مجلات >حديث زندگی>شماره 6

اسوه‏ها

سيّد محمّد دلّال موسوى
 

61

شما چادر نداريد؟

خانم مرضيه حديده‏چى مى‏گويد : من وقتى از فرانسه آمدم ، هنوز مانتو شلوارم تنم بود . در مهران كه پايم صدمه خورده بود و عصايى زير دستم بود ، با آن مانتو شلوار خدمتشان رسيدم تا گزارش بدهم . فرمودند : «شما چادر نداريد ، بگويم احمد برايتان يك چادر بخرد» . گفتم : نه حاج آقا! چادر دارم ، امّا چون به كوه مى‏رفتم و اسلحه روى دوشم و فشنگ به كمرم و قمقمه به پهلويم آويزان بود و گاهى هم سه‏پايه تيربار را هم روى دوشم مى‏گرفتم و از كوه بالا مى‏رفتم ، اين بود كه اگر چادر هم به سر مى‏كردم ، ديگر خيلى مشكل بود . فرمودند : «چادر براى زن بهتر است» . من هم از همان جا آمدم و چادر را سَرَم كردم و ديگر برنداشتم .(4)
 

نماز، باز مىدارد از...

حضرت امام(ره) درباره آخوند ملّا عبّاس تربتى ، از علماى عارف و فرزانه ، اين داستان را نقل مى‏كنند كه : مرحوم حاج آخوند ملّا عبّاس ، پدر آقاى راشد ، يك وقت در راه مسافرت ، وارد قهوه خانه‏اى مى‏شود . به محض ورود، همراهان ايشان مى‏بينند كه در آن جا چند جوان ، بساط عيش و نوش پهن كرده‏اند و مشغول به فسادند . ناراحت و متحيّر مى‏مانند كه چه بكنند . حاج آخوند ، يك راست مى‏رود به گوشه‏اى و بدون ذرّه‏اى توجه و اعتنا ، سجّاده‏اش را مى‏اندازد و مشغول به نماز (خواندن )مى‏شود ، انگار آنها را اصلاً نديده است . همراهان هم به نماز مى‏ايستند . افراد ديگرى هم كه حاج آخوند را مى‏بينند و مى‏شناسند ، به ايشان اقتدا مى‏كنند . نماز كه تمام مى‏شود ، مى‏بينند كه از آن جوان‏ها و آن بساطشان خبرى نيست و خودشان رفته‏اند .(5)
 

بساطى كه مىماند

اين داستان را از زبان يكى از حاضران در آن مجلس به نام حاج على اكبر مى‏خوانيم : . . . در ايّام زمستان براى سركشى به املاك آقا (آخوند ملا محمّد كاظم خراسانى) به نيشابور رفته بودم . در مراجعه به مشهد ، در راه ، بين شريف آباد و مشهد ، برفگير شديم و در قهوه خانه «حوض حاج مهدى» مانديم . . . .
غير از ما جمعى ديگر نيز به همان قهوه خانه پناه آورده بودند. شب فرا رسيد كه اتومبيلى از طرف مشهد رسيد و چهار نفر از جوانان پولدار و خوشگذاران مشهد - كه چهار خانم را با خود داشتند و نمى‏دانم به كجا مى‏خواستند براى خوشگذرانى بروند - به سبب برف و تاريكى ، ناچار به همين قهوه خانه پناه آوردند .
آمدن آنها در آن شب تاريك برفى در ميان كوهستان ، بزم عشرتى مجّانى براى مسافران به وجود آورد . جوانان بطرى‏هاى مشروب و خوراكى‏ها را چيدند و زن‏ها بعضى به خوانندگى و بعضى به رقص پرداختند . در گرماگرم اين بساط ، درِ قهوه خانه باز شد و مرحوم حاج آخوند با سه چهار نفر كه از تربت به مشهد مى‏رفتند و مَركبشان الاغ بود ، از ناچارى برف و تاريكى شب ، رو به همين قهوه خانه آورده بودند و از صاحب قهوه خانه اجازه مى‏خواستند كه به آنها جايى بدهد و او گفت : سكّوى آن طرف ، خالى است ... .
من با مشاهده اين وضع ، هراسان شدم و گفتم كه نكند از جانب حاج آخوند نسبت به اينها تعرّضى بشود يا از جانب اينها به آن مرد ، اهانت شود و آماده شدم كه اگر خواستند به حاج آخوند اهانت كنند ، در مقام دفاع برآيم . هرچه باداباد ؛ ليكن حاج آخوند وارد قهوه خانه شد ، به طورى كه گويا نه كسى را مى‏بيند و نه چيزى را مى‏شنود و به سوى آن سكّو رفت و چون نماز مغرب و عشا را نخوانده بود ، از قهوه‏چى پرسيدند : «قبله كدام طرف است؟» و او سمت قبله را نشان داد . حاج آخوند به نماز ايستاد و آن چهار نفر به وى اقتدا كردند . يكى اذان گفت و حاج آخوند، اقامه گفت و وارد نماز شدند . من هم غنيمت دانستم ، وضو گرفتم و اقتدا كردم . چند نفر ديگر نيز از مسافران از بزم عشرت رو برگردانده و به صف جماعت پيوستند . قهوه‏چى نيز گفت: «غنيمت است . يك شب اقلاً نمازى پشت سرِ حاج آخوند بخوانيم». خلاصه وقتى كه از نماز فارغ گشتيم ، از جوان‏ها و خانم‏ها اثرى نبود . بساط خود را جمع كرده بودند و نفهميديم كه در آن شب برفى به كجا رفتند .(6)
 


62

تجربه توحيد

... راز جهش ، مبدأ تحوّل و نقطه عطف در زندگى شيخ (رجبعلى خيّاط) ، ماجرايى است كه بسيار تكان دهنده ، عبرت‏انگيز و آموزنده است . براى شيخ در آغازين روزهاى جوانى ، داستانى شبيه به داستان حضرت يوسف(ع) اتّفاق مى‏افتد . اين واقعه و آنچه پس از آن براى شيخ پيش آمد ، نمونه‏اى از توحيد تجربى است . . . آية اللَّه سيّد محمّد هادى ميلانى(ره) به اين داستان اشاره نموده و فرموده است : به شيخ عنايتى شده و آن به خاطر كفّ نفسى بوده كه در ايّام جوانى به عمل آورده است . . . فرزند آية اللَّه ميلانى ، اين واقعه را از زبان شيخ ، چنين نقل مى‏كند :
در ايّام جوانى ، دخترى رعنا و زيبا از بستگان ، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‏اى خلوت، مرا به دام انداخت . با خود گفتم : «رجبعلى! خدا مى‏تواند تو را خيلى امتحان كند . بيا يك بار تو خدا را امتحان كن و از اين حرام آماده و لذّت بخش به خاطر خدا صرفِ نظر كن» . سپس به خداوند عرضه داشتم . «خدايا! من اين گناه را براى تو ترك مى‏كنم . تو هم مرا براى خودت تربيت كن» .
آن‏گاه ، دليرانه ، همچون يوسف(ع) در برابر گناه مقاومت مى‏كند و از آلوده شدنِ دامن به گناه اجتناب مى‏ورزد و به سرعت از دام خطر مى‏گريزد . اين كفّ نفس و پرهيز از گناه ، موجب بصيرت و بينايى او مى‏گردد .
 


62

 

اى بهترين دوست!

دكتر فرزام نقل مى‏كند كه : جناب شيخ رجبعلى ، ذكر «يا خير حبيبٍ و محبوبٍ صلّ على محمّد و آل محمّد» را بعد از ديدن نامحرم ، بسيار مؤثّر و كارساز مى‏دانستند و بارها اين ذكر را به بنده سفارش و توصيه فرمودند تا از وسوسه شيطان در امان باشم . مى‏گفتند : «چشمت به نامحرم مى‏افتد ، اگر خوشت نيايد كه مريضى! امّا اگر خوشت آمد ، فوراً چشمت را ببند و سرت را پايين بينداز و بگو : «يا خير حبيب . . .» ؛ يعنى خدايا! من تو را مى‏خواهم . اينها چيه؟ اينها دوست داشتنى نيستند . هر چه كه نپايد ، دلبستگى نشايد...».(7)
 

مقصود، تويى...

مرحوم (حاج ميرزا على آقا) قاضى ، شاگردان خود را هريك طبق موازين شرعيه ، با رعايت آداب باطنى اعمال و حضور قلب در نمازها و اخلاص در افعال ، به طريق خاصّى دستورات اخلاقى مى‏دادند و دل‏هاى آنان را براى پذيرش الهامات عالم غيب ، آماده مى‏كردند .
خود ايشان در مسجد كوفه و مسجد سهله حجره داشتند و بعضى از شب‏ها را به تنهايى در آن حُجرات ، بيتوته مى‏كردند و شاگردان خود را نيز توصيه مى‏كردند كه بعضى از شب‏ها را به عبادت در مسجد كوفه و يا سهله ، بيتوته كنند . دستور داده بودند كه چنانچه در بين نماز و يا قرائت قرآن و يا در حال ذكر و فكر براى شما پيشامدى كرد و صورت زيبايى را ديديد و يا بعضى از جهات ديگر عالم غيب را مشاهده كرديد ، توجّه ننماييد و دنبال عمل خود باشيد .
استاد علامه طباطبايى(ره) مى‏فرمودند : روزى در مسجد كوفه نشسته و مشغول ذكر بودم . در آن بين ، يك حوريه بهشتى از طرف راست من آمد و يك جام شراب بهشتى در دست داشت و براى من آورده بود و خود را به من ارائه مى‏نمود . همين كه خواستم به او توجّهى كنم ، ناگهان ياد حرف استاد افتادم و لذا چشم پوشيده و توجّهى نكردم. آن حوريه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف كرد. من نيز توجّهى ننمودم و روى خود را برگرداندم . آن حوريه رنجيده شد و رفت و من تا به حال ، هر وقت آن منظره به يادم مى‏افتد ، از رنجش آن حوريه متأثّر مى‏شوم .(8)
 

زيبايى درون

ابن سيرين ، بسيار خوش صورت و با كمال بود . او در دوران جوانى ، بزّازى مى‏كرد . روزى زنى او را ديد و شيفته جمال او شد . زن، روزى به بهانه خريد جنس، او را وارد خانه خود كرد و درها را بست و در برابر ابن سيرين ، حركاتى انجام داد تا بلكه او را بفريبد ؛ ولى او از خدا ترسيد و به زن گفت : «به خدا پناه مى‏برم!». سپس او را نصيحت كرد و شرح عواقب زشت زنا را براى او بيان كرد ؛ ولى زن دست برنداشت . سرانجام ، ابن سيرين براى نجات خود از گناه ، حيله‏اى شرعى به كار برد و به زن گفت : «پس اجازه بده به دستشويى بروم». به دستشويى رفت و خود را به نجاست آلوده كرد . وقتى زن او را با آن وضعيت ديد، از او متنفّر شد و او را از خانه‏اش بيرون كرد و بدين ترتيب ، خود را از آلودگى معنوى نجات داد . خداوند نيز به سبب اين عمل او علم تعبير خواب را بدو آموخت و او در اين علم به مقامى رسيد كه پس از معصومان، هيچ كس بدان نرسيد .(9)
 


63

زدست ديده و دل...

يك روزى آقايى آمد خدمت آقاى ارباب (آية اللَّه حاج‏آقا رحيم ارباب) و گفت : «مى‏خواهم از منزلى كه فعلاً ساكن هستم، بروم؛ ليكن مادرم اجازه نمى‏دهد، و علّتش آن است كه در آن خانه، برادرانم و همسرانشان ساكن هستند و چه بسا ممكن است چشمم به نامَحرم بيفتد». ايشان فرمودند : «چشمتان به نامَحرم نيفتد. من چهل سال اين وضع برايم بود و چشمم به نامحرم نيفتاد... سعى كنيد با مادرتان همراهى كنيد».
شخص موثّقى نقل مى‏كرد موقعى كه آيةاللَّه ارباب، چشم‏هايشان را از دست داده بودند، يك نفر مى‏خواست به ايشان دلدارى و تسلّى بدهد و گفته بود : «آقا! عوضش شما راحت هستيد؛ چون وضع زمانه بد (است )و بدحجابى رايج است». ايشان فرموده بودند : «من تمام عمرم به نامَحرم نگاه نكرده‏ام».(10)
 

پياده، خسته، آسوده!

يك روز آقا (شيخ محمّدجواد انصارى همدانى) جهت قدم زدن به سمت عبّاس‏آباد - كه در آن زمان بيرون از شهر بود و محلّى تفريحى محسوب مى‏شد - رفتند. هنگام برگشتن كه نزديك غروب بوده، در يك سوارى كه آخرين وسيله برگشت بوده، سوار مى‏شود؛ ولى در اين اثنا، يك زن بى‏حجابى هم در ماشين سوار مى‏شود. آقا از ماشين پياده مى‏شود و تمام راه را با آن پيكر نحيف و لاغرش پياده به شهر برمى‏گردد.(11)

 

شرم

امام(ره) شديداً از كسى كه خلاف شرع انجام مى‏داد ، ناراحت مى‏شدند و خيلى حالشان برانگيخته مى‏شد . يعنى اگر يك وقت سرِ سفره دست ما از حدّ مجاز از آستين بيرون مى‏آمد ، تذكّر مى‏دادند .
امام(ره) صحبت بى مورد زن‏ها با نامحرم را ضرورت نمى‏ديدند . مثلاً در خانه خودشان وقتى كه يكى از نوه‏هاى پسرشان مكلّف مى‏شدند ، ديگر با آنها در يك اتاق نمى‏نشستيم . البته جالب اين جاست كه وقتى ما نزدشان بوديم ، نمى‏گفتند كه ما از اتاق بيرون برويم ، بلكه به او مى‏گفتند بيرون برود، يا اگر من پهلوى ايشان بودم و نوه مكلّف شده‏شان - كه مثل پسر خودم بود - مى‏خواست وارد اتاق شود ، مى‏گفتند : «كسى اين‏جا هست» .(1)
نوه حضرت امام (ره) مى‏گويد : امام(ره) هميشه به ما مى‏گفتند كه درست است كه مى‏گويند وجه و كفّين پيدا باشد ، امّا جوان‏ها بهتر است كه كمى بيشتر را بپوشانند و خيلى تأكيد مى‏كردند كه در خارج از منزل ، هيچ گونه عطرى مصرف نشود . يادم است كه در يكى از عيدها ، امام به نواده دخترى ديگرشان عطر دادند و به من يك چيز ديگر و فرمودند : «چون تو ازدواج نكرده‏اى ، بنابراين ، احتياجى به عطر ندارى» .(2)
امام(ره) هميشه مقيّد بودند ما از مغازه‏ها چيزى نخريم . با اين‏كه ما بچّه بوديم ، مى‏گفتند : «چيزى مى‏خواهيد ، بگوييد اين كارگر بخرد» . من دختر ده ، يازده ساله بودم . رفته بودم زيرگذر كاغذ بخرم . همان طور كه تند مى‏آمدم و صورتم را خوب نگرفته بودم ، ديدم آقا دارند مى‏آيند و مرا ديدند. چون هم صورتم تقريباً باز بود و هم تند مى‏آمدم و با ايشان روبه‏رو شدم، به قدرى ترسيدم كه وحشت كردم و دو روز در منزل پنهان شدم ؛ يعنى سرِ سفره حاضر نمى‏شدم .
يك جورى بهانه مى‏كردم و مى‏رفتم با كارگرِ خانه ناهار مى‏خوردم و شب‏ها خودم را به خواب مى‏زدم و نمى‏رفتم سرِ سفره .
ايشان هم نمى‏گفتند چرا فريده سرِ سفره نمى‏آيد ، در صورتى كه اگر يكى از بچه‏ها يك روز سرِ سفره نبود ، مقيّد بودند بپرسند : «چه‏طور نيست؟ چرا سرِ سفره نيست؟». اگر خانه بوديم ، بايد سر سفره حاضر مى‏شديم و اگر هم خانه نبوديم ، مى‏پرسيدند چرا نيستيم . . . ولى ايشان مى‏دانستند من براى چه خودم را نشان نمى‏دهم . به همين دليل، اصلاً به روى خودشان نياوردند ، براى اين‏كه قُبح قضيه از بين نرود و اين وحشت براى ما باقى بماند .(3)


1 . مهر و قهر، محمدرضا سبحانى‏نيا - سعيدرضا على عسكرى، اصفهان : انتشارات مركز فرهنگى شهيد مدرّس، 1379، دوم، ص 254 و 249(به نقل از : فاطمه طباطبايى، همسر مرحوم سيّد احمد خمينى).
2 . همان، ص 255.
3 . همان ، ص 167، (به نقل از : فريده مصطفوى، دختر حضرت امام(ره)).
4 . همان، ص 164.
5 . فضيلت‏هاى فراموش شده ، حسينعلى راشد، تهران : اطّلاعات، 1372، پنجم، ص 19 .
6 . همان ، ص 228 - 229 .
7 . كيمياى محبّت ، محمّد محمّدى رى‏شهرى ، قم : دارالحديث، ص 81 - 83 و 208 - 209 .
8 . سيماى فرزانگان ، رضا مختارى ، قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم ، 1369 ش ، سوم ، ص 76 .
9 . داستان‏ها و پندها(5 - 6)، محمّد محمّدى اشتهاردى ، تهران: پيام آزادى ، 1365 ، اوّل ، ص 132 - 133 (با تصرّف) .
10 . ارباب معرفت، اهتمام و تدوين : محمدحسين رياحى، اصفهان : روابط عمومى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى استان اصفهان، 1375، دوم ص 18 و 9.
11 . در كوى بى‏نشان‏ها، مصطفى كوفى‏نژاد، انتشارات نهاوندى، 1377، اوّل، ص‏84 .