گل بوته ها
هادى حكيميان
دوتا آجر گذاشتم روى هم، تارم را بغل زدم و نشستم به تماشا. شاهرضا بىتوجه به من، كارش را مىكرد. انگار كه گلبوتهها از سر انگشتانش مىريخت؛ قطره قطره و نمنم مىچكيد روى كاشى و گِل، جان مىگرفت، آنقدرى كه آدم را مست عطر غنچههاى تازه شكفته مىكرد.
وقتى شاهرضا قلم را از روى كاشى برمىداشت، آدم عشق مىكرد نگاهش كند. يك تابلوى ليلى و مجنون كشيده بود برايم روى يك كاشى بزرگ و يك تكه از درخت بيد، جوى آب و... .
بنا بود يك صحنه عاشورا هم برايم بكشد؛ همانكه ذوالجناح، با زينِ واژگون و يال و كوپال خونين، آمده بود طرف خيمهگاه. زنهاى حرم، دورش حلقه زده بودند... سكينه دستهايش را حلقه كرده بود دور گردن ذوالجناح: «بابام وقتى مىرفت تشنه بود... ذوالجناح! به بابام آب دادند يا با لب تشنه...؟».
شاه رضا مىگفت: «تا حالا صحنه عاشورا را نكشيدهام».
و من گفته بودم: «چه فرقى دارد. اصلاً شاهرضا! اينهمه گل و بوته چهطورى مىآيد يكدفعه؟».
و شاه رضا گفته بود: «عينهو وقتى كه تار دستت مىگيرى يا وقتى تنبور مىزنى... ديگه دستت مال خودت نيست. دست كه سهله... دل آدم بال بال مىزنه!».
بلند شدم و راه افتادم. آنقدر وقت نداشتم كه جلوى منارههاى مسجد جامع، خشكم بزند و ميان نقشهاى اسليمى و گلبوتهها گم شوم.
صداى اذان بلند شده بود كه انداختم تو كوچه پشت مسجد. نمىدانم اگر تارم را نداشتم، دستهايم را به كجا بند مىكردم؛ لابد به گلبوتههاى روى كاشى يا مثلاً...
وقتى تارم نبود، انگار دستهايم زيادى بودند؛ دو تكّه عضو زايد...
يك كوبه در، كافى بود كه فخرالسادات، از وسط حياط بگويد: «كيه؟» و من زير نور كم سوى چراغ، وا بروم كه چه؟ هيچى ديگر، آدم بىعرضه پخمهاى كه...! خاك تو سرت! بازهم او سلام كرد...
آخر، فخرالسادات، يك روز، فقط يك روز از من بزرگتر بود و همين، كافى بود كه من به او سلام كنم...
توى ديوان حافظ استاد ديده بودم، روزى كه فخرالسادات به دنيا آمده بود و همانروز هم، مادرش سر زا رفته بود. گويا اسم مادرش هم همين بوده: «فخر السادات»؛ چون استاد، پايين صفحه نوشته بود: «امروز، هر دو خبرِ «مرگ» و «تولّد» فخرالسادات را يكجا توى سينهام ريختند.
و اين بود كه من بايد سلام مىكردم. آخر، بزرگتر بود؛ اما او...
البته من آنقدرها هم نفهم نبودم كه با يك سلام، اينهمه خوش به حالم شود.
سلام كردنش به من، هيچ تفاوتى با سلام كردن به شاه رضا نداشت. نمىدانم، شايد نمىخواست قبول كند كه من به زور نوه شاه رضا حساب مىشوم.
كنار تالار، ولو شدم و مست عطر لالهعباسىها. مىدانستم كه تا استاد، نمازش را تمام نكند، از آب يخ، خبرى نيست؛ يعنى بنا نبود فخرالسادات، دلش به حال من بسوزد. البته يكبار كه دل به دريا زده بودم و از او يك ليوان آب خواسته بودم، چنان چشمهاى سياهش دودو زده بود كه نزديك بود...
تخته گردهام به عرق نشسته بود و چارستون تنم لرزيده بود،
نمىدانم چرا؟ يعنى من حرف بيجايى زده بودم كه... ؟
البته من يك چيز را خوب مىدانستم، اينكه هيچ وقت نتوانسته بودم تو چشم هيچ دخترى حتى دختر خالهام كه از بچگى اسممان روى هم بود، زُل بزنم؛ امّا فخرالسادات تنها دخترى بود كه با شنيدن صدايش چارستون بدنم...
نه، دلم لرزيده بود... درست عينهو سيمهاى تارم...
صاف، تو صورتش زُل زده بودم. البته همان يكبار و اصلاً هم صدايم نلرزيده بود.
استاد كه عبايش را چهارتا كرد و گذاشت لبه تالار، مثل هميشه نگاهم را دوختم به آجرهاى كف حياط و پارچ آب را از دست فخرالسادات گرفتم. البته مىتوانست بگذارد لب تالار و برود؛ امّا... الكى فقط براى اينكه حرفى زده باشم گفتم: «حالتان خوش نيست استاد؟».
استاد درحالىكه مثنوىاش را ورق مىزد گفت: «سيد جان! مثل اينكه چند روزى است سازت كوك نيست باباجان؟».
ليوان آب را دادم دستش و گفتم: «بله استاد، يعنى نه، خيلى هم كوكم! زير سايه شما استاد...».
استاد ته مانده آب را ريخت كف آجرهاى حياط و گفت: «لعنت بر دل سياه يزيد!».
قلپْقلپْ، آب يخ ريخت تو ليوان و تا مىخواست پر شود، نزديك بود دلم از جا كنده شود!
ليوان را كه گرفتم، استاد گفت: «مثنوى را قرار بود يك نگاهى بكنى؟».
دستپاچه گفتم: «بله، بله استاد» و ليوان از دستم افتاد و جلوى پاى استاد پول پول شد. فخرالسادات كه خرده شيشهها را جمع كرد و رفت، نگاهم را از زمين گرفتم و دوختم تو صورت استاد كه هنوز مثنوى ورق مىزد.
- ببخشيد استاد:
حكايت بر به كوى مىفروشان
كه حافظ توبه از زهد و ريا كرد
استاد كتاب را بست، پايش را گذاشت لبه تالار و گفت: «خوب! حكايت بر به كوى مىفروشان كه حافظ ... تو اصلاً معلوم است چه مىگويى هان؟ بنا بود امشب، مثنوى ورق بزنيم، قربان آن جدت!».
- بله استاد، هرچه شما بفرماييد استاد!
استاد، آرام، عينكش را از روى چشمش برداشت، گذاشت روى كتاب و گفت: «سيد جان، شروع كن بابا!».
- استاد، هنوز هيچ كس نيامده!
- باشه، شما شروع كن.
نگاهم به استاد بود كه گفت: «هرچه مىخواهد دل تنگت بخوان، بخوان بابا!».
دم گرفتم:
اى جان واى جانان من، دارم هواى عاشقى
اى وصل واى هجران من، دارم هواى عاشقى!
چشمهايم را كه بستم، نمىدانم چهطور شد كه يكدفعه زدم زير آواز:
حكايت بر به كوى مىفروشان
كه حافظ توبه از زهد و ريا كرد
تار و دستم ميان هوا و زمين، خشك شده بود. انگار كه استاد گفت: «مىخواهى توبه كنى سيّد؟ به جدت قسم، تو خيلى وقت است كه توبه كردهاى!».
گفتم: «ولى استاد...».
در حالىكه مثنوى ورق مىزد گفت: «تو پاكى، جوانى هنوز، گناهى ندارى كه...».
بقيه كه آمدند، شاه رضا با تنبورش شروع كرد... توى اين جمع پير پاتالها فقط من بودم كه...
حتماً فخر السادات با خودش مىگفت: «پسره خلْ وضع، آمده پهلوى يك مشت فسيل».
امّا نه، فخرالسادات حق ندارد، اصلاً حق ندارد همچين فكرى بكند... او...
استاد گفت: «بخوان سيد جان!
شب جدايى سحر ندارد
كسى ز حالم خبر ندارد».
و من خواندم و وسط كار، به گريه افتادم. نشستم لب حوض و هقهق گريه كردم. استاد، هيچوقت نپرسيده بود چرا و ديگران هم.
لب حوض، دستهايم را بردم زير آب. آرام، مشتم را پر كردم.
آب را كه به صورتم زدم، عكس ماه و سايه فخرالسادات كه از لب بام تا وسط حوض، قد كشيده بود، در موجْ موجِ آب و مهتاب، همراه هم گم شد.
بلند شدم و دوباره دم گرفتم. خواندم و باز هم بغضم تركيد... نه به خاطر حرف مردم، نه! نه اينكه بچه مطرب، نوحه خوان امام حسين شده بود، نه! نه اينكه به قول بابابزرگ، منبر جدم را در ازاى آلت كفر، داده بودم، نه!...
تنبور شاه رضا، آدم را مست مىكرد؛ انگار كه تنگ غروب، بالاى گلدستههاى مسجد، داشتى...
من نمىخواستم اين دوتا مثل هم باشند. به خاطر همين، اصلاً از خودم بدم آمده بود. به خاطر همينكه صداى چنگِ بند زده استاد، چنان بلايى سرم مىآورد كه انگار، شب شام غريبان، بالاى منبر دارم...
وقتى مىرفتم دم در، فخرالسادات صدايم كرد. پاهايم شل شد. به خودم گفتم: «خاك تو سرت، اگر نتوانى دو كلام، حرف بزنى، خيلى پخمه و بىعرضهاى!».
علت گريهام را مىخواست بداند كه چرا هر وقت...
مىدانيد «شب جدايى سحر ندارد، كسى ز حالم خبر ندارد» مال شب عاشورا بود؛ شام غريبان، زبان حال زينب.
و دوباره بغضم تركيد.