مجلات >حديث زندگی>شماره 6

آدينه

 


76

دقايق آخر

اين لحظه‏ها، قيامت عظماى چيستند؟
چون آيه‏هاى واقعه هستند و نيستند؟
اين لحظه‏ها كه بى‏تو سراسيمه مى‏دوند
اى كاش اين دقايق آخر بايستند!
يا لااقل براى كسى بازگو كنند
چشمان بى‏قرارِ كه را مى‏گريستند
اين چرخ چرخ‏هاى مداوم براى چيست؟
تبدار مى‏وزند، مگر شعله زيستند؟
تبدار مى‏وزند - سراسيمه مى‏دوند
در جستجوى روشنِ چشمان كيستند؟
يك روز سرد جمعه ديگر، بدون تو
اى كاش اين دقايق آخر بايستند!
مريم سقلاطونى

انتظار

پنهان بودنش‏
پنهان بودنش‏
چه رازى را برايم خواهد گشود
غيابش كه من هر روز
با دست‏هاى گريه با او دست مى‏دهم...
نسيمى را مى‏گويم‏
كه هيچ‏گاه
پاهايش نمى‏لغزد
مردمى را مى‏گويم‏
كه نبض درياها
با عقربه‏هاى ساعتش‏
تنظيم مى‏شود.
تا زمانه‏اى كه چشم‏هايم‏
دكمه‏هايى است بر در.
محمّد الامين
شاعر مهاجر عراقى

 


77

در كلاف سردرگم رازها

س. حسينى
سال‏هاست كه من كلاس اولم و سال‏هاست كه مى‏خوانم : شب بود، ماه پشت ابر بود... چه وقت از پشت ابر بيرون مى‏آيى ماه شب چهارده؟ كدام يك از شب‏هاى ماست كه با آمدنت نقره باران شود؟
چه وقت به درس بعدى مى‏رسيم؟
- آن مرد با اسب آمد.
كوهى از خرد و توانايى بر كمر اسب سنگينى مى‏كند. اسب، آرام و راحت گام برمى‏دارد.
زمين در قبضه بادهاى هرزه‏گرد مانده است. چه وقت آن اسب سر مى‏رسد تا شاعرانگى زمين را شاهد باشيم؟
و لب‏ها فرياد مى‏زنند : آن مرد، سبد دارد.
آن مرد با سبدى پُر، از كنار ما عبور خواهد كرد و تمام رازهاى هستى را براى ما فاش خواهد نمود. فواره رازها از سبدش سر خواهند كشيد. چه‏قدر راز! چه‏قدر شعر! شعرهاى سپيد او دنيا را روشن خواهند كرد. چه سال‏هايى كه در كلاف رازها سر درگم مانده‏ايم.
و چه سال‏هايى كه در كلاس اول درجا زده‏ايم تا بلكه تو برسى و ما كتاب‏ها را ورق بزنيم. اوقاتمان تلخ است اى شيرين‏تر از همه سيب‏هاى سرخ!
چرا نمى‏آيى تا سيب دلت را بو كنيم؟
آسمان، رعد و برق مى‏زند. دلش مى‏شكند و لحظه‏اى بعد تمام هستى‏اش را بر زمين مى‏تكاند. ماه در پشت ابرها پنهان است و روى ماهش را پوشانده. صداى ما بلند است:
شب بود، ماه پشت ابر بود...
باران، مثل شعر حافظ بر زمين جارى است و غزل‏هاى عميقش را براى ما مى‏خواند. تصنيف «اى پادشه خوبان...» در گوش كوچه‏ها مى‏پيچيد. بوى دلتنگى دارد باران. اى بارانى‏ترين! چه وقت لب‏هاى ما كلاس اولى‏ها را مى‏گشايى تا بخوانيم:
- آن مرد در باران آمد.
تا بخوانيم:
- آن مرد با باران آمد!