مجلات >حديث زندگی>شماره 6

به آيين غنچه

جواد محدّثى

 


66

يك سرمايه ناشناخته

سادگى است اگر كسى تنها با يك «نگاه» و «لبخند» و اظهار دوستى به «دام» بيفتد و خود را ارزان بفروشد.
گاهى پشت نگاه‏هاى مسموم و محبّت‏هاى فريبا، درّه هولناكى و شب تيره‏اى و بدبختى هول انگيزى نهفته است و جز با «بصيرت»، نمى‏توان آن سوى افق‏هاى غبارآلود را ديد.
ما بيش از هر چيز در زندگى، نيازمند «چراغ ايمان» و «عصاى پروا» و «سپر خودسازى» هستيم، تا بتوانيم از پيچ و خم راه‏هاى زندگى به سلامت بگذريم و در كام بدبختى و دام فساد، گرفتار نشويم.
«تجربه»، مى‏تواند چراغ راهمان باشد و آينه زلالى كه بسيارى از حقيقت‏ها را مى‏توانيم در آن ببينيم.
بارى! هرچند زمينه‏هاى رشد و تعالى، امكانات تزكيه و تهذيب، مراكز ارشاد و هدايت، انسان‏هاى دلسوز و متعهّد و برنامه‏هاى مفيد و سازنده در پيرامون ما فراوان است و مى‏توانند - اگر بخواهيم - ما را به «گوهر عفاف» و «صدف پاكى» برسانند، ولى بيش از اينها، جاذبه‏هاى «گناه» وسوسه‏انگيزان و دام‏هاى اغواگر و آنتن‏هاى فريب و فيلم‏هاى دجّال‏گونه و فريبندگى‏هاى آزادى و بى‏قيدى و خدافراموشى و در نتيجه، «خودفراموشى» وجود دارد و ما هر لحظه، بر سر دو راهىِ «فسق» و «فلاح» ايستاده‏ايم، و در انديشه انتخاب و گاهى ترديد در گزينش!
و دريغ بر آن‏كه ارزش «گوهر پاكى» را نشناسد و بدى را انتخاب كند!
آيا تاكنون ديده‏ايد كه باغبانى دور باغ خود حصار و پرچين نكشد و به نام «آزادى»، بوستان خود را در معرض تاراج ديگران قرار دهد؟
اگر باغبانى، سرمايه عمرش را كه در «محصول باغ» خلاصه مى‏شود، محافظت كند، كسى او را بر اين حدّ و حريم و حفاظ نهادن سرزنش نمى‏كند؛ بلكه جاى آفرين است. هيچ كس هم به نام «آزادى»، ديوار خانه خود را برنمى‏دارد و شب‏ها درِ حياطش را باز نمى‏گذارد؛ چون ممكن است دزدى رخنه كند و اموالش را به يغما برد.
صاحبان گنج و گوهر نيز، جواهرات خود را در معرض رهگذران نمى‏گذارند تا بدرخشد و جلوه كند و چشم و دل بربايد، بى‏آن‏كه حفاظى براى ايمنى‏اش قرار دهند؛ چون ممكن است خود جواهر ربوده شود.
خيلى دور نشويم. روش خردمندانه اين است كه هر چيزى قيمتى‏تر باشد، درصد مراقبت از آن بالاتر مى‏رود و هرچه نفيس‏تر باشد، بيم ربودنش و خوف غارتش بيشتر است؛ بنابراين، مواظبت از آن، لازم‏تر.

دژِ استوار حجاب

اگر پاكدامنى را گوهرى بدانيم، با هزار چشم بايد مراقبش باشيم.
اگر رشته مرواريد را در كمد و صندوق نگذارند و درِ آن را نبندند، گم مى‏شود.
اگر در مقابل پنجره خانه، تورى نزنند، از نيش پشه‏ها و مزاحمت مگس‏ها در امان نخواهند بود. حجاب، وسيله‏اى براى پيشگيرى از نيش‏ها و آسيب‏هاست.
وقتى شما راه ورود پشه را مى‏بنديد، خود را «مصون» ساخته‏ايد، نه «محدود» و «زندانى»!
اين سخن شهيد مطهرى چه زيباست:
«حجاب، مصونيّت است، نه محدوديّت!».
وقتى شما درِ خانه خود را مى‏بنديد، يا پشت پنجره اتاقتان پرده
 

67

مى‏آويزيد، يا درِ منزل خويش را قفل مى‏كنيد، خانه خود و آرامش و آسايش خود را از ورود بيگانه و نگاه‏هاى مزاحم در پناه و امنيّت قرار داده‏ايد، نه كه خود را در قيد و بند حصار افكنده باشيد.
ديوارهاى بلند، با برجك‏هاى نگهبانى و درى بزرگ و بسته و دربانى كنارش ايستاده و اغلب مسلّح و جمعى درون اين بنا و داخل اين محدوده به سر مى‏برند و نسبت به ورود و خروج اشخاص به قلمرو آن، كنترل مى‏شود.
مشخّصات ياد شده، مال كجاست؟ زندان يا قلعه؟ يا هر دو؟
بين زندان و قلعه، شباهت‏هايى است، همچنين بين زندانى و قلعه‏نشين؛ اما قلعه‏نشينان، مثل زندانيان، محصور و زندانى نيستند؛ بلكه محفوظ و مصون از گزند دشمن و بيم مهاجم و دشمن بيرونى‏اند.
«حجاب»، نه زندان، بلكه قلعه است.
آنان كه حجاب را برمى‏گزينند، مى‏خواهند «گوهر عفاف» خود را از تاراج، مصون نگه‏دارند. اين كار را با اختيار وانگيزه انجام مى‏دهند و بر گزينش خود هم مى‏بالند؛ چون راهى مى‏پويند كه به ايمنى خودشان و حفظ سرمايه‏شان منتهى مى‏شود.
آنان كه حجاب را «محدودسازى» بانوان مى‏شمارند، به تفاوت ميان «زندان» و «قلعه» دقّت نكرده‏اند. قلعه‏نشينان، اگر به حفظ مال و جان و سرمايه خويش علاقه‏مند باشند، بايد هم از دژبانى و دربانى و ديدبانى، استقبال كنند و هم از وجود آنها، تشكر.
بانوان با حجاب، قلعه‏نشينانى برخوردار از سرمايه و گوهر عفاف‏اند كه براى «صيانت» خود از دستبرد مهاجمان، به «دژ حجاب» پناهنده شده‏اند، و چه كارى عاقلانه و دورانديشانه! بانوان فرزانه و فهيم را كسى به زور در حجاب، زندانى نمى‏كند؛ بلكه خودشان با اختيار، حجاب را براى محفوظ ماندن عفاف و شخصيت و حرمتشان از نگاه‏هاى هوس آلود و نيت‏هاى آلوده، به عنوان «حصارى ايمن» برمى‏گزينند.
اين حجاب آگاهانه و انتخابى، نشان شخصيت يك خانم است كه دوست ندارد ملعبه اين و آن قرار گيرد و چشم‏هاى شهوت‏آلود، از چهره و اندام و روى و موى او، كامجويى كنند و ارضا شوند.
كجاى اين كار، عيب و عار است؟

عطر عفاف

گويند: «اگر درِ شيشه عطر را باز بگذارند، عطرش مى‏پرد»، و اين سخن جالبى است.
رايحه دل‏انگيز عطر را نبايد حراج كرد و به تاراج داد؛ چرا كه عصاره گل‏هاى عالم است و كمياب و ارزشمند. پس بايد قدرش را شناخت.
عفاف، همان رايحه دل‏انگيز عطر ياس را دارد؛ نجيب و دوست‏داشتنى. و حيف است كه در مزبله نگاه‏هاى شيطانى رها شود. اگر براى ايمنى از خطرها و آسودگى از مزاحمان، خود را بپوشانى، نه كسى ايراد مى‏گيرد و نه اگر هم ايراد بگيرد، اعتنا نمى‏كند؛ چرا كه سخنش را بى‏منطق و ناآگاهانه مى‏دانى.
عفاف، هم «گوهرى درونى» است، هم «جلوه‏اى برونى». جلوه بيرونى‏اش آن جلوه باطنى را محفوظ نگاه مى‏دارد.
اين‏كه مى‏گويند: «دل بايد پاك باشد»، بهانه‏اى براى گريز جاهلانه از همين مصونيّت است و آويختن به شاخه «لا قيدى». وگرنه، از «دل پاك» هم نبايد جز «نگاه پاك» و «رفتار پاك» برخيزد و برآيد!
ظاهر، آينه باطن است و حجاب بيرونى، نماى آشكار آن «طهارتِ درونى» است.
«از كوزه همان برون تراود كه در اوست».

68

نگهبان كرامت

زن، به خاطر ارزش و كرامتى كه دارد، بايد محفوظ بماند و خود را حراج نكند و در بازار سوداگران شهوت، خود را به بهاى چند نامه و نگاه و لبخند نفروشد.
زن، به خاطر لطافتى كه دارد، نبايد در دست‏هاى خشن كامجويان ديو سيرت، كه نقاب مهربانى و عشق، به چهره دارند، پژمرده شود و پس از آن‏كه گُلِ عصمتش را چيدند، او را دور اندازند، يا زيرپايشان له كنند.
زن، به خاطر عصمتى كه دارد و ميراث‏دار پاكى مريم است، نبايد بازيچه هوس شود و به ويروس گناه، آلوده گردد. گوهر عفاف و پاكى، كم‏ارزش‏تر از طلا و پول و محصول باغ و وسايل خانه نيست. دزدان ايمان و غارتگران شرف نيز فراوان‏اند. گرگانى در لباس ميش، اين سو و آن سو كمين كرده‏اند.
سادگى و خامى است كه كسى خود را در معرض ديد و تماشاى نگاه‏هاى مسموم و چشم‏هاى ناپاك قرار دهد و به دلبرى و جلوه‏گرى و طنّازى بپردازد و خيال كند هميشه در اين بازى برنده است! به غلط، مى‏انديشد كه بيماردلان و رهزنان عفاف، او را به وسوسه نمى‏اندازند و مى‏تواند از زهر نگاه‏ها و نيش پشه‏هاى شهوت، درامان بماند!
آن‏كه «ايمان» را به لقمه‏اى نان مى‏فروشد، آن‏كه «يوسف زيبايى» را با چند سكّه قلب، عوض مى‏كند، آن‏كه «كودك عفاف» را جلوى صدها گرگ گرسنه مى‏برد و به تماشا مى‏گذارد، روزى هم «پشت ديوار ندامت» خواهد نشست و اشك ندامت بر دامن حسرت خواهد ريخت. و سرانجام، در آخرت هم، به آتش بى‏پروايى خود خواهد سوخت.

گناه و نگاه

بعضى از «نگاه»ها، ويروس «گناه» منتشر مى‏كنند. بعضى از چهره‏ها هم، حشره مزاحمت جمع مى‏كنند. پس عفاف، هم در اين سو كه مى‏نگرد بايد رعايت شود، هم در آن سو كه در معرض نگاه است.
بى‏خيالى هم حدّى دارد!
خراب كردن همه ديوارها و برداشتن همه پرده‏ها و بازگذاشتن همه درها و پنجره‏ها، نشانه تيره‏انديشى است، نه روشنفكرى! علامت جاهليّت است، نه تمدّن!
مى‏گوييد نه؟ به طومار كسانى نگاه كنيد كه پس از رسوايى و بى‏آبرويى، با دو دست پشيمانى بر سر غفلت خويش مى‏زنند و بر جهالت خود، لعنت مى‏فرستند و بر آن همه خوش‏خيالى و سادگى خود مى‏خندند و مى‏گريند.
كسى كه از «جماعت رسوا» نگريزد، «رسواى جماعت» مى‏شود!
از اوّل كه جامه عفاف، سفيد و شفّاف است، نبايد گذاشت چركابه گناه برآن بپاشد. از اوّل بايد مواظب بود اين كاسه چينى نشكند و اين جام بلورين، تَرَك بر ندارد. از اوّل نبايد به پاى ويرانه، اجازه ورود به مزرعه نجابت داد، تا بوته‏هاى نورسِ عصمت را لگدمال كند.
ولى... گريه بى‏حاصل است و بى‏ثمر، وقتى كه شاخه شكست و گُل، چيده شد!
مگر هر «رابطه»اى خوب و هر «محبّت»ى مقدّس است؟ گاهى رابطه‏ها، دامْ‏گسترى‏هاى موذيانه‏اى براى شكارند. وقتى شكارِ ساده‏لوح در دام مى‏افتد، بر ساده‏لوحى و زودباورى و خوش‏خيالى خويش، لعنت مى‏كند.
چرا برخى‏ها شرط «احتياط» را از دست مى‏دهند و خود را در معرض بارش تركش‏هاى خطرناك، قرار مى‏دهند؟ آيا اين‏همه تركش خورده از نگاه‏هاى مسموم، براى عبرت، كافى نيست؟!
بسيارى از گناه‏ها، زاييده نگاه‏ها يا در معرض نگاه بودن است. پس، فاصله چندانى بين «نگاه» و «گناه» نيست!
تا كى مشترى ساده‏لوحِ لبخندهايى باشيم كه «لبخند فروشان» به صورت يك تله و دام مى‏گسترانند؟ مى‏دانيد چه تعداد مبتلايان به ويروس هوس، در بستر گناه آرميده‏اند؟
كنار هر نگاه، دو فرمان است:
دل و شيطان مى‏گويد: «چشم بدوز!».
دين و رحمان مى‏گويد: «چشم و ديده فروبند!».
عفاف، به اطاعت از كدام يك از اين دو فرمان است؟
سخن آخر آن‏كه: چنان نيست كه هركس به آزادى‏هاى حرام و ارتباطهاى آلوده و هوسناك، تن ندهد، عقب افتاده و ضعيف و بى‏دست و پاست! برعكس، هنرمند، كسى است كه بتواند خود را نگه‏دارد و هنر و قدرت «پاك زيستن» را داشته باشد، وگرنه، گناه و آلودگى كه هنر نيست؛ چون هم آسان است و هم از هر كس بر مى‏آيد.
در بوستان زندگى، از «گل عفاف» مراقبت كنيم... .