كه مىخوانم : شب بود، ماه پشت ابر بود... چه وقت از پشت ابر بيرون مىآيى ماه شب چهارده؟ كدام يك از شبهاى ماست كه با آمدنت نقره باران شود؟
چه وقت به درس بعدى مىرسيم؟
- آن مرد با اسب آمد.
كوهى از خرد و توانايى بر كمر اسب سنگينى مىكند. اسب، آرام و راحت گام برمىدارد.
زمين در قبضه بادهاى هرزهگرد مانده است. چه وقت آن اسب سر مىرسد تا شاعرانگى زمين را شاهد باشيم؟
و لبها فرياد مىزنند : آن مرد، سبد دارد.
آن مرد با سبدى پُر، از كنار ما عبور خواهد كرد و تمام رازهاى هستى را براى ما فاش خواهد نمود. فواره رازها از سبدش سر خواهند كشيد. چهقدر راز! چهقدر شعر! شعرهاى سپيد او دنيا را روشن خواهند كرد. چه سالهايى كه در كلاف رازها سر درگم ماندهايم.
و چه سالهايى كه در كلاس اول درجا زدهايم تا بلكه تو برسى و ما كتابها را ورق بزنيم. اوقاتمان تلخ است اى شيرينتر از همه سيبهاى سرخ!
چرا نمىآيى تا سيب دلت را بو كنيم؟
آسمان، رعد و برق مىزند. دلش مىشكند و لحظهاى بعد تمام هستىاش را بر زمين مىتكاند. ماه در پشت ابرها پنهان است و روى ماهش را پوشانده. صداى ما بلند است:
شب بود، ماه پشت ابر بود...
باران، مثل شعر حافظ بر زمين جارى است و غزلهاى عميقش را براى ما مىخواند. تصنيف «اى پادشه خوبان...» در گوش كوچهها مىپيچيد. بوى دلتنگى دارد باران. اى بارانىترين! چه وقت لبهاى ما كلاس اولىها را مىگشايى تا بخوانيم:
- آن مرد در باران آمد.
تا بخوانيم:
- آن مرد با باران آمد!