جواد محدّثى
يك سرمايه ناشناخته
سادگى است اگر كسى تنها با يك «نگاه» و «لبخند» و اظهار دوستى به «دام» بيفتد و خود را ارزان بفروشد.
گاهى پشت نگاههاى مسموم و محبّتهاى فريبا، درّه هولناكى و شب تيرهاى و بدبختى هول انگيزى نهفته است و جز با «بصيرت»، نمىتوان آن سوى افقهاى غبارآلود را ديد.
ما بيش از هر چيز در زندگى، نيازمند «چراغ ايمان» و «عصاى پروا» و «سپر خودسازى» هستيم، تا بتوانيم از پيچ و خم راههاى زندگى به سلامت بگذريم و در كام بدبختى و دام فساد، گرفتار نشويم.
«تجربه»، مىتواند چراغ راهمان باشد و آينه زلالى كه بسيارى از حقيقتها را مىتوانيم در آن ببينيم.
بارى! هرچند زمينههاى رشد و تعالى، امكانات تزكيه و تهذيب، مراكز ارشاد و هدايت، انسانهاى دلسوز و متعهّد و برنامههاى مفيد و سازنده در پيرامون ما فراوان است و مىتوانند - اگر بخواهيم - ما را به «گوهر عفاف» و «صدف پاكى» برسانند، ولى بيش از اينها، جاذبههاى «گناه» وسوسهانگيزان و دامهاى اغواگر و آنتنهاى فريب و فيلمهاى دجّالگونه و فريبندگىهاى آزادى و بىقيدى و خدافراموشى و در نتيجه، «خودفراموشى» وجود دارد و ما هر لحظه، بر سر دو راهىِ «فسق» و «فلاح» ايستادهايم، و در انديشه انتخاب و گاهى ترديد در گزينش!
و دريغ بر آنكه ارزش «گوهر پاكى» را نشناسد و بدى را انتخاب كند!
آيا تاكنون ديدهايد كه باغبانى دور باغ خود حصار و پرچين نكشد و به نام «آزادى»، بوستان خود را در معرض تاراج ديگران قرار دهد؟
اگر باغبانى، سرمايه عمرش را كه در «محصول باغ» خلاصه مىشود، محافظت كند، كسى او را بر اين حدّ و حريم و حفاظ نهادن سرزنش نمىكند؛ بلكه جاى آفرين است. هيچ كس هم به نام «آزادى»، ديوار خانه خود را برنمىدارد و شبها درِ حياطش را باز نمىگذارد؛ چون ممكن است دزدى رخنه كند و اموالش را به يغما برد.
صاحبان گنج و گوهر نيز، جواهرات خود را در معرض رهگذران نمىگذارند تا بدرخشد و جلوه كند و چشم و دل بربايد، بىآنكه حفاظى براى ايمنىاش قرار دهند؛ چون ممكن است خود جواهر ربوده شود.
خيلى دور نشويم. روش خردمندانه اين است كه هر چيزى قيمتىتر باشد، درصد مراقبت از آن بالاتر مىرود و هرچه نفيستر باشد، بيم ربودنش و خوف غارتش بيشتر است؛ بنابراين، مواظبت از آن، لازمتر.
دژِ استوار حجاب
اگر پاكدامنى را گوهرى بدانيم، با هزار چشم بايد مراقبش باشيم.
اگر رشته مرواريد را در كمد و صندوق نگذارند و درِ آن را نبندند، گم مىشود.
اگر در مقابل پنجره خانه، تورى نزنند، از نيش پشهها و مزاحمت مگسها در امان نخواهند بود. حجاب، وسيلهاى براى پيشگيرى از نيشها و آسيبهاست.
وقتى شما راه ورود پشه را مىبنديد، خود را «مصون» ساختهايد، نه «محدود» و «زندانى»!
اين سخن شهيد مطهرى چه زيباست:
«حجاب، مصونيّت است، نه محدوديّت!».
وقتى شما درِ خانه خود را مىبنديد، يا پشت پنجره اتاقتان پرده
مىآويزيد، يا درِ منزل خويش را قفل مىكنيد، خانه خود و آرامش و آسايش خود را از ورود بيگانه و نگاههاى مزاحم در پناه و امنيّت قرار دادهايد، نه كه خود را در قيد و بند حصار افكنده باشيد.
ديوارهاى بلند، با برجكهاى نگهبانى و درى بزرگ و بسته و دربانى كنارش ايستاده و اغلب مسلّح و جمعى درون اين بنا و داخل اين محدوده به سر مىبرند و نسبت به ورود و خروج اشخاص به قلمرو آن، كنترل مىشود.
مشخّصات ياد شده، مال كجاست؟ زندان يا قلعه؟ يا هر دو؟
بين زندان و قلعه، شباهتهايى است، همچنين بين زندانى و قلعهنشين؛ اما قلعهنشينان، مثل زندانيان، محصور و زندانى نيستند؛ بلكه محفوظ و مصون از گزند دشمن و بيم مهاجم و دشمن بيرونىاند.
«حجاب»، نه زندان، بلكه قلعه است.
آنان كه حجاب را برمىگزينند، مىخواهند «گوهر عفاف» خود را از تاراج، مصون نگهدارند. اين كار را با اختيار وانگيزه انجام مىدهند و بر گزينش خود هم مىبالند؛ چون راهى مىپويند كه به ايمنى خودشان و حفظ سرمايهشان منتهى مىشود.
آنان كه حجاب را «محدودسازى» بانوان مىشمارند، به تفاوت ميان «زندان» و «قلعه» دقّت نكردهاند. قلعهنشينان، اگر به حفظ مال و جان و سرمايه خويش علاقهمند باشند، بايد هم از دژبانى و دربانى و ديدبانى، استقبال كنند و هم از وجود آنها، تشكر.
بانوان با حجاب، قلعهنشينانى برخوردار از سرمايه و گوهر عفافاند كه براى «صيانت» خود از دستبرد مهاجمان، به «دژ حجاب» پناهنده شدهاند، و چه كارى عاقلانه و دورانديشانه! بانوان فرزانه و فهيم را كسى به زور در حجاب، زندانى نمىكند؛ بلكه خودشان با اختيار، حجاب را براى محفوظ ماندن عفاف و شخصيت و حرمتشان از نگاههاى هوس آلود و نيتهاى آلوده، به عنوان «حصارى ايمن» برمىگزينند.
اين حجاب آگاهانه و انتخابى، نشان شخصيت يك خانم است كه دوست ندارد ملعبه اين و آن قرار گيرد و چشمهاى شهوتآلود، از چهره و اندام و روى و موى او، كامجويى كنند و ارضا شوند.
كجاى اين كار، عيب و عار است؟
عطر عفاف
گويند: «اگر درِ شيشه عطر را باز بگذارند، عطرش مىپرد»، و اين سخن جالبى است.
رايحه دلانگيز عطر را نبايد حراج كرد و به تاراج داد؛ چرا كه عصاره گلهاى عالم است و كمياب و ارزشمند. پس بايد قدرش را شناخت.
عفاف، همان رايحه دلانگيز عطر ياس را دارد؛ نجيب و دوستداشتنى. و حيف است كه در مزبله نگاههاى شيطانى رها شود. اگر براى ايمنى از خطرها و آسودگى از مزاحمان، خود را بپوشانى، نه كسى ايراد مىگيرد و نه اگر هم ايراد بگيرد، اعتنا نمىكند؛ چرا كه سخنش را بىمنطق و ناآگاهانه مىدانى.
عفاف، هم «گوهرى درونى» است، هم «جلوهاى برونى». جلوه بيرونىاش آن جلوه باطنى را محفوظ نگاه مىدارد.
اينكه مىگويند: «دل بايد پاك باشد»، بهانهاى براى گريز جاهلانه از همين مصونيّت است و آويختن به شاخه «لا قيدى». وگرنه، از «دل پاك» هم نبايد جز «نگاه پاك» و «رفتار پاك» برخيزد و برآيد!
ظاهر، آينه باطن است و حجاب بيرونى، نماى آشكار آن «طهارتِ درونى» است.
«از كوزه همان برون تراود كه در اوست».
نگهبان كرامت
زن، به خاطر ارزش و كرامتى كه دارد، بايد محفوظ بماند و خود را حراج نكند و در بازار سوداگران شهوت، خود را به بهاى چند نامه و نگاه و لبخند نفروشد.
زن، به خاطر لطافتى كه دارد، نبايد در دستهاى خشن كامجويان ديو سيرت، كه نقاب مهربانى و عشق، به چهره دارند، پژمرده شود و پس از آنكه گُلِ عصمتش را چيدند، او را دور اندازند، يا زيرپايشان له كنند.
زن، به خاطر عصمتى كه دارد و ميراثدار پاكى مريم است، نبايد بازيچه هوس شود و به ويروس گناه، آلوده گردد. گوهر عفاف و پاكى، كمارزشتر از طلا و پول و محصول باغ و وسايل خانه نيست. دزدان ايمان و غارتگران شرف نيز فراواناند. گرگانى در لباس ميش، اين سو و آن سو كمين كردهاند.
سادگى و خامى است كه كسى خود را در معرض ديد و تماشاى نگاههاى مسموم و چشمهاى ناپاك قرار دهد و به دلبرى و جلوهگرى و طنّازى بپردازد و خيال كند هميشه در اين بازى برنده است! به غلط، مىانديشد كه بيماردلان و رهزنان عفاف، او را به وسوسه نمىاندازند و مىتواند از زهر نگاهها و نيش پشههاى شهوت، درامان بماند!
آنكه «ايمان» را به لقمهاى نان مىفروشد، آنكه «يوسف زيبايى» را با چند سكّه قلب، عوض مىكند، آنكه «كودك عفاف» را جلوى صدها گرگ گرسنه مىبرد و به تماشا مىگذارد، روزى هم «پشت ديوار ندامت» خواهد نشست و اشك ندامت بر دامن حسرت خواهد ريخت. و سرانجام، در آخرت هم، به آتش بىپروايى خود خواهد سوخت.
گناه و نگاه
بعضى از «نگاه»ها، ويروس «گناه» منتشر مىكنند. بعضى از چهرهها هم، حشره مزاحمت جمع مىكنند. پس عفاف، هم در اين سو كه مىنگرد بايد رعايت شود، هم در آن سو كه در معرض نگاه است.
بىخيالى هم حدّى دارد!
خراب كردن همه ديوارها و برداشتن همه پردهها و بازگذاشتن همه درها و پنجرهها، نشانه تيرهانديشى است، نه روشنفكرى! علامت جاهليّت است، نه تمدّن!
مىگوييد نه؟ به طومار كسانى نگاه كنيد كه پس از رسوايى و بىآبرويى، با دو دست پشيمانى بر سر غفلت خويش مىزنند و بر جهالت خود، لعنت مىفرستند و بر آن همه خوشخيالى و سادگى خود مىخندند و مىگريند.
كسى كه از «جماعت رسوا» نگريزد، «رسواى جماعت» مىشود!
از اوّل كه جامه عفاف، سفيد و شفّاف است، نبايد گذاشت چركابه گناه برآن بپاشد. از اوّل بايد مواظب بود اين كاسه چينى نشكند و اين جام بلورين، تَرَك بر ندارد. از اوّل نبايد به پاى ويرانه، اجازه ورود به مزرعه نجابت داد، تا بوتههاى نورسِ عصمت را لگدمال كند.
ولى... گريه بىحاصل است و بىثمر، وقتى كه شاخه شكست و گُل، چيده شد!
مگر هر «رابطه»اى خوب و هر «محبّت»ى مقدّس است؟ گاهى رابطهها، دامْگسترىهاى موذيانهاى براى شكارند. وقتى شكارِ سادهلوح در دام مىافتد، بر سادهلوحى و زودباورى و خوشخيالى خويش، لعنت مىكند.
چرا برخىها شرط «احتياط» را از دست مىدهند و خود را در معرض بارش تركشهاى خطرناك، قرار مىدهند؟ آيا اينهمه تركش خورده از نگاههاى مسموم، براى عبرت، كافى نيست؟!
بسيارى از گناهها، زاييده نگاهها يا در معرض نگاه بودن است. پس، فاصله چندانى بين «نگاه» و «گناه» نيست!
تا كى مشترى سادهلوحِ لبخندهايى باشيم كه «لبخند فروشان» به صورت يك تله و دام مىگسترانند؟ مىدانيد چه تعداد مبتلايان به ويروس هوس، در بستر گناه آرميدهاند؟
كنار هر نگاه، دو فرمان است:
دل و شيطان مىگويد: «چشم بدوز!».
دين و رحمان مىگويد: «چشم و ديده فروبند!».
عفاف، به اطاعت از كدام يك از اين دو فرمان است؟
سخن آخر آنكه: چنان نيست كه هركس به آزادىهاى حرام و ارتباطهاى آلوده و هوسناك، تن ندهد، عقب افتاده و ضعيف و بىدست و پاست! برعكس، هنرمند، كسى است كه بتواند خود را نگهدارد و هنر و قدرت «پاك زيستن» را داشته باشد، وگرنه، گناه و آلودگى كه هنر نيست؛ چون هم آسان است و هم از هر كس بر مىآيد.
در بوستان زندگى، از «گل عفاف» مراقبت كنيم... .