مجلات >حديث زندگی>شماره 6

سرمايه‏اى بر روى دست

عبّاس پسنديده
 

53

انسان را در يك سمت قرار مى‏دهيم و آفرينش را با همه گستردگى و پيچيدگى و پديده‏هاى تلخ و شيرينش در سمت ديگر. حال، سؤال اين است كه آيا همه آنچه در جهان آفرينش هست، براى انسان سودمند است؟ و آيا هر آنچه در آفرينش است، براى انسان زيانبار است؟ بدون شك، جواب اين دو پرسش، منفى است. بايد گفت برخى از پديده‏هاى آفرينش براى انسان «سودمند»ند و برخى ديگر «زيان بخش».

دو نيروى درون

انسان، بايد آنچه را كه به نفع اوست، جذب كند و چيزهايى را كه به زيان اوست، دفع نمايد. به همين جهت، در وجود انسان، دو نيرو نهاده شده است: نيروى «جذب» و نيروى «دفع». به وسيله نيروى اول (جذب)، انسان قادر است آنچه را به صلاح اوست، جذب كند و به وسيله نيروى دوم (دفع)، قادر است هر آنچه را به زيان اوست، دفع نمايد. نيروى جاذبه و دافعه، رابط ميان انسان و آفرينش است و از شگفتى‏هاى خلقت شمرده مى‏شود. نيروى جاذبه، همان چيزى است كه در فرهنگ ما از آن به عنوان «شهوت» ياد مى‏شود و نيروى دافعه همان چيزى است كه آن را «خشم» مى‏ناميم.
مهم اين است كه ميان نيروى جاذبه و آنچه واقعاً به نفع انسان است و همچنين ميان نيروى دافعه و آنچه به زيان انسان است، يك رابطه قهرى و تخلّف‏ناپذير وجود ندارد. يعنى اين گونه نيست كه نيروى جاذبه درونى انسان، خود به خود، چيزهايى را جذب كند كه واقعاً به مصلحت اوست و يا نيروى دافعه، چيزهايى را دفع كند كه واقعاً به زيان اوست. بلكه اين دو نيرو، آزادند و اين امكان، وجود دارد كه اشتباه كنند.
به بيان ديگر، اين دو نيرو هوشمند نيستند كه نفع يا زيان واقعى را تشخيص دهند و به تناسب، جذب يا دفع كنند. كارِ شناسايى سود و زيان انسان، به تشخيص فردى وابسته است. نيروى جاذبه هر فرد، آنچه را كه او سودمند تشخيص دهد، جذب مى‏كند و نيروى دافعه وى نيز تنها آنچه را كه خود او زيان‏آور تشخيص دهد، دفع مى‏كند. مهم اين‏جاست كه در تشخيص فردى، امكان اشتباه وجود دارد.(1)

نوعى جاذبه: خواست جنسى

يكى از شاخه‏هاى نيروى جاذبه درونى، «غريزه جنسى» يا «شهوت جنسى» و يا به تعبير عامّه «شهوت» است كه مثل ديگر غرايز انسانى، دو نوع كاركرد مثبت يا منفى دارد. اين غريزه، از آنچه در آفرينش وجود دارد، امورى را گزينش و طلب مى‏كند كه بتواند ارضا كننده خواست جنسى باشد. نكته اساسى اين‏جاست كه امكان دارد برخى از آن چيزهايى كه مى‏توانند خواست جنسى را ارضا كنند، به سود انسان نباشند. اين‏گونه نيست كه هرآنچه توان ارضاى خواست جنسى را دارد، به مصلحت انسان نيز باشد. بسيارى از لذّت‏ها ويرانگرند(2) و به همين جهت، «لذّتگرايى» در رأس آفات انسانيت قرار دارد(3) و هرچه اين گرايش، شديدتر و سريع‏تر باشد، هجوم آفات نيز شديدتر و سريع‏تر خواهد بود.(4) پس در اين‏جا يك هنرمندى نياز است: هنر تشخيص ارضاكننده سودمند از ارضاكننده زيان آور.
كسى كه از هنر انسانيت، برخوردار و به سرنوشت خود علاقه‏مند باشد، شاهين غريزه جنسى خود را در هرجا كه لذّت يافت مى‏شود، فرود نمى‏آورد كه شايد دامى عاقبت‏سوز، پهن شده باشد. شهوت، كمينگاه شيطان است.(5) بى‏دقّتى و شتابزدگى در انتخاب ارضا كننده‏ها، ممكن
 

54

است انسان را به دام شيطان سياه درافكند؛ دامى كه رهايى از آن، ناممكن و يا بسيار دشوار است.
به بيان ديگر، هرچند ماهيت شهوت، جذب منفعت است، ولى چون تعلّق نيروى شهوت به منفعت‏ها قهرى و اتوماتيك نبوده، نيازمند تشخيص هوشمندانه است. ممكن است اشتباه انسان در تشخيص، سبب جذب زيان گردد و اين، امرى شگفت و در عين حال، توجّه برانگيز است. ممكن است نيروى جاذبه - كه رسالتش جذب منفعت است - ، در عمل، به جذب زيان منجر شود. شهوتِ كنترل نشده، شهوت هرزه و شهوتى كه تحت مديريت انسان نبوده و يله و رها باشد، چنين حالتى دارد. كارها بر دو قسم‏اند: كارى كه لذّت آن تمام مى‏شود و تبعات منفى آن باقى مى‏ماند، و كارى كه زحمت آن پايان مى‏پذيرد و اجر آن باقى مى‏ماند.(6)

لذّت مطلوب

لذّت مطلوب، آن است كه دو ويژگى عمده داشته باشد: يكى «پايدار بودن» است. لذتى كه پايدار نباشد، خيرى در آن نيست.(7) و بلكه بالاتر از اين، در شهوتى كه پايدار نباشد، لذّت پايدار (يا واقعى) وجود ندارد.(8) كسى كه از شهوات دنيا چشم پوشى كند، بهشت را براى خود خريده است‏(9) و لذا خوش‏بخت‏ترين مردم، كسى است كه عفّت پيشه كند و لذت‏هاى ناپايدار دنيا را به خاطر لذت‏هاى پايدار آخرت، ترك كند.(10)
ويژگى دوم، «پيامد سوء نداشتن» است. شهوتى كه درد و رنج در پى داشته باشد، خيرى ندارد.(11) چنين شهوتى، هرچند سرآغازش شادى و طرب است، اما پايان آن، گرفتارى و بدبختى است.(12) كسى كه همنشين شهوت باشد، اسير پيامدهاى تلخ آن است.(13) «شيرينى لذّت»ها قابل مقايسه با «تلخى پيامد»هاى آن نيست.(14) بنابراين، آيا چنين شهوتى را مى‏توان لذت‏بخش دانست؟
بدون شك، لذّتى كه آميخته با رنج و درد است، لذّت نيست.(15) چگونه مى‏توان از شهوت، لذت برد، درحالى‏كه دربردارنده انواع آفت‏هاست‏(16) و به جاى اين‏كه چيزى به ارمغان آورد، بسيارى از داشته‏هاى مفيد انسان را مى‏سوزاند. محروم ساختن انسان از بسيارى نعمت‏ها، ويژگى شهوت دريده و مهار نشده‏اى است كه از «خطّ قرمز» گذشته است.(17) شايد آدمى نتواند تصوّر كند كه آنچه در برابر يك لذّت آنى از دست مى‏دهد، تا چه اندازه بزرگ است. يك محاسبه منطقى سود و زيان، انسان خردمند را متوجّه مى‏سازد كه لذّت آنى، ارزش تحمّل آن همه محروميت را ندارد. بد نيست يك‏بار هم كه شده، محروميت‏هاى حاصل از شهوت سركش را مرور كنيم:

محروميت از سلامت روان

شهوت افسار گسيخته، درد پنهانى‏(18) و سم كشنده‏(19) و بيمارى هلاكت‏آور است.(20) كسى كه اهل شهوت است، از سلامتى نفس و روان، برخوردار نيست.(21) عملى كردن خواسته‏هاى شهوانى و تبعيت از آنها، بدترين درد است‏(22) و لذا همنشين شهوت جنسى، روانى بيمار خواهد داشت.(23)
تحريك مداوم جنسى و شهوانى، آرامش روانى را برهم مى‏زند و انسان را پيوسته در وضعيت هيجانْ نگه مى‏دارد. برانگيختگى مداوم جنسى و نوسان پى‏درپى شهوت، موجب فرسايش روان مى‏گردد. شهوت كه زبانه كشد، كارى جز نابودى روح و روان آدمى ندارد.(24)
جوان ما كه متأسفانه به‏طور گسترده‏اى روياروى با زنان و دختران غير عفيف، ويترين‏هاى وسوسه‏انگيز مغازه‏ها، دوستان ناباب، آوازهاى حرام (مثلاً آوازهاى مشتمل بر مضامين غيراخلاقى يا شنيدن آواز زن نامحرم براى مردان)، فيلم‏ها و سى‏دى‏ها و عكس‏هاى مستهجن، و... قرار دارد، در حقيقت، همانند كسى است كه پى‏درپى زير بمباران قراردارد.
بمباران وسوسه‏ها و تحريك مداوم هوس جنسى، آرامش و آسايش جوان را مى‏ربايد و چون آرامش، زيربناى سلامت روان است، نبود آرامش، يعنى محروميت از سلامت روان و لذا كسى كه عفّت نورزد و شهوت خود را كنترل نكند، پيوسته بيمار خواهد ماند.(25) پيروى از شهوت، اساس همه محنت‏ها و دردهاست‏(26) و برآوردن تمامى خواسته‏هاى آن، آدمى را به وادى رنج و عذاب مى‏كشاند.(27) چه‏بسا شهوت كوتاهى كه حسرت بلندى را درپى خواهد داشت.(28) كسى كه شهوت خود را مهار نكند، در حسرت و اندوه فرو مى‏رود(29) و هرچه لذتجويى‏اش افزون شود، درد و اندوهش نيز افزون مى‏گردد.(30)
كنترل شهوت، براى روان آدمى، مناسب‏تر است و ارضاى دائمى شهوت، مايه سخت‏تر شدن آن.(31) لذا جاى شگفتى است اگر كسى عاقبت اندوهبار شهوت را بداند و عفّت نورزد.(32) عفّت مايه آرامش، آسايش و راحتى روح و روان آدمى است.(33) شهوت خويش را كنترل كن، تا از گزند آفات روانى، سالم بمانى!(34)

محروميت از خِرد

هوس‏هاى شهوانى، ضد عقل‏اند(35) و آفت خرد.(36) هيجان شهوت، عقل را زايل مى‏كند(37) و خِرد را از ميان مى‏برد.(38) كسى كه به دنبال شهوت مى‏رود، نه درست مى‏بيند و نه درست مى‏شنود.(39) در وضعيت شهوانى، چشم و گوش كه دروازه‏هاى عقل و ابزارهاى شناخت‏اند، به درستى عمل نمى‏كنند و عقل، كه وظيفه تجزيه و تحليل را دارد، ناكارآمد مى‏شود و آن‏گاه كه عقل، ناكارآمد گردد، دين و دنياى انسان، نابود مى‏شود.(40) همچنين در تحريك جنسى، تمركز حواس برهم مى‏خورَد و آرامش لازم براى تفكّر و تصميم‏گيرى و فراغت لازم براى پرداختن به علم و هنر از ميان مى‏رود. به همين جهت، اُفت تحصيلى را براى جوان و ضعف علمى - فرهنگى را براى جامعه به همراه مى‏آورد. نزد اهل خرد، شهوت، چيزى پست و سبك است‏(41) و لذا خردگرايان و كسانى كه به دين، دنيا و تحصيل خويش علاقه‏مندند، گِرد شهوت نچرخيده، عفّت پيشه مى‏كنند.(42) بدين ترتيب، كسى كه شهوت خويش را كنترل كند، عقل او رشد خواهد كرد.(43)

55

محروميت از پيشرفت

كسى كه طبق شهوت خود عمل كند، برخلاف رشد و تعالى خويش حركت كرده است.(44) بنده شهوت، براى ترقّى و پيشرفت، راهى بس دشوار در پيش دارد.(45) چه بسا لذّت‏هاى پست و شهوت‏هاى حرام كه آدمى را از رسيدن به مراتب عالى باز مى‏دارند؛(46) چرا كه شهوت در حقيقت، كودكى و بى‏خردى است‏(47) و شهوتران، همانند كودكان، به خاك‏بازى مشغول است و از خاك‏بازى تا مدارج عالى انسانى، فاصله‏اى بسيار طولانى وجود دارد.

محروميت از بصيرت

بعضى چيزها را با چشم سر بايد ديد و بعضى را با چشم دل. انسان هم به «بصر» نياز دارد و هم به «بصيرت». بصر، امور مادى را مى‏بيند و بصيرت، امور معنوى را. آنچه ديدن را براى «بصر»، ممكن مى‏سازد، اشعه‏هاى نور است و آنچه ديدن را براى «بصيرت»، ممكن مى‏سازد، نور باطن است.
 

56

همچنين برخى صداها را با گوش سر بايد شنيد و برخى را با گوش دل. كسى كه اهل شهوت باشد، گوش دل او كر و چشم دل او كور مى‏شود(48) و كسى كه چنين شود، خود را از لذت شنيدنى‏ها و ديدنى‏هاى بسيارى كه فقط با گوش و چشم دل، قابل شنيدن و ديدن‏اند، محروم ساخته است.
همچنين در مسير سعادت، نياز فراوانى به تشخيص راه از چاه است. جداسازى درست از نادرست، و حق از باطل، عامل سعادت و مشخص نبودن مرز ميان اين امور، مايه شكست و ناكامى و بدبختى است. آن نيرويى كه توان فرق گذاشتن ميان اين امور را دارد و انسان را از تشخيص درست، بهره‏مند مى‏سازد، «تقوا» نام دارد(49) و دشمن تقوا شهوت است. شهوت و تقوا با يكديگر جمع نمى‏شوند. دلى كه خانه شهوت باشد، جايگاه تقوا نيست.(50) زياده‏خواهى جنسى، نيروى تقوا را نابود مى‏سازد(51) و فقدان تقوا يعنى فقدان قوّه بصيرت، تيزبينى و پيش‏بينى. آيا اينها محروميت نيستند؟ آيا اين محروميت‏ها را بايد ناچيز انگاشت؟
چرا جان ما از شنيدن آواى دلنشين ملكوت و روح ما از ديدن ملكوت آسمان و زمين، محروم باشد؟! چرا انسان از نيروى بصيرت و تقوا محروم گردد؟ آيا شهوت، ارزش اين‏همه محروميت را دارد؟! آيا اين هزينه براى شهوترانى، بسيار سنگين نيست؟! آيا اين، معامله‏اى زيانبار نيست؟ عاقل، كسى است كه بر شهوت خود چيره شود و آخرتش را به دنيا نفروشد.(52)

محروميت از آزادى

برترينِ نعمت‏ها، آزادى روح، و بدترينِ اسارت‏ها، اسارت روح است. سؤال اين است كه آيا ما بايد در اختيار شهوت باشيم يا شهوت در اختيار ما؟ آيا ما بايد شهوت را مديريت كنيم يا شهوتْ ما را؟ آيا زمام انسان، بايد به دست عقل باشد يا به دست شهوت؟
كسى كه گوش به فرمان چيزى باشد و از آن اطاعت كند، خود را بنده آن ساخته است.(53) كسى كه اهل شهوت باشد، برده شهوت خويش شده است. برده شهوت، اختيارى از خويش ندارد؛ كارى را انجام مى‏دهد، چيزى را مى‏بيند، صدايى را مى‏شنود، و سخنى را بر زبان جارى مى‏كند كه شهوت خواسته است.
گاهى ممكن است تن و بدن كسى اسير باشد، اما روح او آزاد. آزادگان سرافراز ميهن اسلامى، هرچند در بند دشمن اسير بودند، اما روحشان آزاد بود و به همين جهت، آنان را «آزاده» خواندند؛ اما گاهى بدن انسان‏ها آزاد است، ولى روحشان اسير و برده. اين اسارت و بردگى، از اسارت جسم، بدتر است و بدين دليل است كه مى‏گوييم: برده شهوت، ذليل‏تر از برده جسمانى است؛(54) آغازش بردگى و پايانش نابودى است.(55) كسى كه برده شهوت باشد، خويشتن را خوار ساخته است.(56) پس بياييد برده هوس نباشيم‏(57) كه بردگى شهوت، اسارتى است بى‏پايان!(58)
خوشا به حال آنان كه مالك نفس خويش‏اند، نه برده آن!(59) كسى كه بر نفس خويش تسلّط داشته باشد، كارش رونق مى‏گيرد.(60) مالكيت بر نفس، نشانه قدرت انسان است. قدرتمندترين مردم، كسى است كه بتواند بر نفس خود اعمال قدرت كرده،(61) آن را مديريت نمايد. اگر كسى به اين مرحله دست يابد، به احساس رضايت و عزّتْ دست مى‏يابد. پس چرا با شهوترانى، خود را از اين نعمتْ محروم سازيم؟

محروميت از خوش‏نامى

شهوت، آغازى شيرين و پايانى رسواگر دارد. بسا شهوت‏هايى كه حاصلى جز بدنامى و بى‏آبرويى ندارند. چه زشت است كسى با تبعيت از شهوت و ارتكاب فحشا، خود را نزد مردم بى‏آبرو سازد!(62) سرنوشت فرمانروايىِ شهوت، چيزى جز رسوايى و ننگ نيست.(63) بايد به انديشه فردا بود. لذّت امروز، نبايد موجب غفلت از فردا گردد. چون فرداى رسوايى فرا رسد، حلاوت شهوت امروز، با تلخىِ ننگ از ميان مى‏رود.(64) نيك‏نامى گوهرى است كه نبايد آن را با چيزى به مثل شهوتِ پست دنيايى عوض كرد. يكى از ره‏آوردهاى عفّت، حفظ خوش‏نامى و پرهيز از رسوايى و بدنامى است.

محروميت از بهشت

وقتى كه خداوند متعال، بهشت را آفريد، فرمود: «اى جبرئيل! برو و نظرى به آن بينداز». جبرئيل رفت و نگاه كرد. سپس خرسند و شادان گفت: «خداوندا! به عزّتت سوگند، هيچ كس نيست كه ويژگى‏هاى آن را بشنود، مگر اين‏كه مشتاق گشته، وارد آن مى‏شود». آن‏گاه خداوند بهشت را با انواع سختى‏ها آميخته ساخت و به جبرئيل فرمود: «برو و نگاه كن!». جبرئيل رفت و نگاه كرد و با حالى مضطرب و نگران آمد و گفت: «خداوندا! به عزّتت سوگند، خوف آن دارم كه هيچ كس وارد آن نشود!».
پس از آن، خداوند، دوزخ را آفريد و به جبرئيل فرمود: «برو و نگاه كن». جبرئيل رفت و چون نگاه كرد، گفت: «خداوندا! به عزّتت سوگند، هيچ كس نيست كه از وضع دوزخْ مطلع گردد و وارد آن شود». خداوند، دوزخ را با انواع شهوت‏ها و لذت‏ها آميخت و بار ديگر از جبرئيل خواست كه به آن بنگرد. جبرئيل رفت و چون دوزخ را در اين هيئت ديد، با نگرانى گفت: «خداوندا! به عزّتت سوگند، از آن بيم دارم كه هيچ كس نمانَد، مگر آن‏كه وارد آن گردد».(65)
اين، يك واقعيت است كه اولاً دنيا پايان‏پذير است و آخرت، ابدى. ثانياً «سختى دنيا»، «بهشت آخرت» را درپى دارد و «لذت دنيا»، «دوزخ آخرت» را. كسى كه اهل عيش و نوش و شهوت باشد، پا در مسيرى گذاشته است كه پايان آن، دوزخ است و آن‏كه عفّت گزيند، مسيرى را برگزيده است كه به بهشت ختم مى‏شود.
انتخاب شهوت، به معناى محروميت از بهشت و خريدن دوزخ است. دوزخ، مسيرى سهل و آسان دارد كه همان شهوت است.(66) كسى كه در پى ارضاى لذّت و شهوت باشد، به دوزخ درافتد.(67) اهل شهوت در روز واپسين، بدبوتر از مردار، وارد صحراى محشر مى‏شوند.(68) پس بياييد هرگاه زياده‏خواهى‏ها ما را وسوسه كردند، خويشتندارى پيشه كنيم‏(69) كه پايان عفّت، بهشت است. كدام بهتر است: «لذت آنى و عذاب ابدى» يا «رنج آنى و بهشت ابدى»؟!

سخن آخر

زياده‏خواهى جنسى، طيف گسترده‏اى از محروميت‏ها را به دنبال دارد كه به برخى از آنها اشاره شد. بعيد است كه كسى پيامدهاى سوء شهوترانى را بداند و عفّت نگزيند.(70) پيروى از شهوت و ترك عفّت، ميوه جهل است.(71) كسانى كه نمى‏دانند، در بند شهوت اسير مى‏شوند.(72) كسانى كه اهل خِرد باشند، عفّت مى‏ورزند.(73) بياييم با تأمّل در پيامدهاى سوء و عواقب دردناك زياده‏خواهىِ جنسى، عفّتْ پيشه كنيم و آينده خود را از گزند آسيب‏ها و آفت‏ها ايمن سازيم!

 


57

1 . براى ايمنى از اشتباه، معيارها و نشانه‏هايى وجود دارد كه به برخى از آنها در اين نوشتار، اشاره شده است.
2 . غررالحكم، ح 50.
3 . همان، ح 5244.
4 . همان، ح 8589.
5 . همان، ح 583 و 2121.
6 . نهج‏البلاغه، حكمت 121.
7 . غررالحكم، ح 10707.
8 . همان، ح 10727.
9 . همان، 6065.
10 . همان، ح 3218.
11 . همان، ح 10901.
12 . همان، ح 3133.
13 . همان، ح 6755.
14 . همان، ح 10865.
15 . همان، ح 10498.
16 . صحيفه سجاديه جامعه، ج 2، ص 512.
17 . همان، ج 1، ص 304؛ غررالحكم، ح 224.
18 . غررالحكم، ح 601.
19 . همان، ح 876.
20 . همان، ح 1789.
21 . همان، ح 8140.
22 . همان، ح 1458.
23 . همان، ح 6790.
24 . همان، ح 5899.
25 . همان، ح 8999.
26 . همان، ح 3486 و 1048.
27 . همان، ح 2671.
28 . طبقات ابن سعد، ج 7، ص 423.
29 . تحف العقول، ص 117.
30 . غررالكم، ح 4254.
31 . همان، ح 5390.
32 . بحارالأنوار، ج 1، ص 161.
33 . تحف العقول، ص 17.
34 . غررالحكم، ح 2440.
35 . همان، ح 1029.
36 . همان، ح 3925.
37 . مستدرك الوسايل، ج 11، ص 211.
38 . همان جا.
39 . نهج‏البلاغه، ج 1، ص 211.
40 . الكافى، ج 1، ص 17؛ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 344.
41 . غررالحكم، ح 8226 .
42 . همان: ح 5776.
43 . همان، ح 7953.
44 . همان، ح 7957.
45 . شرح نهج‏البلاغه، ج 20، ص 258، ح 24.
46 . غررالحكم، ح 6937.
47 . همان، ح 142.
48 . همان، ح 3849 و 9168 و 8352 .
49 . قرآن كريم يكى از فوايد تقوا را برخوردار شدن از نيروى «فرقان» يا قدرت تميز ميان حق و باطل مى‏داند:
يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنوا إنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُم فُرقاناً (سوره انفال، آيه 29).
50 . تنبيه الخواطر، ج 2، ص 122.
51 . غررالحكم، ح 10606.
52 . همان، ح 1983.
53 . الكافى، ج 6، ص 434، ح 24.
54 . غررالحكم، ح 6298 و 9836.
55 . همان، ح 2746.
56 . همان، ح 3188.
57 . همان، ح 10423.
58 . همان، ح 6300.
59 . همان، ح 5952.
60 . همان، ح 7870.
61 . همان، ح 3037.
62 . الكافى، ج 7، ص 188، ح 3.
63 . مستدرك الوسائل، ج 11، ص 212.
64 . غررالحكم، ح 4885 و 6301.
65 . مسند احمد، ج 2، ص 354.
66 . كنز العمّال، ج 15، ص 883، ح 43502.
67 . الكافى، ج 2، ص 89.
68 . تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 493.
69 . بحارالأنوار، ج 77، ص 180.
70 . غررالحكم، ح 6257.
71 . بحارالأنوار، ج 73، ص 122.
72 . غررالحكم، ح 922 و 499.
73 . همان، ح 7646.