مجلات >حديث زندگی>شماره 6

گل بوته ها

هادى حكيميان
 

59

دوتا آجر گذاشتم روى هم، تارم را بغل زدم و نشستم به تماشا. شاه‏رضا بى‏توجه به من، كارش را مى‏كرد. انگار كه گل‏بوته‏ها از سر انگشتانش مى‏ريخت؛ قطره قطره و نم‏نم مى‏چكيد روى كاشى و گِل، جان مى‏گرفت، آن‏قدرى كه آدم را مست عطر غنچه‏هاى تازه شكفته مى‏كرد.
وقتى شاه‏رضا قلم را از روى كاشى برمى‏داشت، آدم عشق مى‏كرد نگاهش كند. يك تابلوى ليلى و مجنون كشيده بود برايم روى يك كاشى بزرگ و يك تكه از درخت بيد، جوى آب و... .
بنا بود يك صحنه عاشورا هم برايم بكشد؛ همان‏كه ذوالجناح، با زينِ واژگون و يال و كوپال خونين، آمده بود طرف خيمه‏گاه. زن‏هاى حرم، دورش حلقه زده بودند... سكينه دست‏هايش را حلقه كرده بود دور گردن ذوالجناح: «بابام وقتى مى‏رفت تشنه بود... ذوالجناح! به بابام آب دادند يا با لب تشنه...؟».
شاه رضا مى‏گفت: «تا حالا صحنه عاشورا را نكشيده‏ام».
و من گفته بودم: «چه فرقى دارد. اصلاً شاه‏رضا! اين‏همه گل و بوته چه‏طورى مى‏آيد يكدفعه؟».
و شاه رضا گفته بود: «عينهو وقتى كه تار دستت مى‏گيرى يا وقتى تنبور مى‏زنى... ديگه دستت مال خودت نيست. دست كه سهله... دل آدم بال بال مى‏زنه!».
بلند شدم و راه افتادم. آن‏قدر وقت نداشتم كه جلوى مناره‏هاى مسجد جامع، خشكم بزند و ميان نقش‏هاى اسليمى و گل‏بوته‏ها گم شوم.
صداى اذان بلند شده بود كه انداختم تو كوچه پشت مسجد. نمى‏دانم اگر تارم را نداشتم، دست‏هايم را به كجا بند مى‏كردم؛ لابد به گل‏بوته‏هاى روى كاشى يا مثلاً...
وقتى تارم نبود، انگار دست‏هايم زيادى بودند؛ دو تكّه عضو زايد...
يك كوبه در، كافى بود كه فخرالسادات، از وسط حياط بگويد: «كيه؟» و من زير نور كم سوى چراغ، وا بروم كه چه؟ هيچى ديگر، آدم بى‏عرضه پخمه‏اى كه...! خاك تو سرت! بازهم او سلام كرد...
آخر، فخرالسادات، يك روز، فقط يك روز از من بزرگ‏تر بود و همين، كافى بود كه من به او سلام كنم...
توى ديوان حافظ استاد ديده بودم، روزى كه فخرالسادات به دنيا آمده بود و همان‏روز هم، مادرش سر زا رفته بود. گويا اسم مادرش هم همين بوده: «فخر السادات»؛ چون استاد، پايين صفحه نوشته بود: «امروز، هر دو خبرِ «مرگ» و «تولّد» فخرالسادات را يك‏جا توى سينه‏ام ريختند.
و اين بود كه من بايد سلام مى‏كردم. آخر، بزرگ‏تر بود؛ اما او...
البته من آن‏قدرها هم نفهم نبودم كه با يك سلام، اين‏همه خوش به حالم شود.
سلام كردنش به من، هيچ تفاوتى با سلام كردن به شاه رضا نداشت. نمى‏دانم، شايد نمى‏خواست قبول كند كه من به زور نوه شاه رضا حساب مى‏شوم.
كنار تالار، ولو شدم و مست عطر لاله‏عباسى‏ها. مى‏دانستم كه تا استاد، نمازش را تمام نكند، از آب يخ، خبرى نيست؛ يعنى بنا نبود فخرالسادات، دلش به حال من بسوزد. البته يك‏بار كه دل به دريا زده بودم و از او يك ليوان آب خواسته بودم، چنان چشم‏هاى سياهش دودو زده بود كه نزديك بود...
تخته گرده‏ام به عرق نشسته بود و چارستون تنم لرزيده بود،
 


60

نمى‏دانم چرا؟ يعنى من حرف بيجايى زده بودم كه... ؟
البته من يك چيز را خوب مى‏دانستم، اين‏كه هيچ وقت نتوانسته بودم تو چشم هيچ دخترى حتى دختر خاله‏ام كه از بچگى اسممان روى هم بود، زُل بزنم؛ امّا فخرالسادات تنها دخترى بود كه با شنيدن صدايش چارستون بدنم...
نه، دلم لرزيده بود... درست عينهو سيم‏هاى تارم...
صاف، تو صورتش زُل زده بودم. البته همان يك‏بار و اصلاً هم صدايم نلرزيده بود.
استاد كه عبايش را چهارتا كرد و گذاشت لبه تالار، مثل هميشه نگاهم را دوختم به آجرهاى كف حياط و پارچ آب را از دست فخرالسادات گرفتم. البته مى‏توانست بگذارد لب تالار و برود؛ امّا... الكى فقط براى اين‏كه حرفى زده باشم گفتم: «حالتان خوش نيست استاد؟».
استاد درحالى‏كه مثنوى‏اش را ورق مى‏زد گفت: «سيد جان! مثل اين‏كه چند روزى است سازت كوك نيست باباجان؟».
ليوان آب را دادم دستش و گفتم: «بله استاد، يعنى نه، خيلى هم كوكم! زير سايه شما استاد...».
استاد ته مانده آب را ريخت كف آجرهاى حياط و گفت: «لعنت بر دل سياه يزيد!».
قلپْ‏قلپْ، آب يخ ريخت تو ليوان و تا مى‏خواست پر شود، نزديك بود دلم از جا كنده شود!
ليوان را كه گرفتم، استاد گفت: «مثنوى را قرار بود يك نگاهى بكنى؟».
دستپاچه گفتم: «بله، بله استاد» و ليوان از دستم افتاد و جلوى پاى استاد پول پول شد. فخرالسادات كه خرده شيشه‏ها را جمع كرد و رفت، نگاهم را از زمين گرفتم و دوختم تو صورت استاد كه هنوز مثنوى ورق مى‏زد.
- ببخشيد استاد:
حكايت بر به كوى مى‏فروشان‏
كه حافظ توبه از زهد و ريا كرد
استاد كتاب را بست، پايش را گذاشت لبه تالار و گفت: «خوب! حكايت بر به كوى مى‏فروشان كه حافظ ... تو اصلاً معلوم است چه مى‏گويى هان؟ بنا بود امشب، مثنوى ورق بزنيم، قربان آن جدت!».
- بله استاد، هرچه شما بفرماييد استاد!
استاد، آرام، عينكش را از روى چشمش برداشت، گذاشت روى كتاب و گفت: «سيد جان، شروع كن بابا!».
- استاد، هنوز هيچ كس نيامده!
- باشه، شما شروع كن.
نگاهم به استاد بود كه گفت: «هرچه مى‏خواهد دل تنگت بخوان، بخوان بابا!».
دم گرفتم:
اى جان واى جانان من، دارم هواى عاشقى‏
اى وصل واى هجران من، دارم هواى عاشقى!
چشم‏هايم را كه بستم، نمى‏دانم چه‏طور شد كه يكدفعه زدم زير آواز:
حكايت بر به كوى مى‏فروشان‏
كه حافظ توبه از زهد و ريا كرد
تار و دستم ميان هوا و زمين، خشك شده بود. انگار كه استاد گفت: «مى‏خواهى توبه كنى سيّد؟ به جدت قسم، تو خيلى وقت است كه توبه كرده‏اى!».
گفتم: «ولى استاد...».
در حالى‏كه مثنوى ورق مى‏زد گفت: «تو پاكى، جوانى هنوز، گناهى ندارى كه...».
بقيه كه آمدند، شاه رضا با تنبورش شروع كرد... توى اين جمع پير پاتال‏ها فقط من بودم كه...
حتماً فخر السادات با خودش مى‏گفت: «پسره خلْ وضع، آمده پهلوى يك مشت فسيل».
امّا نه، فخرالسادات حق ندارد، اصلاً حق ندارد همچين فكرى بكند... او...
استاد گفت: «بخوان سيد جان!
شب جدايى سحر ندارد
كسى ز حالم خبر ندارد».
و من خواندم و وسط كار، به گريه افتادم. نشستم لب حوض و هق‏هق گريه كردم. استاد، هيچ‏وقت نپرسيده بود چرا و ديگران هم.
لب حوض، دست‏هايم را بردم زير آب. آرام، مشتم را پر كردم.
آب را كه به صورتم زدم، عكس ماه و سايه فخرالسادات كه از لب بام تا وسط حوض، قد كشيده بود، در موجْ موجِ آب و مهتاب، همراه هم گم شد.
بلند شدم و دوباره دم گرفتم. خواندم و باز هم بغضم تركيد... نه به خاطر حرف مردم، نه! نه اين‏كه بچه مطرب، نوحه خوان امام حسين شده بود، نه! نه اين‏كه به قول بابابزرگ، منبر جدم را در ازاى آلت كفر، داده بودم، نه!...
تنبور شاه رضا، آدم را مست مى‏كرد؛ انگار كه تنگ غروب، بالاى گلدسته‏هاى مسجد، داشتى...
من نمى‏خواستم اين دوتا مثل هم باشند. به خاطر همين، اصلاً از خودم بدم آمده بود. به خاطر همين‏كه صداى چنگِ بند زده استاد، چنان بلايى سرم مى‏آورد كه انگار، شب شام غريبان، بالاى منبر دارم...
وقتى مى‏رفتم دم در، فخرالسادات صدايم كرد. پاهايم شل شد. به خودم گفتم: «خاك تو سرت، اگر نتوانى دو كلام، حرف بزنى، خيلى پخمه و بى‏عرضه‏اى!».
علت گريه‏ام را مى‏خواست بداند كه چرا هر وقت...
مى‏دانيد «شب جدايى سحر ندارد، كسى ز حالم خبر ندارد» مال شب عاشورا بود؛ شام غريبان، زبان حال زينب.
و دوباره بغضم تركيد.