عبّاس پسنديده
انسان را در يك سمت قرار مىدهيم و آفرينش را با همه گستردگى و پيچيدگى و پديدههاى تلخ و شيرينش در سمت ديگر. حال، سؤال اين است كه آيا همه آنچه در جهان آفرينش هست، براى انسان سودمند است؟ و آيا هر آنچه در آفرينش است، براى انسان زيانبار است؟ بدون شك، جواب اين دو پرسش، منفى است. بايد گفت برخى از پديدههاى آفرينش براى انسان «سودمند»ند و برخى ديگر «زيان بخش».
دو نيروى درون
انسان، بايد آنچه را كه به نفع اوست، جذب كند و چيزهايى را كه به زيان اوست، دفع نمايد. به همين جهت، در وجود انسان، دو نيرو نهاده شده است: نيروى «جذب» و نيروى «دفع». به وسيله نيروى اول (جذب)، انسان قادر است آنچه را به صلاح اوست، جذب كند و به وسيله نيروى دوم (دفع)، قادر است هر آنچه را به زيان اوست، دفع نمايد. نيروى جاذبه و دافعه، رابط ميان انسان و آفرينش است و از شگفتىهاى خلقت شمرده مىشود. نيروى جاذبه، همان چيزى است كه در فرهنگ ما از آن به عنوان «شهوت» ياد مىشود و نيروى دافعه همان چيزى است كه آن را «خشم» مىناميم.
مهم اين است كه ميان نيروى جاذبه و آنچه واقعاً به نفع انسان است و همچنين ميان نيروى دافعه و آنچه به زيان انسان است، يك رابطه قهرى و تخلّفناپذير وجود ندارد. يعنى اين گونه نيست كه نيروى جاذبه درونى انسان، خود به خود، چيزهايى را جذب كند كه واقعاً به مصلحت اوست و يا نيروى دافعه، چيزهايى را دفع كند كه واقعاً به زيان اوست. بلكه اين دو نيرو، آزادند و اين امكان، وجود دارد كه اشتباه كنند.
به بيان ديگر، اين دو نيرو هوشمند نيستند كه نفع يا زيان واقعى را تشخيص دهند و به تناسب، جذب يا دفع كنند. كارِ شناسايى سود و زيان انسان، به تشخيص فردى وابسته است. نيروى جاذبه هر فرد، آنچه را كه او سودمند تشخيص دهد، جذب مىكند و نيروى دافعه وى نيز تنها آنچه را كه خود او زيانآور تشخيص دهد، دفع مىكند. مهم اينجاست كه در تشخيص فردى، امكان اشتباه وجود دارد.
(1)
نوعى جاذبه: خواست جنسى
يكى از شاخههاى نيروى جاذبه درونى، «غريزه جنسى» يا «شهوت جنسى» و يا به تعبير عامّه «شهوت» است كه مثل ديگر غرايز انسانى، دو نوع كاركرد مثبت يا منفى دارد. اين غريزه، از آنچه در آفرينش وجود دارد، امورى را گزينش و طلب مىكند كه بتواند ارضا كننده خواست جنسى باشد. نكته اساسى اينجاست كه امكان دارد برخى از آن چيزهايى كه مىتوانند خواست جنسى را ارضا كنند، به سود انسان نباشند. اينگونه نيست كه هرآنچه توان ارضاى خواست جنسى را دارد، به مصلحت انسان نيز باشد. بسيارى از لذّتها ويرانگرند
(2) و به همين جهت، «لذّتگرايى» در رأس آفات انسانيت قرار دارد
(3) و هرچه اين گرايش، شديدتر و سريعتر باشد، هجوم آفات نيز شديدتر و سريعتر خواهد بود.
(4) پس در اينجا يك هنرمندى نياز است: هنر تشخيص ارضاكننده سودمند از ارضاكننده زيان آور.
كسى كه از هنر انسانيت، برخوردار و به سرنوشت خود علاقهمند باشد، شاهين غريزه جنسى خود را در هرجا كه لذّت يافت مىشود، فرود نمىآورد كه شايد دامى عاقبتسوز، پهن شده باشد. شهوت، كمينگاه شيطان است.
(5) بىدقّتى و شتابزدگى در انتخاب ارضا كنندهها، ممكن
است انسان را به دام شيطان سياه درافكند؛ دامى كه رهايى از آن، ناممكن و يا بسيار دشوار است.
به بيان ديگر، هرچند ماهيت شهوت، جذب منفعت است، ولى چون تعلّق نيروى شهوت به منفعتها قهرى و اتوماتيك نبوده، نيازمند تشخيص هوشمندانه است. ممكن است اشتباه انسان در تشخيص، سبب جذب زيان گردد و اين، امرى شگفت و در عين حال، توجّه برانگيز است. ممكن است نيروى جاذبه - كه رسالتش جذب منفعت است - ، در عمل، به جذب زيان منجر شود. شهوتِ كنترل نشده، شهوت هرزه و شهوتى كه تحت مديريت انسان نبوده و يله و رها باشد، چنين حالتى دارد. كارها بر دو قسماند: كارى كه لذّت آن تمام مىشود و تبعات منفى آن باقى مىماند، و كارى كه زحمت آن پايان مىپذيرد و اجر آن باقى مىماند.(6)
لذّت مطلوب
لذّت مطلوب، آن است كه دو ويژگى عمده داشته باشد: يكى «پايدار بودن» است. لذتى كه پايدار نباشد، خيرى در آن نيست.
(7) و بلكه بالاتر از اين، در شهوتى كه پايدار نباشد، لذّت پايدار (يا واقعى) وجود ندارد.
(8) كسى كه از شهوات دنيا چشم پوشى كند، بهشت را براى خود خريده است
(9) و لذا خوشبختترين مردم، كسى است كه عفّت پيشه كند و لذتهاى ناپايدار دنيا را به خاطر لذتهاى پايدار آخرت، ترك كند.
(10)
ويژگى دوم، «پيامد سوء نداشتن» است. شهوتى كه درد و رنج در پى داشته باشد، خيرى ندارد.
(11) چنين شهوتى، هرچند سرآغازش شادى و طرب است، اما پايان آن، گرفتارى و بدبختى است.
(12) كسى كه همنشين شهوت باشد، اسير پيامدهاى تلخ آن است.
(13) «شيرينى لذّت»ها قابل مقايسه با «تلخى پيامد»هاى آن نيست.
(14) بنابراين، آيا چنين شهوتى را مىتوان لذتبخش دانست؟
بدون شك، لذّتى كه آميخته با رنج و درد است، لذّت نيست.
(15) چگونه مىتوان از شهوت، لذت برد، درحالىكه دربردارنده انواع آفتهاست
(16) و به جاى اينكه چيزى به ارمغان آورد، بسيارى از داشتههاى مفيد انسان را مىسوزاند. محروم ساختن انسان از بسيارى نعمتها، ويژگى شهوت دريده و مهار نشدهاى است كه از «خطّ قرمز» گذشته است.
(17) شايد آدمى نتواند تصوّر كند كه آنچه در برابر يك لذّت آنى از دست مىدهد، تا چه اندازه بزرگ است. يك محاسبه منطقى سود و زيان، انسان خردمند را متوجّه مىسازد كه لذّت آنى، ارزش تحمّل آن همه محروميت را ندارد. بد نيست يكبار هم كه شده، محروميتهاى حاصل از شهوت سركش را مرور كنيم:
محروميت از سلامت روان
شهوت افسار گسيخته، درد پنهانى
(18) و سم كشنده
(19) و بيمارى هلاكتآور است.
(20) كسى كه اهل شهوت است، از سلامتى نفس و روان، برخوردار نيست.
(21) عملى كردن خواستههاى شهوانى و تبعيت از آنها، بدترين درد است
(22) و لذا همنشين شهوت جنسى، روانى بيمار خواهد داشت.
(23)
تحريك مداوم جنسى و شهوانى، آرامش روانى را برهم مىزند و انسان را پيوسته در وضعيت هيجانْ نگه مىدارد. برانگيختگى مداوم جنسى و نوسان پىدرپى شهوت، موجب فرسايش روان مىگردد. شهوت كه زبانه كشد، كارى جز نابودى روح و روان آدمى ندارد.
(24)
جوان ما كه متأسفانه بهطور گستردهاى روياروى با زنان و دختران غير عفيف، ويترينهاى وسوسهانگيز مغازهها، دوستان ناباب، آوازهاى حرام (مثلاً آوازهاى مشتمل بر مضامين غيراخلاقى يا شنيدن آواز زن نامحرم براى مردان)، فيلمها و سىدىها و عكسهاى مستهجن، و... قرار دارد، در حقيقت، همانند كسى است كه پىدرپى زير بمباران قراردارد.
بمباران وسوسهها و تحريك مداوم هوس جنسى، آرامش و آسايش جوان را مىربايد و چون آرامش، زيربناى سلامت روان است، نبود آرامش، يعنى محروميت از سلامت روان و لذا كسى كه عفّت نورزد و شهوت خود را كنترل نكند، پيوسته بيمار خواهد ماند.
(25) پيروى از شهوت، اساس همه محنتها و دردهاست
(26) و برآوردن تمامى خواستههاى آن، آدمى را به وادى رنج و عذاب مىكشاند.
(27) چهبسا شهوت كوتاهى كه حسرت بلندى را درپى خواهد داشت.
(28) كسى كه شهوت خود را مهار نكند، در حسرت و اندوه فرو مىرود
(29) و هرچه لذتجويىاش افزون شود، درد و اندوهش نيز افزون مىگردد.
(30)
كنترل شهوت، براى روان آدمى، مناسبتر است و ارضاى دائمى شهوت، مايه سختتر شدن آن.
(31) لذا جاى شگفتى است اگر كسى عاقبت اندوهبار شهوت را بداند و عفّت نورزد.
(32) عفّت مايه آرامش، آسايش و راحتى روح و روان آدمى است.
(33) شهوت خويش را كنترل كن، تا از گزند آفات روانى، سالم بمانى!
(34)
محروميت از خِرد
هوسهاى شهوانى، ضد عقلاند
(35) و آفت خرد.
(36) هيجان شهوت، عقل را زايل مىكند
(37) و خِرد را از ميان مىبرد.
(38) كسى كه به دنبال شهوت مىرود، نه درست مىبيند و نه درست مىشنود.
(39) در وضعيت شهوانى، چشم و گوش كه دروازههاى عقل و ابزارهاى شناختاند، به درستى عمل نمىكنند و عقل، كه وظيفه تجزيه و تحليل را دارد، ناكارآمد مىشود و آنگاه كه عقل، ناكارآمد گردد، دين و دنياى انسان، نابود مىشود.
(40) همچنين در تحريك جنسى، تمركز حواس برهم مىخورَد و آرامش لازم براى تفكّر و تصميمگيرى و فراغت لازم براى پرداختن به علم و هنر از ميان مىرود. به همين جهت، اُفت تحصيلى را براى جوان و ضعف علمى - فرهنگى را براى جامعه به همراه مىآورد. نزد اهل خرد، شهوت، چيزى پست و سبك است
(41) و لذا خردگرايان و كسانى كه به دين، دنيا و تحصيل خويش علاقهمندند، گِرد شهوت نچرخيده، عفّت پيشه مىكنند.
(42) بدين ترتيب، كسى كه شهوت خويش را كنترل كند، عقل او رشد خواهد كرد.
(43)
محروميت از پيشرفت
كسى كه طبق شهوت خود عمل كند، برخلاف رشد و تعالى خويش حركت كرده است.
(44) بنده شهوت، براى ترقّى و پيشرفت، راهى بس دشوار در پيش دارد.
(45) چه بسا لذّتهاى پست و شهوتهاى حرام كه آدمى را از رسيدن به مراتب عالى باز مىدارند؛
(46) چرا كه شهوت در حقيقت، كودكى و بىخردى است
(47) و شهوتران، همانند كودكان، به خاكبازى مشغول است و از خاكبازى تا مدارج عالى انسانى، فاصلهاى بسيار طولانى وجود دارد.
محروميت از بصيرت
بعضى چيزها را با چشم سر بايد ديد و بعضى را با چشم دل. انسان هم به «بصر» نياز دارد و هم به «بصيرت». بصر، امور مادى را مىبيند و بصيرت، امور معنوى را. آنچه ديدن را براى «بصر»، ممكن مىسازد، اشعههاى نور است و آنچه ديدن را براى «بصيرت»، ممكن مىسازد، نور باطن است.
همچنين برخى صداها را با گوش سر بايد شنيد و برخى را با گوش دل. كسى كه اهل شهوت باشد، گوش دل او كر و چشم دل او كور مىشود(48) و كسى كه چنين شود، خود را از لذت شنيدنىها و ديدنىهاى بسيارى كه فقط با گوش و چشم دل، قابل شنيدن و ديدناند، محروم ساخته است.
همچنين در مسير سعادت، نياز فراوانى به تشخيص راه از چاه است. جداسازى درست از نادرست، و حق از باطل، عامل سعادت و مشخص نبودن مرز ميان اين امور، مايه شكست و ناكامى و بدبختى است. آن نيرويى كه توان فرق گذاشتن ميان اين امور را دارد و انسان را از تشخيص درست، بهرهمند مىسازد، «تقوا» نام دارد(49) و دشمن تقوا شهوت است. شهوت و تقوا با يكديگر جمع نمىشوند. دلى كه خانه شهوت باشد، جايگاه تقوا نيست.(50) زيادهخواهى جنسى، نيروى تقوا را نابود مىسازد(51) و فقدان تقوا يعنى فقدان قوّه بصيرت، تيزبينى و پيشبينى. آيا اينها محروميت نيستند؟ آيا اين محروميتها را بايد ناچيز انگاشت؟
چرا جان ما از شنيدن آواى دلنشين ملكوت و روح ما از ديدن ملكوت آسمان و زمين، محروم باشد؟! چرا انسان از نيروى بصيرت و تقوا محروم گردد؟ آيا شهوت، ارزش اينهمه محروميت را دارد؟! آيا اين هزينه براى شهوترانى، بسيار سنگين نيست؟! آيا اين، معاملهاى زيانبار نيست؟ عاقل، كسى است كه بر شهوت خود چيره شود و آخرتش را به دنيا نفروشد.(52)
محروميت از آزادى
برترينِ نعمتها، آزادى روح، و بدترينِ اسارتها، اسارت روح است. سؤال اين است كه آيا ما بايد در اختيار شهوت باشيم يا شهوت در اختيار ما؟ آيا ما بايد شهوت را مديريت كنيم يا شهوتْ ما را؟ آيا زمام انسان، بايد به دست عقل باشد يا به دست شهوت؟
كسى كه گوش به فرمان چيزى باشد و از آن اطاعت كند، خود را بنده آن ساخته است.
(53) كسى كه اهل شهوت باشد، برده شهوت خويش شده است. برده شهوت، اختيارى از خويش ندارد؛ كارى را انجام مىدهد، چيزى را مىبيند، صدايى را مىشنود، و سخنى را بر زبان جارى مىكند كه شهوت خواسته است.
گاهى ممكن است تن و بدن كسى اسير باشد، اما روح او آزاد. آزادگان سرافراز ميهن اسلامى، هرچند در بند دشمن اسير بودند، اما روحشان آزاد بود و به همين جهت، آنان را «آزاده» خواندند؛ اما گاهى بدن انسانها آزاد است، ولى روحشان اسير و برده. اين اسارت و بردگى، از اسارت جسم، بدتر است و بدين دليل است كه مىگوييم: برده شهوت، ذليلتر از برده جسمانى است؛
(54) آغازش بردگى و پايانش نابودى است.
(55) كسى كه برده شهوت باشد، خويشتن را خوار ساخته است.
(56) پس بياييد برده هوس نباشيم
(57) كه بردگى شهوت، اسارتى است بىپايان!
(58)
خوشا به حال آنان كه مالك نفس خويشاند، نه برده آن!
(59) كسى كه بر نفس خويش تسلّط داشته باشد، كارش رونق مىگيرد.
(60) مالكيت بر نفس، نشانه قدرت انسان است. قدرتمندترين مردم، كسى است كه بتواند بر نفس خود اعمال قدرت كرده،
(61) آن را مديريت نمايد. اگر كسى به اين مرحله دست يابد، به احساس رضايت و عزّتْ دست مىيابد. پس چرا با شهوترانى، خود را از اين نعمتْ محروم سازيم؟
محروميت از خوشنامى
شهوت، آغازى شيرين و پايانى رسواگر دارد. بسا شهوتهايى كه حاصلى جز بدنامى و بىآبرويى ندارند. چه زشت است كسى با تبعيت از شهوت و ارتكاب فحشا، خود را نزد مردم بىآبرو سازد!
(62) سرنوشت فرمانروايىِ شهوت، چيزى جز رسوايى و ننگ نيست.
(63) بايد به انديشه فردا بود. لذّت امروز، نبايد موجب غفلت از فردا گردد. چون فرداى رسوايى فرا رسد، حلاوت شهوت امروز، با تلخىِ ننگ از ميان مىرود.
(64) نيكنامى گوهرى است كه نبايد آن را با چيزى به مثل شهوتِ پست دنيايى عوض كرد. يكى از رهآوردهاى عفّت، حفظ خوشنامى و پرهيز از رسوايى و بدنامى است.
محروميت از بهشت
وقتى كه خداوند متعال، بهشت را آفريد، فرمود: «اى جبرئيل! برو و نظرى به آن بينداز». جبرئيل رفت و نگاه كرد. سپس خرسند و شادان گفت: «خداوندا! به عزّتت سوگند، هيچ كس نيست كه ويژگىهاى آن را بشنود، مگر اينكه مشتاق گشته، وارد آن مىشود». آنگاه خداوند بهشت را با انواع سختىها آميخته ساخت و به جبرئيل فرمود: «برو و نگاه كن!». جبرئيل رفت و نگاه كرد و با حالى مضطرب و نگران آمد و گفت: «خداوندا! به عزّتت سوگند، خوف آن دارم كه هيچ كس وارد آن نشود!».
پس از آن، خداوند، دوزخ را آفريد و به جبرئيل فرمود: «برو و نگاه كن». جبرئيل رفت و چون نگاه كرد، گفت: «خداوندا! به عزّتت سوگند، هيچ كس نيست كه از وضع دوزخْ مطلع گردد و وارد آن شود». خداوند، دوزخ را با انواع شهوتها و لذتها آميخت و بار ديگر از جبرئيل خواست كه به آن بنگرد. جبرئيل رفت و چون دوزخ را در اين هيئت ديد، با نگرانى گفت: «خداوندا! به عزّتت سوگند، از آن بيم دارم كه هيچ كس نمانَد، مگر آنكه وارد آن گردد».
(65)
اين، يك واقعيت است كه اولاً دنيا پايانپذير است و آخرت، ابدى. ثانياً «سختى دنيا»، «بهشت آخرت» را درپى دارد و «لذت دنيا»، «دوزخ آخرت» را. كسى كه اهل عيش و نوش و شهوت باشد، پا در مسيرى گذاشته است كه پايان آن، دوزخ است و آنكه عفّت گزيند، مسيرى را برگزيده است كه به بهشت ختم مىشود.
انتخاب شهوت، به معناى محروميت از بهشت و خريدن دوزخ است. دوزخ، مسيرى سهل و آسان دارد كه همان شهوت است.
(66) كسى كه در پى ارضاى لذّت و شهوت باشد، به دوزخ درافتد.
(67) اهل شهوت در روز واپسين، بدبوتر از مردار، وارد صحراى محشر مىشوند.
(68) پس بياييد هرگاه زيادهخواهىها ما را وسوسه كردند، خويشتندارى پيشه كنيم
(69) كه پايان عفّت، بهشت است. كدام بهتر است: «لذت آنى و عذاب ابدى» يا «رنج آنى و بهشت ابدى»؟!
سخن آخر
زيادهخواهى جنسى، طيف گستردهاى از محروميتها را به دنبال دارد كه به برخى از آنها اشاره شد. بعيد است كه كسى پيامدهاى سوء شهوترانى را بداند و عفّت نگزيند.
(70) پيروى از شهوت و ترك عفّت، ميوه جهل است.
(71) كسانى كه نمىدانند، در بند شهوت اسير مىشوند.
(72) كسانى كه اهل خِرد باشند، عفّت مىورزند.
(73) بياييم با تأمّل در پيامدهاى سوء و عواقب دردناك زيادهخواهىِ جنسى، عفّتْ پيشه كنيم و آينده خود را از گزند آسيبها و آفتها ايمن سازيم!
1 . براى ايمنى از اشتباه، معيارها و نشانههايى وجود دارد كه به برخى از آنها در اين نوشتار، اشاره شده است.
2 . غررالحكم، ح 50.
3 . همان، ح 5244.
4 . همان، ح 8589.
5 . همان، ح 583 و 2121.
6 . نهجالبلاغه، حكمت 121.
7 . غررالحكم، ح 10707.
8 . همان، ح 10727.
9 . همان، 6065.
10 . همان، ح 3218.
11 . همان، ح 10901.
12 . همان، ح 3133.
13 . همان، ح 6755.
14 . همان، ح 10865.
15 . همان، ح 10498.
16 . صحيفه سجاديه جامعه، ج 2، ص 512.
17 . همان، ج 1، ص 304؛ غررالحكم، ح 224.
18 . غررالحكم، ح 601.
19 . همان، ح 876.
20 . همان، ح 1789.
21 . همان، ح 8140.
22 . همان، ح 1458.
23 . همان، ح 6790.
24 . همان، ح 5899.
25 . همان، ح 8999.
26 . همان، ح 3486 و 1048.
27 . همان، ح 2671.
28 . طبقات ابن سعد، ج 7، ص 423.
29 . تحف العقول، ص 117.
30 . غررالكم، ح 4254.
31 . همان، ح 5390.
32 . بحارالأنوار، ج 1، ص 161.
33 . تحف العقول، ص 17.
34 . غررالحكم، ح 2440.
35 . همان، ح 1029.
36 . همان، ح 3925.
37 . مستدرك الوسايل، ج 11، ص 211.
38 . همان جا.
39 . نهجالبلاغه، ج 1، ص 211.
40 . الكافى، ج 1، ص 17؛ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 344.
41 . غررالحكم، ح 8226 .
42 . همان: ح 5776.
43 . همان، ح 7953.
44 . همان، ح 7957.
45 . شرح نهجالبلاغه، ج 20، ص 258، ح 24.
46 . غررالحكم، ح 6937.
47 . همان، ح 142.
48 . همان، ح 3849 و 9168 و 8352 .
49 . قرآن كريم يكى از فوايد تقوا را برخوردار شدن از نيروى «فرقان» يا قدرت تميز ميان حق و باطل مىداند:
يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنوا إنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُم فُرقاناً (سوره انفال، آيه 29).
50 . تنبيه الخواطر، ج 2، ص 122.
51 . غررالحكم، ح 10606.
52 . همان، ح 1983.
53 . الكافى، ج 6، ص 434، ح 24.
54 . غررالحكم، ح 6298 و 9836.
55 . همان، ح 2746.
56 . همان، ح 3188.
57 . همان، ح 10423.
58 . همان، ح 6300.
59 . همان، ح 5952.
60 . همان، ح 7870.
61 . همان، ح 3037.
62 . الكافى، ج 7، ص 188، ح 3.
63 . مستدرك الوسائل، ج 11، ص 212.
64 . غررالحكم، ح 4885 و 6301.
65 . مسند احمد، ج 2، ص 354.
66 . كنز العمّال، ج 15، ص 883، ح 43502.
67 . الكافى، ج 2، ص 89.
68 . تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 493.
69 . بحارالأنوار، ج 77، ص 180.
70 . غررالحكم، ح 6257.
71 . بحارالأنوار، ج 73، ص 122.
72 . غررالحكم، ح 922 و 499.
73 . همان، ح 7646.